مواعظ - غزلیات

سعدی

غزل ۳۴

سعدی
گناه کردن پنهان به از عبادت فاش اگر خدای پرستی هواپرست مباش
به عین عجب و تکبر نگه به خلق مکن که دوستان خدا ممکن اند در او باش
برین زمین که تو بینی ملوک طبعانند که ملک روی زمین پیششان نیرزد لاش
به چشم کوته اغیار درنمی آیند مثال چشمهٔ خورشید و دیدهٔ خفاش
کرم کنند و نبینند بر کسی منت قفا خورند و نجویند با کسی پر خاش
ز دیگدان لئیمان چو دود بگریزند نه دست کفچه کنند از برای کاسهٔ آش
دل از محبت دنیا و آخرت خالی که ذکر دوست توان کرد یا حساب قماش
به نیکمردی در حضرت خدای، قبول میان خلق به رندی و لاابالی فاش
قدم زنند بزرگان دین و دم نزنند که از میان تهی بانگ می کند خشخاش
کمال نفس خردمند نیکبخت آن است که سر گران نکند بر قلندر قلاش
مقام صالح و فاجر هنوز پیدا نیست نظر به حسن معادست نه به حسن معاش
اگر ز مغز حقیقت به پوست خرسندی تو نیز جامهٔ ازرق بپوش و سر بتراش
مراد اهل طریقت لباس ظاهر نیست کمر به خدمت سلطان ببند و صوفی باش
وز آنچه فیض خداوند بر تو می پاشد تو نیز در قدم بندگان او می پاش
چو دور دور تو باشد مراد خلق بده چو دست دست تو باشد درون کس مخراش
نه صورتیست مزخرف عبادت سعدی چنانکه بر در گرمابه می کند نقاش
که برقعیست مرصع به لعل و مروارید فرو گذاشته بر روی شاهد جماش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر ارزشمند در پی تبیینِ گوهرِ حقیقتِ بندگی و اخلاص است و با زبانی پندآموز، بر این نکته تأکید می‌ورزد که ارزشِ آدمی نه در تظاهر به پارسایی، بلکه در تواضعِ درونی، پرهیز از خودبینی و خدمتِ بی‌منت به خلق نهفته است. شاعر، ریاکاری و ظاهرپرستی را آفتِ جانِ آدمی می‌داند و مرزِ میانِ تظاهر و باطن‌گرایی را برای مخاطب ترسیم می‌کند.

در نگاه شاعر، اولیای الهی و خردمندانِ حقیقی، در سکوت و گمنامی زندگی می‌کنند و به جلوه‌های دنیا و تفاخر به آن دل نمی‌بندند. پیامِ اصلی، دعوت به آزادگی، گشاده‌دستی با اموالِ خویش، مهربانی با مردم و در نهایت، رها کردنِ دلبستگی‌های دنیوی و اخروی برای رسیدن به ذاتِ یگانه‌ی حق است تا آدمی از اسارتِ اوهام و ظواهرِ فریبنده نجات یابد.

معنای روان

گناه کردن پنهان به از عبادت فاش اگر خدای پرستی هواپرست مباش

گناهی که در خفا و پنهانی صورت گیرد، بسیار بهتر است از عبادتی که به قصدِ خودنمایی و فاش کردن برای مردم انجام شود. اگر ادعای بندگیِ پروردگار را داری، بنده و مطیعِ هوی و هوسِ خود نباش.

نکته ادبی: ایهام در 'هواپرست' که هم به معنای هوس‌ران است و هم به نوعی تقابل با 'خداپرست'.

به عین عجب و تکبر نگه به خلق مکن که دوستان خدا ممکن اند در او باش

با نگاهی آمیخته به غرور و تکبر به مردم ننگر، زیرا ممکن است دوستانِ راستینِ خداوند، در همین ظاهرِ ساده و بی‌ادعایِ مردم پنهان باشند.

نکته ادبی: عین عجب به معنای چشمِ خودبینی و تکبر است.

برین زمین که تو بینی ملوک طبعانند که ملک روی زمین پیششان نیرزد لاش

بر روی این زمین، کسانی هستند که طبع و سرشتی پادشاهانه دارند، اما ارزشِ تمامِ دارایی‌های این جهان پیشِ چشمِ آنان به اندازه‌ی لاشه‌ای بی‌ارزش نیست.

نکته ادبی: ملوک‌طبعان صفتِ مرکبی است برای کسانی که با وجود فقر ظاهری، روحیه‌ای بخشنده و بزرگ دارند.

به چشم کوته اغیار درنمی آیند مثال چشمهٔ خورشید و دیدهٔ خفاش

این بزرگان و اولیای الهی به دلیلِ کوتاه‌بینی و ظاهرنگریِ دیگران دیده نمی‌شوند، درست مانندِ خورشید که نورِ آن برای چشمِ خفاش قابلِ دیدن و تحمل نیست.

نکته ادبی: تمثیل خورشید و خفاش برای تبیینِ ناتوانیِ اهلِ ظاهر از درکِ اهلِ باطن.

کرم کنند و نبینند بر کسی منت قفا خورند و نجویند با کسی پر خاش

آن‌ها به دیگران نیکی می‌کنند اما هیچ‌گاه بر سرِ کسی منت نمی‌گذارند؛ و اگر به آنان بی‌احترامی شود، با صبر برخورد کرده و به دنبالِ نزاع و درگیری نمی‌روند.

نکته ادبی: قفا خوردن کنایه از بی‌احترامی دیدن و سیلی خوردن است.

ز دیگدان لئیمان چو دود بگریزند نه دست کفچه کنند از برای کاسهٔ آش

آن‌ها همچون دود که از دیگدانِ اشخاصِ خسیس و لئیم می‌گریزد، از مجالست با افرادِ پست و خسیس دوری می‌کنند و برای گرفتنِ کمترین بهره (کاسه آش) دستِ نیاز به سوی کسی دراز نمی‌کنند.

نکته ادبی: کفچه به معنای ملاقه است و استعاره از طمع‌ورزی برای نانِ سفرهٔ دیگران.

دل از محبت دنیا و آخرت خالی که ذکر دوست توان کرد یا حساب قماش

دل را از محبتِ دنیا و تعلقاتِ آخرت خالی کن، زیرا انسان نمی‌تواند همزمان هم به ذکر و یادِ دوست (خدا) مشغول باشد و هم به فکرِ حساب و کتابِ دارایی و اموال خویش.

نکته ادبی: قماش به معنای پارچه و به طور کلی اموال و اسبابِ دنیوی است.

به نیکمردی در حضرت خدای، قبول میان خلق به رندی و لاابالی فاش

در پیشگاهِ خداوند به عنوانِ انسانی نیکوکار موردِ قبول باش، اما در میانِ مردم طوری رفتار کن که تو را فردی بی‌قید و رها (رند) بدانند تا دچارِ ریا و خودنمایی نشوی.

نکته ادبی: رندی و لاابالی در اینجا به معنای پرهیز از تظاهر به زهد است.

قدم زنند بزرگان دین و دم نزنند که از میان تهی بانگ می کند خشخاش

بزرگانِ دین در سکوت و آرامش قدم برمی‌دارند و ادعایی ندارند، چرا که هر چیزِ میان‌تهی و پوچ، صدای بلندی دارد (مانند دانه‌های خشخاش در گلبرگِ خشک که با تکان خوردن صدا می‌دهد).

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی قدیمی در نکوهشِ فضل‌فروشیِ اشخاصِ نادان.

کمال نفس خردمند نیکبخت آن است که سر گران نکند بر قلندر قلاش

کمالِ وجودیِ یک انسانِ خردمند و نیک‌بخت در این است که با تکبر و خودبزرگ‌بینی، با اهلِ قلندری و مسکینی رفتار نکند.

نکته ادبی: قلندر قلاش به افرادی گفته می‌شود که ظاهری آشفته و غیرمتعارف دارند اما ممکن است باطنی پاک داشته باشند.

مقام صالح و فاجر هنوز پیدا نیست نظر به حسن معادست نه به حسن معاش

مقامِ واقعیِ صالحان و گناهکاران هنوز بر کسی آشکار نیست؛ معیارِ سنجش، عاقبتِ کار و پایانِ زندگی است، نه ظاهرِ زندگی و معاشرتِ فعلیِ افراد.

نکته ادبی: حسن معاد یعنی عاقبتِ نیکو داشتن.

اگر ز مغز حقیقت به پوست خرسندی تو نیز جامهٔ ازرق بپوش و سر بتراش

اگر تنها به ظاهرِ حقیقت (پوست) قانع هستی و به عمقِ آن کاری نداری، تو نیز همین لباسِ کبودِ صوفیان را بپوش و سرت را بتراش (چون این ظاهر برای تو کافی است).

نکته ادبی: جامه ازرق (کبود) کنایه از لباسِ صوفیانِ ظاهری است که برای ریاکاری می‌پوشند.

مراد اهل طریقت لباس ظاهر نیست کمر به خدمت سلطان ببند و صوفی باش

هدفِ اصلیِ اهلِ طریقت، پوشیدنِ لباسِ خاص نیست؛ بلکه باید در خدمت به پیشگاهِ خداوند کمر ببندی و در عمل، صوفی و عارف باشی.

نکته ادبی: کمر به خدمت بستن کنایه از آمادگیِ کامل برای اطاعت و بندگی است.

وز آنچه فیض خداوند بر تو می پاشد تو نیز در قدم بندگان او می پاش

از هر نعمتی که خداوند به تو عطا می‌کند و بر سرِ تو می‌پاشد، تو نیز بهره‌ای از آن را به سوی بندگانِ او ببخش و به آنان کمک کن.

نکته ادبی: فیض به معنای بخشش و لطفِ الهی است.

چو دور دور تو باشد مراد خلق بده چو دست دست تو باشد درون کس مخراش

زمانی که نوبتِ توست و قدرت در دستانِ توست، گره از کارِ مردم بگشا و خواسته‌های آنان را برآورده کن و در همان حال که قدرت داری، دلِ کسی را با سخن یا رفتارِ بد مجروح نکن.

نکته ادبی: خراشیدنِ دل کنایه از آزردن و رنجاندن است.

نه صورتیست مزخرف عبادت سعدی چنانکه بر در گرمابه می کند نقاش

عبادتِ عارفِ حقیقی، آن نقش و نگارهای مزخرف و فریبنده‌ای نیست که نقاشان بر درِ گرمابه‌ها می‌کشند تا نگاه‌ها را به خود جلب کنند.

نکته ادبی: اشاره به نقاشی‌های دیواری گرمابه‌های قدیم که اغلب پرزرق و برق و در عین حال سطحی بودند.

که برقعیست مرصع به لعل و مروارید فرو گذاشته بر روی شاهد جماش

نقشی که همچون نقابِ (برقع) جواهرنشان و پر زرق و برق است، اما فقط رویِ چهره‌ی یک شاهدِ (محبوبِ) بی‌ارزش و حیله‌گر را پوشانده است (عبادتِ ظاهری همین‌قدر بی‌محتواست).

نکته ادبی: جماش به معنای کسی است که با چشم و ابرو بازی می‌کند و در اینجا کنایه از فریبکاری و بی‌اصالتیِ ظاهرسازی است.

آرایه‌های ادبی

تمثیل خورشید و دیدهٔ خفاش

تمثیلی برای نشان دادن تضاد میان حقایقِ والا و درکِ ناچیزِ ظاهرپرستان.

تشبیه ز دیگدان لئیمان چو دود بگریزند

تشبیه کردنِ دوریِ اولیا از خسیسان به فرارِ دود از آتشدان.

کنایه میان تهی بانگ می‌کند خشخاش

کنایه از اینکه افرادِ سطحی و بی‌محتوا، ادعاهای پرطمطراق دارند.

تضاد (طباق) گناه کردن پنهان به از عبادت فاش

ایجاد تقابل میان خلوصِ پنهانی و ریاکاریِ آشکار برای بیانِ برتریِ اولی بر دومی.

استعاره پوست و مغز حقیقت

استفاده از پوست برای نماد ظاهرگرایی و مغز برای نمادِ حقیقت و باطن.