دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در توحید

سنایی
آراست جهاندار دگرباره جهان را چو خلد برین کرد، زمین را و زمان را
فرمود که تا چرخ یکی دور دگر کرد خورشید بپیمود مسیر دوران را
ایدون که بیاراست مر این پیر خرف را کاید حسد از تازگیش تازه جوان را
هر روز جهان خوشتر از آنست چو هر شب رضوان بگشاید همه درهای جنان را
گویی که هوا غالیه آمیخت بخروار پر کرد از آن غالیه ها غالیه دان را
گنجی که به هر کنج نهان بود ز قارون از خاک برآورد مر آن گنج نهان را
ابری که همی برف ببارید ببرید شد غرقهٔ بحری که ندید ایچ کران را
آن ابر درر بار ز دریا که برآید پر کرده ز در و درم و دانه دهان را
از بس که ببارید به آب اندر لولو چون لولو تر کرد همه آب روان را
رنجی که همی باد فزاید ز بزیدن بر ما بوزید از قبل راحت جان را
کوه آن تل کافور بدل کرد به سیفور شادی روان داد مر آن شاد روان را
بر کوه از آن تودهٔ کافور گرانبار خورشید سبک کرد مر آن بار گران را
خاکی که همه ژاله ستد از دهن ابر تا بر کند آن لالهٔ خوش خفته ستان را
چندان ز هوا ژاله ببارید بدو ابر تا لاله ستان کرد همه لاله ستان را
از رنگ گل و لاله کنون باز بنفشه چون نیل شود خیره کند گوهر کان را
شبگیر زند نعره کلنگ از دل مشتاق وز نعره زدن طعنه زند نعره زنان را
آن لکلک گوید که: لک الحمد، لک الشکر تو طعمهٔ من کرده ای آن مار دمان را
قمری نهد از پشت قبای خز و قاقم اکنون که بتابید و بپوشید کتان را
طاووس کند جلوه چو از دور به بیند بر فرق سر هدهد، آن تاج کیان را
موسیجه همی گوید: یا رازق رزاق روزی ده جانبخش تویی انسی و جان را
زاغ از شغب بیهده بربندد منقار چون فاخته بگشاده به تسبیح زبان را
پیوسته هما گوید: یکیست یگانه تا در طرب آرد به هوا بر ورشان را
گنجشک بهاری صفت باری گوید کز بوم به انگیزد اشجار نوان را
هر گوید هو صد بدمی سرخ کبوتر در گفتن هو دارد پیوسته لسان را
چرغان به سر چنگ درآورده تذروان تسبیح شده از دهن مرغ مر آن را
شارک چو موذن به سحر حلق گشاده آن ژولک و آن صعوه از آن داده اذان را
آن شیشککان شاد ازین سنگ به آن سنگ پاینده و پوینده مر آن پیک دوان را
آن کبک مرقع سلب برچده دامن از غالیه غل ساخته از بهر نشان را
بنگر به هوا بر به چکاوک که چه گوید خیر و حسنت بادا خیرات و حسان را
نازیدن ناز و نواهای سریچه ناطق کند آن مردهٔ بی نطق و بیان را
آن کرکی گوید که: توی قادر قهار از مرگ همی قهر کنی مر حیوان را
پیوسته همی گوید آن سر شب تشنه بی آب ملک صبر دهد مر عطشان را
مرغابی سرخاب که در آب نشیند گوید که خدایی و سزایی تو جهان را
در خوید چنین گوید کرک که: خدایا تو خالق خلقانی صد قرن قران را
گویند تذروان که تو آنی که بدانی راز تن بی قوت و بی روح و روان را
آن باز چنین گوید یارب تو نگهدار بر امت پیغمبر، ایمان و امان را
آن کرکس با قوت گوید که به قدرت جبار نگهدار، این کون و مکان را
بنگر که عقاب از پس تسبیح چه گوید آراسته دارید مر این سیرت و سان را
بلبل چه مذکر شده و قمری قاری برداشته هر دو شغب و بانگ و فغان را
آید به تو هر پاس خروشی ز خروسی کی غافل، بگذار جهان گذران را
آوازه برآورد که: ای قوم تن خویش دوزخ مبرید از پی بهمان و فلان را
دنیا چو یکی بیشه شمارید و ژیان شیر در بیشه مشورید مر آن شیر ژیان را
در جستن نان آب رخ خویش مریزید در نار مسوزید روان از پی نان را
ایزد چو به زنار نبستست میانتان در پیش چو خود خیره مبندید میان را
زان پیش که جانتان بستاند ملک الموت از قبضهٔ شیطان بستانید عنان را
مجدود بدینحال تو نزدیکتری زانک پیریت به نهمار فرستاده خزان را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در ستایش زیبایی‌های رستاخیز طبیعت در فصل بهار سروده شده است و با نگاهی عارفانه و اخلاق‌گرا، تغییر و تحولات جهان مادی را نشانه‌ای از قدرت و حکمت خداوند می‌داند. در بخش نخست، شاعر با زبانی توصیفی و تصویرسازی‌های لطیف، سرسبزی و طراوت دوباره زمین را ترسیم می‌کند که گویی جهانی کهنه، با دستِ خداوند به بهشتی نو بدل شده است.

در بخش میانی، شاعر با بهره‌گیری از نمادپردازی، هر یک از پرندگان را در حال ذکر و تسبیح خداوند به تصویر می‌کشد و بدین‌گونه طبیعت را زنده و هوشمند می‌پندارد. این بخش از شعر، پیوندی عمیق میان زیبایی‌های ظاهری و درکِ باطنیِ هستی ایجاد می‌کند.

در بخش پایانی، لحن شاعر از توصیف به وعظ و پند تغییر می‌یابد. او با یادآوریِ ناپایداریِ جهان، انسان را از غفلت و دنیاپرستی برحذر می‌دارد و توصیه می‌کند پیش از آنکه مرگ فرا رسد، انسان باید زنجیرهای دلبستگی به دنیا را بگسلد و خود را از سلطه شیطان رها سازد.

معنای روان

آراست جهاندار دگرباره جهان را چو خلد برین کرد، زمین را و زمان را

خداوندِ جهان، بار دیگر دنیا را آراست و زمین و زمان را همچون بهشت برین زیبا کرد.

نکته ادبی: جهاندار به معنای خداوند است که در ادبیات کهن به عنوان خالق و صاحب جهان به کار می‌رود.

فرمود که تا چرخ یکی دور دگر کرد خورشید بپیمود مسیر دوران را

خداوند دستور داد تا فلک یک دور دیگر بزند و خورشید مسیر حرکت خود در دوران را سپری کند.

نکته ادبی: چرخ در متون کهن نماد آسمان و گردش روزگار است.

ایدون که بیاراست مر این پیر خرف را کاید حسد از تازگیش تازه جوان را

اکنون که خداوند این زمینِ پیر و فرتوت را این‌چنین آراسته است، طراوت و تازگی‌اش، جوانان را نیز به حسادت وامی‌دارد.

نکته ادبی: خرف در اینجا به معنای کهن‌سال و فرتوت است که به زمینِ پس از زمستان اشاره دارد.

هر روز جهان خوشتر از آنست چو هر شب رضوان بگشاید همه درهای جنان را

هر روزِ جهان از روز پیش زیباتر است، گویی که در هر شب، رضوان (نگهبان بهشت) تمام درهای بهشت را بر روی زمین می‌گشاید.

نکته ادبی: رضوان نام خازن و نگهبان بهشت است که در اشعار عرفانی نماد گشایش درهای رحمت الهی است.

گویی که هوا غالیه آمیخت بخروار پر کرد از آن غالیه ها غالیه دان را

گویی هوا چنان معطر شده که عطری گران‌بها (غالیه) به انبوهی در آن آمیخته شده و ظرف‌های عطر را پر کرده است.

نکته ادبی: غالیه نوعی عطر خوش‌بو و گران‌بهاست که از ترکیب مشک و عنبر ساخته می‌شد.

گنجی که به هر کنج نهان بود ز قارون از خاک برآورد مر آن گنج نهان را

گنج‌هایی که در گوشه و کنار زمین پنهان بود، گویی به دست خاک بیرون ریخته شده‌اند (اشاره به شکوفایی گیاهان).

نکته ادبی: قارون در اساطیر و متون دینی نماد ثروت افسانه‌ای است که در زمین دفن شده است.

ابری که همی برف ببارید ببرید شد غرقهٔ بحری که ندید ایچ کران را

ابری که برف می‌بارید، دیگر باریدن را متوقف کرد و زمین مانند دریایی بی‌کران (از سبزه) گشت که پایانش دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: ایچ واژه‌ای کهن به معنای هیچ است.

آن ابر درر بار ز دریا که برآید پر کرده ز در و درم و دانه دهان را

آن ابری که باران‌های درخشان و ارزشمند بر دریا می‌بارد، زمین را پر از نعمت و گوهر کرده است.

نکته ادبی: در و درم نماد کنایی ارزشمندیِ باران و میوه‌ها و گل‌های بهاری است.

از بس که ببارید به آب اندر لولو چون لولو تر کرد همه آب روان را

از بس که بارانِ مانند مروارید بر آب‌های روان بارید، آب‌های جاری نیز همچون مروارید درخشان شدند.

نکته ادبی: لولو به معنای مروارید است که برای توصیف قطرات باران به کار رفته است.

رنجی که همی باد فزاید ز بزیدن بر ما بوزید از قبل راحت جان را

سختی‌هایی که پیش از این از وزش بادِ سرد حس می‌کردیم، اکنون جایش را به نسیمِ آرامش‌بخش داده است.

نکته ادبی: بزیدن از ریشه وزیدن است که در فارسی کهن کاربرد داشته است.

کوه آن تل کافور بدل کرد به سیفور شادی روان داد مر آن شاد روان را

کوهی که توده‌ای از برف (کافور) داشت، اکنون به سبزه و نشاط بدل شده و شادی به جان‌ها بخشیده است.

نکته ادبی: کافور به دلیل سفیدی و سردی، استعاره از برف است.

بر کوه از آن تودهٔ کافور گرانبار خورشید سبک کرد مر آن بار گران را

خورشید، بارِ سنگینِ برف را از دوشِ کوه برداشت و کوه را سبک‌بار کرد.

نکته ادبی: خورشید به عنوان عامل ذوب‌کننده برف، دارای ویژگی فاعلی در بهار است.

خاکی که همه ژاله ستد از دهن ابر تا بر کند آن لالهٔ خوش خفته ستان را

خاکی که تماماً شبنم از دهان ابر گرفته بود، گل‌های لاله را از دل خود بیرون آورد.

نکته ادبی: ژاله در شعر کهن به معنای شبنم و قطرات باران است.

چندان ز هوا ژاله ببارید بدو ابر تا لاله ستان کرد همه لاله ستان را

آن‌قدر از آسمان باران بارید که تمام دشت را به لاله‌زار تبدیل کرد.

نکته ادبی: لاله ستان به معنای دشت پر از گل لاله است.

از رنگ گل و لاله کنون باز بنفشه چون نیل شود خیره کند گوهر کان را

از رنگِ گل‌ها و لاله و بنفشه، رنگِ طبیعت چنان نیلگون و زیبا شده که سنگ‌های قیمتیِ معادن در برابر آن بی‌ارزش به نظر می‌رسند.

نکته ادبی: گوهر کان کنایه از جواهرات معدنی است که زیبایی طبیعی بهار بر آن‌ها برتری یافته است.

شبگیر زند نعره کلنگ از دل مشتاق وز نعره زدن طعنه زند نعره زنان را

پرنده کلنگ در سپیده‌دم با اشتیاق فریاد می‌زند و با این کار بر سایر فریادزنان طعنه می‌زند.

نکته ادبی: شبگیر به معنای هنگام سحر و سپیده‌دم است.

آن لکلک گوید که: لک الحمد، لک الشکر تو طعمهٔ من کرده ای آن مار دمان را

آن لک‌لک می‌گوید: پروردگارا سپاس و ستایش برای توست، چرا که تو شکارِ مار را برای من فراهم کردی.

نکته ادبی: این بیت آغازِ زنجیره‌ای از تسبیح‌خوانیِ حیوانات است که در ادب فارسی سابقه‌ای طولانی دارد.

قمری نهد از پشت قبای خز و قاقم اکنون که بتابید و بپوشید کتان را

قمری که قبای پرهایش مانند پوستِ خز گران‌بهاست، اکنون که خورشید تابیده، زیباتر به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: خز و قاقم از گران‌ترین پارچه‌ها و پوست‌های زمان شاعر بوده‌اند.

طاووس کند جلوه چو از دور به بیند بر فرق سر هدهد، آن تاج کیان را

طاووس وقتی هدهد را می‌بیند که تاجی بر سر دارد، با جلوه‌گری به او می‌نگرد.

نکته ادبی: تاج کیان اشاره به تاجی است که پادشاهان باستانی (کیانیان) بر سر داشتند.

موسیجه همی گوید: یا رازق رزاق روزی ده جانبخش تویی انسی و جان را

پرنده موسیجه می‌گوید: ای خدایی که روزی‌رسان هستی، تو روزی‌بخشِ تمام موجودات (انسی و جنی) هستی.

نکته ادبی: موسیجه نام پرنده‌ای است و تسبیحِ او با ذکر صفت رزاق همراه شده است.

زاغ از شغب بیهده بربندد منقار چون فاخته بگشاده به تسبیح زبان را

زاغ با سروصدای بیهوده دهانش را می‌بندد، در حالی که فاخته زبانش را به تسبیح خداوند گشوده است.

نکته ادبی: شغب به معنای غوغا و هیاهو است.

پیوسته هما گوید: یکیست یگانه تا در طرب آرد به هوا بر ورشان را

پرنده هما پیوسته می‌گوید: خدا یکی و یگانه است، تا با این ذکر، موجودات را به وجد آورد.

نکته ادبی: هما در فرهنگ ایرانی پرنده سعادت است.

گنجشک بهاری صفت باری گوید کز بوم به انگیزد اشجار نوان را

گنجشکِ بهاری با لحنی خاص می‌گوید که خداوند درختانِ خشکیده را دوباره زنده کرده است.

نکته ادبی: اشجار جمع درختان است و نوان به معنای تازه‌روئیده و جوان است.

هر گوید هو صد بدمی سرخ کبوتر در گفتن هو دارد پیوسته لسان را

کبوتر سرخ‌رنگ در هر نَفَس می‌گوید «هو» (اشاره به هویت خداوند) و همواره به این ذکر مشغول است.

نکته ادبی: هو در عرفان اسلامی یکی از نام‌های خداوند و نشانه مقام احدیت است.

چرغان به سر چنگ درآورده تذروان تسبیح شده از دهن مرغ مر آن را

تذروها (قرقاول‌ها) که چنگال‌های خود را به کار گرفته‌اند، دهانشان مشغول تسبیح و ذکر خداوند است.

نکته ادبی: تذرو نام پرنده‌ای است که در ادب فارسی به زیبایی معروف است.

شارک چو موذن به سحر حلق گشاده آن ژولک و آن صعوه از آن داده اذان را

پرنده شارک مانند موذن در سحرگاه گلویش را باز کرده و دیگر پرندگان (ژولک و صعوه) نیز او را در اذان‌گویی یاری می‌کنند.

نکته ادبی: شارک نوعی مرغ خوش‌خوان است که شاعر او را به موذن تشبیه کرده است.

آن شیشککان شاد ازین سنگ به آن سنگ پاینده و پوینده مر آن پیک دوان را

پرندگان کوچک که از این سنگ به آن سنگ می‌پرند، در تکاپو و جست‌وجوی خداوند هستند.

نکته ادبی: پاینده و پوینده ترکیب جالبی از ثبات در ایمان و حرکت در ذکر است.

آن کبک مرقع سلب برچده دامن از غالیه غل ساخته از بهر نشان را

کبک با آن لباسِ خال‌دار و زیبا، دامنِ خود را جمع کرده و با عطرِ خوش، ردپایی از زیبایی به جا می‌گذارد.

نکته ادبی: مرقع سلب به معنای لباس تکه‌دوزی شده یا رنگارنگ است.

بنگر به هوا بر به چکاوک که چه گوید خیر و حسنت بادا خیرات و حسان را

به چکاوک در آسمان بنگر که چه می‌گوید: امیدوارم خیر و نیکی شامل حالِ همه نیکوکاران شود.

نکته ادبی: چکاوک پرنده‌ای است که در آسمان و در حال پرواز آواز می‌خواند.

نازیدن ناز و نواهای سریچه ناطق کند آن مردهٔ بی نطق و بیان را

ناز و آوازهای سریچه (پرنده‌ای کوچک) چنان است که گویی موجوداتِ بی‌زبان را نیز به نطق و بیان وامی‌دارد.

نکته ادبی: سریچه نام نوعی پرنده کوچک است.

آن کرکی گوید که: توی قادر قهار از مرگ همی قهر کنی مر حیوان را

کرکی می‌گوید: تو خدای قدرتمند و قاهری هستی که حتی حیوانات را نیز با مرگِ خود به زانو درمی‌آوری.

نکته ادبی: قادر و قهار از صفات جلالِ خداوند در برابر پدیده‌های هستی است.

پیوسته همی گوید آن سر شب تشنه بی آب ملک صبر دهد مر عطشان را

پرنده‌ای که در شب تشنه است، می‌گوید: کسی که آب ندارد، خداوند به او صبر و شکیبایی عطا می‌کند.

نکته ادبی: عطشان به معنای تشنه است.

مرغابی سرخاب که در آب نشیند گوید که خدایی و سزایی تو جهان را

مرغابیِ سرخاب که در آب نشسته است، می‌گوید: تو سزاوار خدایی و پادشاهی بر جهانیان هستی.

نکته ادبی: سرخاب نوعی پرنده آب‌زی است.

در خوید چنین گوید کرک که: خدایا تو خالق خلقانی صد قرن قران را

کرک در میانِ کشتزار می‌گوید: خدایا تو خالق تمامِ مردم و پدیده‌ها در قرن‌های متمادی هستی.

نکته ادبی: خوید به معنای کشتزارِ سبز و نارس است.

گویند تذروان که تو آنی که بدانی راز تن بی قوت و بی روح و روان را

تذروها می‌گویند: تو آن خدایی هستی که از رازهای جان‌های ناتوان و بی‌روح آگاهی داری.

نکته ادبی: بی‌قوت کنایه از مخلوقاتی است که از خود قدرتی ندارند.

آن باز چنین گوید یارب تو نگهدار بر امت پیغمبر، ایمان و امان را

بازِ شکاری می‌گوید: خدایا تو ایمان و امنیتِ امتِ پیامبر را حفظ کن.

نکته ادبی: دعای خیر برای امت پیامبر، نشان‌دهنده فضای مذهبیِ شعر است.

آن کرکس با قوت گوید که به قدرت جبار نگهدار، این کون و مکان را

کرکس با وجودِ قدرتِ منقارش می‌گوید: ای خدای جبار، این کون و مکان (هستی) را نگهدار.

نکته ادبی: کون و مکان اصطلاحی فلسفی-عرفانی برای تمام هستی است.

بنگر که عقاب از پس تسبیح چه گوید آراسته دارید مر این سیرت و سان را

به عقاب بنگر که پس از تسبیح چه می‌گوید: سیرت و رفتارِ نیکویِ خود را همواره پاک و آراسته نگه دارید.

نکته ادبی: سیرت و سان به معنای روش و رفتار است.

بلبل چه مذکر شده و قمری قاری برداشته هر دو شغب و بانگ و فغان را

بلبل که همچون واعظ است و قمری که همچون قاریِ قرآن، هر دو با آوازِ خود غوغایی به پا کرده‌اند.

نکته ادبی: مذکر در اینجا به معنای واعظ است که مردم را به یاد خدا می‌اندازد.

آید به تو هر پاس خروشی ز خروسی کی غافل، بگذار جهان گذران را

در هر ساعتی از روز، خروس خروشی برمی‌آورد که: ای انسانِ غافل، این جهانِ گذران را رها کن.

نکته ادبی: پاس در ادبیات قدیم به معنای نگهبانی و نیز واحدی برای زمان است.

آوازه برآورد که: ای قوم تن خویش دوزخ مبرید از پی بهمان و فلان را

خروس فریاد می‌زند که: ای مردم، تن و جان خود را به خاطر دنیا و تعلقاتِ ناچیز، به دوزخ نیفکنید.

نکته ادبی: بهمان و فلان کنایه از امور بی‌ارزش و مادی دنیاست.

دنیا چو یکی بیشه شمارید و ژیان شیر در بیشه مشورید مر آن شیر ژیان را

دنیا را مانند بیشه‌ای بدانید که شیری خطرناک در آن است؛ در چنین بیشه‌ای به دنبالِ آن شیر (خطرها) نروید.

نکته ادبی: شیر ژیان استعاره از خطرات مرگ و هوس‌های مهلکِ دنیاست.

در جستن نان آب رخ خویش مریزید در نار مسوزید روان از پی نان را

برای به دست آوردنِ نان، عزت و آبروی خود را لکه‌دار نکنید و جانتان را برای نان در آتشِ گناه نسوزانید.

نکته ادبی: آبِ رخ کنایه از آبرو و عزت نفس است که نباید فدای نیازهای پست مادی شود.

ایزد چو به زنار نبستست میانتان در پیش چو خود خیره مبندید میان را

خداوند که شما را بنده و مملوکِ خود نکرده است، پس بیهوده خود را اسیرِ دنیا نکنید.

نکته ادبی: زنار بندی کنایه از بردگی و کفر است؛ شاعر می‌گوید خداوند ما را آزاد آفرید، پس خود را بنده دنیا نکنید.

زان پیش که جانتان بستاند ملک الموت از قبضهٔ شیطان بستانید عنان را

پیش از آنکه عزرائیل جانتان را بگیرد، عنانِ نفسِ خود را از چنگالِ شیطان بیرون بکشید.

نکته ادبی: ملک الموت همان عزرائیل است و عنان استعاره از اختیار و اراده آدمی است.

مجدود بدینحال تو نزدیکتری زانک پیریت به نهمار فرستاده خزان را

ای مجدود، تو به این حقیقت نزدیک‌تری، چرا که پیری، پیام‌آورِ فصلِ خزانِ عمرِ توست.

نکته ادبی: مجدود تخلص شاعر است و خزان استعاره از پیری و نزدیک شدن به مرگ است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (Personification) ذکر و تسبیح پرندگان

شاعر به تمام پرندگان نطق بخشیده و هر کدام را در حال ذکر و ستایش خداوند ترسیم کرده است.

استعاره (Metaphor) پیر خرف

اشاره به زمین خشک و سردِ زمستانی که با آمدن بهار دوباره جان می‌گیرد.

تلمیح (Allusion) گنج قارون

اشاره به گنج‌های پنهان در زمین که با رویش گیاهان در بهار آشکار می‌شوند.

کنایه (Metonymy) آب رخ

کنایه از آبرو و عزت نفس که نباید فدای حرصِ نان و دنیا شود.