دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - در مدح خواجه مسعود علی‌بن ابراهیم

سنایی
عربی وار دلم برد یکی ماه عرب آب صفوت پسری چه زنخی شکر لب
کله بر گلبن او راست چو بر لاله سواد مژه بر نرگس او راست چو بر خار رطب
ناصیت راست چو بر تختهٔ کافورین مشک یا فراز طبق سیم یکی خوشه عنب
یا بود منکسف از عقده یکی پاره ز شمس یا شود متصل روز یکی گوشه ز شب
ابر و جبهت او راست چو شمس اندر قوس کله و طلعت او راست چو مه در عقرب
عجمی وار نشینم چو ببینم کز دور می خرامد عربی وار بپوشیده سلب
آسمان گون قصبی بسته بر افراز قمر ز آسمان و ز قمرش خوبتر آن روی و قصب
چو کمان ابرو و زیرش چو سنانها غمزه چو مهش چهره و زیرش چو هلالی غبغب
گه گه آید بر من طنز کنان آن رعنا همچو خورشید که با سایه در آید به طرب
هر چه پرسمش ز رعنایی و بر ساختگی عربی وار جوابم دهد آن ماه عرب
می نیفتم بیکی زان سخن ای خواجه چه شد روستایی که عرابی نبود نیست عجب
گفتم: از عشق تو ناچیز شدم گفت: نعم انا بحر و سعیر انت کملح و خشب
گفتم: از عشق تو هرگز نرهم گفت که: لا انت فی مائی و ناری کتراب و حطب
گفتم: آن زلف تو کی گیرم در دست بگفت: ادفع الدرهم خذمنه عناقید رطب
گفتم: آن سیم بناگوش تو کی بوسم گفت: ان ترد فصتنا هات ذهب هات ذهب
گفتم: این وصل تو بی رنج نمی یابم گفت: لن تنالوالطرب الدائم من غیر کرب
گفتم: ای جان پدر رنج همی بینم گفت: یا ابی جوهر روح نتجت ام تعب
گفتم او را: چو فقیرم چکنم گفت: لنا هبة الشیخ من الفقر غناء و سیب
خواجه مسعود علی بن براهیم که هست از بقاء محلش سعد و معالی به طرب
آنکه تازاد بپیوست به اوصاف وجود بابها را ز چنو پور ببرید نسب
آنکه باشد بر جودش همه آفاق عیال ز زنی که چنویی زاید شد چرخ عزب
ساکنی یافت بقای دلش از گردش چرخ تربیت یافت سخای کفش از رحمت رب
قدر او از محل و قدر فلکها اعلا رای او از خرد و قول حکیمان اصوب
ای که از آتش طبع تو جهان دید ضیاء وی که از آب ذکاء تو نما یافت ادب
رای چون شمس تو تا بر فلک افتاد نمود همچو انگور سیه بر همه گردون کوکب
خشک گردد ز تف صاعقه دریای محیط گر بدو در شود از آتش خشم تو لهب
گر فتد ذره ای از خشم تو بر اوج سپهر گردد از هیبت تو شیر سپهر اندر تب
حبهٔ مهر تو گر ابر بگیرد پس از آن از زمین بر نزند جز اثر حب تو حب
چنبر دایره بگشاید در وقت از بیم گر زنی بر نقط دایره مسمار غضب
از بر عرش کند خطبهٔ آن جاه و محل هر که از بر کند از وصف و ثنای تو خطب
هر که خم کرد بر خدمت تو قد چو هلال یابد از سعی تو چون بدر ز گردون مرکب
نه عجب کز فلک و بحر سخای تو گذشت این عجب تر که به خود هیچ نگردی معجب
ای فلک قدر یقین دان که بر مدحت تو نیست در شاعری من نه ریا و نه ریب
شعر گوییم و عطا ده شده در هر مجلس مدح خوانیم و ادب خوان شده در هر مکتب
وتد از دایره و دایره دانم ز وتد سبب از فاصله و فاصله دانم ز سبب
کعبتین از رخ و از پیل بدانم بصفت نردبازی و شفطرنج بدانم ز ندب
لیک در مدح چنین خاک سرشتان از حرص عمر نا من قبل الفضة کالریح ذهب
زان که آنراست درین شهر قبولی که ز جهل حلبه را باز نداند گه خواندن ز حلب
فاجران را قصبی بر سر و توزی در بر شاعران از پی دراعه نیابند سلب
شیر طبعم نکند همچو دگر گرسنگان بر در خانه و بر خوان چو سگ و گربه شغب
دختری دارم دوشیزه ولی مدحت زا کز خردمندی ام دارد و از خاطر اب
نیست یک مرد که او مرد بود با کایین که کند صحبت این دختر دوشیزه طلب
دختر خود به تو شه دادم زیرا که تویی مصطفا سیرت و حیدر دل و نعمان مذهب
جز گهر صله نیابم چو روم سوی بحار جز هبا هبه نبینم چو روم سوی مهب
روز را چون شه سیاره گریبان بگشاد بسته بر دامن خود دختر من دامن شب
گر ببندی قصبی بر سرم از روی مهی نگشایم ز غلامیت میان را چو قصب
اینک از پسش تو ای مهتر و استاد سخن قصهٔ خویش بخواندم صدق الله کتب
تا بود شاه فلک را ذنب و راس کمر تا بود مرد هنر را محل از فضل و حسب
باد بی نحس همه ساله به گردون شرف کمر فضل و محل تو شده راس و ذنب
باد بر پای عنا خواه تو از دامن بند باد بر گردن اعدات گریبان ز کنب
باد فرخندت نوروز و رجب اندر عز باد چونین دو هزارت مه نوروز و رجب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در قالب قصیده‌ای است که با تغزلی عاشقانه و روایتی از دل‌باختگی شاعر به نوجوانی زیباروی و عرب‌زبان آغاز می‌شود. در بخش نخست، شاعر با زبانی بازیگوشانه و آمیخته به طنز، به گفت‌وگوهای میان خود و معشوق با ترکیبی از زبان فارسی و عربی می‌پردازد که نشان‌دهنده احاطه شاعر بر زبان و توانایی او در استفاده از آرایه‌های لفظی است.

در ادامه، قصیده با چرخشی به سوی ستایش و مدح خواجه مسعود بن ابراهیم، لحنی فاخر و حماسی به خود می‌گیرد. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلات نجومی و طبیعی، ویژگی‌های اخلاقی و توانمندی‌های ممدوح را توصیف کرده و در پایان، شعر خود را چون دختری دوشیزه به ساحت او پیشکش می‌کند که نشانگر استغنای طبع و عزت‌نفس شاعر در عین تکریم ممدوح است.

معنای روان

عربی وار دلم برد یکی ماه عرب آب صفوت پسری چه زنخی شکر لب

یک نوجوان زیباروی عرب‌نژاد، دلم را به شیوه‌ای خاص ربود؛ او جوانی پاک‌سرشت با لب‌هایی شیرین چون شکر است.

نکته ادبی: آب صفوت به معنای زلالی و پاکی است و ترکیب آن با پسر، استعاره‌ای برای پاک‌دلی و طراوت اوست.

کله بر گلبن او راست چو بر لاله سواد مژه بر نرگس او راست چو بر خار رطب

زلف‌های او بر چهره گلگونش مانند سیاهی بر روی لاله است و مژه‌هایش بر چشمان نرگس‌سان او همچون خار بر گل می‌ماند.

نکته ادبی: سواد در اینجا به معنای سیاهی است که تضاد زیبایی با گلبن (صورت گل‌فام) دارد.

ناصیت راست چو بر تختهٔ کافورین مشک یا فراز طبق سیم یکی خوشه عنب

پیشانی‌اش بر چهره‌ای سپید چون تخته کافور، مانند مشک سیاه می‌درخشد، یا همچون خوشه‌ای از انگور که بر طبقی از سیم (نقره) قرار گرفته باشد.

نکته ادبی: ناصیه به معنای پیشانی است و تصویرسازی آن با کافور، استعاره از سفیدی درخشان پوست است.

یا بود منکسف از عقده یکی پاره ز شمس یا شود متصل روز یکی گوشه ز شب

یا گویی بخشی از خورشید است که در بند عقده‌ها دچار گرفتگی شده، و یا گوشه‌ای از سیاهی شب که در روشنایی روز تنیده شده است.

نکته ادبی: منکسف به معنای گرفته (ماه یا خورشید) و عقده در نجوم به گره‌های مدار سیارات گفته می‌شود.

ابر و جبهت او راست چو شمس اندر قوس کله و طلعت او راست چو مه در عقرب

ابرو و پیشانی او مانند خورشید در صورت فلکی قوس است و کلاه و چهره‌اش همچون ماه در برج عقرب جلوه می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان خورشید (نور) و عقرب (برج نحس) برای نشان دادن زیبایی خیره‌کننده معشوق به کار رفته است.

عجمی وار نشینم چو ببینم کز دور می خرامد عربی وار بپوشیده سلب

وقتی از دور می‌بینم که او با پوشش و ظاهری عربی خرامان می‌آید، من نیز به شیوه عجم‌ها (ایرانیان) خیره و مات می‌نشینم.

نکته ادبی: عجمی وار در مقابل عربی وار، بیانگر تقابل فرهنگی و شیوه رفتار شاعر در برابر معشوق است.

آسمان گون قصبی بسته بر افراز قمر ز آسمان و ز قمرش خوبتر آن روی و قصب

پارچه آسمانی‌رنگی (قصبی) بر سر چون ماه خود بسته است؛ اما آن چهره و آن قصب، از آسمان و ماه زیباترند.

نکته ادبی: قصب نوعی پارچه لطیف است. شاعر می‌گوید زیبایی معشوق از زیبایی آسمان و ماه برتر است.

چو کمان ابرو و زیرش چو سنانها غمزه چو مهش چهره و زیرش چو هلالی غبغب

ابروهایش مانند کمان و زیر آن غمزه (اشاره چشم) همچون پیکان است؛ چهره‌اش چون ماه و چانه (غبغب) او همچون هلال است.

نکته ادبی: تشبیهات در اینجا تماماً حماسی و رزمی هستند (کمان، سنان/نیزه) که نشان از نفوذ نگاه معشوق دارد.

گه گه آید بر من طنز کنان آن رعنا همچو خورشید که با سایه در آید به طرب

آن معشوق رعنا گاه‌گاه به طعنه و شوخی به نزد من می‌آید، همچون خورشید که با سایه به رقص و شادی می‌پردازد.

نکته ادبی: طنز کنان در اینجا به معنای با شوخی و کنایه است و پیوندی بازیگوشانه میان عاشق و معشوق ترسیم می‌کند.

هر چه پرسمش ز رعنایی و بر ساختگی عربی وار جوابم دهد آن ماه عرب

هر چه از روی زیبایی و ساختگی بودن رفتارهایش از او می‌پرسم، آن ماه عرب‌نژاد، به سبک عربی پاسخ مرا می‌دهد.

نکته ادبی: ماه عرب استعاره‌ای برای معشوقی است که به زبان عربی پاسخ می‌دهد و شاعر را سردرگم می‌کند.

می نیفتم بیکی زان سخن ای خواجه چه شد روستایی که عرابی نبود نیست عجب

ای بزرگ، اینکه از سخن او چیزی نفهمیدم چه عیبی دارد؟ عجب نیست که یک روستایی نتواند عربی صحبت کند.

نکته ادبی: خواجه در اینجا مخاطب شاعر است. شاعر با خودزنی طنزآمیز، بی‌سوادی خود در عربی را توجیه می‌کند.

گفتم: از عشق تو ناچیز شدم گفت: نعم انا بحر و سعیر انت کملح و خشب

به او گفتم از عشق تو نابود شدم؛ گفت: آری، من دریا و آتشم و تو همچون نمک و هیزمی (که در برابر من نیست می‌شوی).

نکته ادبی: دیالوگ عربی؛ شاعر از استعاره‌های هستی‌شناسانه برای نشان دادن ناتوانی خود در برابر معشوق استفاده می‌کند.

گفتم: از عشق تو هرگز نرهم گفت که: لا انت فی مائی و ناری کتراب و حطب

گفتم از عشق تو هرگز رهایی نمی‌یابم؛ گفت: نه! تو در آب و آتش من، چون خاک و هیزم هستی (که در آن محو می‌شوی).

نکته ادبی: تکرارِ تمثیلِ عناصر طبیعی برای تاکید بر تسلط کامل معشوق بر جان و روان عاشق.

گفتم: آن زلف تو کی گیرم در دست بگفت: ادفع الدرهم خذمنه عناقید رطب

گفتم زلف تو را چه زمان به دست می‌آورم؟ گفت: پول را بپرداز تا خوشه‌های رسیده (زلف) را به دست آوری.

نکته ادبی: اشاره طنزآمیز به اینکه معشوق در طلب ثروت است و با زبانِ بازار و معامله سخن می‌گوید.

گفتم: آن سیم بناگوش تو کی بوسم گفت: ان ترد فصتنا هات ذهب هات ذهب

گفتم چه زمان گونه‌های سپیدت را ببوسم؟ گفت: اگر می‌خواهی، طلا بیاور، طلا بیاور.

نکته ادبی: ادامه همان لحن طنزآمیز و مادی‌گرایانه در پاسخ‌های معشوق که نشان از ناز و استغنای اوست.

گفتم: این وصل تو بی رنج نمی یابم گفت: لن تنالوالطرب الدائم من غیر کرب

گفتم به این وصل بدون رنج نمی‌رسم؛ گفت: بدون زحمت و سختی به لذت و شادمانی دائم دست نخواهی یافت.

نکته ادبی: ضرب‌المثلی حکیمانه در قالب یک پاسخ عاشقانه که رنج را پیش‌نیاز لذت می‌داند.

گفتم: ای جان پدر رنج همی بینم گفت: یا ابی جوهر روح نتجت ام تعب

گفتم ای جانِ پدر، سختی می‌کشم؛ گفت: ای پدر، جوهر روح، زاده رنج و تعب است.

نکته ادبی: جانِ پدر خطاب کردن معشوق، نوعی وارونگیِ سنی یا موقعیتی است که در متون کهن دیده می‌شود.

گفتم او را: چو فقیرم چکنم گفت: لنا هبة الشیخ من الفقر غناء و سیب

گفتم که فقیرم چه کنم؟ گفت: بخشش و سخاوتِ بزرگواران، فقر را به بی‌نیازی تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: در اینجا گفت‌وگو از فضای عاشقانه به فضای مدح و درخواستِ عطا تغییر می‌یابد.

خواجه مسعود علی بن براهیم که هست از بقاء محلش سعد و معالی به طرب

خواجه مسعود فرزند ابراهیم که مقام و بقای او، مایه شادمانی و تعالی است.

نکته ادبی: شروع بخش مدحیه و معرفی ممدوح با القاب فاخر.

آنکه تازاد بپیوست به اوصاف وجود بابها را ز چنو پور ببرید نسب

کسی که از زمان تولد، صفات وجودی نیکو داشت و نسبش از چنان بزرگی است که دیگران در برابرش کم‌رنگ‌اند.

نکته ادبی: اشاره به نژاد و اصالت ممدوح.

آنکه باشد بر جودش همه آفاق عیال ز زنی که چنویی زاید شد چرخ عزب

کسی که تمام جهان بر سفره بخشش او نان می‌خورند و از بس بزرگ‌منش است، روزگار از زنی چون مادر او عقیم گشته است.

نکته ادبی: اغراق شاعرانه در تمجید از یکتایی و بی‌مانند بودن ممدوح.

ساکنی یافت بقای دلش از گردش چرخ تربیت یافت سخای کفش از رحمت رب

دلش از گردش چرخ استوار ماند و دست بخشنده‌اش از رحمت پروردگار تربیت یافت.

نکته ادبی: نسبت دادن موفقیت‌های ممدوح به اراده الهی و ثبات رای او.

قدر او از محل و قدر فلکها اعلا رای او از خرد و قول حکیمان اصوب

قدر و ارزش او از جایگاه آسمان‌ها بالاتر است و رای و اندیشه‌اش از گفته‌های فیلسوفان درست‌تر است.

نکته ادبی: تفضیل ممدوح بر افلاک و خردمندان.

ای که از آتش طبع تو جهان دید ضیاء وی که از آب ذکاء تو نما یافت ادب

ای که جهان از آتش طبع تو روشنی گرفت و ای که ادب از آبِ ذکاوت تو رشد کرد.

نکته ادبی: تشبیه طبع و ذکاوت ممدوح به عناصر طبیعی که مایه حیات جهان هستند.

رای چون شمس تو تا بر فلک افتاد نمود همچو انگور سیه بر همه گردون کوکب

رایِ خورشیدگونه تو چون بر آسمان افتاد، تمام ستارگان را همچون انگور سیاه در آسمان نمودار کرد.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای درخشش و نفوذ اندیشه ممدوح.

خشک گردد ز تف صاعقه دریای محیط گر بدو در شود از آتش خشم تو لهب

اگر شعله‌ای از آتش خشم تو به دریای بی‌کران بیفتد، تمام آن دریا از حرارتش خشک می‌شود.

نکته ادبی: اغراق در وصف قدرت و خشمِ سهمگینِ ممدوح.

گر فتد ذره ای از خشم تو بر اوج سپهر گردد از هیبت تو شیر سپهر اندر تب

اگر ذره‌ای از خشم تو به اوج آسمان برسد، شیرِ فلک (شیر اسد) از هیبت تو به تب می‌افتد.

نکته ادبی: نمادپردازی نجومی (شیر فلک) برای نشان دادن قدرت فراگیر ممدوح.

حبهٔ مهر تو گر ابر بگیرد پس از آن از زمین بر نزند جز اثر حب تو حب

اگر ابر، قطره‌ای از مهر تو را بگیرد، پس از آن از زمین چیزی جز بذرِ محبت تو نخواهد رویید.

نکته ادبی: استعاره از تاثیرِ خیره‌کننده و ماندگارِ محبت و بخشش ممدوح.

چنبر دایره بگشاید در وقت از بیم گر زنی بر نقط دایره مسمار غضب

اگر بر نقطه دایره خشم خود میخ بزنی، چنبره دایره از ترس فرو می‌ریزد.

نکته ادبی: تمثیل هندسی برای نشان دادن قدرتِ ویرانگرِ غضبِ ممدوح.

از بر عرش کند خطبهٔ آن جاه و محل هر که از بر کند از وصف و ثنای تو خطب

هر کس که از وصف و ستایش تو سخن بگوید، خطبه و آوازه جایگاه تو تا فراتر از عرش می‌رود.

نکته ادبی: مبالغه در تقدیس جایگاه ممدوح.

هر که خم کرد بر خدمت تو قد چو هلال یابد از سعی تو چون بدر ز گردون مرکب

هر کس در برابر تو چون هلال ماه خم شد (تواضع کرد)، از کوشش تو همچون ماه کامل در آسمان بزرگ می‌شود.

نکته ادبی: تضاد هلال (کمبود) و بدر (کمال) برای نشان دادن پاداش تواضع در برابر ممدوح.

نه عجب کز فلک و بحر سخای تو گذشت این عجب تر که به خود هیچ نگردی معجب

عجیب نیست که بخشش تو از دریا و آسمان گذشت، عجیب‌تر آن است که با این همه، خودت از خودت شگفت‌زده نمی‌شوی.

نکته ادبی: اشاره به تواضع ممدوح علیرغم بزرگی جایگاهش.

ای فلک قدر یقین دان که بر مدحت تو نیست در شاعری من نه ریا و نه ریب

ای که فلک‌مرتبه‌ای، یقین بدان که در ستایش تو، نه ریاکاری کرده‌ام و نه شک دارم.

نکته ادبی: تاکید بر صداقت شاعر در مدح ممدوح.

شعر گوییم و عطا ده شده در هر مجلس مدح خوانیم و ادب خوان شده در هر مکتب

در هر مجلسی شعر می‌گویم و عطا می‌گیرم؛ مدح تو را می‌خوانم و در هر مکتبی، دانشِ ادب را ترویج می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه شاعر به عنوان ادیب و ستایشگر.

وتد از دایره و دایره دانم ز وتد سبب از فاصله و فاصله دانم ز سبب

من با اجزای شعر (وتد و فاصله و سبب) کاملاً آشنا هستم و عروض را به خوبی می‌دانم.

نکته ادبی: اصطلاحات عروضی که شاعر برای اثبات تبحر خود به کار برده است.

کعبتین از رخ و از پیل بدانم بصفت نردبازی و شفطرنج بدانم ز ندب

بازی نرد و شطرنج را از نظر فنون و استراتژی به خوبی می‌شناسم و درک می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به دانش عمومی و فرهنگی شاعر در بازی‌های ذهنی زمان خود.

لیک در مدح چنین خاک سرشتان از حرص عمر نا من قبل الفضة کالریح ذهب

اما در ستایش چنین خاک‌سارانی (کوته‌فکرانی)، از روی حرص، عمرم چون باد رفت و طلا به دست نیامد.

نکته ادبی: گله و شکایت شاعر از بی‌قدر بودن هنر در برابر ثروت‌اندوزان.

زان که آنراست درین شهر قبولی که ز جهل حلبه را باز نداند گه خواندن ز حلب

چرا که در این شهر، جهل چنان حاکم است که مردم فرق میان حَلبه (گیاه یا میدان) و حلب (شهر) را نمی‌دانند.

نکته ادبی: ایهام در کلمه حلب (شهر) و حَلبه (میدان اسب‌دوانی) برای مسخره کردن نادانیِ مردمان.

فاجران را قصبی بر سر و توزی در بر شاعران از پی دراعه نیابند سلب

فاجران بهترین لباس‌ها را دارند، اما شاعران برای یک پیراهن ساده، درمانده‌اند.

نکته ادبی: نقد وضعیت معیشتی شاعران در برابر نااهلان.

شیر طبعم نکند همچو دگر گرسنگان بر در خانه و بر خوان چو سگ و گربه شغب

طبع شیرگونه من مثل دیگر شاعران گرسنه، برای تکه‌ای نان، در خانه کسی گدایی و سروصدا نمی‌کند.

نکته ادبی: تشبیه طبع شاعر به شیر برای نشان دادن عزت‌نفس او.

دختری دارم دوشیزه ولی مدحت زا کز خردمندی ام دارد و از خاطر اب

من دختری دوشیزه (شعری بدیع) دارم که مدح‌گوست و از خردمندی‌ام سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: استعاره از شعر به عنوان دختر دوشیزه، یکی از زیباترین تصویرسازی‌های شعر کلاسیک است.

نیست یک مرد که او مرد بود با کایین که کند صحبت این دختر دوشیزه طلب

مردی با آیین و شرف نیست که خواهانِ صحبت و همنشینی با این دخترِ دوشیزه باشد.

نکته ادبی: تاسف شاعر از اینکه کسی قدر شعر او را نمی‌داند.

دختر خود به تو شه دادم زیرا که تویی مصطفا سیرت و حیدر دل و نعمان مذهب

دخترم را به تو می‌بخشم (شعر را به تو تقدیم می‌کنم) زیرا تو در سیرت مانند مصطفی (ص)، در دل مانند حیدر (ع) و در مذهب درست هستی.

نکته ادبی: مدح نهایی ممدوح با تشبیه به الگوهای دینی که نشان‌دهنده احترام ویژه شاعر است.

جز گهر صله نیابم چو روم سوی بحار جز هبا هبه نبینم چو روم سوی مهب

وقتی به سمت دریا می‌روم جز مروارید صله نمی‌یابم و وقتی به سمت باد می‌روم، جز بخششِ پوچ نمی‌بینم.

نکته ادبی: کنایه از بی‌حاصلیِ توقع از غیرِ ممدوح.

روز را چون شه سیاره گریبان بگشاد بسته بر دامن خود دختر من دامن شب

روز که خورشید گریبانش را گشود، دخترِ من (شعر) را به دامنِ شب بست.

نکته ادبی: تصویرسازی شاعرانه از گذر زمان و آمیختگی روز و شب.

گر ببندی قصبی بر سرم از روی مهی نگشایم ز غلامیت میان را چو قصب

اگر پارچه‌ای بر سر من ببندی، من برای غلامیِ تو، کمرم را (همچون قصب) نمی‌گشایم (تسلیم نمی‌شوم).

نکته ادبی: استعاره از عزت نفس شاعر که حتی در برابر تشویق، کرنشِ ذلیلانه نمی‌کند.

اینک از پسش تو ای مهتر و استاد سخن قصهٔ خویش بخواندم صدق الله کتب

اینک ای مهتر و استاد سخن، قصه خودم را برایت خواندم؛ خدا گواه است که این حقیقت است.

نکته ادبی: ختم کلام و تاکید بر صحت ادعاهای شاعر.

تا بود شاه فلک را ذنب و راس کمر تا بود مرد هنر را محل از فضل و حسب

تا زمانی که در فلک، گره‌های ستاره‌ای (ذنب و راس) وجود دارد، صاحبِ فضل و هنر جایگاه والا خواهد داشت.

نکته ادبی: سوگند شاعرانه به گردش افلاک.

باد بی نحس همه ساله به گردون شرف کمر فضل و محل تو شده راس و ذنب

بادا که تمامِ شرفِ آسمان‌ها عاری از نحسی باشد و کمرِ فضل تو، مرکزِ آبرو و بزرگی باشد.

نکته ادبی: دعا برای دوام بزرگی ممدوح.

باد بر پای عنا خواه تو از دامن بند باد بر گردن اعدات گریبان ز کنب

باشد که دشمنانت همیشه در رنج باشند و گریبانشان از خشم و اضطراب پاره شود.

نکته ادبی: دعا برای ذلت دشمنان ممدوح که در قصاید ستایشی مرسوم است.

باد فرخندت نوروز و رجب اندر عز باد چونین دو هزارت مه نوروز و رجب

باشد که تا دو هزار سالِ دیگر، همچنان ماه نوروز و رجب برای تو به همین زیبایی و فرخندگی تکرار شود.

نکته ادبی: ترکیب «دو هزارت» نشان‌دهنده‌ی مبالغه‌ای برای آرزوی عمری طولانی و تکرارِ همیشگیِ جشن و سرور است.