مواعظ - غزلیات

سعدی

غزل ۳۶

سعدی
گر مرا دنیا نباشد خاکدانی گو مباش باز عالی همتم، زاغ آشیانی گو مباش
بز نیم در آخور قسمت، گیاهی گو مرو سگ نیم بر خوانچهٔ رزق استخوانی گو مباش
گر همه کامم برآید نیم نانی خورده گیر ور جهان بر من سرآید نیم جانی گو مباش
من سگ اصحاب کهفم بر در مردان مقیم گرد هر در می نگردم استخوانی گو مباش
چون طمع یکسو نهادم پایمردی گو مخیز چون زبان اندر کشیدم ترجمانی گو مباش
وه که آتش در جهان زد عشق شورانگیز من چون من اندر آتش افتادم جهانی گو مباش
در معنی منتظم در ریسمان صورتست نی چو سوزن تنگ چشمم ریسمانی گو مباش
در بن دیوار درویشی چه خوابت می برد سر بنه بر بام دولت نردبانی گو مباش
گر به دوزخ در بمانم خاکساری گو بسوز ور بهشت اندر نیابم بوستانی گو مباش
من چیم در باغ ریحان، خشک برگی، گو بریز من کیم در باغ سلطان، پاسبانی، گو مباش
سعدیا درگاه عزت را چه می باید سجود گرد خاک آلوده ای بر آستانی گو مباش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، بیانی بلند از وارستگی، عزت‌نفس و بی‌نیازیِ عارفانه شاعر است. سعدی در این ابیات، جهان مادی و دلبستگی‌های دنیوی را ناچیز شمرده و با زبانی استوار، برتریِ روحِ بلندنظر را بر تعلقات پست نشان می‌دهد. او خود را از بندِ طمع، ریا و تملقِ درگاهِ صاحب‌منصبان می‌رهاند و در جست‌وجویِ حقیقت، جز به آستانِ عشق و مردانِ الهی سر نمی‌سپارد.

فضا و اتمسفرِ حاکم بر این سروده، فضایی حماسی درونی است که در آن، شاعر با تکیه بر «همتِ عالی» خویش، بر تمامی کمبودهای ظاهری پیروز می‌شود. او استدلال می‌کند که وقتی آدمی به گوهرِ عشق و معنا دست یافته است، نبودِ امکاناتِ دنیوی یا تأییدِ دیگران، نه تنها نقص نیست، بلکه فرصتی برای آزادیِ بیشترِ روح است.

معنای روان

گر مرا دنیا نباشد خاکدانی گو مباش باز عالی همتم، زاغ آشیانی گو مباش

اگر دنیا که مانند ظرفی پر از خاک است نصیب من نشود، اهمیتی ندارد. من طبعی بلند و همتی عالی دارم؛ همانند شاهینی که به آشیانه‌ی زاغ (که جایگاهی پست است) نیازی ندارد.

نکته ادبی: خاکدان کنایه از دنیاست که بی‌ارزش و فانی است. عالی‌همت بودن نشانه کمال روح است.

بز نیم در آخور قسمت، گیاهی گو مرو سگ نیم بر خوانچهٔ رزق استخوانی گو مباش

من مانند بزی نیستم که در آخورِ روزگار به دنبال علف و خوراکِ ناچیز باشد، و نه سگی که در پیِ استخوانی، دست به دامانِ سفره‌ی مردم شوم.

نکته ادبی: آخور قسمت استعاره از سهمیه مادی و خوانچه رزق اشاره به تملق برای کسب روزی است.

گر همه کامم برآید نیم نانی خورده گیر ور جهان بر من سرآید نیم جانی گو مباش

اگر تمامِ خواسته‌هایم برآورده شود، نهایتِ آن لقمه‌ی نانی بیش نیست؛ پس داشتن یا نداشتن آن تفاوت چندانی ندارد. اگر زندگی هم بر من به پایان برسد، مهم نیست که عمرم طولانی باشد یا نه.

نکته ادبی: نیم‌نان نمادِ کفاف و قناعت است.

من سگ اصحاب کهفم بر در مردان مقیم گرد هر در می نگردم استخوانی گو مباش

من مانند سگِ اصحاب کهف هستم که بر آستانِ مردانِ خدا (اولیاء) وفادار مانده‌ام. من گدایی نیستم که برای به دست آوردنِ تکه‌ای استخوان (دنیا)، به هر دری سر بزنم.

نکته ادبی: اشاره به داستان اصحاب کهف در قرآن؛ سگِ آن کسان به دلیلِ همراهی با صالحان، ارزشمند شد.

چون طمع یکسو نهادم پایمردی گو مخیز چون زبان اندر کشیدم ترجمانی گو مباش

وقتی طمع را از وجودم دور کردم، دیگر نیازی به واسطه و پارتی ندارم. وقتی دهان بر سکوت بستم و سخن‌چینی را کنار گذاشتم، دیگر نیازی به مترجم و بازگوکننده ندارم.

نکته ادبی: پایمردی به معنای میانجی‌گری و واسطه‌گری است.

وه که آتش در جهان زد عشق شورانگیز من چون من اندر آتش افتادم جهانی گو مباش

شگفتا که عشقِ پرشورِ من، آتش بر عالم زد. اکنون که من خود در این آتشِ عشق می‌سوزم و غرق شده‌ام، دیگر برایم فرقی نمی‌کند که جهانی وجود داشته باشد یا نه.

نکته ادبی: تضاد میان عشق و جهان مادی، محور اصلی این بیت است.

در معنی منتظم در ریسمان صورتست نی چو سوزن تنگ چشمم ریسمانی گو مباش

حقیقت در ریسمانِ صورت و ظاهر گره خورده است (نهان است)؛ من مثلِ سوزنِ تنگ‌چشم نیستم که برای گذشتن، نیازمندِ نخ و پیوندِ ظاهری باشد.

نکته ادبی: سوزن تنگ‌چشم کنایه از کوته‌نظری است که تنها به ظاهرِ اشیاء وابسته است.

در بن دیوار درویشی چه خوابت می برد سر بنه بر بام دولت نردبانی گو مباش

چرا در پایینِ دیوارِ ناامیدی و فقرِ روحی می‌خوابی؟ برخیز و بر بامِ بلندِ عزت و دولت تکیه کن؛ حتی اگر نردبان و وسیله‌ی ظاهری برای بالا رفتن نداری، با همت خویش به آن برس.

نکته ادبی: بام دولت کنایه از جایگاه رفیعِ معنوی است.

گر به دوزخ در بمانم خاکساری گو بسوز ور بهشت اندر نیابم بوستانی گو مباش

اگر در دوزخ بمانم، آن خاکساری و فروتنی برایم کافی است (سوزشِ آن را می‌پذیرم). اگر هم بهشت را نیابم و بوستانی نداشته باشم، باکی نیست.

نکته ادبی: در اینجا دوزخ و بهشت نمادِ دوری و نزدیکی به حق است، نه لزوماً مکان‌های اخروی.

من چیم در باغ ریحان، خشک برگی، گو بریز من کیم در باغ سلطان، پاسبانی، گو مباش

من در باغِ معطرِ هستی، همچون برگی خشکیده‌ام، اگر بادی وزید و مرا ریخت، مهم نیست. من در محضرِ سلطانِ عشق، پاسبان و نگهبانی بیش نیستم؛ اگر نباشم نیز خللی وارد نمی‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان خشک‌برگی و باغ ریحان برای نشان دادنِ تواضعِ عارف است.

سعدیا درگاه عزت را چه می باید سجود گرد خاک آلوده ای بر آستانی گو مباش

ای سعدی، چرا باید برای رسیدن به عزت، در برابرِ کسی سجده کرد و کرنش نمود؟ حتی اگر بر آستانه‌ی آن درگاه، گرد و غباری هم نشسته باشد، آن درگاه برای من ارزشی ندارد که بخواهم در برابرش خم شوم.

نکته ادبی: استعاره از بی‌اعتباریِ درگاهِ صاحب‌منصبانِ دنیوی در برابرِ عزتِ درونی.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) سر بنه بر بام دولت نردبانی گو مباش

دعوت به رسیدن به اوج بدون داشتنِ ابزار (نردبان) که نشان‌دهنده‌ی تکیه بر همت درونی است.

تلمیح سگ اصحاب کهف

اشاره به داستان اصحاب کهف که سگ آنان به دلیل هم‌نشینی با خوبان، به مقام والایی دست یافت.

کنایه خاکدان

کنایه‌ای از دنیا که بی‌ارزش، ناپایدار و مادی است.

تشبیه چون سوزن تنگ چشم

تشبیه کردنِ کوته‌نظران به سوزن که تنها به بندِ ظاهری (نخ) وابسته است و دیدی محدود دارد.