دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در نعت رسول اکرم و مدح عارف زرگر

سنایی
ای سنایی گر همی جویی ز لطف حق سنا عقل را قربان کن اندر بارگاه مصطفا
هیچ مندیش از چنین عیاری ابرا بس بود عاقله عقل ترا ایمان و سنت خون بها
مصطفا اندر جهان آن گه کسی گوید که عقل آفتاب اندر فلک آن گه کسی گوید سها
طوقداران الاهی از زبان ذوق و شوق عل را در شرع او خوانند غمخوار و کیا
در شریعت ذوق دین یابی نه اندر عقل از آنک قشر عالم عقل دارد مغز روح انبیا
عقل تا با خود منی دارد، عقالش دان نه عقل چون منی زو دور گشت آن گه دوا خوانش نه دا
عقل تا کو هست او را شرع نپذیرد ز عز باز چون که گشت گردد شرع پیشش کهربا
در خدای آباد یابی امر و نهی دین و کفر و احمد مرسل خدای آباد را بس پادشا
چون نباشی خاک درگاه سرایی را که هست پاسبان بام روح القدس و دربان مرتضا
دی همه او بودی و امروز چون دوری ازو تا جوانمردی بود دی دوست امروز آشنا
«رحمة للعالمین» آمد طبیبت زو طلب چه ازین عاصی وز آن عاصی همی جویی شفا
کان شفا کز عقل و نفس و جسم و جان جویی شفا چون نه از دستور او باشد شفا گردد شقا
کان نجات و کان شفا کارباب سنت جسته اند بوعلی سینا ندارد در «نجات» و در «شفا»
ناشتا نزدیک او شو زان که خود نبود طبیب مفتی ذوق و دلیل نبض جز در ناشتا
مسجد حاجت روا جویی مجو اینجا که نیست راه سنت گیر و آن گه مسجد حاجت روا
گر دعاهای تهی دستان بر آن در بگذرد باز گردد زاستان با آستین پر دعا
چنگ در فتراک او زن تا بحق یابی رهی سنگ بر قندیل خود زن تا ز خود گردی رها
کانکه رست از رسم و عادت گوید او را سنتش کای قفس بشکسته اینک شاخ طوبا مرحبا
این یکی گوید به فرمان «استجیبواللرسول» و آن دگر خواند ز ایمان «یفعل الله مایشا»
تا بدانجایت فرود آرد که باشد اندرو ناوک اندازانش قهر و خنجر آهنجان بلا
زهرهٔ مردان چو بر زنگار پاشی ناردان گردهٔ گردان چو بر شنگرف مالی لوبیا
حربهٔ بهرام را بشکسته لطفش قبضه گاه بربط ناهید را بشکسته قهرش گردنا
بارگاه او دو در دارد که مردان در روند یک در اندر کوفه یابی و دگر در کربلا
در حریم مصطفا بوبکروار اندر خرام تا سیه رویی جفا بینی و خوشخویی وفا
عشق را بینی علم بر کرده اندر کوی صدق عقل را بینی قلم بشکسته در صدر رضا
با وفاداران دین چندان بپر در راه او تا نه بال خوف ماند با تو نه پر رجا
دور کن بوی ریا از خود که تا آزاده وار مسجد و میخانه را محرم شوی چون بوریا
تو چه دیدستی هنوز از طول و عرض ملک او کنکه در سدره ست هم آن را نداند منتها
گر دو عالم را ببینی با ولایتهای او هفت گلخن دیده باشی زانهمه هفت آسیا
صورت احمد ز آدم بد ولیک اندر صفت آدم از احمد پدید آمد چو ز آصف بر خیا
جوهرش چون ز اضطرار عقل و نفس اندر گذشت گفت و گوشش که «الرحمن علی العرش استوا»
خاک آدم ز آفتاب جود او زر گشت از آنک خاک آدم را چنان بود او که مس را کیمیا
باز چون خود ز آفتاب جود زرین رخ شده ست عارف زرگرش خواند: پرده دار کبریا
عارفی و زرگری گویی کزو آموختست خواجه و حامی و صدر و مهتر و استاد ما
عارف زرگر که در دنیا چو عقل و آفتاب عارفست اندر احاطت زرگرست اندر عطا
ملک او ارباب دین را هم صلاح و هم سلاح کلکل او دور زمان را هم صباح و هم مسا
شکرها با بذل او چون پیش موسا جادوی شعرها با فضل او چون نزد عیسا توتیا
بخشش خود را به شکر کس نیالاید که هست در ره آزاد مردان شکر جزوی از جزا
اینهمه تابش ز روی و رای او نشگفت از آنک بدر گردد مه چو با خورشید سازد ملتقا
مقتدای عالم آمد مقتدی در دین او من غلام مقتدی و خاکپای مقتدا
فضل یحیا صاعد آن قاضی که خود بیرون ز فضل صدهزاران فضل و یحیی بر مکست اندر سخا
قاضی مکرم که چون فوت صلات ایزدی هست در شرع کرم فوت صلاتش را قضا
روح او بر غیب واقف همچو لوح آسمان کاک او در شرع منصف همچو خط استوا
چون گران گردد رکابش روی بگشاید امید چون سبک گردد عنانش پشت بنماید عنا
مرتع حلمش چرا خواران صورت را ربیع منبع علمش جزاخواهان معنی را جزا
ای چو سودا کرده خصم سردرابی گرم گرم وی چو طوبا داده شاخ خشک را بی نم نما
ای مرا ممدوح و مادح وی را پیرو مرید ای مرا قاضی و مقضی وی مرا خصم و گوا
گرد تو گردم همی زیرا مرا هنگام سعی از مروت وز صفا هم مروه ای و هم صفا
اندرین غربت مرا همچون عصای موسیئی دوستانم را عصا و دشمنم را اژدها
از تو بودم بستانهٔ خواجه عارف معرفت وز تو کردم در فرات نعمت او آشنا
بر تو خوانم شعر آن شعری شعار چرخ قدر با تو گویم شکر آن شکر شکار خوش لقا
پارسا خواندستم اندر شعر و من بر صدر او هر که در فردوس باشد چون نباشد پارسا
چون نباشم پارسا چون عقل او را داده ام چون فرو دستان ملک امسال باژو پار، سا
با حیا گفت او مرا و چشم من روشن بدو هر که روشن دیده تر شد بیشتر دارد حیا
چون عصای موسی و برهان عیسی گفت او ساحران را اژدها شد شاعران را متکا
خاصه اندر حق این خادم که هست از مکرمت دیگران را یک ولی نعمت مرا خود اولیا
هم ولی اکرام نعمت هم ولی کتب علوم هم ولی دارو درمان هم ولی شکر و ثنا
هست کار من برو چونانکه وقتی پیش ازین دهخدایی گفت با غوری فضولی در نسا
کی فضولی کو خراجت غور گفتا: برگرفت شاه و پیغمبر زکوة از غور و احداث از بغا
دهخدا گفت ار نمکساری شود انبان کون گوزهای بی نمک پراند اهل روستا
غورک بی مغز را صفرا بشورید و بگفت کی مموه باژگونه یافه گوی هرزه لا
ریش تو داند که گوز بینمک مان در مزه کم نیابد آخر از تیز نمک سود شما
ده خدا در خشم شد با غور گفتا: هم کنون راست گردانم به یک باهو من این پشت دوتا
غورک بی شرم کان بشنید گفت: احسنت و زه خود چنین به هم طبیب و هم عوان هم ده خدا
هزل بودست این ولیکن بر مثال جد سزید همچنین بود آن ولی نعمت درین مدت مرا
همچنان کان پیر حلوایی همی گفتا به مرو هست ما را هم دعا و هم عصید و هم عصا
گر ندادی پرورش جان و دماغم را به مرغ مرغ وار اکنون گرفتستی دماغ و جان هوا
از شراب آب روحانی و حیوانی بشست روح نفسانیم را از نقش مالیخولیا
جان و دل را بود دارو لیکن از بهر جگر آنچه می باید نبود آن چیست کسنی و کما
یک دو هفته طبع از آن بگریخت کز سلوی و من چون ستوران باز در زد در پیاز و گندنا
ای ز راه خلق و خلق و لحن خوش داوود وار در دو جایم جلوه کرده در جهان چون اوریا
معنی دعوت بسی بنموده ما را در حضور ای عفی الله دعوی دعوات در غیبت چرا
هر چه جویند از دعا ما را خود از تو رایجست ابلهی باشد ز چون تو قبله دزدیدن دعا
خشمت ار چه بر نخواند بر دلم بعد از طمع همچو دیوانی بری منک بربر صیصیا
آخر ارچه عقل ما گم شد ولی از روی حس سر ز بالش باز می دانیم و پای از لالکا
من همان گویم که آن مز من بدان پرسنده گفت کش بپرسید آنهمه عرق الرجال آخر کجا؟
گفت لاتسأل حبیبی کآن همه برکند و سوخت سبلت عرق الرجالم علت عرق النسا
تنگ شد بر ما فضای عافیت بی هیچ جرم وین چنین باشد «اذا جاء القضا ضاق الفضا»
مالشی بایست ما را زان که بربط را همی گوشمالی شرط باشد تا درآید در نوا
ای به ماهی جان ما را کرده چون ماهی شیم وی ز شعری عقل ما را داده چون شعری سنا
ما جواب آن چنان شعر چنینی گفته باز شعر تو آواز داوود آن ما آن را صدا
از تو آن آید ز ما این زان که در شرط قمار پختگان را صرف بهتر خام دستان را دغا
تو فشاندی نور خود چون ماه و اندر جرم خویش مرده ریگش ماند آن گر بیش ازین دارد سها
کی شود صفرای تو ساکن ز خوان ما چو هست مطبخ ما را به جای زیر با تقصیر با
تا چو هدهد عاقلان را هم ز سر خیزد کلاه تا چو طوطی قانعان را هم ز تن روید قبا
همچو تصحیف قبا باد و چو مقلوب کلاه دشمنت اعنی هلاک و حاسدت اعنی فنا
آنت باد از راه دنیا کت کند عقل آرزو و آنت باد از روی حکمت کت کند دین اقتضا
عالم و آدم ز خلق و خلق تو آباد و خوش همچو از مادر صبی و همچو از گلبن صبا
تو نهاده بر سر ما پای و ما گفته به تو «ای نهاده پای همت بر سر اوج سما»

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده از سنایی غزنوی، در پی ترسیم تقابل میان عقلِ محدودِ بشری و نورِ هدایتِ نبوی است. شاعر در بخش نخست با زبانی عرفانی و تعلیمی، خواننده را دعوت می‌کند که از قید و بندهای عقلِ جزئی که آلوده به خودخواهی و کثرت‌گرایی است، رها شود و به سوی ولایت و سنت پیامبر اسلام (ص) حرکت کند؛ چرا که در دیدگاه او، حقیقت دین نه در تحلیل‌های عقلی، بلکه در شهود و تبعیت از شریعت است.

در بخش دوم، شعر با رویکردی مدحی، از مقامِ بلندِ پیامبر به عنوان خورشیدِ عالم‌تاب و الگوی هستی یاد می‌کند و در نهایت، این نورانیت را به ستایش «قاضی یحیی صاعد» (ممدوح) پیوند می‌زند. سنایی با بهره‌گیری از تمثیل‌های عرفانی و اشاراتِ تاریخی، قاضی را شخصی می‌داند که با تکیه بر معرفتِ نبوی و شریعت، پناهگاه و گره‌گشای مؤمنان در زمانه است.

معنای روان

ای سنایی گر همی جویی ز لطف حق سنا عقل را قربان کن اندر بارگاه مصطفا

ای سنایی! اگر به دنبال کسب کمال و درخشش از سوی لطف الهی هستی، باید عقلِ مصلحت‌اندیش و محدود خود را در درگاه پیامبر (مصطفی) قربانی کنی و تسلیمِ محض شوی.

نکته ادبی: «سنا» در مصراع اول به معنای درخشش و نور است و جناس ناقص با نام شاعر دارد.

هیچ مندیش از چنین عیاری ابرا بس بود عاقله عقل ترا ایمان و سنت خون بها

از بابت فقر و نداشتن ثروتِ دنیوی نگران نباش؛ ایمان به خدا و پیروی از سنت پیامبر، برای تو حکم خون‌بها و جبرانِ تمام کمبودها را دارد.

نکته ادبی: «عیاری» در اینجا به معنای سنجشِ ارزش‌های دنیوی و «خون‌بها» استعاره از کفایتِ معنوی است.

مصطفا اندر جهان آن گه کسی گوید که عقل آفتاب اندر فلک آن گه کسی گوید سها

آیا شایسته است که در حضورِ وجودِ والای پیامبر در جهان، کسی از عقل سخن بگوید؟ همان‌طور که وقتی خورشید در آسمان می‌تابد، کسی از ستاره‌ی کم‌نور «سها» سخن نمی‌گوید.

نکته ادبی: «سها» ستاره‌ای بسیار کم‌نور در صورت فلکی دب اکبر است که دیدن آن آزمونِ تیزبینی چشم است؛ استعاره از کوچکی و ناچیزی عقل در برابر پیامبر.

طوقداران الاهی از زبان ذوق و شوق عل را در شرع او خوانند غمخوار و کیا

عارفان و بندگانِ برگزیده الهی که از جامِ معرفت نوشیده‌اند، در نظامِ شریعت، عقلِ جزئی را نه راهنما، بلکه دشمن و مزاحمِ حقیقت می‌دانند.

نکته ادبی: «طوقداران» استعاره از بندگانِ مطیع و برگزیده است.

در شریعت ذوق دین یابی نه اندر عقل از آنک قشر عالم عقل دارد مغز روح انبیا

لذت و حقیقتِ دین را باید در درکِ درونی یافت، نه در عقلِ سرد؛ زیرا عقل تنها پوسته‌ی عالم است و روحِ هستی، حقیقتِ انبیاست.

نکته ادبی: تمثیل «قشر و مغز» برای تبیین مراتب معرفت به کار رفته است.

عقل تا با خود منی دارد، عقالش دان نه عقل چون منی زو دور گشت آن گه دوا خوانش نه دا

عقل تا زمانی که با خودبینی (منی) همراه است، مانندِ بند و زنجیرِ پا (عقال) است و نه عقلِ راهنما؛ اما وقتی خودخواهی از آن دور شود، به داروی شفا تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: جناس میان «عقل»، «عقال» (بند پا) و بازی زبانی با واژه «منی» (منیت/خودخواهی).

عقل تا کو هست او را شرع نپذیرد ز عز باز چون که گشت گردد شرع پیشش کهربا

تا وقتی عقل بر سرِ خودخواهی است، شریعت آن را نمی‌پذیرد؛ اما وقتی عقل در برابر دین فروتن شود، شریعت مانند آهن‌ربایی، آن را به سوی خود می‌کشد.

نکته ادبی: «کهربا» استعاره از جذب‌کنندگی شریعت برای عقلِ مطیع است.

در خدای آباد یابی امر و نهی دین و کفر و احمد مرسل خدای آباد را بس پادشا

در شهرِ آبادِ الهی، امر و نهی‌های دین حاکم است و محمدِ مرسل (ص) پادشاه و حاکمِ این سرزمینِ معنوی است.

نکته ادبی: «خدای آباد» کنایه از حریمِ امنِ الهی است.

چون نباشی خاک درگاه سرایی را که هست پاسبان بام روح القدس و دربان مرتضا

چرا خاکِ درگاهِ چنین بزرگواری نمی‌شوی که نگهبانِ جایگاهِ والای روح‌القدس و دربانِ علی مرتضی است؟

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ والا و عصمت پیامبر و همراهی او با اولیای الهی.

دی همه او بودی و امروز چون دوری ازو تا جوانمردی بود دی دوست امروز آشنا

اگر دیروزِ تو با او سپری شد و امروز از او دور افتاده‌ای، بکوش تا با جوانمردی، پیوندِ دوستی و آشناییِ گذشته را تجدید کنی.

نکته ادبی: توصیه به بازگشتِ به اصل و ریشه‌ی ایمان.

«رحمة للعالمین» آمد طبیبت زو طلب چه ازین عاصی وز آن عاصی همی جویی شفا

او که «رحمة للعالمین» است، طبیبِ حقیقی توست؛ چرا شفا را از این انسانِ گناهکار یا آن انسانِ گناهکارِ دیگر طلب می‌کنی؟

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآنی «و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین».

کان شفا کز عقل و نفس و جسم و جان جویی شفا چون نه از دستور او باشد شفا گردد شقا

آن درمانی که با عقل و نفس و جسمِ خود برای خود می‌سازی، اگر طبق دستورِ پیامبر نباشد، شفا نیست بلکه بیماری و سختی است.

نکته ادبی: تضاد میان «شفا» و «شقا» (بدبختی) برای نشان دادنِ پیامدِ تبعیت‌نکردن.

کان نجات و کان شفا کارباب سنت جسته اند بوعلی سینا ندارد در «نجات» و در «شفا»

آن نجات و شفایی که اهلِ سنت (پیروان واقعی پیامبر) جسته‌اند، در کتاب‌های «نجات» و «شفا»ی بوعلی سینا یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: تلمیح به آثار معروف بوعلی سینا که سنایی آن‌ها را در برابر حقیقتِ ایمانی ناکافی می‌داند.

ناشتا نزدیک او شو زان که خود نبود طبیب مفتی ذوق و دلیل نبض جز در ناشتا

با حالتی از تهی‌دستی و بی‌آلایشی (ناشتا) به درگاه او رو کن، چرا که طبیبِ واقعی جز در این حالتِ خلوص، نبضِ دل را نمی‌گیرد.

نکته ادبی: «ناشتا» کنایه از پاکی دل و دوری از هواهای نفسانی.

مسجد حاجت روا جویی مجو اینجا که نیست راه سنت گیر و آن گه مسجد حاجت روا

به دنبالِ برآورده شدنِ حاجت در جاهای دیگر نباش؛ راهِ سنت و پیروی از پیامبر را پیش بگیر تا به مقصود برسی.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ پیروی از سنت به عنوان تنها راهِ استجابت.

گر دعاهای تهی دستان بر آن در بگذرد باز گردد زاستان با آستین پر دعا

اگر دعای انسان‌های تهی‌دست از آن درگاه بگذرد، ناامید برنمی‌گردد و آستین‌هایشان پر از حاجت‌روایی می‌شود.

نکته ادبی: «آستین پر» کنایه از بهره‌مندی و دستِ پُر بازگشتن.

چنگ در فتراک او زن تا بحق یابی رهی سنگ بر قندیل خود زن تا ز خود گردی رها

به دامانِ (فتراک) او چنگ بزن تا به سوی حق راه یابی و با شکستنِ منیت‌های خود، از خویشتنِ خویش رها شوی.

نکته ادبی: «سنگ بر قندیل زدن» کنایه از شکستنِ بتِ نفس و خویشتن‌بینی.

کانکه رست از رسم و عادت گوید او را سنتش کای قفس بشکسته اینک شاخ طوبا مرحبا

کسی که از قیدِ عادت‌ها و رسومِ غلط رست، سنتِ پیامبر به او می‌گوید: ای کسی که قفسِ تن را شکستی، به بهشتِ طوبی خوش آمدی.

نکته ادبی: «شاخ طوبا» نمادِ بهشت و سعادتِ ابدی.

این یکی گوید به فرمان «استجیبواللرسول» و آن دگر خواند ز ایمان «یفعل الله مایشا»

یکی می‌گوید باید فرمانِ پیامبر (اطاعت از رسول) را اجرا کرد و دیگری با تکیه بر ایمان می‌گوید: خداوند هر چه بخواهد انجام می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به دو رویکردِ فقهی و کلامی در دین.

تا بدانجایت فرود آرد که باشد اندرو ناوک اندازانش قهر و خنجر آهنجان بلا

او تو را به جایی می‌برد که در آنجا، دشواری‌ها و بلاها، مانند تیراندازان و خنجرها برای تزکیه‌ی تو آماده‌اند.

نکته ادبی: توصیفِ سختی‌های مسیرِ سلوک که ناشی از قهرِ الهی برای تربیتِ سالک است.

زهرهٔ مردان چو بر زنگار پاشی ناردان گردهٔ گردان چو بر شنگرف مالی لوبیا

شجاعتِ مردانِ راهِ او چنان است که در برابرِ دشوارترین سختی‌ها، گویی لوبیایی را بر رنگِ سرخ (شنگرف) می‌سایند و اعتنایی ندارند.

نکته ادبی: تمثیل‌هایی از سادگیِ انجام کارهای بزرگ توسط مردانِ خدا.

حربهٔ بهرام را بشکسته لطفش قبضه گاه بربط ناهید را بشکسته قهرش گردنا

لطفِ او چنان است که سلاحِ جنگیِ بهرام (سیاره جنگ) را می‌شکند و قهرِ او، سازِ ناهید (سیاره موسیقی و لذت) را خاموش می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به تسلطِ اولیای الهی بر نمادهای قدرت و لذت دنیوی.

بارگاه او دو در دارد که مردان در روند یک در اندر کوفه یابی و دگر در کربلا

درگاهِ او دو در دارد که مردانِ راه از آن وارد می‌شوند: یکی کوفه (جایگاهِ عدالتِ علی) و دیگری کربلا (جایگاهِ شهادتِ حسین).

نکته ادبی: اشاره به ولایت و شهادت به عنوان دو دروازه‌ی معرفت.

در حریم مصطفا بوبکروار اندر خرام تا سیه رویی جفا بینی و خوشخویی وفا

مانندِ ابوبکر، در حریمِ پیامبر قدم بگذار تا تفاوتِ زشتیِ جفا و زیباییِ وفاداری را دریابی.

نکته ادبی: اشاره به خصلتِ وفاداری در سیره صحابه.

عشق را بینی علم بر کرده اندر کوی صدق عقل را بینی قلم بشکسته در صدر رضا

در آن کویِ صداقت، عشق را پیروز و سرافراز می‌بینی و عقل را در برابرِ رضای الهی، خاموش و شکست‌خورده.

نکته ادبی: تضاد میانِ جایگاهِ عشق و عقل در عرفانِ سنایی.

با وفاداران دین چندان بپر در راه او تا نه بال خوف ماند با تو نه پر رجا

در راهِ او چنان پیش برو که از ترسِ دوزخ و امیدِ بهشت (خوف و رجا) رها شوی و تنها به او بیندیشی.

نکته ادبی: مقامِ فنا که بالاتر از مقاماتِ ترس و امید است.

دور کن بوی ریا از خود که تا آزاده وار مسجد و میخانه را محرم شوی چون بوریا

ریا را از خود دور کن تا آزاده شوی و بتوانی همان‌قدر که در مسجد محرم هستی، در میخانه نیز راه یابی.

نکته ادبی: «بوریا» استعاره از ساده‌زیستی و فروتنی است که محرمِ اسرار بودن را ممکن می‌کند.

تو چه دیدستی هنوز از طول و عرض ملک او کنکه در سدره ست هم آن را نداند منتها

تو هنوز چیزی از وسعتِ ملکوتِ او ندیده‌ای؛ حتی کسی که در سدرة‌المنتهی است، پایانِ آن را نمی‌داند.

نکته ادبی: اشاره به عظمتِ بی‌پایانِ جایگاهِ نبوت.

گر دو عالم را ببینی با ولایتهای او هفت گلخن دیده باشی زانهمه هفت آسیا

اگر دو عالم را با عشقِ او ببینی، درک خواهی کرد که دنیا نسبت به آن عظمت، مانندِ گلخن (آتشدانِ حمام) است.

نکته ادبی: تمثیلِ کوچک بودنِ دنیا در برابر وسعتِ حقیقت.

صورت احمد ز آدم بد ولیک اندر صفت آدم از احمد پدید آمد چو ز آصف بر خیا

صورتِ ظاهریِ احمد (ص) از آدم پدید آمد، اما در حقیقتِ صفت، آدم از نورِ احمد پدید آمد؛ همان‌طور که شاخه از درخت می‌روید.

نکته ادبی: اشاره به حدیثِ «اول ما خلق الله نوری» و برتریِ حقیقتِ محمدی بر خلقتِ بشری.

جوهرش چون ز اضطرار عقل و نفس اندر گذشت گفت و گوشش که «الرحمن علی العرش استوا»

وقتی جوهرِ وجودِ او از مرزِ عقل و نفس گذشت، کلامِ الهی (استواء بر عرش) را به درستی درک کرد و بازگو نمود.

نکته ادبی: اشاره به مقاماتِ والای عرفانی پیامبر در درکِ حقیقتِ الهی.

خاک آدم ز آفتاب جود او زر گشت از آنک خاک آدم را چنان بود او که مس را کیمیا

خاکِ وجودِ آدم به واسطه‌ی آفتابِ جودِ او زر شد؛ چرا که او برای جانِ آدم، حکمِ کیمیا را دارد.

نکته ادبی: استعاره از کمال‌بخشیِ پیامبر به جانِ انسان‌ها.

باز چون خود ز آفتاب جود زرین رخ شده ست عارف زرگرش خواند: پرده دار کبریا

وقتی خودِ او همچون خورشید، پرتو افشان شد، عارفان او را پرده‌دارِ کبریا می‌خوانند.

نکته ادبی: توصیفِ مقامِ واسطگیِ پیامبر میان خالق و خلق.

عارفی و زرگری گویی کزو آموختست خواجه و حامی و صدر و مهتر و استاد ما

تمامِ هنرهای عارف بودن و زرگری کردن را او به استادِ ما و حامیِ ما آموخته است.

نکته ادبی: آغازِ بخشِ مدحِ ممدوح که او را عارف و زرگر می‌خواند.

عارف زرگر که در دنیا چو عقل و آفتاب عارفست اندر احاطت زرگرست اندر عطا

آن عارفِ زرگر (ممدوح) در دنیا مانندِ عقل و خورشید است؛ در احاطه به امور همچون عقل و در بخشش، همچون زرگر است.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ صفات برای ستایشِ ممدوح.

ملک او ارباب دین را هم صلاح و هم سلاح کلکل او دور زمان را هم صباح و هم مسا

قدرت و حکومتِ او برای دین‌داران هم وسیله صلاح است و هم سلاح؛ و حضورش برای زمانه، هم صبحِ روشن است و هم شبِ آرام.

نکته ادبی: استفاده از جناس‌های متقاطع برای ستایش.

شکرها با بذل او چون پیش موسا جادوی شعرها با فضل او چون نزد عیسا توتیا

شگردهای او در برابرِ جادوی مخالفان، مانندِ عصای موسی است و فضلِ او برای بیناییِ حقیقت، مانندِ توتیای چشمِ عیسی است.

نکته ادبی: تلمیح به معجزاتِ موسی و عیسی در برابرِ ممدوح.

بخشش خود را به شکر کس نیالاید که هست در ره آزاد مردان شکر جزوی از جزا

او بخششِ خود را به شکرِ کسی آلوده نمی‌کند، زیرا در مسلکِ آزادمردان، شکرگزاری خود بخشی از پاداش است.

نکته ادبی: تأکید بر کرامتِ طبعِ ممدوح.

اینهمه تابش ز روی و رای او نشگفت از آنک بدر گردد مه چو با خورشید سازد ملتقا

این همه تابش از چهره و رأیِ او شگفت نیست، چرا که ماه وقتی با خورشید ملاقات می‌کند، تماماً نور می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به ماه که از خورشیدِ حقیقتِ نبوی نور می‌گیرد.

مقتدای عالم آمد مقتدی در دین او من غلام مقتدی و خاکپای مقتدا

او پیشوای عالم است و همه در دینِ او پیرو هستند؛ من خاکِ پای چنین پیشوایی هستم.

نکته ادبی: تواضعِ مبالغه‌آمیزِ شاعر در برابرِ ممدوح.

فضل یحیا صاعد آن قاضی که خود بیرون ز فضل صدهزاران فضل و یحیی بر مکست اندر سخا

فضلِ «یحیی صاعد» (ممدوح) چنان است که گویی صدها فضل و یحیی دیگر در مکتبِ او به بخشندگی مشغول‌اند.

نکته ادبی: مبالغه در وصفِ کمالاتِ ممدوح.

قاضی مکرم که چون فوت صلات ایزدی هست در شرع کرم فوت صلاتش را قضا

آن قاضیِ بزرگوار چنان است که گویی در شریعتِ کرم، جبرانِ کوتاهی‌های نمازِ دیگران را بر عهده دارد.

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ عرفانی از جایگاهِ اجتماعی ممدوح.

روح او بر غیب واقف همچو لوح آسمان کاک او در شرع منصف همچو خط استوا

روحِ او مانندِ لوحِ آسمانی بر غیب آگاه است و سخنِ او در شرع، مانندِ خطِ استوا دقیق و معتدل است.

نکته ادبی: تشبیه به امورِ کیهانی برای توصیفِ عدالت و علم.

چون گران گردد رکابش روی بگشاید امید چون سبک گردد عنانش پشت بنماید عنا

وقتی با وقار (رکاب گران) حرکت می‌کند، امیدها شکوفا می‌شود و وقتی با سرعت می‌رود، سختی‌ها از میان می‌رود.

نکته ادبی: تضادِ عملکردیِ ممدوح در شرایط مختلف.

مرتع حلمش چرا خواران صورت را ربیع منبع علمش جزاخواهان معنی را جزا

مرتعِ بردباریِ او برای طالبانِ صورت، بهار است و منبعِ علمِ او برای پاداش‌خواهانِ معنا، همان پاداشِ نهایی است.

نکته ادبی: استفاده از صنایعِ ادبی برای نشان دادنِ جامعیتِ ممدوح.

ای چو سودا کرده خصم سردرابی گرم گرم وی چو طوبا داده شاخ خشک را بی نم نما

ای کسی که دشمن را با حرارتِ خود نابود می‌کنی و به شاخه‌ی خشکِ وجودم، بی‌هیچ منتی، حیاتِ تازه بخشیدی.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به نیروی حیات‌بخشِ بهاری.

ای مرا ممدوح و مادح وی را پیرو مرید ای مرا قاضی و مقضی وی مرا خصم و گوا

تو برای من هم ستایش‌شوی و هم ستایشگر هستی؛ هم پیر و هم مرید؛ هم قاضی و هم داورِ منی.

نکته ادبی: استفاده از پارادوکس‌های مدحی برای نشان دادنِ وابستگی کاملِ شاعر به ممدوح.

گرد تو گردم همی زیرا مرا هنگام سعی از مروت وز صفا هم مروه ای و هم صفا

من به گردِ تو می‌گردم، چرا که در زمانِ سعی و تلاش، تو برای من هم «مروه» هستی و هم «صفا» (مراسم حج).

نکته ادبی: تشبیه گردشِ به دورِ ممدوح به طواف و سعیِ حج.

اندرین غربت مرا همچون عصای موسیئی دوستانم را عصا و دشمنم را اژدها

در این غربت، تو برای من مانندِ عصای موسی هستی که دوستانم را یاری می‌کند و دشمنانم را از پای درمی‌آورد.

نکته ادبی: تلمیح به معجزه عصای موسی در برابر ساحران.

از تو بودم بستانهٔ خواجه عارف معرفت وز تو کردم در فرات نعمت او آشنا

از تو بود که با بوستانِ معرفتِ آن خواجه آشنا شدم و از برکتِ تو بود که به دریای نعمتِ او راه یافتم.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ ممدوح در پیوند دادنِ شاعر به سرچشمه‌های معنوی.

بر تو خوانم شعر آن شعری شعار چرخ قدر با تو گویم شکر آن شکر شکار خوش لقا

شعرِ ارجمندی برای تو می‌خوانم که از چرخِ فلک نیز قدرتمندتر و رفیع‌تر است و با تو از سپاسگزاریِ آن محبوبِ نیک‌سیرت و خوش‌چهره سخن می‌گویم.

نکته ادبی: چرخ قدر: ترکیب وصفی که به بلندای مقام اشاره دارد. شاعر با تکرارِ ساختارهای واژگانی، موسیقیِ کلام را تقویت کرده است.

پارسا خواندستم اندر شعر و من بر صدر او هر که در فردوس باشد چون نباشد پارسا

من او را در اشعارم پارسا خوانده‌ام و چون در صدرِ مجلس جای دارد، مگر می‌شود کسی که در بهشت (فردوس) باشد، پارسا نباشد؟

نکته ادبی: بازی با واژه پارسا (هم به معنای زاهد و هم به معنای نوعی خراج در متون کهن). فردوس در اینجا استعاره از جایگاهِ رفیع ممدوح است.

چون نباشم پارسا چون عقل او را داده ام چون فرو دستان ملک امسال باژو پار، سا

چگونه پارسا نباشد؟ در حالی که من عقل و خردِ خویش را به او بخشیده‌ام؛ همچنان که در گذشته نیز، فرودستانِ ملک، پارسایان را بر سرِ کار می‌آوردند.

نکته ادبی: بیت دارای ایهام در کلمه «پارسا» است که هم به معنی پرهیزگار و هم به معنی پرداخت خراج به کار رفته است.

با حیا گفت او مرا و چشم من روشن بدو هر که روشن دیده تر شد بیشتر دارد حیا

او با شرم و حیا با من سخن گفت و از دیدارِ او چشمانم روشن شد؛ هر که دیدگانش بیناتر باشد، حیا و ادبش نیز فزون‌تر است.

نکته ادبی: روشن‌دیده استعاره از بصیرت و معرفت است که موجبِ درکِ والاییِ حیا می‌شود.

چون عصای موسی و برهان عیسی گفت او ساحران را اژدها شد شاعران را متکا

سخنانِ او همچون عصای موسی معجزه می‌کرد و چون برهانِ عیسی شفا می‌داد؛ این کلام برای ساحرانِ باطل، اژدها شد و برای شاعرانِ حق، تکیه‌گاه و پناهی گشت.

نکته ادبی: تلمیح به معجزات حضرت موسی (اژدها شدن عصا) و حضرت عیسی (برهان و زنده کردن مردگان).

خاصه اندر حق این خادم که هست از مکرمت دیگران را یک ولی نعمت مرا خود اولیا

به‌ویژه در حقِ من که خادمِ او هستم، او از سرِ بزرگواری‌اش، برای دیگران یک ولی‌نعمت و برای من همانند اولیا و بزرگانِ دین است.

نکته ادبی: مکرمت به معنای کرامت و بزرگواری است و اولیا در اینجا به معنای دوستان خاصِ خدا و راهبرانِ معنوی است.

هم ولی اکرام نعمت هم ولی کتب علوم هم ولی دارو درمان هم ولی شکر و ثنا

او هم سرپرستِ بخشش‌هاست، هم دانایِ علوم، هم درمان‌بخشِ دردهای جسم و جان و هم شایسته‌یِ تمامِ سپاس‌ها و ستایش‌ها.

نکته ادبی: تکرارِ «ولی» در ابتدای مصراع‌ها نوعی تکرارِ بلاغی (صدرنشینی) است که بر گستره‌یِ الطافِ ممدوح تأکید دارد.

هست کار من برو چونانکه وقتی پیش ازین دهخدایی گفت با غوری فضولی در نسا

داستانِ کارِ من با او، همچون حکایتی است که پیش‌تر دهخدایی با شخصی فضول از اهالیِ نسا داشت.

نکته ادبی: اشاره به یک حکایتِ تاریخی یا داستانیِ رایج در میانِ مردمِ آن عصر.

کی فضولی کو خراجت غور گفتا: برگرفت شاه و پیغمبر زکوة از غور و احداث از بغا

آن دهخدا پرسید: ای فضول، سهمِ خراجِ منطقه غور کجاست؟ گفت: هم پادشاه و هم پیامبر، زکات را از غور گرفته‌اند و احداثِ امور نیز از جانبِ بغا (حاکم یا سرپرست) است.

نکته ادبی: اشاره به بحثِ خراج و زکات؛ «بغا» در اینجا نامی خاص یا مقامی حکومتی است که در متنِ حکایت آمده.

دهخدا گفت ار نمکساری شود انبان کون گوزهای بی نمک پراند اهل روستا

دهخدا پاسخ داد: اگر نمک‌دانِ وجودِ تو از معرفت خالی شود، همانندِ روستاییانِ بی‌خرد، سخنانِ بی‌مزه و ناخوشایند بر زبان می‌آوری.

نکته ادبی: «گوز» در اینجا کنایه از سخنِ بی‌محتوا و یاوه است. نمک‌ساری کنایه از بی‌خردی.

غورک بی مغز را صفرا بشورید و بگفت کی مموه باژگونه یافه گوی هرزه لا

آن شخصِ بی‌خرد و خام، از خشمِ دهخدا آشفته شد و گفت: ای فریبکارِ وارونه‌گو، ای یاوه‌گویِ هرزه‌سخن.

نکته ادبی: مموه به معنی طلاکاری شده (فریبکار) و یافه به معنای سخنِ بیهوده است.

ریش تو داند که گوز بینمک مان در مزه کم نیابد آخر از تیز نمک سود شما

فقط ریشِ تو می‌داند که سخنانِ بی‌مزه‌یِ ما، در برابرِ گزندگیِ پاسخِ تندِ تو، چیزی نیست.

نکته ادبی: ایهامِ «نمک‌سود» که هم به معنی نمک‌زده و هم کنایه از پاسخِ تند و کوبنده است.

ده خدا در خشم شد با غور گفتا: هم کنون راست گردانم به یک باهو من این پشت دوتا

دهخدا خشمگین شد و گفت: همین حالا با یک ضربه، این پشتِ خمیده‌یِ تو را راست و اصلاح می‌کنم.

نکته ادبی: باهو به معنای چوبِ دستی یا عصاست که ابزارِ تنبیه بوده است.

غورک بی شرم کان بشنید گفت: احسنت و زه خود چنین به هم طبیب و هم عوان هم ده خدا

آن شخصِ بی‌شرم وقتی این را شنید، با طعنه گفت: احسنت! که هم طبیبِ دردی و هم عاملِ حکومتی و هم دهخدا.

نکته ادبی: عوان به معنایِ مامورِ حکومتی یا ظالم است؛ کنایه از اینکه او به تنهایی همه کاره است.

هزل بودست این ولیکن بر مثال جد سزید همچنین بود آن ولی نعمت درین مدت مرا

این حکایت اگرچه هزل و شوخی بود، اما در جایِ خود جدی و عبرت‌آموز است؛ وضعیتِ من با ولی‌نعمتِ خودم نیز در این مدت، همین‌گونه بوده است.

نکته ادبی: شاعر از هزل برای بیانِ یک حقیقتِ عمیق استفاده کرده است.

همچنان کان پیر حلوایی همی گفتا به مرو هست ما را هم دعا و هم عصید و هم عصا

همان‌طور که آن پیرِ حلوایی در مرو می‌گفت: ما هم دعا داریم و هم غذا (عصید) و هم تکیه‌گاه (عصا) برای زندگی.

نکته ادبی: عصید نوعی حلیم یا غذای آردی است. تکرارِ واژگانِ مشابه برای ایجادِ وزن و لحنِ طنزآمیز.

گر ندادی پرورش جان و دماغم را به مرغ مرغ وار اکنون گرفتستی دماغ و جان هوا

اگر او جان و روحِ مرا با الطافش پرورش نمی‌داد، اکنون جان و ذهنم در چنگالِ هوا و هوس گرفتار شده بود.

نکته ادبی: «مرغ» در اینجا استعاره از بلندپروازیِ روح یا طعامِ لطیف است.

از شراب آب روحانی و حیوانی بشست روح نفسانیم را از نقش مالیخولیا

او با شرابِ روحانی و دانش، جانِ مرا از بندِ اندیشه‌هایِ مالیخولیایی و پریشان پاک کرد.

نکته ادبی: شرابِ روحانی استعاره از معنویت و علمِ لدنّی است که روان را صیقل می‌دهد.

جان و دل را بود دارو لیکن از بهر جگر آنچه می باید نبود آن چیست کسنی و کما

جان و دل را داروهایی هست، اما برای جگر (که جایگاهِ خشم یا سوداست)، دارویی جز گیاهانی چون کاسنی و کما نیست.

نکته ادبی: اشاره به طبِ سنتی که کاسنی و کما را برای تصفیه جگر مفید می‌دانستند.

یک دو هفته طبع از آن بگریخت کز سلوی و من چون ستوران باز در زد در پیاز و گندنا

طبعِ من یکی دو هفته از آن نعماتِ آسمانی (من و سلوی) گریخت و مثلِ چهارپایان به خوردنِ پیاز و گندنا (تره‌فرنگی) روی آورد.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ بنی‌اسرائیل که از مَنّ و سلوی (غذای بهشتی) روی برگرداندند و خواستارِ پیاز و سیر شدند.

ای ز راه خلق و خلق و لحن خوش داوود وار در دو جایم جلوه کرده در جهان چون اوریا

ای کسی که از جهتِ اخلاق و لحنِ خوش، چون داوود هستی، در دو جایگاهِ من جلوه کردی و در جهان همچون اوریا مشهوری.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ حضرت داوود و اوریا (به عنوانِ تمثیلی از ظهورِ جمال یا حضورِ محبوب).

معنی دعوت بسی بنموده ما را در حضور ای عفی الله دعوی دعوات در غیبت چرا

تو معانیِ دعوت به حق را در حضور به ما نشان دادی؛ پس ای که خدا تو را ببخشاید، چرا در غیبت از ما طلبِ دعا می‌کنی؟

نکته ادبی: «عفی الله» دعایی است به معنای خدا تو را ببخشد.

هر چه جویند از دعا ما را خود از تو رایجست ابلهی باشد ز چون تو قبله دزدیدن دعا

هر چه از دعا می‌طلبند، خود در وجودِ تو نهفته است؛ پس ابلهانه است که از کسی چون تو، بخواهیم برایت دعا کنیم.

نکته ادبی: شاعر ممدوح را به قدری والا می‌داند که دعا کردن در حقِ او را بی‌معنی می‌پندارد.

خشمت ار چه بر نخواند بر دلم بعد از طمع همچو دیوانی بری منک بربر صیصیا

اگرچه خشمِ تو دیگر بر دلم سنگینی نمی‌کند، اما همچنان با اشتیاق به دنبالِ تو هستم، مانندِ کسی که در بندِ دیوانِ اشعار گرفتار است.

نکته ادبی: صیصیا در اینجا به معنایِ سختی و مشقت یا گوشه‌یِ دیوار است.

آخر ارچه عقل ما گم شد ولی از روی حس سر ز بالش باز می دانیم و پای از لالکا

اگرچه خردِ ما از دست رفته، اما با حسِ ظاهری‌مان، هنوز تفاوتِ بالش را از لنگه‌کفش تشخیص می‌دهیم.

نکته ادبی: «لالکا» کنایه از کفش یا شیءِ بی‌ارزش است؛ شاعر به فروتنیِ خود اشاره می‌کند که با وجودِ عشق، هنوز واقعیت‌ها را می‌بیند.

من همان گویم که آن مز من بدان پرسنده گفت کش بپرسید آنهمه عرق الرجال آخر کجا؟

من همان چیزی را می‌گویم که آن مردِ زیرک به پرسش‌کننده گفت، وقتی از او پرسید که «عرق الرجال» (نیروی مردان) کجا رفته است؟

نکته ادبی: عرق الرجال اصطلاحی برای توانمندی و جوهره‌یِ مردانگی است.

گفت لاتسأل حبیبی کآن همه برکند و سوخت سبلت عرق الرجالم علت عرق النسا

گفت: از محبوب نپرس که آن شور و توان را چه شد؛ زیرا که «عرقِ الرجال» را «عرقِ النسا» (بیماریِ سیاتیک/عصب پا) از بین برد.

نکته ادبی: بازیِ زبانیِ درخشان بین «عرقِ الرجال» (نیروی مردانه) و «عرقِ النسا» (عصب پا/سیاتیک) برای بیانِ زوالِ توانمندی.

تنگ شد بر ما فضای عافیت بی هیچ جرم وین چنین باشد «اذا جاء القضا ضاق الفضا»

بی‌هیچ گناهی، عرصه بر ما تنگ شد، چرا که تقدیر چنین است: هرگاه قضا بیاید، فضا تنگ می‌شود.

نکته ادبی: یک ضرب‌المثلِ عربی که به ناگزیریِ تقدیر اشاره دارد.

مالشی بایست ما را زان که بربط را همی گوشمالی شرط باشد تا درآید در نوا

ما نیاز به گوشمالی و تذکر داریم؛ چرا که سازِ بربط نیز تا گوشمالی نشود، به نوا و آهنگِ درست در نمی‌آید.

نکته ادبی: ایهام در «گوشمالی»؛ هم به معنیِ تنبیه و هم به معنیِ کوک کردنِ ساز.

ای به ماهی جان ما را کرده چون ماهی شیم وی ز شعری عقل ما را داده چون شعری سنا

ای کسی که جانِ ما را چون ماهی در آبِ لطفِ خویش غوطه‌ور کردی و با شعرهایت، عقلِ ما را چون دانه شعری (گیاه) شفا بخشیدی.

نکته ادبی: بازی با کلماتِ «ماهی» (جانور و یاور) و «شعری» (نامِ گیاه و شعر).

ما جواب آن چنان شعر چنینی گفته باز شعر تو آواز داوود آن ما آن را صدا

ما در پاسخ به آن شعرِ تو، شعری گفتیم؛ شعرِ تو صدایِ داوود است و شعرِ ما تنها پژواکِ آن صداست.

نکته ادبی: فروتنیِ شاعر در برابرِ عظمتِ کلامِ ممدوح.

از تو آن آید ز ما این زان که در شرط قمار پختگان را صرف بهتر خام دستان را دغا

از تو آن کلامِ والا می‌آید و از ما این جواب؛ چرا که در شرط‌بندیِ عشق، نصیبِ پختگان صراحت است و نصیبِ خام‌دستان، فریبکاری.

نکته ادبی: دغا به معنای فریب و نیرنگ است.

تو فشاندی نور خود چون ماه و اندر جرم خویش مرده ریگش ماند آن گر بیش ازین دارد سها

تو نورِ خویش را چون ماه افشاندی و اگر ذره‌ای از آن در وجودِ تو باقی مانده باشد، همان میراثِ باقی‌مانده از توست.

نکته ادبی: اشاره به ستاره سها که بسیار کم‌نور است.

کی شود صفرای تو ساکن ز خوان ما چو هست مطبخ ما را به جای زیر با تقصیر با

چگونه خشمِ (صفرای) تو با خوانِ احسانِ ما آرام گیرد، در حالی که سفره‌یِ ما در برابرِ خوانِ تو بسیار ناچیز است.

نکته ادبی: زیربا نوعی خورش است؛ کنایه از اینکه سفره‌یِ ما در برابرِ کرمِ تو هیچ است.

تا چو هدهد عاقلان را هم ز سر خیزد کلاه تا چو طوطی قانعان را هم ز تن روید قبا

تا همچون هدهد، کلاه‌ِ تکبر از سرِ عاقلان بیفتد و همچون طوطی، جامه‌یِ قناعت بر تنِ قانعان آراسته شود.

نکته ادبی: اشاره به پرندگان در متونِ عرفانی؛ کلاه کنایه از جاه‌طلبی و قبا کنایه از پوششِ معنوی.

همچو تصحیف قبا باد و چو مقلوب کلاه دشمنت اعنی هلاک و حاسدت اعنی فنا

همان‌طور که اگر کلمه «قبا» را تصحیف کنی (تغییر دهی) و کلمه «کلاه» را مقلوب کنی، به کلماتِ «هلاک» و «فنا» می‌رسی؛ دشمنانت نیز چنین شوند.

نکته ادبی: بازیِ لفظی و اشتقاقی برای نفرینِ دشمنان.

آنت باد از راه دنیا کت کند عقل آرزو و آنت باد از روی حکمت کت کند دین اقتضا

آنچه از راهِ دنیا می‌خواهی، آرزویِ خردمندان است و آنچه از روی حکمت می‌طلبی، مقتضایِ دینِ توست.

نکته ادبی: توازن میانِ خواسته‌یِ دنیوی و حکمتِ دینی.

عالم و آدم ز خلق و خلق تو آباد و خوش همچو از مادر صبی و همچو از گلبن صبا

همه جهان و آدمیان از خلق و خویِ نیکوی تو آباد و شادمان‌اند، چنان‌که کودک از مادر و نسیمِ سحری از گلستان جان می‌گیرد.

نکته ادبی: تشبیهاتِ لطیف برای بیانِ تاثیرِ اخلاقِ ممدوح.

تو نهاده بر سر ما پای و ما گفته به تو «ای نهاده پای همت بر سر اوج سما»

تو پایِ همت بر اوجِ آسمان نهادی و ما با افتخار می‌گوییم: ای کسی که قدم بر اوجِ ملکوت گذاشتی.

نکته ادبی: پایان‌بندی با ستایشِ بلندمرتبگیِ ممدوح.