دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در پاسخ قصیدهٔ عارف زرگر

سنایی
تا ز سر شادی برون ننهند مردان صفا دست نتوانند زد در بارگاه مصطفا
خرمی چون باشد اندر کوی دین کز بهر حق خون روان گشتست از حلق حسین در کربلا
از برای یک بلی کاندر ازل گفتست جان تا ابد اندر دهد مرد بلی تن در بلا
خاک را با غم سرشت اول قضا اندر قدر غم کند ناچار خاکی را بنسبت اقتضا
اهل معنی می گدازند از پی اعلام را زهره نی کس را که گوید از ازل یک ماجرا
نیم روز اندر بهشت آدم عدیل ملک بود هفتصد سال از جگر خون راند بر سنگ و گیا
لحظه ای گمشد ز خدمت هدهد اندر مملکت در کفارت ملکتی بایست چون ملک سبا
بیست سال اندر جهان بی کفش باید گشت از آنک پای روح الله ازین بر دوخت نعلین هوا
دانهٔ در، در بن دریای الا الله درست لاالهی غور باید تا برآرد بی ریا
از کن اول برآرد شعبده استاد فکر وز پی آخر درآرد تیر مه باد صبا
دیده گوید تا چه می جوید برون از لوح روح نفس گوید تا چه می خواند برون دل ذکا
آنچه بیرونست از هندوستان هم کرگدن و آنچه افزونست از ده هفتخوان هم اژدها
روح داند گشت گرد حلقهٔ هفت آسمان ذهن داند خواند نقش نفخ جان چون انبیا
گر کوه دجله آن گردد که دارد مردوار در درون مجنون محرم وز برون فرهاد را
کار هر موری نباشد با سلیمان گفتگو یار هر سگ بان نباشد رازدار پادشا
بابل نفس ست بازار نکورویان چین حاصل روحست گفتار عزیزان ختا
تا ز اول برنخیزد از ره ابجد مسیح شرح مسح سر نداند خواند بر لوح صبا
دور باید بود از انکار بر درگاه عشق کانچه اینجا درد باشد هست دیگر جا دوا
آن نمی بینند کز انکارشان پوشیده ماند با جمال یوسف چاهی ترنج از دست و پا
نقل موجودات در یک حرف نتوان برد سهل گر بود در نیم خرما چشم باز و دل گوا
برخلاف امر یزدان در دل خود ره نداد چشم زخمی در حیات خویش یحیا از حیا
باز این خودکامگی بین کز برای اعتبار با چنین پیغمبری چون گفته باشد برملا
ظاهر ابر جسم آدم خواند کز گندم مخور نعرها از حکم سابق کالصلا اصحابنا
آن سیه کاری که رستم کرد با دیو سپید خطبهٔ دیوان دیگر بود و نقش کیمیا
تا برون ناری جگر از سینهٔ دیو سپید چشم کورانه نبینی روشنی زان توتیا
مهره اندر حقهٔ استاد آن بیند بعدل کز کمند حلقهٔ نظارگان گردد رها
یا تمنای سبک دستی توان کردن به عقل یا برون از حلقهٔ نظاره چون طفلان دوتا
غوطه خورده در بن دریا دو تن در یک زمان این در اشکار نهنگ افتاده و آن اندر ضیا
خیرگی بار آرد آن را کز برای علم خویش دیده بر خورشید تابان افگند بی مقتدا
آب چاهی باید اندر پیش کز یک قطره اش جان چندین جانور حاصل شود در یک ندا
وانگهی چون بیند اندر آبدان خورشید را دل در و بندد به درد و جان ازو گردد جدا
ارزد اندر شب ز بهر شاهدی شمعی به جان یوسفی شاید زلیخا را به صد گوهر بها
بس نباشد قیمت گوهر به رونقهای درد در نیابد بخشش بوبکر حق اصطفا
از سپیدی اویس و از سیاهی بلال مصطفا داند خبر دادن، ز وحی پادشا
سوز باید در بهای پیرهن تا با مشام بوی دلبر یابد آن لبریز دامن در بکا
آتش نفس ار نمیرد آب طوفان در رسد باد کبر ار کم نگردد خاک بر فرق کیا
مرگ در خاک آرد آری مرد را لیکن ازو چون برآید با خود آرد ساخته برگ بقا
در نوای گردش گردون فروشد سیمجور لاجرم تا در کنار افتاد روزی بینوا
اینهمه در زیر سنگ آخر برآید روزگار وینهمه بر بام زنگ آخر برآید این صدا
تا برون آیند از این تنگ آشیان یکبارگی تا فرو آیند ازین بام گران چون آسیا
چون پدید آمد ملال آدم از حور و قصور جفت او حوا نکوتر قصر او دارالفنا
هر چه در دین پیشم آید گر چه نه سجده صواب هر چه نزد حق پیشم افتد گر چه طاعت آن خطا
عمر در کار غم دین کرد خواهم تا مگر چون نمانم بنده ای گوید، سنایی شد فنا
آشنا شو چون سنایی در مثال راه عشق تا شوی نزد بزرگان رازدار و آشنا
تنگ شد بر ما فضای عافیت بی هیچ جرم این چنین باشد «اذا جاء القضا ضاق الفضا»
این جواب آن سخن گفتم که گفته اوستاد «ای نهاده پای همت بر سر اوج سما»

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، منظومه‌ای عرفانی و تعلیمی است که بر مفهومِ رنجِ آگاهانه و ازخودگذشتگی در طریقِ حق تأکید دارد. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ تاریخی و دینی، تبیین می‌کند که رسیدن به ساحتِ قدسیِ عشق و درکِ حقایقِ هستی، جز از مسیرِ تطهیرِ نفس، تحملِ بلا و رهایی از بندِ خودخواهی ممکن نیست.

در این غزل، عقلِ جزئی که تنها ظاهرِ عالم را می‌بیند، در برابرِ بینشِ قلبی و کشف و شهود، ناتوان شمرده می‌شود. فضای کلی اثر، حزین و در عین حال مشفقانه است؛ گویی پیری دانا، رهروان را از خوابِ غفلت برحذر می‌دارد و آنان را به سوی فنای در حضرتِ حق فرا می‌خواند تا با ترکِ علایقِ دنیوی، به کمالِ وجودی برسند.

معنای روان

تا ز سر شادی برون ننهند مردان صفا دست نتوانند زد در بارگاه مصطفا

تا زمانی که مردانِ راهِ حقیقت، شادی و تعلقاتِ دنیوی را کنار نگذارند، نمی‌توانند به درگاهِ حضرتِ مصطفی (ص) راه یابند و به حقیقتِ ایمان دست یابند.

نکته ادبی: صفا در اینجا به معنای خالص شدنِ جان از آلودگی‌های دنیوی است.

خرمی چون باشد اندر کوی دین کز بهر حق خون روان گشتست از حلق حسین در کربلا

چگونه می‌توان در آیینِ دین، دم از خرمی و شادی زد، در حالی که خونِ امام حسین (ع) در کربلا به خاطرِ حق‌طلبی بر زمین ریخته شده است؟

نکته ادبی: اشاره به اندوهِ عمیق و لزومِ همدردیِ عارفانه با اولیای خدا.

از برای یک بلی کاندر ازل گفتست جان تا ابد اندر دهد مرد بلی تن در بلا

به خاطرِ همان یک بله‌ای که جانِ انسان در روزِ الست (عهدِ ازل) به خداوند گفت، باید تا ابد در این دنیا تن به بلا و رنج سپرد.

نکته ادبی: اشاره به آیه «الست بربکم قالوا بلی» و پیوندِ آن با مفهومِ بلاکشی در عرفان.

خاک را با غم سرشت اول قضا اندر قدر غم کند ناچار خاکی را بنسبت اقتضا

قضای الهی از همان آغاز، سرشتِ خاک (انسان) را با غم آمیخته است؛ پس ناگزیر، اقتضایِ عالمِ خاکی همیشه همراه با اندوه است.

نکته ادبی: اشاره به سرشتِ آمیخته به دردِ انسانِ زمینی.

اهل معنی می گدازند از پی اعلام را زهره نی کس را که گوید از ازل یک ماجرا

اهلِ معرفت برای رسیدن به حقایق، جانِ خود را آب می‌کنند و می‌سوزند؛ هیچ‌کس را یارای آن نیست که حتی یک داستان از رازهای ازلی بازگو کند.

نکته ادبی: اهل معنی استعاره از عارفانِ حقیقی است.

نیم روز اندر بهشت آدم عدیل ملک بود هفتصد سال از جگر خون راند بر سنگ و گیا

آدم در بهشت هم‌نشینِ فرشتگان بود، اما پس از هبوط، هفتصد سال بر اثرِ دوری از حق، از جگر خون گریست.

نکته ادبی: اشاره به روایتِ توبه‌ی طولانیِ حضرت آدم پس از هبوط.

لحظه ای گمشد ز خدمت هدهد اندر مملکت در کفارت ملکتی بایست چون ملک سبا

هدهد وقتی لحظه‌ای از خدمتِ سلیمان غافل شد، کفاره‌ی آن غفلت، رنجِ به دست آوردنِ ملک و پادشاهیِ سبا بود.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ هدهد و سلیمان در قرآن.

بیست سال اندر جهان بی کفش باید گشت از آنک پای روح الله ازین بر دوخت نعلین هوا

حضرتِ عیسی (ع) بیست سال بدون کفش در جهان می‌گشت، چرا که پایِ روح‌الله (عیسی) از تعلقاتِ هوای نفسانی و مادیات بریده بود.

نکته ادبی: کنایه از زهدِ شدید و بی‌تعلق بودنِ حضرت مسیح.

دانهٔ در، در بن دریای الا الله درست لاالهی غور باید تا برآرد بی ریا

گوهرِ حقیقت در دریای «لا اله الا الله» پنهان است؛ غواص و جستجوگری عمیق لازم است تا آن را بدون ریا و تظاهر استخراج کند.

نکته ادبی: دانه در استعاره از توحیدِ خالص است.

از کن اول برآرد شعبده استاد فکر وز پی آخر درآرد تیر مه باد صبا

استادِ فکر (عقلِ جزئی) با شعبده‌بازی، از «کن» (خلق) آغاز می‌کند و در پایان، تیرِ سرنوشت را به بادِ فنا می‌سپارد.

نکته ادبی: نقدِ محدودیت‌های تفکرِ محضِ انسانی.

دیده گوید تا چه می جوید برون از لوح روح نفس گوید تا چه می خواند برون دل ذکا

دیده می‌پرسد که روح فراتر از لوحِ عالم چه می‌جوید؟ و نفس می‌پرسد که دلِ دانا چه حقیقتی را از جهانِ غیب می‌خواند؟

نکته ادبی: تضادِ میانِ نگاهِ ظاهری و بینشِ باطنی.

آنچه بیرونست از هندوستان هم کرگدن و آنچه افزونست از ده هفتخوان هم اژدها

آنچه فراتر از هندوستان است، کرگدن است و آنچه از هفت‌خوان می‌گذرد، اژدهاست؛ (اشاره به دشواری‌های مسیرِ حقیقت که برای عقلِ عادی غیرقابلِ درک است).

نکته ادبی: نمادپردازیِ اساطیری برای سختی‌های طریق.

روح داند گشت گرد حلقهٔ هفت آسمان ذهن داند خواند نقش نفخ جان چون انبیا

روحِ انسان توانِ گشتن در هفت آسمان را دارد و ذهن می‌تواند همانند پیامبران، نقشِ دمیدنِ جان (نفخ روح) را درک کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ متعالیِ روحِ انسانی.

گر کوه دجله آن گردد که دارد مردوار در درون مجنون محرم وز برون فرهاد را

اگر کوه در برابرِ استواریِ مردانِ راه، چون دجله نرم شود، در درونِ عاشق (مجنون) محرم و در برون، فرهادوارِ رنج‌کشیده است.

نکته ادبی: تلفیقِ اساطیرِ ادبِ فارسی برای توصیفِ حالاتِ عاشق.

کار هر موری نباشد با سلیمان گفتگو یار هر سگ بان نباشد رازدار پادشا

هر مورچه‌ای شایسته‌ی گفتگو با سلیمان نیست و هر سگ‌بان و نگهبانِ معمولی، محرمِ رازِ پادشاه نمی‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ اهلیت برای درکِ اسرارِ الهی.

بابل نفس ست بازار نکورویان چین حاصل روحست گفتار عزیزان ختا

نفسِ انسان بازاری پر از فریب و زیبایی‌های ظاهری است، اما سخنِ بزرگانِ راهِ حق، حاصلِ روحِ پاک و جانِ حقیقت‌جوست.

نکته ادبی: تضادِ میانِ بازرگانیِ نفس و دستاوردِ روح.

تا ز اول برنخیزد از ره ابجد مسیح شرح مسح سر نداند خواند بر لوح صبا

تا مسیحِ جان از خوابِ غفلت برنخیزد، نمی‌تواند شرحِ مسح کردنِ سر را بر لوحِ عالمِ غیب بخواند.

نکته ادبی: اشاره به نیاز به بینشِ مسیحایی برای درکِ باطن.

دور باید بود از انکار بر درگاه عشق کانچه اینجا درد باشد هست دیگر جا دوا

در درگاهِ عشق باید از انکار دوری جست، چرا که آن چیزی که اینجا درد و رنج به نظر می‌رسد، در عالمِ دیگر داروی شفابخش است.

نکته ادبی: تناقضِ عرفانی: درد در مسیرِ حق عینِ شفاست.

آن نمی بینند کز انکارشان پوشیده ماند با جمال یوسف چاهی ترنج از دست و پا

آن‌ها که انکار می‌کنند، حقیقت را نمی‌بینند و به همین دلیل چاهِ عمیق و زیباییِ یوسف را تنها به اندازه ترنجی در دست می‌بینند.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ یوسف و زنانِ مصر که محوِ جمالِ او شدند و دستِ خود را بریدند.

نقل موجودات در یک حرف نتوان برد سهل گر بود در نیم خرما چشم باز و دل گوا

نقلِ اسرارِ موجودات در یک حرف نمی‌گنجد؛ مگر آنکه در نیم‌خورده‌ی خرمایی، چشمی بینا و دلی گواه داشته باشی.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ بیانِ حقیقتِ مطلق با واژگانِ محدود.

برخلاف امر یزدان در دل خود ره نداد چشم زخمی در حیات خویش یحیا از حیا

یحیی (ع) به دلیلِ حیا و شرم از پروردگار، هرگز در زندگیِ خویش، برخلافِ دستورِ خدا قدم برنداشت.

نکته ادبی: نمادِ عصمت و حیا در برابرِ معشوق.

باز این خودکامگی بین کز برای اعتبار با چنین پیغمبری چون گفته باشد برملا

این خودخواهی را بنگر که برای اعتباری ناچیز، با چنین پیامبرِ بزرگی چه سخن‌های ناپسند و آشکاری گفته‌اند.

نکته ادبی: انتقاد از کج‌فهمی و گستاخیِ عامه در برابرِ اولیا.

ظاهر ابر جسم آدم خواند کز گندم مخور نعرها از حکم سابق کالصلا اصحابنا

ظاهرِ امر، آدم را از خوردنِ گندم منع کرد، اما این حکمِ سابق و ندای درونیِ الهی بود که اصحاب را به دعوتِ حق فراخواند.

نکته ادبی: اشاره به تحلیلِ عرفانی از هبوطِ آدم.

آن سیه کاری که رستم کرد با دیو سپید خطبهٔ دیوان دیگر بود و نقش کیمیا

آن سیه‌کاری و جنگی که رستم با دیوِ سپید کرد، در مقابلِ خطبه‌ی دیوان و حقیقتِ کیمیا، ناچیز و متفاوت بود.

نکته ادبی: مقایسه‌ی حماسه‌ی ظاهری با جهادِ اکبرِ درونی.

تا برون ناری جگر از سینهٔ دیو سپید چشم کورانه نبینی روشنی زان توتیا

تا زمانی که جگر (جان) را از سینه‌ی دیوِ نفس بیرون نیاوری، با چشمِ کورِ دنیوی، روشنیِ حقیقت را نخواهی دید.

نکته ادبی: تمثیلِ مبارزه با نفس به نبردِ رستم و دیوِ سپید.

مهره اندر حقهٔ استاد آن بیند بعدل کز کمند حلقهٔ نظارگان گردد رها

آن استادِ حقیقی، مهره را در جای خود می‌بیند، کسی که از بندِ نگاه‌های آلوده‌ی مردم رها شده است.

نکته ادبی: اشاره به بینشِ الهیِ اولیا.

یا تمنای سبک دستی توان کردن به عقل یا برون از حلقهٔ نظاره چون طفلان دوتا

یا باید با عقل به دنبالِ چابکی و مهارت بود و یا مثلِ کودکانِ بی‌خبر از حلقه، حیران و دوتایِ راه ماند.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ عقل در برابرِ حیرتِ عارفانه.

غوطه خورده در بن دریا دو تن در یک زمان این در اشکار نهنگ افتاده و آن اندر ضیا

دو نفر در یک لحظه در دریای معرفت غوطه خوردند؛ یکی در کامِ نهنگِ هلاک افتاد و دیگری در نورِ حق غرق شد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ سرنوشتِ عارف و عامی.

خیرگی بار آرد آن را کز برای علم خویش دیده بر خورشید تابان افگند بی مقتدا

خیرگی و گمراهی نصیبِ کسی می‌شود که بدونِ استاد و راهنما، چشمانِ ضعیفِ خود را مستقیماً به خورشیدِ تابانِ حقیقت می‌دوزد.

نکته ادبی: لزومِ وجودِ پیر و مرشد در سلوک.

آب چاهی باید اندر پیش کز یک قطره اش جان چندین جانور حاصل شود در یک ندا

باید آبِ چاهی در پیش باشد که از یک قطره‌اش، جانِ ده‌ها موجود زنده در یک ندا سیراب شود.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ فیض‌بخشیِ اولیای خدا.

وانگهی چون بیند اندر آبدان خورشید را دل در و بندد به درد و جان ازو گردد جدا

و هنگامی که در آب، عکسِ خورشید را دید، دل به آن می‌بندد و جان از این عالمِ خاکی جدا می‌شود.

نکته ادبی: تجلیِ حق در آیینهٔ دل.

ارزد اندر شب ز بهر شاهدی شمعی به جان یوسفی شاید زلیخا را به صد گوهر بها

شمعی که در شب برای معشوقی ارزشمند است، همان‌طور یوسفی شایسته‌ی بهایی چون زلیخا با صد گوهر است.

نکته ادبی: تناسبِ عاشق و معشوق.

بس نباشد قیمت گوهر به رونقهای درد در نیابد بخشش بوبکر حق اصطفا

ارزشِ گوهرِ حقیقت تنها به ظاهر نیست؛ کسی که دردِ الهی نداشته باشد، بخشش و انتخابِ ابوبکر (از دیدگاهِ شاعر) را درک نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به فضیلتِ باطنی که برای همگان آشکار نیست.

از سپیدی اویس و از سیاهی بلال مصطفا داند خبر دادن، ز وحی پادشا

مصطفی (ص) از طریقِ وحیِ الهی، حقیقتِ باطنیِ سپیدیِ اویس و سیاهیِ بلال را می‌داند و به آن آگاه است.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که ارزش نزدِ خدا به تقواست نه ظاهر.

سوز باید در بهای پیرهن تا با مشام بوی دلبر یابد آن لبریز دامن در بکا

باید در بهایِ پیراهنِ یوسف، سوزِ عشق داشت تا مشامِ جان، بوی معشوق را از آن بشنود و اشک‌ریزان به وصال برسد.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ یوسف و پیراهنِ او.

آتش نفس ار نمیرد آب طوفان در رسد باد کبر ار کم نگردد خاک بر فرق کیا

اگر آتشِ نفس نمیرد، طوفانِ بلا می‌آید و اگر بادِ کبر کم نشود، خاکِ مذلت بر سرِ پادشاهان خواهد نشست.

نکته ادبی: هشدار دربارهٔ نتایجِ رذایلِ اخلاقی.

مرگ در خاک آرد آری مرد را لیکن ازو چون برآید با خود آرد ساخته برگ بقا

مرگ، تن را در خاک می‌برد، اما مردِ راه از مرگ نمی‌هراسد زیرا با خود، توشه‌ی بقا و جاودانگی را همراه دارد.

نکته ادبی: مرگ از دیدگاهِ عارفانه، تولدی دوباره است.

در نوای گردش گردون فروشد سیمجور لاجرم تا در کنار افتاد روزی بینوا

سیمجور در گردشِ روزگار به فنا رفت، و لاجرم چون به کنارِ دنیا افتاد، بی‌نوا و درمانده گشت.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ قدرتِ دنیوی.

اینهمه در زیر سنگ آخر برآید روزگار وینهمه بر بام زنگ آخر برآید این صدا

همهٔ این امور در زیرِ سنگِ قبر سرانجام آشکار می‌شود و بانگِ حقیقت در پایانِ کار از بامِ آسمان به گوش می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به معاد و حقیقت‌جوییِ نهایی.

تا برون آیند از این تنگ آشیان یکبارگی تا فرو آیند ازین بام گران چون آسیا

باید یکباره از این آشیانه‌ی تنگِ دنیا بیرون آمد و از این بامِ گرانِ هستی، همچون آسیا به پایین سرازیر شد.

نکته ادبی: دعوت به رهایی از تعلقاتِ دنیا.

چون پدید آمد ملال آدم از حور و قصور جفت او حوا نکوتر قصر او دارالفنا

وقتی ملالِ آدم از بهشت پدید آمد، حوا همراهِ او شد و خانه‌ی فنا (دنیا) برایشان قصرِ زندگی گشت.

نکته ادبی: تفسیرِ عارفانه از هبوطِ آدم.

هر چه در دین پیشم آید گر چه نه سجده صواب هر چه نزد حق پیشم افتد گر چه طاعت آن خطا

آنچه در دین پیش می‌آید، حتی اگر در ظاهر سجده نباشد، ثواب است؛ و آنچه نزدِ حق است، حتی اگر طاعت به نظر برسد، ممکن است خطا باشد.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ ظاهر و باطنِ اعمال.

عمر در کار غم دین کرد خواهم تا مگر چون نمانم بنده ای گوید، سنایی شد فنا

تمامِ عمر را در راهِ غمِ دین صرف خواهم کرد، تا وقتی که بمیرم، حق بگوید که سنایی در راهِ من فانی شد.

نکته ادبی: مفهومِ فنا فی الله.

آشنا شو چون سنایی در مثال راه عشق تا شوی نزد بزرگان رازدار و آشنا

چون سنایی در راهِ عشقِ الهی آشنا و همراه شو، تا نزدِ بزرگانِ راه، رازدار و محرمِ اسرار باشی.

نکته ادبی: دعوت به سلوکِ عارفانه.

تنگ شد بر ما فضای عافیت بی هیچ جرم این چنین باشد «اذا جاء القضا ضاق الفضا»

فضایِ امن و آسایشِ دنیا بر ما تنگ شد، بی‌آنکه جرمی کرده باشیم؛ این همان معنایِ «هرگاه قضا بیاید، فضا تنگ می‌شود» است.

نکته ادبی: اشاره به تسلیم در برابرِ مشیتِ الهی.

این جواب آن سخن گفتم که گفته اوستاد «ای نهاده پای همت بر سر اوج سما»

این سخن را در پاسخِ گفته‌ی استاد که فرمود «ای کسی که پایِ همت بر اوجِ آسمان نهاده‌ای»، بیان کردم.

نکته ادبی: اشاره به تلمذ و پاسخ به استاد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح خون روان گشتست از حلق حسین در کربلا

اشاره به واقعهٔ کربلا و شهادتِ امام حسین (ع).

تضاد سپیدی اویس و سیاهی بلال

مقابله برای نشان دادنِ برابریِ انسان‌ها در پیشگاهِ حق.

تمثیل سیمجور

نمادِ قدرتِ دنیوی که سرانجام به نیستی می‌انجامد.

استعاره دانهٔ در، در بن دریای الا الله

توحید به مرواریدی در عمقِ دریایِ معرفت تشبیه شده است.

ایهام بلا

هم به معنای مصیبت و رنج، و هم اشاره به عهدِ «الست» (پذیرشِ حق).