دیوان اشعار - قصاید

سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - در تفسیر چند سوره و نعت رسول اکرم و مدح قاضی عبدالودود

سنایی
کفر و ایمان را هم اندر تیرگی هم در صفا نیست دارالملک جز رخسار و زلف مصطفا
موی و رویش گر به صحرا نا وریدی مهر و لطف کافری بی برگ ماندستی و ایمان بی نوا
نسخهٔ جبر و قدر در شکل روی و موی اوست این ز «واللیل» ت شود معلوم آن از «والضحا»
گر قسیم کفر و ایمان نیستی آن زلف و رخ کی قسم گفتی بدان زلف و بدان رخ پادشا
کی محمد: این جهان و آن جهانی نیستی لاجرم اینجا نداری صدر و آنجا متکا
رحمتت زان کرده اند این هر دو تا از گرد لعل این جهان را سرمه بخشی آن جهان را توتیا
اندرین عالم غریبی، زان همی گردی ملول تا «ارحنا یا بلالت» گفت باید برملا
عالمی بیمار بودند اندرین خرگاه سبز قاید هر یک وبال و سایق هر یک وبا
زان فرستادیمت اینجا تا ز روی عاطفت عافیت را همچو استادان درآموزی شفا
گر ز داروخانه روزی چند شاگردت به امر شربتی ناوردشان این جا به حکم امتلا
گر ترا طعنی کنند ایشان مگیر از بهر آنک مردم بیمار باشد یافه گوی و هرزه لا
تابش رخسار تست آن را که می خوانی صباح سایهٔ زلفین تست آنجا که می گویی مسا
روبروی تو کز آنجا جانت را «ما و دعک» شو به زلف تو کزین آتش دلت را «ما قلا»
در دو عالم مر ترا باید همی بودن پزشک لیکن آنجا به که آنجا، به بدست آید دوا
هر که اینجا به نشد آنجا برو داروش کن کاین چنین معلول را به سازد آن آب و هوا
لاجرم چندان شرابت بخشم از حضرت که تو از عطا خشنود گردی و آن ضعیفان از خطا
دیو از دیوی فرو ریزد همی در عهد تو آدمی را خاصه با عشق تو کی ماند جفا
پس بگفتش: ای محمد منت از ما دار از آنک نیست دارالملک منتهای ما را منتها
نه تو دری بودی اندر بحر جسمانی یتیم فضل ما تاجیت کرد از بهر فرق انبیا
نی تو راه شهر خود گم کرده بودی ز ابتدا ما ترا کردیم با همشهریانت آشنا
غرقهٔ دریای حیرت خواستی گشتن ولیک آشنایی ما برونت آورد ازو بی آشنا
بی نعمت خواست کردن مر ترا تلقین حرص پیش از آن کانعام ما تعلیم کردت کیمیا
با تو در فقر و یتیمی ما چه کردیم از کرم تو همان کن ای کریم از خلق خود با خلق ما
مادری کن مر یتیمان را بپرورشان به لطف خواجگی کن سایلان را طعمشان گردان وفا
نعمت از ما دان و شکر از فضل ما کن تا دهیم مر ترا زین شکر نعمت نعمتی دیگر جزا
از زبان خود ثنایی گوی ما را در عرب تا زبان ما ترا اندر عجم گوید ثنا
آفتاب عقل و جان اقضی القضاة دین که هست چون قضای آسمان اندر زمین فرمانروا
آن سر اصحاب نعمان کز پی کسب شرف هر زمانی قبله بر پایش دهد قبله دعا
با بقای عدل او نشگفت اگر در زیر چرخ شخص حیوان همچو نوع و جنس نپذیرد فنا
تا نسیم او بر بوستان دین نجست شاخ دین نشو بود و بیخ سنت بی نما
در حریم عدل او تا او پدید آید به حکم خاصیت بگذاشت گاه که ربودن کهربا
تا بگفت او جبریان را ماجرای امر و نهی تا بگفت او عدلیان را رمز تسلیم و رضا
باز رستند از بیان واضحش در امر و حکم جبری از تعطیل شرع و عدی از نفی قضا
این کمر ز «ایاک نعبد» بست در فرمان شرع وان دگر تاجی نهاد از «یفعل الله مایشا»
ای بنانت حاجب اندر شاهراه مصطفا وی زبانت نایب اندر زخم تیغ مرتضا
هر کجا گام تو آمد افتخار آرد زمین هر کجا عدل تو آمد انقیاد آرد سما
سیف حقی از پی آن سیف حق آمد روان مفتی شرقی از آن مشرق شدست اصل ضیا
مفتی شرقت نه زان خواند همی سلطان که هست جز تو در مغرب دیگر مفتی و دگر مقتدا
بلکه سلطان مفتی شرقت بدان خواند همی هر کجا مفتی تو باشی غرب خود نبود روا
همقرینی علم دین را همچو فکرت را خرد همنشینی ظلم و کین را همچو فطنت را ذکاء
چون تو موسی وار بر کرسی برآیی گویدت عیسی از چرخ چهارم کی محمد مرحبا
جان پاکان گرسنهٔ علم تواند از دیرباز سفره اندر سفره بنهادی و در دادی صلا
لطف لفظت کی شناسد مرد ژاژ و ترهات «من و سلوی» را چه داند مرد سیر و گندنا
هر که از آزار تو پرهیز کرد از درد رست راست گفتند این مثل «الا حتما اقوی الدوا»
مالش دشمن ترا حاجت نیفتد بهر آنک چاکری داری چو گردون کش همی درد قفا
هر شقی کز آتش خشم تو گردد کام خشک بر لب دریا به جانش آب نفروشد سقا
لاف «نحن الغالبون» بسیار کس گفتند لیک «غالبون» شان گشت «آمنا» چو ثعبان شد عصا
زرق سیماب و رسن هرگز کجا ماندی بجای چون برآید ناگه از دریای قدرت اژدها
گه طلب کن بی سراج ماه در صحرای خوف گه طلب کن بی مزاج زهره در باغ رجا
ماه را آنجا نبود کو ترا گوید که چون زهره را آن زهر نبود کو ترا گوید چرا
رو که نیکو جلوه کردت روزگار اندر خلا شو که زیبا پروریدت کردگار اندر ملا
ای ز تو اعقاب تو طاهر، چو سادات از نبی وی ز تو اسلاف تو ظاهر چو ز آصف بر خیا
باز یابی آنچه ایزد کرد با تو نیکویی هم درین صورت که گفتی صورت این ماجرا
این نه بس کاندر ادای شکر حق بر جان تو دعوی انعام او را «واضحی» باشد گوا
روز و شب در عالم اسلام، علم و حلم تست آن یکی از آل عباس این دگر ز آل عبا
گر چه روزی چند گشتی گرد این مشکین بساط گر چه روزی چند بودی گرد این نیلی غطا
همچنان کاندر فضای آسمان مطلقی صورتست این دار و گیر و حبس و بند اندر قضا
نی به علم و حلم تو سوگند خوردست آفتاب کز تو هرگز لطف یزدانی نخواهد شد جدا
ای همه اعدای دین را اندرین نیلی خراس آس کرده زیر پر فطنت و فر و دها
بازتاب اکنون عنان هم سوی آن اقلیم از آنک آرد چون شد کرده اکنون خانه بهتر کاسیا
تا همه آن بینی آنجا کت کند چشم آرزو تا همه آن یابی آنجا کت کند رای اقتضا
نی ز قصد حاسدانت در بدایت شهر تو بر تو چونان بود چون بر آل یاسین کربلا
نی ز اول دوستانت را نبودی با تو الف نی چنان گشتی کنون کز خطبهٔ چین و ختا
از برای مهر چهر جانفزایت را همی بر دو چشم مردمان غیرت بود مردم گیا
نی کنون از لطف ربانی همه اقلیم شرع از تو خرم شد چه بر داوودیان شهر سبا
نی تو حیران مانده بودی در تماشاگه عجب نی تو ره گم کرده بودی در بیابان ریا
آن چنانت ره نمود ایزد به پاکی تا شدند خرقه پوشان فلک در جنب تو ناپارسا
نی تو در زندان چاه حاسدان بودی ببند هم نشین ذل و غریبی هم عنان رنج و عنا
نی خدا از چاه و بند حاسدانت از روی فضل بر کشید و برنشاندت بر بساط کبریا
بی پدر بودی ولیک اکنون چنانی کز شرف پادشاه دین همی در دین پدر خواند ترا
آن چنان گشتی که بد گویت کنون بی روی تو نه همی در دل بهی بیند نه اندر جان بها
ای یتیمی دیده اکنون با یتیمان لطف کن وی غریبی کرده اکنون با غریبان کن وفا
«الفلق» می خوان و می دان قصد این چندین حسود «والضحی» می خوان و می کن شکر این چندین عطا
ای مرا از یک نعم پیوسته با چندین نعم وی مرا از یک بلی ببریده از چندین بلا
شکرت ار بر کوه برخوانم به یک آواز، من از برای حرص مدحت صد همی گردد صدا
شعر من نیک از عطای نیک تست ایرا که مرغ هر کجا به برگ بیند به برون آرد نوا
قربت تو باز هستم کرد در صحرای انس شربت تو باز مستم کرد در باغ صفا
گر غنی شد جان و عقل از تو عجب نبود از آنک آمدست این از پیمبر «طائف الحج الغنا»
ور چه تن را این غرض حاصل نیامد زان مدیح ای بداگر جان ما را افتد از مدحت بدا
مانده ام مخمور آن شربت هنوز از پار باز پای سست و سر گران این از طمع آن از حیا
دی به دل گفتم که این را چیست دار و نزد تو گفت دل: داروی این نزدیک من «منهابها»
تا کلاه از روح دارد عامل کون و فساد تا قبا از عقل دارد قابل علم و بقا
فرق و شخص دشمنت پوشیده بادا تا ابد هم به مقلوب کلاه و هم به تصحیف قبا
باد برخوان وجودت روز و شب تصحیف صیف باد بر جان حسودت سال و مه قلب شتا
عالم از علم تو چونان باد کز مادر صبی خلقت از خلق تو چونان باد کز گلبن صفا
خلعت و احسان شاعر سنت هم نام تست باد ز احسان تو زین سنت سنایی را سنا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده در ستایش پیامبر اکرم (ص) و سپس مدیحه‌ای برای یکی از قضات برجسته زمانه است. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیم کلامی و عرفانی، زیبایی ظاهری پیامبر را جلوه‌گاه صفات الهی دانسته و ایمان و کفر را در گرو نگاه به سیمای او می‌داند.

در ادامه، فضای شعر به ستایش مقام عدل و دانشِ شخصیتی می‌پردازد که در پیوند با شریعت و طریقت، به حل معضلات فکری و دینی مردمان می‌پردازد و نظم و آرامش را با بهره‌گیری از آموزه‌های نبوی در جامعه می‌گسترد.

معنای روان

کفر و ایمان را هم اندر تیرگی هم در صفا نیست دارالملک جز رخسار و زلف مصطفا

جایگاهِ حقیقی ایمان و کفر، چه در ظلمات و چه در روشنایی، چیزی جز چهره درخشان و زلف سیاه پیامبر نیست.

نکته ادبی: تضاد میان تیرگی و صفا و تقابل کفر و ایمان در بسترِ زلف و رخ، از شگردهای رایج در تغزل عرفانی است.

موی و رویش گر به صحرا نا وریدی مهر و لطف کافری بی برگ ماندستی و ایمان بی نوا

اگر مهر و لطفِ رخ و موی او بر صحرای هستی نمی‌تابید، ایمان بی‌یاور و کفر نیز بی‌مایه و درمانده می‌ماند.

نکته ادبی: واژه «ناوریدی» به معنای «نمی‌آورد» یا «نمی‌تابید» است که در اینجا به معنای تجلی زیبایی است.

نسخهٔ جبر و قدر در شکل روی و موی اوست این ز «واللیل» ت شود معلوم آن از «والضحا»

حقیقت جبر و اختیار در چهره و موی او نهفته است؛ تضادِ این دو در صورت او، همچون تفسیر سوره‌های واللیل و والضحی در قرآن است.

نکته ادبی: اشاره به سوره واللیل و والضحی، استعاره‌ای از تقابل خیر و شر یا ظهور و بطون است.

گر قسیم کفر و ایمان نیستی آن زلف و رخ کی قسم گفتی بدان زلف و بدان رخ پادشا

اگر رخ و زلفِ او نبود که میان ایمان و کفر داوری کند، خداوند چگونه می‌توانست به آن زلف و رخ سوگند یاد کند؟

نکته ادبی: اشاره به سوگندهای قرآنی به مظاهر طبیعی که در اینجا به ذات پیامبر ارجاع داده شده است.

کی محمد: این جهان و آن جهانی نیستی لاجرم اینجا نداری صدر و آنجا متکا

ای محمد! تو از قیدِ دو عالم (دنیا و آخرت) رهایی، به همین دلیل نه در این دنیا دلبسته مقامی هستی و نه در آن دنیا به دنبال تکیه‌گاهی.

نکته ادبی: صدر و متکا به معنای مقامِ نشستن و پناهگاه است که نفیِ آن، نشان از مقامِ فنا و وارستگی دارد.

رحمتت زان کرده اند این هر دو تا از گرد لعل این جهان را سرمه بخشی آن جهان را توتیا

رحمت الهی تو را از دو لعل لبت ترکیب کرده تا این دنیا را با سرمه (بصیرت) و آن دنیا را با توتیا (شفا و نور) جلا بخشی.

نکته ادبی: استفاده از عناصر دارویی (سرمه و توتیا) برای بیان هدایت‌گری معنوی.

اندرین عالم غریبی، زان همی گردی ملول تا «ارحنا یا بلالت» گفت باید برملا

در این دنیا غریبی و از تنهایی ملولی؛ تا آنجا که باید مشتاقانه نجوای «ارحنا یا بلال» را بر زبان جاری کنی.

نکته ادبی: «ارحنا یا بلال» اشاره به حدیثی است که پیامبر از بلال می‌خواست تا با اذان، روح او را آرام کند.

عالمی بیمار بودند اندرین خرگاه سبز قاید هر یک وبال و سایق هر یک وبا

اهل این دنیا همه بیمارند و رهبرِ هر یک به وبالی گرفتار و هدایتگرشان دچار وبا و تباهی است.

نکته ادبی: استفاده از کلماتِ «وبا» و «وبال» برای ایجاد جناسِ اشتقاقی و تصویری تیره از عالم فانی.

زان فرستادیمت اینجا تا ز روی عاطفت عافیت را همچو استادان درآموزی شفا

ما تو را به اینجا فرستادیم تا با نگاهِ عاطفه‌آمیزت، همچون استادی ماهر، به بیمارانِ این عالم شفا بخشی.

نکته ادبی: تمثیل پیامبر به طبیبِ حاذق که نقشی کلیدی در ادبیات عرفانی فارسی دارد.

گر ز داروخانه روزی چند شاگردت به امر شربتی ناوردشان این جا به حکم امتلا

اگر شاگردانت (پیروانت) به دستور تو دارویی دریافت نکردند، به دلیل پرخوری و ناتوانی در پذیرش درمان است.

نکته ادبی: «امتلا» به معنای پُری و شکم‌سیری است که در اینجا استعاره از غفلتِ نفسانی است.

گر ترا طعنی کنند ایشان مگیر از بهر آنک مردم بیمار باشد یافه گوی و هرزه لا

اگر تو را سرزنش کردند، آزرده مشو؛ چرا که بیمار، همواره یاوه‌گو و هرزه‌گوی است.

نکته ادبی: «یافه» به معنای سخن بیهوده است؛ تضادِ بیمار و طبیب اینجا به اوج می‌رسد.

تابش رخسار تست آن را که می خوانی صباح سایهٔ زلفین تست آنجا که می گویی مسا

آنچه صبح می‌خوانی از تابش چهره توست و سایه زلفین توست که آنجا مسا (عصر) نامیده می‌شود.

نکته ادبی: تأویلِ زمان و مکان بر اساسِ وجودِ پیامبر.

روبروی تو کز آنجا جانت را «ما و دعک» شو به زلف تو کزین آتش دلت را «ما قلا»

رو به سوی تو که جانت از «ما و دعک» (آیه ما ودعک ربک) آرام گیرد و به سوی زلف تو که دلت از آتش عشق «ما قلا» (آیه و ما قلی) شعله‌ور شود.

نکته ادبی: اشاره به سوره ضحی و آرامشِ الهی.

در دو عالم مر ترا باید همی بودن پزشک لیکن آنجا به که آنجا، به بدست آید دوا

در هر دو عالم باید طبیب باشی، اما علاج واقعی دردها در آن جهان به دست می‌آید.

نکته ادبی: تمایز میانِ درمانِ موقتِ دنیوی و شفایِ مطلقِ اخروی.

هر که اینجا به نشد آنجا برو داروش کن کاین چنین معلول را به سازد آن آب و هوا

هر کس در این دنیا درمان نشد، در آن جهان معالجه‌اش کن، زیرا آن آب و هوا برای اصلاحِ این‌گونه بیماران مناسب است.

نکته ادبی: آب و هوا استعاره از شرایطِ حیاتِ اخروی و محیطِ پاکِ آن است.

لاجرم چندان شرابت بخشم از حضرت که تو از عطا خشنود گردی و آن ضعیفان از خطا

ناگزیر از درگاهِ الهی چنان شرابِ معرفتی به تو می‌بخشم که هم تو از بخشش خشنود شوی و هم ضعیفان از خطاهایشان بخشوده شوند.

نکته ادبی: شراب اینجا استعاره از فیضِ الهی است.

دیو از دیوی فرو ریزد همی در عهد تو آدمی را خاصه با عشق تو کی ماند جفا

در زمانِ تو دیو از دیوی خود دست می‌کشد، چگونه ممکن است آدمی در برابرِ عشق تو ستمگری پیشه کند؟

نکته ادبی: تأثیرِ شخصیتِ پیامبر بر کاهشِ رذایلِ اخلاقی.

پس بگفتش: ای محمد منت از ما دار از آنک نیست دارالملک منتهای ما را منتها

پس خداوند به او گفت: ای محمد! بر ما منت گذار، زیرا که پادشاهیِ بی‌پایان ما نهایت ندارد.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ قربِ پیامبر نزد خداوند.

نه تو دری بودی اندر بحر جسمانی یتیم فضل ما تاجیت کرد از بهر فرق انبیا

مگر تو نبودی که همچون گوهری یگانه در دریای جسمانی بودی و فضل ما تو را تاجِ سرِ انبیا کرد؟

نکته ادبی: «دُرِ یتیم» استعاره از یگانگی و برتریِ پیامبر است.

نی تو راه شهر خود گم کرده بودی ز ابتدا ما ترا کردیم با همشهریانت آشنا

مگر تو نبودی که در آغاز راهِ شهرِ خود را گم کرده بودی و ما تو را با همشهریانت آشنا کردیم؟

نکته ادبی: اشاره به آیه «و وجدک ضالا فهدی».

غرقهٔ دریای حیرت خواستی گشتن ولیک آشنایی ما برونت آورد ازو بی آشنا

می‌خواستی در دریای حیرت غرق شوی، اما آشنایی و حمایتِ ما تو را از آن دریا بدونِ نیاز به واسطه نجات داد.

نکته ادبی: بازی با کلمه «آشنا» به معنای شناگر و کسی که می‌شناسد.

بی نعمت خواست کردن مر ترا تلقین حرص پیش از آن کانعام ما تعلیم کردت کیمیا

پیش از آنکه نعمتِ ما کیمیاگری را به تو بیاموزد، می‌خواستی حرص را به تو تلقین کنند.

نکته ادبی: کیمیا استعاره از هدایتِ الهی است.

با تو در فقر و یتیمی ما چه کردیم از کرم تو همان کن ای کریم از خلق خود با خلق ما

ما با تو در فقر و یتیمی کریمانه رفتار کردیم؛ تو نیز ای کریم، با خلقِ خود چنان کن که ما کردیم.

نکته ادبی: دعوت به اقتدا به سنتِ الهی در مهربانی با بندگان.

مادری کن مر یتیمان را بپرورشان به لطف خواجگی کن سایلان را طعمشان گردان وفا

برای یتیمان مادری کن و پرورششان ده، و بر سائلان آقایی کن و کامشان را با وفا شیرین ساز.

نکته ادبی: تضاد میانِ مادری (شفقت) و خواجگی (اقتدار در عینِ بخشش).

نعمت از ما دان و شکر از فضل ما کن تا دهیم مر ترا زین شکر نعمت نعمتی دیگر جزا

نعمت را از ما بدان و شکرش را به فضل ما به جای آور تا در برابرِ این شکر، نعمت‌های بیشتری به تو دهیم.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ شکرگزاری در نظامِ تربیتی.

از زبان خود ثنایی گوی ما را در عرب تا زبان ما ترا اندر عجم گوید ثنا

به زبانِ خود ما را در میان عرب ستایش کن، تا زبانِ ما در میانِ عجم (غیر عرب) تو را ثنا گوید.

نکته ادبی: اشاره به جهان‌شمولیِ دعوتِ پیامبر.

آفتاب عقل و جان اقضی القضاة دین که هست چون قضای آسمان اندر زمین فرمانروا

او که خورشید عقل و جان و قاضی‌القضاتِ دین است، همچون قضای آسمانی در زمین فرمانرواست.

نکته ادبی: شروع بخشِ مدحِ قاضی؛ استفاده از استعاره خورشید برای توصیفِ دانشِ او.

آن سر اصحاب نعمان کز پی کسب شرف هر زمانی قبله بر پایش دهد قبله دعا

او سردمدارِ پیروانِ نعمان (ابوحنیفه) است که هر لحظه قبله‌گاهِ دعا به سوی اوست.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ فقهیِ قاضی.

با بقای عدل او نشگفت اگر در زیر چرخ شخص حیوان همچو نوع و جنس نپذیرد فنا

با وجودِ عدلِ او، شگفت نیست که در این عالم، حیوانات و موجودات از زوال و نابودی در امان بمانند.

نکته ادبی: اغراق در تأثیرِ عدلِ قاضی بر پایداریِ عالم.

تا نسیم او بر بوستان دین نجست شاخ دین نشو بود و بیخ سنت بی نما

تا نسیمِ او بر بوستان دین نوزید، شاخه دین رشد نکرد و ریشه سنت بی‌حاصل بود.

نکته ادبی: تمثیلِ رشدِ دین به بوستان که نیازمندِ نسیمِ عدلِ قاضی است.

در حریم عدل او تا او پدید آید به حکم خاصیت بگذاشت گاه که ربودن کهربا

در حریمِ عدالتِ او، کهربا خاصیتِ ربودنِ خود را از دست داد.

نکته ادبی: اشاره به خاصیتِ مغناطیسیِ کهربا که در برابرِ عدلِ او، در جایگاهِ پست‌تری قرار می‌گیرد.

تا بگفت او جبریان را ماجرای امر و نهی تا بگفت او عدلیان را رمز تسلیم و رضا

او بود که ماجرای امر و نهی را برای جبریان روشن کرد و رموزِ تسلیم و رضا را به عدلیان آموخت.

نکته ادبی: اشاره به حلِ منازعاتِ کلامی میانِ فرقه‌های کلامیِ جبریه و عدلیه.

باز رستند از بیان واضحش در امر و حکم جبری از تعطیل شرع و عدی از نفی قضا

از بیانِ روشنِ او، جبریان از تعطیلِ شرع و عدلیان از نفی قضا رهایی یافتند.

نکته ادبی: بیانِ اعتدال‌بخشیِ قاضی در مباحثِ پیچیده کلامی.

این کمر ز «ایاک نعبد» بست در فرمان شرع وان دگر تاجی نهاد از «یفعل الله مایشا»

این یکی با «ایاک نعبد» کمرِ اطاعت بست و آن دیگری با «یفعل الله ما یشاء» تاجی بر سر نهاد.

نکته ادبی: تطبیقِ آیاتِ قرآن بر دیدگاه‌های کلامی.

ای بنانت حاجب اندر شاهراه مصطفا وی زبانت نایب اندر زخم تیغ مرتضا

ای کسی که قلمِ تو پرده‌دارِ راهِ مصطفاست و زبانت نایبِ شمشیرِ علی (مرتضا) است.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ قاضی در نوشتار و کلام که جایگزینِ شمشیر است.

هر کجا گام تو آمد افتخار آرد زمین هر کجا عدل تو آمد انقیاد آرد سما

هر جا که قدم نهادی زمین افتخار کرد و هر جا که عدلت رسید آسمان سر به فرمان فرود آورد.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی در توصیفِ نفوذِ عدلِ قاضی.

سیف حقی از پی آن سیف حق آمد روان مفتی شرقی از آن مشرق شدست اصل ضیا

شمشیرِ حق به دنبالِ این شمشیرِ حق (قاضی) روان شد و مفتیِ مشرق، نورِ خود را از او گرفت.

نکته ادبی: «سیف‌الحق» لقبی برای قاضی که نشان از قاطعیت اوست.

مفتی شرقت نه زان خواند همی سلطان که هست جز تو در مغرب دیگر مفتی و دگر مقتدا

سلطان تو را «مفتیِ شرق» نخواند چون در مغرب مفتیِ دیگری باشد، بلکه از بابِ تکریم چنین خواند.

نکته ادبی: توضیحِ یک نکته‌ی مدحی در بابِ القاب.

بلکه سلطان مفتی شرقت بدان خواند همی هر کجا مفتی تو باشی غرب خود نبود روا

بلکه سلطان تو را مفتیِ شرق خواند، چرا که آنجا که تو هستی، وجودِ مفتیِ دیگر روا نیست.

نکته ادبی: تأکید بر یگانگیِ قاضی در دانش و قضاوت.

همقرینی علم دین را همچو فکرت را خرد همنشینی ظلم و کین را همچو فطنت را ذکاء

تو همراهِ علمِ دینی، همان‌طور که فکر همراهِ عقل است؛ و دشمنِ ظلم و کینه‌ای، همان‌طور که فطنت دشمنِ جهل است.

نکته ادبی: تشبیهاتِ دقیق برای نشان دادنِ پیوندِ ارگانیکِ قاضی با دانش و عدل.

چون تو موسی وار بر کرسی برآیی گویدت عیسی از چرخ چهارم کی محمد مرحبا

چون تو موسی‌وار بر کرسیِ قضاوت بنشینی، عیسی از آسمان چهارم به تو درود می‌فرستد.

نکته ادبی: تلمیح به مقامِ انبیا و رفعتِ جایگاهِ قاضی.

جان پاکان گرسنهٔ علم تواند از دیرباز سفره اندر سفره بنهادی و در دادی صلا

جانِ پاکان مدت‌هاست تشنه دانشِ توست؛ سفره‌ای گسترده‌ای و دعوتِ عام داده‌ای.

نکته ادبی: «صلا» به معنای دعوت به ضیافت است.

لطف لفظت کی شناسد مرد ژاژ و ترهات «من و سلوی» را چه داند مرد سیر و گندنا

مردِ نادانِ هرزه‌گو لطفِ کلام تو را نمی‌فهمد؛ کسی که سیر است، ارزشِ «من و سلوی» (غذای بهشتی) را نمی‌داند.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ «گندنا» (تره) در برابر «من و سلوی» برای بیانِ تفاوتِ حکمتِ قاضی با سخنانِ عامیانه.

هر که از آزار تو پرهیز کرد از درد رست راست گفتند این مثل «الا حتما اقوی الدوا»

هر کس از آزارِ تو پرهیز کرد، از درد رست؛ چه زیبا گفتند که «مهم‌ترینِ درمان، پرهیز است».

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ طبی که در اینجا به رابطه قاضی و مردم تعمیم یافته است.

مالش دشمن ترا حاجت نیفتد بهر آنک چاکری داری چو گردون کش همی درد قفا

برای تنبیه دشمنانت نیاز به زحمت نیست، چون چاکری چون گردون داری که دشمنانت را به زانو در می‌آورد.

نکته ادبی: گردون استعاره از تقدیر و روزگار است که حامیِ قاضی است.

هر شقی کز آتش خشم تو گردد کام خشک بر لب دریا به جانش آب نفروشد سقا

هر شقی که از خشمِ تو دهانش خشک شود، حتی بر لبِ دریا نیز کسی به او آب نخواهد داد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ اغراق‌آمیز از قدرتِ قاضی.

لاف «نحن الغالبون» بسیار کس گفتند لیک «غالبون» شان گشت «آمنا» چو ثعبان شد عصا

بسیاری لافِ «ما پیروزیم» زدند، اما زمانی که عصای موسی اژدها شد، پیروزیِ آن‌ها به ترس بدل شد.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ موسی و ساحران.

زرق سیماب و رسن هرگز کجا ماندی بجای چون برآید ناگه از دریای قدرت اژدها

وقتی اژدهای قدرتِ تو از دریای الهی برآید، حیله‌های فریبنده کجا می‌توانند دوام آورند؟

نکته ادبی: اشاره به بی‌بنیاد بودنِ دشمنی با کسی که موردِ تأییدِ الهی است.

گه طلب کن بی سراج ماه در صحرای خوف گه طلب کن بی مزاج زهره در باغ رجا

گاهی در صحرای خوف بدونِ چراغِ ماه جستجو کن و گاهی در باغِ امید بدونِ مزاجِ زهره.

نکته ادبی: اشاره به سختی‌ها و آسانی‌های مسیرِ حقیقت.

ماه را آنجا نبود کو ترا گوید که چون زهره را آن زهر نبود کو ترا گوید چرا

آنجا ماه نیست که از تو بپرسد «چگونه؟» و زهره چنان زهره‌ای (زهرآبی) ندارد که بپرسد «چرا؟».

نکته ادبی: پایان‌بندیِ عرفانی بر اساسِ نفیِ چرایی و چگونگی در برابرِ حقیقتِ مطلق.

رو که نیکو جلوه کردت روزگار اندر خلا شو که زیبا پروریدت کردگار اندر ملا

نگاه کن که روزگار چگونه در خفا تو را نیکو جلوه داد؛ برخیز که خداوند تو را در میان مردم به زیبایی پرورد و به کمال رساند.

نکته ادبی: خلا و ملا در تقابل با یکدیگر به معنای نهان و آشکار استفاده شده‌اند.

ای ز تو اعقاب تو طاهر، چو سادات از نبی وی ز تو اسلاف تو ظاهر چو ز آصف بر خیا

ای کسی که نسل پس از تو همچون خاندان پیامبر پاک و گرامی‌اند و گذشتگانت همچون آصف (وزیر سلیمان) در کمال و بزرگی سرآمد و هویدا بودند.

نکته ادبی: آصف برخیا در فرهنگ اسلامی نماد حکمت و بزرگی است.

باز یابی آنچه ایزد کرد با تو نیکویی هم درین صورت که گفتی صورت این ماجرا

آنچه را که خداوند در حق تو به نیکی انجام داد، دوباره باز خواهی یافت؛ همان‌گونه که خودت نیز در مورد این داستان و ماجرا پیش‌بینی کرده بودی.

نکته ادبی: اشاره به وعده و امیدهای پیشین شاعر یا مخاطب.

این نه بس کاندر ادای شکر حق بر جان تو دعوی انعام او را «واضحی» باشد گوا

این کفایت نمی‌کند که تنها بر جان تو شکرگزار باشی، بلکه گواهیِ «واضحی» بر ادعایِ نعمتی که خداوند به تو بخشیده، کافی و گویاست.

نکته ادبی: واضحی احتمالاً تخلص یا نام شاعر یا راوی شاهدِ این ماجراست.

روز و شب در عالم اسلام، علم و حلم تست آن یکی از آل عباس این دگر ز آل عبا

در عالم اسلام، دانش و بردباری تو زبانزد است؛ که یکی (دانش) از تبار بنی‌عباس و دیگری (بردباری) از صفات آل‌عبا (خاندان پیامبر) ریشه دارد.

نکته ادبی: استفاده از جناس در آل‌عباس و آل‌عبا برای ایجاد پیوند معنایی.

گر چه روزی چند گشتی گرد این مشکین بساط گر چه روزی چند بودی گرد این نیلی غطا

اگرچه مدتی محدود در اطراف این فرشِ مشکین (دنیا) چرخیدی و گرچه روزگاری چند در بند این آسمانِ نیلی‌رنگ بودی.

نکته ادبی: مشکین بساط و نیلی غطا کنایه از آسمان و دنیای مادی است.

همچنان کاندر فضای آسمان مطلقی صورتست این دار و گیر و حبس و بند اندر قضا

همان‌طور که در فضای آسمان رها و آزادی، این گرفتاری‌ها و بندها تنها تصویری است که تقدیر الهی برای آزمایش تو پدید آورده است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه سختی‌ها در برابر ابدیت و قدرت الهی ناچیزند.

نی به علم و حلم تو سوگند خوردست آفتاب کز تو هرگز لطف یزدانی نخواهد شد جدا

خورشید به دانش و بردباری تو سوگند خورده است که لطف و عنایت پروردگار هرگز از تو جدا نخواهد شد.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به خورشید (تشخیص).

ای همه اعدای دین را اندرین نیلی خراس آس کرده زیر پر فطنت و فر و دها

ای کسی که تمام دشمنان دین را در این آسمانِ تیره، زیرِ چترِ هوش و درایت و شکوه خود له کردی.

نکته ادبی: خراس در اینجا به معنای چرخ آسیاب و کنایه از درهم کوبیدن است.

بازتاب اکنون عنان هم سوی آن اقلیم از آنک آرد چون شد کرده اکنون خانه بهتر کاسیا

اکنون زمام امور را به آن سرزمین بازگردان، زیرا همان‌طور که آسیاب وقتی چرخید خانه (محل) را بهتر می‌کند، تو نیز جایگاهت را آبادتر کرده‌ای.

نکته ادبی: تمثیل آسیاب برای بازگشت به جایگاه اصلی.

تا همه آن بینی آنجا کت کند چشم آرزو تا همه آن یابی آنجا کت کند رای اقتضا

تا هر آنچه چشمت آرزو دارد در آنجا ببینی و به هر آنچه رای و اندیشه‌ات اقتضا می‌کند، دست یابی.

نکته ادبی: تاکید بر دستیابی به آرزوها و اهداف پس از رهایی.

نی ز قصد حاسدانت در بدایت شهر تو بر تو چونان بود چون بر آل یاسین کربلا

آیا دشمنان تو در آغازِ وارد شدن به شهرت، با تو آن‌گونه رفتار نکردند که با خاندان پیامبر (آل‌یاسین) در کربلا رفتار شد؟

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به فاجعه کربلا و رنج اهل‌بیت برای ملموس کردن سختی مخاطب.

نی ز اول دوستانت را نبودی با تو الف نی چنان گشتی کنون کز خطبهٔ چین و ختا

مگر نه این بود که در ابتدا دوستانت با تو همدل نبودند و اکنون که خطبه‌ای (قدرتی) از چین تا ختا (مشرق دور) به نامت خوانده شده، وضعیت دگرگون گشته است؟

نکته ادبی: اشاره به گستره نفوذ و تغییر نظر عمومی.

از برای مهر چهر جانفزایت را همی بر دو چشم مردمان غیرت بود مردم گیا

به خاطرِ زیباییِ چهره‌ی جان‌افزای تو، مردم از سرِ غیرت و حسادت، برای دیدن تو چشم‌ودل خود را می‌بازند.

نکته ادبی: مردم گیا در اینجا کنایه از چشم مردم است که مشتاق دیدار است.

نی کنون از لطف ربانی همه اقلیم شرع از تو خرم شد چه بر داوودیان شهر سبا

آیا اکنون با لطف الهی، تمام قلمرو دین از حضور تو خرم و شاداب نشده است، همان‌گونه که شهر سبا با حضور داوودیان (سلیمان) آباد شد؟

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان سلیمان و بلقیس و عمران سرزمین سبا.

نی تو حیران مانده بودی در تماشاگه عجب نی تو ره گم کرده بودی در بیابان ریا

مگر نه این بود که در حیرت و سرگردانی مانده بودی و در بیابانِ نفاق و ریا راه گم کرده بودی؟

نکته ادبی: تاکید بر وضعیت اضطرار و گم‌گشتگی پیشین مخاطب.

آن چنانت ره نمود ایزد به پاکی تا شدند خرقه پوشان فلک در جنب تو ناپارسا

خداوند چنان تو را به پاکی راهنمایی کرد که حتی زاهدان و عبادت‌پیشگانِ آسمان در برابر مرتبت تو ناچیز و غیرپارسای جلوه می‌کنند.

نکته ادبی: مبالغه در ستایش پاکی مخاطب.

نی تو در زندان چاه حاسدان بودی ببند هم نشین ذل و غریبی هم عنان رنج و عنا

مگر نه این بود که در زندانِ چاهِ حسادتِ دشمنان گرفتار بودی، هم‌نشین خواری و غربت، و همراهِ رنج و سختی؟

نکته ادبی: تلمیح مستقیم به داستان یوسف پیامبر.

نی خدا از چاه و بند حاسدانت از روی فضل بر کشید و برنشاندت بر بساط کبریا

آیا خداوند از روی فضل و بخشش، تو را از چاه و بندِ حسودان بیرون نکشید و بر تختِ بزرگی و شکوه ننشانید؟

نکته ادبی: ادامه تلمیح یوسف و رسیدن به پادشاهی.

بی پدر بودی ولیک اکنون چنانی کز شرف پادشاه دین همی در دین پدر خواند ترا

تو (از نظر نسبی) بی‌سروپا بودی، اما اکنون چنان شرافتی داری که پادشاهِ دین، تو را در دین، فرزندِ خود خطاب می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به فرزندخواندگی معنوی یا ارادت ویژه حاکم به او.

آن چنان گشتی که بد گویت کنون بی روی تو نه همی در دل بهی بیند نه اندر جان بها

کار به جایی رسیده است که بدگوی تو، اکنون بدونِ حضورِ تو، نه در دلش خوبی می‌بیند و نه در جانش ارزشی احساس می‌کند.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه دشمنان نیز به عظمت او اعتراف کرده‌اند.

ای یتیمی دیده اکنون با یتیمان لطف کن وی غریبی کرده اکنون با غریبان کن وفا

ای کسی که یتیمی و غربت را تجربه کرده‌ای، اکنون با یتیمان لطف کن و با غریبان با وفاداری رفتار نما.

نکته ادبی: توصیه اخلاقی به شفقت به دلیل تجربه مشابه.

«الفلق» می خوان و می دان قصد این چندین حسود «والضحی» می خوان و می کن شکر این چندین عطا

سوره‌ی فلق را بخوان و نیرنگ این حسودان را بشناس، و سوره‌ی ضحی را بخوان و شکر این همه بخشش الهی را به‌جا آور.

نکته ادبی: ارجاع به قرآن برای دفع حسد (فلق) و شکر نعمات (ضحی).

ای مرا از یک نعم پیوسته با چندین نعم وی مرا از یک بلی ببریده از چندین بلا

ای که مرا از یک نعمت به نعمت‌های فراوان رساندی و از یک تایید (بلی)، بلاهای بسیاری را از من دور کردی.

نکته ادبی: اشاره به پیوند عمیق شاعر با ممدوح.

شکرت ار بر کوه برخوانم به یک آواز، من از برای حرص مدحت صد همی گردد صدا

اگر شکر تو را بر کوه بخوانم، از شدتِ اشتیاق برای ستایش تو، صدها طنین و صدا از کوه بازمی‌گردد.

نکته ادبی: مبالغه شاعرانه در وصفِ عظمتِ شکرگذاری.

شعر من نیک از عطای نیک تست ایرا که مرغ هر کجا به برگ بیند به برون آرد نوا

شعر من به خاطر عطا و بخشش نیکوی تو زیباست؛ چرا که پرنده تنها زمانی که میوه‌ای ببیند، آواز می‌خواند.

نکته ادبی: تمثیلِ مرغ و میوه برای ضرورتِ تشویق در آفرینش هنر.

قربت تو باز هستم کرد در صحرای انس شربت تو باز مستم کرد در باغ صفا

همنشینی و نزدیکی به تو مرا در صحرای انس با خداوند آزاد کرد و نوشیدنِ شرابِ الطافِ تو مرا در باغ صفا مست گرداند.

نکته ادبی: صحرای انس و باغ صفا استعاره از مقامات معنوی است.

گر غنی شد جان و عقل از تو عجب نبود از آنک آمدست این از پیمبر «طائف الحج الغنا»

اگر جان و عقل من از وجود تو بی‌نیاز و غنی شد، جای تعجب نیست؛ زیرا این سخن پیامبر است که «غنیمتِ سفر، دیدارِ بزرگان است».

نکته ادبی: استفاده از حدیث‌گونه برای تایید استدلال.

ور چه تن را این غرض حاصل نیامد زان مدیح ای بداگر جان ما را افتد از مدحت بدا

اگرچه تن من از این ستایش به بهره‌ی مادی نرسید، اما بد به حال من اگر جان من از این مدح و ثنا بهره‌ای نبرد.

نکته ادبی: تاکید بر ارزش معنوی ستایش در برابر پاداش مادی.

مانده ام مخمور آن شربت هنوز از پار باز پای سست و سر گران این از طمع آن از حیا

هنوز از آن شرابِ الطافِ تو که سال گذشته نوشیدم، مست و مخمورم؛ پایم به خاطرِ طمع (به تکرار آن) سست است و سرم به خاطرِ شرم (از پررویی) سنگین.

نکته ادبی: تضاد درونی شاعر بین طمع و حیا.

دی به دل گفتم که این را چیست دار و نزد تو گفت دل: داروی این نزدیک من «منهابها»

دیروز به دلم گفتم که داروی این مستی چیست؟ دلم گفت: داروی این حال نزد من «منهابها» (بخشندگی و کرم او) است.

نکته ادبی: منهاب به معنای بخشش و عطا است.

تا کلاه از روح دارد عامل کون و فساد تا قبا از عقل دارد قابل علم و بقا

تا زمانی که در این جهان، کلاه نمادِ عزت است و قبا (لباس) نمادِ دانش و بقا، تو پاینده باشی.

نکته ادبی: کنایه از استمرارِ شکوه و دانش.

فرق و شخص دشمنت پوشیده بادا تا ابد هم به مقلوب کلاه و هم به تصحیف قبا

امیدوارم شخصیت و نشانِ دشمنانت تا ابد پنهان و نابود باد، هم با تغییرِ شکلِ کلاه و هم با تصحیفِ واژه‌ی قبا.

نکته ادبی: تصحیف به معنای تغییر نقطه حروف در خط فارسی است که معنا را به کلی عوض می‌کند.

باد برخوان وجودت روز و شب تصحیف صیف باد بر جان حسودت سال و مه قلب شتا

بر جان و وجود تو همواره گرما (تابستان) باد و بر جان حسودانت همواره سردیِ زمستان.

نکته ادبی: تصحیف و قلب واژگان صیف و شتا برای نفرین دشمن و دعای خیر برای ممدوح.

عالم از علم تو چونان باد کز مادر صبی خلقت از خلق تو چونان باد کز گلبن صفا

عالم از علم تو بهره‌مند است، چنان‌که کودک از مادر شیر می‌گیرد؛ و خلقت از خوی تو بهره‌مند است، چنان‌که گل از گلستان زیبایی می‌گیرد.

نکته ادبی: تشبیهاتِ لطیف برای تاثیر وجود ممدوح بر جهان.

خلعت و احسان شاعر سنت هم نام تست باد ز احسان تو زین سنت سنایی را سنا

این خلعت و احسان، سنتِ توست که هم‌نامِ منی (سنایی)؛ پس باد که از احسان تو بر جانِ سنایی، نوری (سنا) بتابد.

نکته ادبی: جناس میان نام شاعر (سنایی) و واژه (سنا/نور) برای تخلص.