مواعظ - قصاید

سعدی

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۰ - تنبیه و موعظت

سعدی
دریغ روز جوانی و عهد برنایی نشاط کودکی و عیش خویشتن رایی
سر فروتنی انداخت پیریم در پیش پس از غرور جوانی و دست بالایی
دریغ بازوی سرپنجگی که برپیچد ستیز دور فلک ساعد توانایی
زهی زمانهٔ ناپایدار عهد شکن چه دوستیست که با دوستان نمی پایی
که اعتماد کند بر مواهب نعمت که همچو طفل ببخشی و باز بربایی
به زارتر گسلی هر چه خوبتر بندی تباه تر شکنی هر چه خوشتر آرایی
به عمر خویش کسی کامی از توبرنگرفت که در شکنجهٔ بی کامیش نفرسایی
اگر زیادت قدرست در تغیر نفس نخواستم که به قدر من اندر افزایی
مرا ملامت دیوانگی و سرشغبی تو را سلامت پیری و پای برجایی
شکوه پیری بگذار و علم و فضل و ادب کجاست جهل و جوانی و عشق و شیدایی
چو با قضای اجل بر نمی توان آمد تفاوتی نکند گربزی و دانایی
نه آن جلیس انیس از کنار من رفتست که بعد ازو متصور شود شکیبایی
دریغ خلعت دیبای احسن التقویم بر آستین تنعم، طراز زیبایی
غبار خط معنبر نشسته بر گل روی چنانکه مشک به ماورد بر سمن سایی
اگر ز باد فنا ای پسر بیندیشی چو گل به عمر دو روزه غرور ننمایی
زمان رفته نخواهد به گریه بازآمد نه آب دیده، که گر خون دل بپالایی
همیشه باز نباشد در دو لختی چشم ضرورتست که روزی به گل براندایی
ندوخت جامهٔ کامی به قد کس گردون که عاقبت به مصیبت نکرد یکتایی
چو خوان یغما بر هم زند همی ناگاه زمانه مجلس عیش بتان یغمایی
چو تخم خرما فردات پایمال کنند وگر به سروری امروز نخل خرمایی
برادران تو بیچاره در ثری رفتند تو همچنان ز سر کبر بر ثریایی
خیال بسته و بر باد عمر تکیه زده به پنج روز که در عشرت تمنایی
دماغ پخته که من شیرمرد برناام برو چو با سگ نفس نبهره بر نایی
اگر بود دلمومنچو موم، نرم نهاد تو موم نیستی ای دل که سنگ خارایی
هر آن زمان که ز تو مردمی برآساید درست شد به حقیقت که مردم آسایی
وگر به جهل برفتی به عذر بازپس آی که چاره نیست برون از شکسته پیرایی
سخن دراز مکن سعدیا و کوته کن چو روزگار به پیرانه سر به رعنایی
وگر عنایت و توفیق حق نگیرد دست به دست سعی تو بادست تا نپیمایی
ببخش بار خدایا بعه فضل و رحمت خویش که دردمند نوازی و جرم بخشایی
بضاعتی نه سزاوار حضرت آوردیم مگر به عین عنایت قبول فرمایی
ز درگه کرمت روی ناامیدی نیست کجا رود مگس از کارگاه حلوایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری عمیق و تأمل‌برانگیز در باب گذرا بودن عمر، زوال جوانی و ناپایداری روزگار است. شاعر با نگاهی واقع‌بینانه و اندکی حسرت‌بار، از قدرت بی‌رحمانه زمان سخن می‌گوید که چگونه شکوه و توانایی دوران برنایی را به انحطاط دوران پیری بدل می‌کند و هیچ‌کس را در برابر این دگرگونی پناهی نیست.

در لایه‌های میانی متن، تضاد میان جوانیِ پرشور و پیریِ فرسوده به تصویر کشیده شده است. شاعر ضمن اعتراف به اشتباهات گذشته و غرور دوران جوانی، حقیقتِ تلخِ شکست‌ناپذیریِ سرنوشت را یادآور می‌شود و معتقد است که در برابر قضا و قدر، دانش و نادانی تفاوتی ندارند و همه در برابر مرگ یکسان‌اند.

در نهایت، رویکرد شاعر از توصیف یأس و زوال به سمت نوعی تواضع و امید به رحمت الهی تغییر می‌یابد. او بر این باور است که تمام تلاش‌های بشری بدون مدد و عنایت حق بی‌ثمر است و راه نجات، تنها در پناه بردن به درگاه خداوند و طلب مغفرت است، چرا که تنها اوست که هم درد را می‌شناسد و هم دردمند را می‌نوازد.

معنای روان

دریغ روز جوانی و عهد برنایی نشاط کودکی و عیش خویشتن رایی

افسوس و دریغ از روزگار جوانی و دوران بالندگی و شادابی که سپری شد؛ افسوس برای آن نشاط دوران کودکی که با اختیار و خواست خودمان سپری می‌شد.

نکته ادبی: برنایی به معنای جوانی و تازگی است.

سر فروتنی انداخت پیریم در پیش پس از غرور جوانی و دست بالایی

دوران پیری مرا وادار به تواضع و فروتنی کرد؛ آن هم پس از دورانی که در جوانی، غرور و تکبر تمام وجودم را فرا گرفته بود.

نکته ادبی: سر فروتنی انداختن کنایه از پذیرش شکست و تسلیم شدن در برابر تقدیر است.

دریغ بازوی سرپنجگی که برپیچد ستیز دور فلک ساعد توانایی

افسوس از آن بازوی قدرتمندی که در دوران جوانی می‌شد بر آن تکیه کرد، اما اکنون گردش روزگار و پیری، آن توانایی و زور بازو را در هم شکسته است.

نکته ادبی: سرپنجگی کنایه از توانمندی و قدرت فیزیکی است.

زهی زمانهٔ ناپایدار عهد شکن چه دوستیست که با دوستان نمی پایی

عجب روزگار ناپایداری که به هیچ عهدی وفا نمی‌کند؛ چه نوع دوستی است که با دوستان خود تا آخر باقی نمی‌ماند؟

نکته ادبی: عهدشکن صفت برای زمانه به معنای بی‌وفایی است.

که اعتماد کند بر مواهب نعمت که همچو طفل ببخشی و باز بربایی

چه کسی می‌تواند به بخشش‌های این دنیا اعتماد کند؟ دنیایی که همچون کودکی بی‌منطق، چیزی را می‌بخشد و بلافاصله آن را باز پس می‌گیرد.

نکته ادبی: تشبیه روزگار به طفل، بیانگر بی‌ثباتی و ناپایداری رفتارهای دنیاست.

به زارتر گسلی هر چه خوبتر بندی تباه تر شکنی هر چه خوشتر آرایی

روزگار هر چه را به زیبایی پیوند می‌دهد، با خشونتی بیشتر از هم می‌گسلد و هر چه را به ظرافت می‌آراید، با بی‌پروایی ویران می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان خوب‌تر بستن و زارتر گسستن.

به عمر خویش کسی کامی از توبرنگرفت که در شکنجهٔ بی کامیش نفرسایی

در تمام طول عمر، کسی نبوده که کام و لذتی از این روزگار برگیرد مگر آنکه پیش یا پس از آن، در سختی و رنجِ بی‌کامی گرفتار شده باشد.

نکته ادبی: کامی برنگرفت کنایه از به مراد دل نرسیدن است.

اگر زیادت قدرست در تغیر نفس نخواستم که به قدر من اندر افزایی

اگر افزایش قدر و منزلت من، با تغییر و بی‌قراری نفس همراه باشد، من اصلاً چنین ارتقای درجه‌ای را نمی‌خواهم.

نکته ادبی: تغییر نفس کنایه از ناآرامی و تزلزل درونی است.

مرا ملامت دیوانگی و سرشغبی تو را سلامت پیری و پای برجایی

مرا به دلیل شور و دیوانگی و جوشش جوانی ملامت می‌کنند، در حالی که نصیب تو تنها سردی و سکون پیری است.

نکته ادبی: سرشغبی به معنای آشوب و بی‌قراری جوانی است.

شکوه پیری بگذار و علم و فضل و ادب کجاست جهل و جوانی و عشق و شیدایی

شکوه پیری و علم و فضل و ادب را کنار بگذار؛ کجاست آن شور و جهلِ ناشی از جوانی و عشق و شیدایی که اکنون در پیری از دست رفته است؟

نکته ادبی: در اینجا شاعر با طنزی ظریف، شورِ جوانی را بر عقلِ سردِ پیری ترجیح می‌دهد.

چو با قضای اجل بر نمی توان آمد تفاوتی نکند گربزی و دانایی

چون در برابر قضای مرگ هیچ راه گریزی نیست، دیگر فرقی نمی‌کند که انسان چقدر زرنگ یا دانا باشد.

نکته ادبی: قضای اجل کنایه از مرگ حتمی است.

نه آن جلیس انیس از کنار من رفتست که بعد ازو متصور شود شکیبایی

آن هم‌نشینِ هم‌دل و مهربان چنان از کنار من رفته است که دیگر نمی‌توانم صبر و شکیبایی پیشه کنم.

نکته ادبی: جلیس انیس استعاره از یار یا صمیمی‌ترین دوست است.

دریغ خلعت دیبای احسن التقویم بر آستین تنعم، طراز زیبایی

دریغ از آن خلعت زیبای انسانی که در زیباترین شکل آفریده شده بود و بر تنِ نازپرورده، همچون تزئیناتی زیبا جلوه می‌کرد.

نکته ادبی: احسن التقویم اشاره به آیه قرآن در مورد خلقت انسان دارد.

غبار خط معنبر نشسته بر گل روی چنانکه مشک به ماورد بر سمن سایی

غبار موهای خاکستری (ریش) بر چهره زیبای تو نشسته است، درست مثل آنکه مشک سیاه را بر گلِ سفیدِ سمن بمالند.

نکته ادبی: خط به معنای موهای نوظهور صورت است.

اگر ز باد فنا ای پسر بیندیشی چو گل به عمر دو روزه غرور ننمایی

ای پسر، اگر از باد فنا و نیستی اندیشه کنی، دیگر به عمر کوتاه دو روزه خود همچون گلی که زود می‌پژمرد، مغرور نخواهی شد.

نکته ادبی: باد فنا استعاره از مرگ و زوال است.

زمان رفته نخواهد به گریه بازآمد نه آب دیده، که گر خون دل بپالایی

زمانی که از دست رفته است، هرگز با گریه بازنمی‌گردد؛ نه تنها با اشک چشم، بلکه حتی اگر خون دل هم بگریی فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: خون دل پالودن کنایه از گریه بسیار و زجر کشیدن است.

همیشه باز نباشد در دو لختی چشم ضرورتست که روزی به گل براندایی

چشم‌های انسان همیشه باز نمی‌ماند و ناگزیر است که روزی برای همیشه بسته شود و به خاک سپرده شود.

نکته ادبی: گل برانداختن کنایه از مرگ و دفن شدن است.

ندوخت جامهٔ کامی به قد کس گردون که عاقبت به مصیبت نکرد یکتایی

روزگار لباس مراد و کامروایی را بر قد هیچ‌کس چنان ندوخت که عاقبت، آن را با مصیبت و اندوه پاره نکند.

نکته ادبی: جامه کامی کنایه از خوشبختی و رسیدن به هدف است.

چو خوان یغما بر هم زند همی ناگاه زمانه مجلس عیش بتان یغمایی

روزگار همچون صاحب خوانی که ناگهان سفره یغما را جمع می‌کند، بساط عیش و شادی زیبایی‌ها را ناگهان درهم می‌ریزد.

نکته ادبی: خوان یغما کنایه از سفره‌ای است که در حمله دشمن غارت می‌شود.

چو تخم خرما فردات پایمال کنند وگر به سروری امروز نخل خرمایی

امروز اگر در اوج سروری همچون نخل خرما هستی، فردا تو را مانند هسته خرما به زیر پا له می‌کنند (همه چیز ناپایدار است).

نکته ادبی: تضاد میان نخل خرما (بلندی و ثمر) و هسته خرما (پایمال شدن).

برادران تو بیچاره در ثری رفتند تو همچنان ز سر کبر بر ثریایی

برادران تو درمانده و بیچاره به زیر خاک رفته‌اند، اما تو همچنان از سر کبر و غرور بر روی خاک (دنیا) ایستاده‌ای.

نکته ادبی: ثری در اینجا استعاره از خاک گور و عالم زیرین است.

خیال بسته و بر باد عمر تکیه زده به پنج روز که در عشرت تمنایی

تو به خیال‌های واهی دل بسته‌ای و به عمر بر باد رونده تکیه کرده‌ای، در حالی که تنها پنج روز برای خوشگذرانی فرصت داری.

نکته ادبی: پنج روز کنایه از عمر کوتاه و ناپایدار انسان است.

دماغ پخته که من شیرمرد برناام برو چو با سگ نفس نبهره بر نایی

آن مغز متکبر که گمان می‌برد شیرمردِ برناست، چون به مبارزه با نفس سرکش (سگ نفس) برود، هیچ‌کاره است.

نکته ادبی: سگ نفس کنایه از خواهش‌های پست و غریزی است.

اگر بود دلمومنچو موم، نرم نهاد تو موم نیستی ای دل که سنگ خارایی

اگر دل مؤمن باید مانند موم نرم و انعطاف‌پذیر باشد، تو مؤمن نیستی، چرا که قلبت مانند سنگ خارای سخت و نفوذناپذیر است.

نکته ادبی: تضاد میان موم (نرمی) و سنگ خارا (سختی).

هر آن زمان که ز تو مردمی برآساید درست شد به حقیقت که مردم آسایی

هر لحظه که از جانب تو به کسی آرامش و آسودگی برسد، به حقیقت ثابت می‌شود که تو حقیقتاً مردم‌آسای هستی.

نکته ادبی: مردم‌آسا به معنای کسی است که مایه راحتی و آسایش خلق باشد.

وگر به جهل برفتی به عذر بازپس آی که چاره نیست برون از شکسته پیرایی

اگر از روی نادانی خطایی کردی، با پشیمانی و عذرخواهی بازگرد، چرا که چاره‌ای جز اصلاحِ خرابی‌های گذشته وجود ندارد.

نکته ادبی: شکسته پیرایی کنایه از ترمیم و اصلاح خطاهای گذشته است.

سخن دراز مکن سعدیا و کوته کن چو روزگار به پیرانه سر به رعنایی

ای سعدی، سخن را طولانی مکن و کوتاه ساز، چرا که در دوران پیری، رفتارِ متکبرانه و خودپسندانه زیبنده نیست.

نکته ادبی: رعنایی به معنای خودپسندی و تفاخر است.

وگر عنایت و توفیق حق نگیرد دست به دست سعی تو بادست تا نپیمایی

اگر عنایت و توفیق الهی دست تو را نگیرد، تمام تلاش‌های تو بی‌ثمر است و به هیچ مقصودی نخواهی رسید.

نکته ادبی: نپیمایی کنایه از به نتیجه نرسیدن و راه را طی نکردن است.

ببخش بار خدایا بعه فضل و رحمت خویش که دردمند نوازی و جرم بخشایی

خداوندا، به فضل و رحمت خویش مرا ببخش، چرا که تویی که دردمندان را می‌نوازی و گناهان بندگان را می‌بخشی.

نکته ادبی: دردمند نوازی صفتی برای خداوند به معنای شفابخش و حامی درماندگان.

بضاعتی نه سزاوار حضرت آوردیم مگر به عین عنایت قبول فرمایی

من سرمایه‌ای درخور و شایسته درگاه تو نیاورده‌ام، مگر آنکه تو به عینِ عنایت و لطف خود، همین اندک را بپذیری.

نکته ادبی: بضاعت در اینجا به معنای توشه و عمل صالح است.

ز درگه کرمت روی ناامیدی نیست کجا رود مگس از کارگاه حلوایی

از درگاه کرم تو هیچ‌کس ناامید برنمی‌گردد؛ همان‌طور که مگس هرگز از کارگاه شیرینی‌فروشی دوری نمی‌کند (چون آنجا محل خیر است).

نکته ادبی: تمثیل مگس و کارگاه حلوایی برای بیان نیاز انسان به فضل الهی و کرم بی‌انتهای او.

آرایه‌های ادبی

تشبیه همچو طفل ببخشی و باز بربایی

تشبیه کردن رفتار روزگار به کودکی که ناپایدار و بی‌ثبات است.

کنایه به ثری رفتند

کنایه از مرگ و دفن شدن در زیر خاک.

استعاره خوان یغما

اشاره به سفره‌ای که در هجوم دشمن غارت می‌شود، استعاره از زندگی که به یکباره نابود می‌شود.

تمثیل مگس و کارگاه حلوایی

تشبیه انسان به مگس و درگاه خداوند به شیرینی‌فروشی برای نشان دادن نیاز به فضل الهی.

تضاد نخل خرمایی و تخم خرما

تقابل میان بلندی و شکوه با حقارت و پایمال شدن برای نشان دادن ناپایداری.