دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در مقام اهل توحید

سنایی
مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا
نبود از خواری آدم که خالی گشت ازو جنت نبود از عاجزی وامق که عذرا ماند ازو عذرا
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا
نیابی خار و خاشاکی در این ره چون به فراشی کمر بست و به فرق استاد در حرف شهادت لا
چو لا از حد انسانی فکندت در ره حیرت پس از نور الوهیت به الله آی ز الا
ز راه دین توان آمد به صحرای نیاز ار نی به معنی کی رسد مردم گذر ناکرده بر اسما
درون جوهر صفرا همه کفرست و شیطانی گرت سودای این باشد قدم بیرون نه از صفرا
چه مانی بهر مرداری چو زاغان اندرین پستی قفس بشکن چو طاووسان یکی بر پر برین بالا
عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی که از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا
بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما
به تیغ عشق شو کشته که تا عمر ابد یابی که از شمشیر بویحیا نشان ندهد کس از احیا
چه داری مهر بد مهری کزو بی جان شد اسکندر چه بازی عشق با یاری کزو بی ملک شد دارا
گرت سودای آن باشد کزین سودا برون آیی زهی سودا که خواهی یافت فردا از چنین سودا
سر اندر راه ملکی نه که هر ساعت همی باشی تو همچون گوی سرگردان و ره چون پهنه بی پهنا
تو در کشتی فکن خود را مپای از بهر تسبیحی که خود روح القدس گوید که بسم الله مجریها
اگر دینت همی باید ز دنیا دار پی بگسل که حرصش با تو هر ساعت بود بی حرف و بی آوا
همی گوید که دنیا را بدین از دیو بخریدم اگر دنیا همی خواهی بده دین و ببر دنیا
ببین باری که هر ساعت ازین پیروزه گون خیمه چه بازیها برون آرد همی این پیر خوش سیما
جهان هزمان همی گوید که دل در ما نبندی به تو خود می پند ننیوشی ازین گویای ناگویا
گر از آتش همی ترسی به مال کس مشو غره که اینجا صورتش مالست و آنجا شکلش اژدرها
از آتش دان حواست را همیشه مستی و هستی ز دوزخ دان نهادت را هماره مولد و منشا
پس اکنون گر سوی دوزخ گرایی بس عجب نبود که سوی کل خود باشد همیشه جنبش اجزا
گر امروز آتش شهوت بکشتی بی گمان رستی و گرنه تف آن آتش ترا هیزم کند فردا
تو از خاکی بسان خاک تن در ده درین پستی مگر گردی چو جان و عقل هم والی و هم والا
که تا پستست خاک اینجا همه نفعست لیک آن گه بلای دیده ها گردد، چو بالا گیرد از نکبا
ز باد فقه و باد فقر دین را هیچ نگشاید میان دربند کاری را که این رنگست و آن آوا
مگو مغرور غافل را برای امن او نکته مده محرور جاهل را ز بهر طبع او خرما
چو علمت هست خدمت کن چو دانایان که زشت آید گرفته چینیان احرام و مکی خفته در بطحا
نه صوت از بهر آن آمد که سوزی مزهر زهره نه حرف از بهر آن آمد، که دزدی چادر زهرا
ترا تیغی به کف دادند تا غزوی کنی با خود تو چون از وی سپر سازی نمانی زنده در هیجا
به نزد چون تو بی حسی چه دانایی چه نادانی به دست چون تو نامردی چه نرم آهن چه روهینا
ترا بس ناخوشست آواز لیکن اندرین گنبد خوش آوازت همی دارد صدای گنبد خضرا
ولیک آن گه خجل گردی که استادی ترا گوید که با داوود پیغمبر رسیلی کن درین صحرا
تو چون موری و این راهست همچون موی بت رویان مرو زنهار بر تقلید و بر تخمین و بر عمیا
چو علم آموختی از حرص آن گه ترس کاندر شب چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا
از این مشتی ریاست جوی رعنا هیچ نگشاید مسلمانی ز سلمان جوی و درد دین ز بودردا
به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی جویی که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا
قدم در راه مردی نه که راه و گاه و جاهش را نباشد تا ابد مقطع نبودست از ازل مبدا
ز بهر قالب اوراست این ارواح مستوفی ز بهر حالت اوراست این انفاس مستوفا
ز بهر کشت آنجا راست اینجا کشتن آدم ز بهر زاد آنجا راست اینجا زادن حوا
تو پنداری که بر بازیست این میدان چون مینو تو پنداری که بر هرزه ست این الوان چون مینا
وگر نز بهر دینستی در اندر بنددی گردون وگر نز بهر شرعستی، کمر بگشایدی جوزا
چو تن جان را مزین کن به علم دین که زشت آید درون سو شاه عریان و برون سو کوشک در دیبا
ز طاعت جامه ای نو کن ز بهر آن جهان ورنه چو مرگ این جامه بستاند تو عریان مانی و رسوا
خود از نسل جهانبانان نزاید هیچ تا باشد مر او را کوی پر عنین و ما را خانه پر عذرا
نبینی طبع را طبعی چو کرد انصاف رخ پنهان نیابی دیو را دیوی چو کرد اخلاص رخ پیدا
ترا یزدان همی گوید که در دنیا مخور باده ترا ترسا همی گوید که در صفرا مخور خلوا
ز بهر دین بنگذاری حرام از گفتهٔ یزدان ولیک از بهر تن مانی حلال از گفتهٔ ترسا
گرت نزهت همی باید به صحرای قناعت شو که آنجا باغ در باغست و خوان در خوان و وا در وا
گر از زحمت همی ترسی ز نااهلان ببر صحبت که از دام زبون گیران به عزلت رسته شد عنقا
مرا باری بحمدالله ز راه رافت و رحمت به سوی خطهٔ وحدت برد عقل از خط اشیا
به دل نندیشم از نعمت نه در دنیا نه در عقبا همی خواهم به هر ساعت چه در سرا چه رد ضرا
که یارب مر سنایی را سنایی ده تو در حکمت چنان کز وی به رشک افتد روان بوعلی سینا
مگردانم درین عالم ز بیش آزی و کم عقلی چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا
ز راه رحمت و رافت چو جان پاک معصومان مرا از زحمت تن ها بکن پیش از اجل تنها
زبان مختصر عقلان ببند اندر جهان بر من که تا چون خود نخوانندم حریص و مفسد و رعنا
مگردان عمر من چون گل که در طفلی شود کشته مگردان حرص من چون مل که در پیری شود برنا
بحرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا
به هرچ از اولیا گویند «رزقنی» و «وفقنی» به هرچ از انبیا گویند «آمنا» و «صدقنا»

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، دعوتی است عارفانه و تند به رهایی از بندهای تعلقات دنیوی و نفسانی. شاعر با زبانی اندرزگونه و صریح، مخاطب را فرا می‌خواند تا از حصار تنگِ تن و جانِ مادی فراتر رود و در جست‌وجوی حقیقتی باشد که ورای ظواهرِ فریبنده‌ی هستی قرار دارد. درون‌مایه‌ی اصلی، گذار از کثرتِ دنیوی به وحدتِ الهی و اهمیتِ شناختِ باطنی است.

شاعر بر ضرورتِ «مرگِ ارادی» (پیش از مرگِ طبیعی) و نفیِ خودخواهی‌ها تأکید می‌ورزد. او با بهره‌گیری از تمثیل‌های حکیمانه و ارجاعات دینی و اساطیری، نشان می‌دهد که پیمودن این راهِ دشوار، نیازمندِ کنار نهادنِ عقلِ جزوی، نقدِ هوشمندانه و تسلیمِ خالصانه در برابر حق است؛ مسیری که در آن، هر چیزی که مانعِ رسیدن به محبوب شود، حتی اگر در ظاهر دین یا ایمان نامیده شود، حجاب محسوب می‌گردد.

معنای روان

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا

در بندِ تن و جانِ خویش مباش؛ زیرا تن پست است و جان نیز در قیاس با حق، مقامی والاتر دارد اما باز هم محدود است. از هر دو گذر کن و در هیچ‌کدام آرام نگیر.

نکته ادبی: تضاد در مفهوم کمال و نقص (پستی تن و والایی جان) برای نشان دادن لزوم فراتر رفتن از هر دو.

بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا

هر چیزی که تو را از مسیرِ عشق به دوست باز دارد، اهمیت ندارد که آن را کفر بنامند یا ایمان؛ به هر چه که تو را از محبوب دور می‌کند، چه زیبا باشد و چه زشت، بی‌اعتنا باش.

نکته ادبی: کفر و ایمان در اینجا به عنوان ظواهر مذهبی مطرح شده‌اند که نباید حجابِ حقیقت باشند.

گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا

گواه و نشانه رهروی راستین این است که در برابر آتشِ دوزخ (تمایلات نفسانی) سرد و مصون باشد و نشان عاشق حقیقی آن است که در برابر موجِ وسوسه‌های دنیا (دریا) خشک و آلوده‌نشدنی بماند.

نکته ادبی: استعاره از توانمندی روح در برابر وسوسه‌ها.

نبود از خواری آدم که خالی گشت ازو جنت نبود از عاجزی وامق که عذرا ماند ازو عذرا

هبوط آدم از بهشت به خاطر خوار بودن او نبود، چنان‌که دوری عذرا از وامق نیز ناشی از ناتوانی وامق نبود؛ این‌ها همه تقدیر و حکمتی نهان است.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های عاشقانه و اساطیری برای تبیین حکمت الهی.

سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا

سخنی که برای خدا می‌گویی، زبانش (عبرانی یا سریانی) اهمیتی ندارد. مکانی که برای جست‌وجوی حق می‌پویی، نامش (جابلقا یا جابلسا) مهم نیست؛ مهم نیت است.

نکته ادبی: اشاره به شهرهای افسانه‌ای در متون کهن برای نشان دادن بیهودگیِ توجه به ظواهر مکان و زبان.

شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا

شهادت دادن به توحید (لا اله الا الله) باید چنان عمیق باشد که از همان ابتدا، سراسر دریای هستی را با آن نفیِ قدرتمند (نهنگ‌آسا)، ببلعی و هیچ نبینی جز او.

نکته ادبی: استعاره از قدرتِ کلمه توحید در محو کردن کثرات.

نیابی خار و خاشاکی در این ره چون به فراشی کمر بست و به فرق استاد در حرف شهادت لا

در این راهِ معرفت، اگر به حقیقتِ «لا» (نفی خود) برسی، مانندِ فراشی که با کمرِ بسته آماده خدمت است، تمامِ خاشاک و غیرِ خدا را از ذهنت جارو می‌کنی.

نکته ادبی: تمثیل فراش (خدمتکار) برای پاکسازیِ مسیرِ دل.

چو لا از حد انسانی فکندت در ره حیرت پس از نور الوهیت به الله آی ز الا

وقتی کلمه‌ی «لا» (نفی) تو را از محدودیت انسانی بیرون برد و به سرگردانیِ مقدس (حیرت) انداخت، آنگاه از نورِ الوهیت، به مرتبه‌ی «الا الله» (اثباتِ حق) گام بگذار.

نکته ادبی: اشاره به مراحل سلوک: نفیِ خود و اثباتِ حق.

ز راه دین توان آمد به صحرای نیاز ار نی به معنی کی رسد مردم گذر ناکرده بر اسما

بدون گذشتن از صحرایِ نیاز و تضرع، نمی‌توان به حقیقتِ دین رسید. چگونه ممکن است کسی بدون گذر از نام‌ها و نشانه‌ها (اسماء) به ذاتِ حق برسد؟

نکته ادبی: اسماء به معنای اسمای حسنی یا مفاهیمِ ذهنی است که حجابِ حقیقت‌اند.

درون جوهر صفرا همه کفرست و شیطانی گرت سودای این باشد قدم بیرون نه از صفرا

درونِ وجودِ تو (صفرا در طب قدیم به خشم و تندی تعبیر می‌شد)، همه کفر و وسوسه‌ی شیطانی است؛ اگر سودایِ این صفات را داری، از این حالت بیرون بیا.

نکته ادبی: اشاره به اخلاط چهارگانه بدن که در ادبیات عرفانی به صفاتِ رذیله اخلاقی نمادین شده‌اند.

چه مانی بهر مرداری چو زاغان اندرین پستی قفس بشکن چو طاووسان یکی بر پر برین بالا

چرا مانند کلاغ‌ها به مردارِ دنیا چسبیده‌ای؟ قفسِ تن را بشکن و مانند طاووسان، به سویِ عالمِ بالا پرواز کن.

نکته ادبی: تشبیه دنیا به مردار و پرواز به رهاییِ روح.

عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا

حقیقتِ پنهانِ قرآن زمانی آشکار می‌شود که سرزمینِ ایمان، از هیاهویِ افکار و وسوسه‌هایِ شیطانی پاک و مجرد شود.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ پالایشِ درون برای فهمِ کلامِ وحی.

عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی که از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا

عجیب نیست اگر از قرآن نصیبی جز ظاهر و حروف (نقش) نمی‌بری؛ زیرا چشمِ نابینا از خورشید فقط گرما حس می‌کند و نور را نمی‌بیند.

نکته ادبی: تمثیلِ خورشید برای قرآن و چشمِ نابینا برایِ دلِ ناپاک.

بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما

ای دوست، اگر زندگیِ جاوید می‌خواهی، پیش از مرگِ طبیعی بمیر (مرگِ نفس)؛ همان‌گونه که ادریسِ پیامبر با چنین مردنی، پیش از ما به بهشت دست یافت.

نکته ادبی: اشاره به داستان ادریس (ع) و مفهوم فنایِ عرفانی.

به تیغ عشق شو کشته که تا عمر ابد یابی که از شمشیر بویحیا نشان ندهد کس از احیا

با شمشیرِ عشق کشته شو تا عمرِ ابدی یابی؛ زیرا کسی که با شمشیرِ دنیا (بویحیا) کشته شود، دیگر نشانی از زندگیِ حقیقی در او نیست.

نکته ادبی: استعاره از شهادت در راه عشق که به زندگی ابدی می‌انجامد.

چه داری مهر بد مهری کزو بی جان شد اسکندر چه بازی عشق با یاری کزو بی ملک شد دارا

چرا دل به دنیایی بسته‌ای که اسکندر را بی‌جان کرد؟ چرا با یار و یاری (دنیا) عشق‌بازی می‌کنی که دارا را بی‌ملک و قدرت کرد؟

نکته ادبی: تلمیح به اسکندر و داریوش برای نشان دادنِ بی‌وفاییِ دنیا.

گرت سودای آن باشد کزین سودا برون آیی زهی سودا که خواهی یافت فردا از چنین سودا

اگر سودایِ آن را داری که از این معامله‌ی دنیویِ زیان‌بار بیرون بیایی، چه سودایِ پر سودی (فرصتی) فردا در پیش خواهی داشت.

نکته ادبی: ایهام در واژه سودا (به معنای عشق/معامله و همچنین بیماری مالیخولیا).

سر اندر راه ملکی نه که هر ساعت همی باشی تو همچون گوی سرگردان و ره چون پهنه بی پهنا

سرِ خود را در راهِ حق بگذار؛ زیرا در غیر این صورت، مانندِ گویی سرگردان می‌شوی که در میدانی بی‌پایان، مدام ضربه می‌خوری.

نکته ادبی: تشبیه انسانِ سرگردانِ دنیا به گویِ بازی.

تو در کشتی فکن خود را مپای از بهر تسبیحی که خود روح القدس گوید که بسم الله مجریها

خود را به کشتیِ عنایتِ حق بسپار و منتظرِ تسبیحِ خود نباش؛ زیرا روح‌القدس خود ندا می‌دهد که حرکت و سکونِ این کشتی به نامِ خداست.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن «بسم الله مجریها» (سوره هود) درباره کشتی نوح.

اگر دینت همی باید ز دنیا دار پی بگسل که حرصش با تو هر ساعت بود بی حرف و بی آوا

اگر دین می‌خواهی، پیوندت را با دنیا قطع کن؛ زیرا حرصِ دنیا همواره بدونِ گفتار، تو را به سوی خود می‌کشد.

نکته ادبی: تضاد بین حرصِ دنیوی و دین‌داری.

همی گوید که دنیا را بدین از دیو بخریدم اگر دنیا همی خواهی بده دین و ببر دنیا

دنیا به تو می‌گوید که دینِ خود را فروختم و دنیا را از شیطان خریدم؛ اگر دنیا را می‌خواهی، دینت را بده و دنیا را ببر.

نکته ادبی: تمثیل از معامله‌ای زیان‌بار که دنیا با انسان می‌کند.

ببین باری که هر ساعت ازین پیروزه گون خیمه چه بازیها برون آرد همی این پیر خوش سیما

بنگر که این پیرِ خوش‌سیما (آسمان/روزگار) هر لحظه چه بازی‌هایِ عجیبی از این خیمه‌ی پیروزه‌گون (آسمان) بیرون می‌آورد.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به خیمه و گردشِ آن به بازی‌هایِ روزگار.

جهان هزمان همی گوید که دل در ما نبندی به تو خود می پند ننیوشی ازین گویای ناگویا

دنیا هر لحظه فریاد می‌زند که دل در من نبند، اما تو که خودِ این جهان را نمی‌شنوی (چون سخنش با زبانِ معناست نه لفظ)، غافلی.

نکته ادبی: تناقض (پارادوکس): جهانی که سخن می‌گوید اما زبانی ندارد.

گر از آتش همی ترسی به مال کس مشو غره که اینجا صورتش مالست و آنجا شکلش اژدرها

اگر از آتشِ دوزخ می‌ترسی، به اموالِ دیگران مغرور نشو؛ زیرا در دنیا این اموال شکلِ مال دارد، اما در آخرت به اژدها تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به تجسمِ اعمال در جهانِ دیگر.

از آتش دان حواست را همیشه مستی و هستی ز دوزخ دان نهادت را هماره مولد و منشا

از «آتش‌دان»ِ وجودت است که همیشه مستی و هستی می‌یابی؛ از دوزخِ درونت است که ریشه‌ی همه اعمال و خلق و خوی تو سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به نفسِ اماره به عنوان سرچشمه‌ی شر.

پس اکنون گر سوی دوزخ گرایی بس عجب نبود که سوی کل خود باشد همیشه جنبش اجزا

پس اگر اکنون به سوی دوزخ می‌روی، تعجب نکن؛ زیرا اجزایِ وجودِ انسان همیشه به سویِ کلِ خود (مبدأشان) در حرکت‌اند.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ فلسفیِ «کل شیء یرجع الی اصله».

گر امروز آتش شهوت بکشتی بی گمان رستی و گرنه تف آن آتش ترا هیزم کند فردا

اگر امروز آتشِ شهوت را خاموش کنی، بی‌تردید رسته و آزاد شده‌ای؛ وگرنه گرمایِ همان آتش، تو را در روزِ جزا به هیزم تبدیل خواهد کرد.

نکته ادبی: استعاره از شهوت به آتش و تبدیل شدنِ انسان به هیزم در آخرت.

تو از خاکی بسان خاک تن در ده درین پستی مگر گردی چو جان و عقل هم والی و هم والا

تو از خاکی، پس مانند خاک در برابر حق افتادگی کن؛ مگر اینکه به مقامِ جان و عقل برسی و خود، حاکم و والا شوی.

نکته ادبی: بازی با کلماتِ خاک، پستی و والا.

که تا پستست خاک اینجا همه نفعست لیک آن گه بلای دیده ها گردد، چو بالا گیرد از نکبا

تا وقتی خاک در پستی است، نفع دارد (جای رویش است)؛ اما آن‌گاه که (با غرور) بالا بگیرد، به بلایِ دیده‌ها (گرد و غبار) تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: تمثیلِ رفتارِ خاک که تا وقتی در جایگاه خود است مفید است.

ز باد فقه و باد فقر دین را هیچ نگشاید میان دربند کاری را که این رنگست و آن آوا

با بادِ فقه و بادِ فقر (ظاهری و بدون حقیقت)، دینِ واقعی شکل نمی‌گیرد؛ به کاری بپرداز که رنگ و بویِ حقیقت دارد، نه صرفاً ادعا و حرف.

نکته ادبی: نقدِ کسانی که فقه و فقر را لقلقه زبان کرده‌اند.

مگو مغرور غافل را برای امن او نکته مده محرور جاهل را ز بهر طبع او خرما

به انسانِ مغرور و غافل، حکمتِ عمیق نگو و به انسانِ جاهل و تندخو، خرما (نعمت و وعده شیرین) نده که لایق نیستند.

نکته ادبی: توصیه به حکمت در آموزش و برخورد با جاهلان.

چو علمت هست خدمت کن چو دانایان که زشت آید گرفته چینیان احرام و مکی خفته در بطحا

چون علم داری، مانند دانایان خدمت کن؛ زشت است که چینیان (بیگانگان) احرام ببندند و مکیان (اهل دین) در بی‌خبری خواب باشند.

نکته ادبی: توبیخِ مذهبی‌نمایانی که در عمل از بی‌دینان عقب‌ترند.

نه صوت از بهر آن آمد که سوزی مزهر زهره نه حرف از بهر آن آمد، که دزدی چادر زهرا

صوت و آواز برای این نیست که زیبایی‌ها را بسوزانی و حرف و سخن برای این نیست که حرمتِ مقدسات (چادر زهرا) را بدزدی و پایمال کنی.

نکته ادبی: تلمیح به حرمتِ مقدسات.

ترا تیغی به کف دادند تا غزوی کنی با خود تو چون از وی سپر سازی نمانی زنده در هیجا

به تو تیغی دادند تا با نفسِ خود بجنگی؛ تو که از این تیغ، سپر می‌سازی (دفاعی می‌کنی)، در میدانِ نبرد (هیجا) زنده نمی‌مانی.

نکته ادبی: تمثیلِ تیغ به عنوانِ ابزارِ مبارزه با نفس.

به نزد چون تو بی حسی چه دانایی چه نادانی به دست چون تو نامردی چه نرم آهن چه روهینا

برای کسی که مانند تو بی‌حس است، دانایی و نادانی یکی است؛ برای دستِ نامردِ تو، آهنِ نرم و سخت تفاوتی ندارد.

نکته ادبی: توبیخِ بی‌تفاوتی و سستی در مسیرِ کمال.

ترا بس ناخوشست آواز لیکن اندرین گنبد خوش آوازت همی دارد صدای گنبد خضرا

آوازِ تو ناخوش است، اما این گنبدِ آسمان (خضرا) با انعکاسِ صدا، تو را خوش‌صدا نشان می‌دهد (فریب می‌خوری).

نکته ادبی: تمثیلِ انعکاسِ صدا به فریبندگیِ دنیا.

ولیک آن گه خجل گردی که استادی ترا گوید که با داوود پیغمبر رسیلی کن درین صحرا

اما آن‌گاه خجل می‌شوی که استادی حقیقی به تو بگوید: با داوودِ پیامبر در این صحرا همنوا و هم‌نفس شو (و تو نتوانی).

نکته ادبی: تلمیح به مقامِ داوود (ع) که صاحبِ آوازِ خوشِ الهی بود.

تو چون موری و این راهست همچون موی بت رویان مرو زنهار بر تقلید و بر تخمین و بر عمیا

تو مانند موری هستی و این راه مانند مویِ ظریفِ بت‌رویان (معشوق) است؛ زنهار که از روی تقلید و حدس و گمان در این راه نروی.

نکته ادبی: استعاره از دشواری راهِ حق که با تقلید پیموده نمی‌شود.

چو علم آموختی از حرص آن گه ترس کاندر شب چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا

اگر علم آموختی و در آن حرص داشتی، بترس؛ زیرا در شبِ تاریک، دزدی که چراغ دارد، کالایِ گزیده‌تر و گران‌تری را می‌دزدد.

نکته ادبی: تمثیلِ دزدِ باچراغ برای عالمِ بی‌عمل و حریص.

از این مشتی ریاست جوی رعنا هیچ نگشاید مسلمانی ز سلمان جوی و درد دین ز بودردا

از این مدعیانِ ریاست‌طلبِ خودخواه، هیچ خیری برنمی‌آید؛ مسلمانی را از سلمانِ فارسی بخواه و دردِ دین را از ابودردا.

نکته ادبی: ارجاع به صحابه بزرگ برای نشان دادنِ اسوه و الگو.

به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی جویی که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا

اگر به دنبال نام و اعتبار هستی، به صاحب‌دولتی (عارف کاملی) بپیوند که از یک خدمتِ کوچک به عیسی، یلدا (یاران) چنان معروف شدند.

نکته ادبی: تلمیح به یارانِ عیسی (حواریون).

قدم در راه مردی نه که راه و گاه و جاهش را نباشد تا ابد مقطع نبودست از ازل مبدا

قدم در راهِ مردانِ خدا بگذار که این راه، زمان و مکان و جاهش، نه آغازی دارد و نه پایانی که محدود شود.

نکته ادبی: توصیفِ مقامِ ازلی و ابدیِ راهِ حقیقت.

ز بهر قالب اوراست این ارواح مستوفی ز بهر حالت اوراست این انفاس مستوفا

این روح‌ها برایِ کالبدِ او (خدا) کامل شده‌اند و این نفس‌ها برایِ حالتِ او به کمال رسیده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به تجلیِ صفات الهی در روح و نفسِ عارف.

ز بهر کشت آنجا راست اینجا کشتن آدم ز بهر زاد آنجا راست اینجا زادن حوا

کشتنِ آدم (نفس) در اینجا برایِ دروی در آنجاست؛ زادنِ حوا (دلِ زنده) در اینجا برایِ میلاد در آن جهان است.

نکته ادبی: استعاره از دنیا به عنوان مزرعه‌ی آخرت.

تو پنداری که بر بازیست این میدان چون مینو تو پنداری که بر هرزه ست این الوان چون مینا

تو گمان می‌کنی این میدانِ هستی، بازیچه‌ای بیش نیست؟ گمان می‌کنی این رنگ‌هایِ گوناگونِ جهانِ خلقت، بیهوده است؟

نکته ادبی: ردِ دیدگاهِ پوچ‌انگاریِ جهان (جهان بازی نیست، آزمون است).

وگر نز بهر دینستی در اندر بنددی گردون وگر نز بهر شرعستی، کمر بگشایدی جوزا

اگر جهان برایِ دین نبود، آسمان‌ها در هم می‌پیچیدند و اگر برایِ شریعت نبود، جوزا (کمربند آسمانی) کمرش را می‌گشود (نظم به هم می‌خورد).

نکته ادبی: اشاره به فلسفه خلقت بر پایه دین و شریعت.

چو تن جان را مزین کن به علم دین که زشت آید درون سو شاه عریان و برون سو کوشک در دیبا

تنت را با علمِ دین زینت بده؛ زیرا زشت است که شاه (جان) در درونِ کاخِ تن، عریان باشد و بیرونِ کاخ، آراسته به دیبا (زیور دنیا).

نکته ادبی: تمثیلِ تن به کاخ و جان به شاهِ درونِ آن.

ز طاعت جامه ای نو کن ز بهر آن جهان ورنه چو مرگ این جامه بستاند تو عریان مانی و رسوا

با طاعت، جامه‌ای نو برای آن جهان فراهم کن، وگرنه وقتی مرگ این جامه (تن) را بگیرد، عریان و رسوا می‌مانی.

نکته ادبی: استعاره از اعمالِ صالح به عنوان لباسِ آخرت.

خود از نسل جهانبانان نزاید هیچ تا باشد مر او را کوی پر عنین و ما را خانه پر عذرا

از نسلِ دنیاپرستان، کسی به حقیقت نمی‌رسد؛ زیرا او درگیرِ کثرت است و ما به دنبالِ حقیقتِ ناب (عذرا).

نکته ادبی: استعاره از عذرا به معنای حقیقتِ بکر و دست‌نیافتنی.

نبینی طبع را طبعی چو کرد انصاف رخ پنهان نیابی دیو را دیوی چو کرد اخلاص رخ پیدا

طبع را ببین که وقتی انصاف می‌ورزد، رخ پنهان می‌کند (خالص می‌شود)؛ دیو را ببین که وقتی اخلاص را می‌بیند، ناپدید می‌شود.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری درباره پیروزیِ اخلاص بر دیوِ نفس.

ترا یزدان همی گوید که در دنیا مخور باده ترا ترسا همی گوید که در صفرا مخور خلوا

خداوند تو را امر می‌کند که در این دنیا از شراب پرهیز کنی، اما شخص دنیوی (در اینجا ترسا به عنوان نماد مصلحت‌اندیشیِ مادی) تو را از خوردن شیرینی هنگام غلبه صفرا منع می‌کند (اشاره به طب قدیم).

نکته ادبی: ترسا در ادبیات عرفانی گاهی به معنای شخصی است که از قید و بندهای شرعی ظاهری آزاد است و در اینجا با نگاهی کنایی به تضاد دستورات شرعی و مصلحت‌های جسمانی به کار رفته است.

ز بهر دین بنگذاری حرام از گفتهٔ یزدان ولیک از بهر تن مانی حلال از گفتهٔ ترسا

تو برایِ دین و رضایِ خدا، از گناهان دست نمی‌کشی، اما برای حفظِ سلامتِ تن، از آنچه ترسا (طبیب یا عقل مادی) برایت حلال یا حرام کرده، پرهیز می‌کنی.

نکته ادبی: بنگذاری و مانی در این بیت برای تقابل میان عمل به دستورات دینی و عمل به دستوراتِ جسمانی به کار رفته‌اند.

گرت نزهت همی باید به صحرای قناعت شو که آنجا باغ در باغست و خوان در خوان و وا در وا

اگر آرامش و لذتِ واقعی را می‌خواهی، به سرزمین قناعت سفر کن؛ چرا که در آنجا نعمت‌ها به وفور یافت می‌شود و پاداش‌های معنوی پی‌در‌پی نصیب تو می‌گردد.

نکته ادبی: تکرارِ واژگان «باغ در باغ» و «خوان در خوان» برای تأکید بر کثرت و وفور نعمت در قناعت به کار رفته است.

گر از زحمت همی ترسی ز نااهلان ببر صحبت که از دام زبون گیران به عزلت رسته شد عنقا

اگر از آزار و اذیتِ مردمِ نادان می‌هراسی، از همنشینی با آنان دوری کن؛ همان‌طور که سیمرغ (عنقا) با کناره‌گیری و گوشه‌نشینی از شرِ شکارچیانِ ضعیف در امان ماند.

نکته ادبی: عنقا نمادِ وجودی است که به دلیل بلندیِ مرتبه، از دسترسِ مردمِ عادی دور می‌ماند.

مرا باری بحمدالله ز راه رافت و رحمت به سوی خطهٔ وحدت برد عقل از خط اشیا

خدا را شکر که عقلِ من، با عنایت و لطفِ الهی، مرا از دایره‌یِ توجه به امور مادی و اشیاء گذر داد و به سویِ وحدانیتِ پروردگار هدایت کرد.

نکته ادبی: خطِ اشیاء کنایه از مرزهایِ مادی و تعلقاتِ دنیوی است که مانعِ شناختِ حقیقت می‌شوند.

به دل نندیشم از نعمت نه در دنیا نه در عقبا همی خواهم به هر ساعت چه در سرا چه رد ضرا

نه در دنیا و نه در آخرت، نگرانِ بهره‌مندی از نعمت‌ها نیستم و در هر لحظه، چه در خوشی و چه در ناخوشی، تنها خواهانِ وصالِ معشوق هستم.

نکته ادبی: واژگان «سرا» و «ضرا» اشاره به دو وضعیتِ متضادِ آسایش و سختی دارند که در هر دو حالت، هدفِ عارف یکی است.

که یارب مر سنایی را سنایی ده تو در حکمت چنان کز وی به رشک افتد روان بوعلی سینا

پروردگارا! به سنایی چنان حکمتی عطا کن که دانشِ بوعلی سینا در برابرِ آن ناچیز جلوه کند و او را به شگفتی وادارد.

نکته ادبی: بوعلی سینا نماد اوجِ حکمت و عقلِ استدلالی است که شاعر آن را با حکمتِ لدنی و اشراقی می‌سنجد.

مگردانم درین عالم ز بیش آزی و کم عقلی چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا

مرا در این دنیا گرفتارِ آز و نادانی مکن؛ بلکه طبع مرا چون دلِ عاشقان، شیدا و بی‌قرارِ حق بگردان.

نکته ادبی: تضادِ میان «کم عقلی» و «طبع شیدا» برای نمایشِ گذار از عقلِ مصلحت‌اندیش به عشقِ عارفانه استفاده شده است.

ز راه رحمت و رافت چو جان پاک معصومان مرا از زحمت تن ها بکن پیش از اجل تنها

با لطف و رحمتِ خود، پیش از آنکه مرگِ طبیعی فرا برسد، جانِ مرا از قید و بندهای این جسمِ خاکی رها کن.

نکته ادبی: مراد از «تن‌ها»، همان تعلقاتِ جسمانی است که مانعِ پروازِ روح به سویِ ملکوت می‌شود.

زبان مختصر عقلان ببند اندر جهان بر من که تا چون خود نخوانندم حریص و مفسد و رعنا

زبانِ کوته‌فکران را بر من ببند تا آنان نتوانند مرا به اشتباه، حریص یا مفسد و خودبین خطاب کنند.

نکته ادبی: «مختصر عقلان» کنایه از کسانی است که دیدگاهشان محدود به ظواهر است و به باطنِ حالِ عارف پی نمی‌برند.

مگردان عمر من چون گل که در طفلی شود کشته مگردان حرص من چون مل که در پیری شود برنا

عمرِ مرا مانندِ گلی که پیش از شکوفایی می‌پژمرد، کوتاه مکن و حرصِ مرا همچون شرابی که در پیری کهنه و قوی می‌شود، قرار مده.

نکته ادبی: تشبیه حرص به «مُل» (شراب) که با کهنگی تندتر می‌شود، اشاره به فزونیِ حرص با افزایشِ سن است.

بحرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا

اگر در آن روز از سرِ حرص آبی نوشیدم، مرا سرزنش نکن؛ چرا که در بیابان و گرمای تابستان، دچارِ بیماریِ استسقا (تشنگی مفرط) شده بودم.

نکته ادبی: استسقا بیماری‌ای است که باعث تشنگیِ مداوم می‌شود و در اینجا به عنوان عذری برایِ عملِ ظاهریِ شاعر آمده است.

به هرچ از اولیا گویند «رزقنی» و «وفقنی» به هرچ از انبیا گویند «آمنا» و «صدقنا»

من به تمامِ آنچه اولیا با عنوانِ «روزی دادن» و «توفیق یافتن» گفته‌اند و آنچه پیامبران با تأییدِ ایمان و تصدیقِ حقیقت آورده‌اند، ایمان دارم.

نکته ادبی: اشاره به اقوال و آموزه‌های اولیا و انبیا که بنیانِ اعتقادیِ شاعر را تشکیل می‌دهند.