مواعظ - غزلیات

سعدی

غزل ۴۶

سعدی
ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه ایم با خرابات آشناییم از خرد بیگانه ایم
خویشتن سوزیم و جان بر سر نهاده شمع وار هر کجا در مجلسی شمعیست ما پروانه ایم
اهل دانش را درین گفتار با ما کار نیست عاقلان را کی زیان دارد که ما دیوانه ایم
گر چه قومی را صلاح و نیکنامی ظاهرست ما به قلاشی و رندی در جهان افسانه ایم
اندرین راه ار بدانی هر دو بر یک جاده ایم واندرین کوی ارببینی هر دو از یک خانه ایم
خلق می گویند جاه و فضل در فرزانگیست گو مباش اینها که ما رندان نافرزانه ایم
عیب تست ار چشم گوهر بین نداری ورنه ما هر یک اندر بحر معنی گوهر یکدانه ایم
از بیابان عدم دی آمده فردا شده کمتر از عیشی یک امشب کاندرین کاشانه ایم
سعدیا گر بادهٔ صافیت باید باز گو ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه ایم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل بیانگر فضای عرفانی و شوریدگی عاشقانه‌ای است که در آن شاعر، عقلِ سرد و منطقِ خشکِ ظاهری را در برابرِ مستی و بیخودیِ عاشقانه وا می‌نهد. در این جهان‌بینی، خرابات و میخانه نه مکان‌های مادی، بلکه جایگاهِ پاک‌باختگی و دوری از تظاهراتِ دنیوی هستند و رند، کسی است که از قید و بندِ ریا رسته است.

شاعر با بهره‌گیری از نمادهایی چون شمع و پروانه، بر مفهومِ فنایِ در عشق و ایثارِ جان تأکید می‌کند و مسیرِ کمال را نه در دانشِ رسمی و شهرت‌طلبی، که در دیدگانِ حقیقت‌بین و پذیرشِ دیوانگیِ راهِ دوست می‌داند. پیامِ نهاییِ اثر، غنیمت شمردنِ لحظه‌هایِ ناپایدارِ عمر و رسیدن به وحدتِ وجودی است که تمامِ هستی را از یک مبدأ می‌بیند.

معنای روان

ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه ایم با خرابات آشناییم از خرد بیگانه ایم

ای ساقی! شرابِ معرفت به ما بده که ما از زمره رندانِ بی‌آلایش و ساکنانِ خرابات هستیم که به ظواهرِ دنیوی بی‌اعتناییم. ما با طریقتِ فقر و فروتنیِ اهالیِ خرابات آشناییم و از عقلِ مصلحت‌اندیش و محدودِ بشری، بیگانه و دوریم.

نکته ادبی: دردی‌کش به کسی اشاره دارد که به کمترین بهره از دنیا قانع است و رنجِ راه را به جان می‌خرد؛ خرابات نمادِ فنایِ آبرو و کبر است.

خویشتن سوزیم و جان بر سر نهاده شمع وار هر کجا در مجلسی شمعیست ما پروانه ایم

ما مانندِ شمع، هستیِ خود را در راهِ عشق می‌سوزانیم و جانمان را بر سرِ این راه نهاده‌ایم؛ چرا که در هر انجمنی که شمعِ حقیقتی روشن باشد، ما مانندِ پروانه بی‌قرار و سوخته‌ی آنیم.

نکته ادبی: تشبیه خود به شمع و پروانه، از استعاراتِ کهن برای نمایشِ ایثار و اشتیاقِ عاشق به معشوق است.

اهل دانش را درین گفتار با ما کار نیست عاقلان را کی زیان دارد که ما دیوانه ایم

کسانی که به دانشِ ظاهری و منطقِ خشک متکی هستند، با ما و سخنانِ ما کاری ندارند؛ به راستی عاقلانِ دنیوی چه زیانی می‌بینند اگر ما خود را دیوانه بنامیم و در طریقِ عشق باشیم؟

نکته ادبی: تقابلِ عقل و دیوانگی در عرفان، تقابلِ مصلحت‌اندیشیِ دنیوی با عشقِ بی‌پرواست.

گر چه قومی را صلاح و نیکنامی ظاهرست ما به قلاشی و رندی در جهان افسانه ایم

اگرچه بسیاری از مردم، صلاح و نیکنامیِ ظاهری را برگزیده‌اند و به آن می‌بالند، ما به دلیلِ بی‌اعتنایی به این نمایش‌ها و راهِ رندی که در پیش گرفته‌ایم، در جهان زبانزد و شهره هستیم.

نکته ادبی: قلاشی و رندی در ادبیات عرفانی به معنای شکستنِ بت‌هایِ ریا و تظاهر است.

اندرین راه ار بدانی هر دو بر یک جاده ایم واندرین کوی ارببینی هر دو از یک خانه ایم

در این مسیرِ رسیدن به حقیقت، اگر دقیق شوی، خواهی دید که همه ما بر یک جاده حرکت می‌کنیم و در این کویِ هستی، همگی از یک سرچشمه و از یک خانه (مبدأ) آمده‌ایم.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود و یگانگیِ مسیرِ عاشقان که همگی به سوی حقیقت رهسپارند.

خلق می گویند جاه و فضل در فرزانگیست گو مباش اینها که ما رندان نافرزانه ایم

مردم گمان می‌کنند مقام و فضلِ انسانی در فرزانگی و دانایی است؛ بگذار چنین نباشد و ما از این داناییِ مرسوم بیزار باشیم، چرا که ما رندانی هستیم که به دنبالِ فرزانگیِ دنیوی نیستیم.

نکته ادبی: نافرزانه در اینجا به معنای فراتر رفتن از عقلِ جزئی و رسیدن به عشقِ کل است.

عیب تست ار چشم گوهر بین نداری ورنه ما هر یک اندر بحر معنی گوهر یکدانه ایم

این عیبِ توست که چشمِ حقیقت‌بین نداری و ارزشِ ما را نمی‌دانی، وگرنه ما در دریایِ معنا و حقیقت، گوهر‌هایِ یکتا و بی‌همتایی هستیم که هر کس آن را نمی‌بیند.

نکته ادبی: چشمِ گوهر‌بین استعاره از بصیرتِ عرفانی برای تشخیصِ باطن از ظاهر است.

از بیابان عدم دی آمده فردا شده کمتر از عیشی یک امشب کاندرین کاشانه ایم

ما از بیابانِ عدم و نیستی آمده‌ایم و به سویِ فردایِ ابدی رهسپاریم؛ بنابراین نباید لحظه‌ای از شادمانی و عیشِ در این جهان (حتی یک شب) غافل شویم که این زندگی، فرصتی بسیار زودگذر است.

نکته ادبی: عدم به معنای نیستی و جایگاهِ پیش از وجود است؛ کاشانه نمادِ دنیا و بدنِ مادی است.

سعدیا گر بادهٔ صافیت باید باز گو ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه ایم

ای سعدی! اگر خواهانِ شرابِ صافی و حقیقتِ ناب هستی، باز هم همان درخواستِ پیشین را تکرار کن و بگو: ای ساقی، شراب به ما بده که ما از جمله دردی‌کشانِ میخانه‌ی معرفت هستیم.

نکته ادبی: این بیت تخلصِ شاعر است که با تکرارِ مصرعِ نخست، بر استمرارِ حالِ رندی تأکید دارد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه شمع وار

تشبیه خود به شمع برای نمایش سوختن و فداکاری در راه عشق.

استعاره پروانه

نمادِ عاشقِ بی‌قرار که جان بر سرِ راهِ معشوق می‌نهد.

ایهام و نماد میخانه و خرابات

در ادبیات عرفانی به جایگاهِ پاک‌باختگی، دوری از تظاهر و کسبِ معرفتِ حقیقی گفته می‌شود.

تضاد عاقلان و دیوانه

تقابلِ میانِ منطقِ سردِ دنیوی و شورِ عاشقانه عرفانی.