مواعظ - غزلیات

سعدی

غزل ۱۱

سعدی
آن را که جای نیست همه شهر جای اوست درویش هر کجا که شب آید سرای اوست
بی خانمان که هیچ ندارد بجز خدای او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست
مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست چندانکه می رود همه ملک خدای اوست
آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست
کوتاه دیدگان همه راحت، طلب کنند عارف بلا، که راحت او در بلای اوست
عاشق که بر مشاهدهٔ دوست دست یافت در هر چه بعد از آن نگرد اژدهای اوست
بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست
هر آدمی که کشتهٔ شمشیر عشق شد گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست
از دست دوست هر چه ستانی شکر بود سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

دورنمای کلی این غزل، ترسیمِ سیمایِ سالکِ راهِ حق و عارفِ وارسته‌ای است که با بریدن از تعلقاتِ مادی و وابستگی‌هایِ دنیوی، به آزادیِ مطلق و آرامشِ درونی دست یافته است. شاعر در این فضایِ عرفانی، مفهومِ فقرِ ظاهری را به مثابه‌یِ غنایِ باطنی تبیین می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه کسی که در مسیرِ عشقِ حقیقی گام برمی‌دارد، فارغ از محدودیت‌هایِ زمان و مکان است.

این اثر با تأکید بر مقامِ رضا و تسلیم در برابرِ اراده‌یِ محبوب، دعوت به رها کردنِ دلبستگی‌هایِ ناپایدارِ دنیوی می‌کند. در این جهان‌بینی، رنج و بلایی که بر عاشق وارد می‌شود، نه یک عیب، بلکه بستری برایِ وصال و کمال است و مرگ، پایانِ این سیرِ کوتاه و سرآغازِ رسیدن به ملکِ جاودانِ الهی دانسته می‌شود.

معنای روان

آن را که جای نیست همه شهر جای اوست درویش هر کجا که شب آید سرای اوست

کسی که از تعلقات دنیوی رها شده و جایگاه ثابتی ندارد، تمام شهر برایش حکم خانه را دارد؛ عارف و درویش حقیقی هر کجا که شب را به صبح برساند، همان‌جا برایش سرا و مأواست.

نکته ادبی: جای در مصراع اول به معنای خانه و کاشانه است و تکرار آن بر فراگیریِ حضورِ سالک در همه جا تأکید دارد.

بی خانمان که هیچ ندارد بجز خدای او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست

به آن انسانِ بی‌خانمانی که در این دنیا جز خداوند چیزی ندارد، گدا نگو؛ زیرا پادشاهانِ حقیقیِ دنیا، خود در برابر او محتاج و گدایِ درگاهِ او هستند.

نکته ادبی: آرایه تناقض (پارادوکس) در این بیت، ارزش‌هایِ مادی را واژگون کرده و حقیقتِ معنوی را آشکار می‌کند.

مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست چندانکه می رود همه ملک خدای اوست

مردِ خدا در هیچ جای این جهان، چه در مشرق باشد و چه در مغرب، احساس بیگانگی و غربت نمی‌کند؛ چرا که هر کجا قدم بگذارد، در ملک و قلمرو الهی است و در وطنِ خود قرار دارد.

نکته ادبی: مشرق و مغرب نمادِ تمامِ گستره‌یِ گیتی است که برایِ سالکِ واصل، تفاوتی ندارد.

آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست

کسی که از ثروت، مقام و بزرگ‌منشی‌هایِ دنیوی دست شسته و بی‌نیاز شده است، با هر کس که روبرو شود، به دلیلِ پاکیِ ضمیر و دوری از خودخواهی، با او احساسِ نزدیکی و آشنایی می‌کند.

نکته ادبی: خواجگی به معنایِ سروری و بزرگی در مناسباتِ اجتماعیِ مادی است که در برابرِ تواضعِ عارف قرار می‌گیرد.

کوتاه دیدگان همه راحت، طلب کنند عارف بلا، که راحت او در بلای اوست

کوته‌فکران و اهلِ دنیا همواره در جستجویِ آسایش و رفاهِ مادی هستند، اما عارفِ حقیقی بلا و سختی را می‌طلبد؛ چرا که او آسایشِ واقعیِ خود را در دلِ همین رنج‌ها و آزمایش‌هایِ الهی می‌بیند.

نکته ادبی: کوتاه دیدگان کنایه از کسانی است که افقِ نگاهشان تنها به سطحِ مادیِ زندگی محدود است.

عاشق که بر مشاهدهٔ دوست دست یافت در هر چه بعد از آن نگرد اژدهای اوست

عاشقی که به مقامِ مشاهده و دیدارِ خداوند نائل شده است، پس از آن به هر چیزِ دیگری که در دنیا بنگرد، آن را برایِ خود مانند اژدهایی خطرناک می‌بیند که مانعِ تمرکز و حضورِ قلبِ اوست.

نکته ادبی: مشاهده در اصطلاحِ عرفانی به معنایِ رؤیتِ قلبی و شهودِ خداوند است.

بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست

هر آنچه از دلبستگی‌هایِ دنیا داری رها کن و از آن بگذر که هیچ ارزشی ندارد؛ چرا که این عمرِ کوتاه، همچون پنج‌روزِ زودگذر است و مرگ همواره در تعقیبِ آن در حرکت است.

نکته ادبی: پنج روزه استعاره از کوتاهیِ عمرِ انسان در برابرِ ابدیت است.

هر آدمی که کشتهٔ شمشیر عشق شد گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست

هر انسانی که در راهِ عشق به شمشیرِ بلا کشته و فنا شد، غمگین نباشد؛ چرا که پادشاهیِ ابدی و حیاتِ جاودان، پاداش و خون‌بهایِ اوست.

نکته ادبی: کشته شدن با شمشیرِ عشق، استعاره‌ای از پشتِ سر گذاشتنِ نفسانیات و فنا شدن در محبوب است.

از دست دوست هر چه ستانی شکر بود سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست

از سویِ محبوب هر چه به تو برسد، از رنج یا راحت، باید آن را شیرین و خواستنی بدانی. ای سعدی، خواست و میلِ خودت را طلب مکن، زیرا تمامِ هستی، تسلیمِ خواست و اراده‌یِ اوست.

نکته ادبی: این بیت اشاره به مقامِ رضا دارد که بالاترین درجه‌یِ تسلیمِ بنده در برابرِ خواستِ پروردگار است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) سلطان گدای اوست

تضاد میان واژه سلطان و گدا برای نشان دادنِ برتریِ معنویِ فقیرِ الهی بر پادشاهِ دنیوی.

استعاره اژدهای اوست

تشبیه تعلقات دنیوی به اژدها که نمادِ مانع و خطر برایِ سالک در مسیرِ حق است.

کنایه پنج روزه

کنایه از کوتاهی و ناپایداریِ عمرِ دنیوی انسان.