مواعظ - قصاید

سعدی

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۹ - در ستایش امیر انکیانو

سعدی
دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی زنهار بد مکن که نکردست عاقلی
این پنج روزه مهلت ایام آدمی آزار مرمان نکند جز مغفلی
باری نظر به خاک عزیزان رفته کن تا مجمل وجود ببینی مفصلی
آن پنجهٔ کمانکش و انگشت خوشنویس هر بندی اوفتاده به جایی و مفصلی
درویش و پادشه نشنیدم که کرده اند بیرون ازین دو لقمهٔ روزی تناولی
زان گنجهای نعمت و خروارهای مال با خویشتن به گور نبردند خردلی
از مال و جاه و منصب و فرمان و تخت و بخت بهتر ز نام نیک نکردند حاصلی
بعد از هزار سال که نوشیروان گذشت گویند ازو هنوز که بودست عادلی
ای آنکه خانه در ره سیلاب می کنی بر خاک رودخانه نباشد معولی
دل در جهان مبند که با کس وفا نکرد هرگز نبود دور زمان بی تبدلی
مرگ از تو دور نیست وگر هست فی المثل هر روز باز می رویش پیش، منزلی
بنیاد خاک بر سر آبست ازین سبب خالی نباشد از خللی یا تزلزلی
دنیا مثال بحر عمیقست پر نهنگ آسوده عارفان که گرفتند ساحلی
دانا چه گفت، گفت چو عزلت ضرورتست من خود به اختیار نشینم به معزلی
یعنی خلاف رای خداوند حکمت است امروز خانه کردن و فردا تحولی
آنگه که سر به بالش گورم نهند باز از من چه بالشی که بماند چه حنبلی
بعد از خدای هر چه تصور کنی به عقل ناچارش آخریست همیدون که اولی
خواهی که رستگار شوی راستکار باش تا عیب جوی را نرسد بر تو مدخلی
تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز پس واجبست در همه کاری تأملی
باید که قهر و لطف بود پادشاه را ورنه میسرش نشود حل مشکلی
وقتی به لطف گوی که سالار قوم را با گفت و گوی خلق بباید تحملی
وقتی به قهر گوی که صد کوزهٔ نبات گه گه چنان به کار نیاید که حنظلی
مرد آدمی نباشد اگر دل نسوزدش باری که بیند و خری اوفتاده در گلی
رستم به نیزه ای نکند هرگز آن مصاف با دشمنان خویش که زالی به مغزلی
هرگز به پنج روزه حیات گذشتنی خرم کسی شود مگر از موت غافلی
نی کاروان برفت و تو خواهی مقیم بود ترتیب کرده اند تو را نیز محملی
گر من سخن درشت نگویم تو نشنوی بی جهد از آینه نبرد زنگ صیقلی
حقگوی را زبان ملامت بود دراز حق نیست اینچه گفتم؟ اگر هست گو بلی
تو راست باش تا دگران راستی کنند دانی که بی ستاره نرفتست جدولی
خاص از برای وسوسهٔ دیو نفس را شاید گر این سخن بنویسی به هیکلی
جز نیکبخت پند خردمند نشنود اینست تربیت که پریشان مکن دلی
تا هر چه گفته باشمت از خیر در حضور بعد از تو شرمسار نباشم به محفلی
این فکر بکر من که به حسنش نظیر نیست مردم مخوان اگر دهمش جز به مقبلی
وان کیست انکیانه که دادار آسمان دادست مرو را همه حسن و شمایلی
نویین اعظم آنکه به تدبیر و فهم و رای امروز در بسیط ندارد مقابلی
من خود چگونه دم زنم از عقل و طبع خویش کس پیش آفتاب نکردست مشعلی
منت پذیر او نه منم در زمین پارس در حق کیست آنکه ندارد تفضلی
عمرت دراز باد نگویم هزار سال زیرا که اهل حق نپسندند باطلی
نفست همیشه پیرو فرمان شرع باد تا بر سرش ز عقل بداری موکلی
تا بلبلان به ناله درآیند بامداد هر گه که سر برآورد از بوستان گلی
همواره بوستان امیدت شکفته باد سعدی دعای خیر تو گویان چو بلبلی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر دربردارنده اندرزهای اخلاقی و عرفانی در باب ناپایداری دنیا و اهمیت غنیمت شمردن فرصت‌هاست. شاعر با نگاهی عمیق به ماهیت فانیِ زیستِ انسانی، بر این باور است که آنچه از انسان در گذر زمان باقی می‌ماند، نام نیک و عمل صالح است، نه مال و جاه و ثروتی که سرانجام در خاک فراموش می‌شود.

در بخش‌هایی از متن، فضای شعر با نگاهی نقادانه به رفتار انسان‌ها در برابر یکدیگر و ضرورت عدالت و انصاف همراه است. شاعر ضمنِ بازخوانیِ سیرتِ بزرگان و حکمرانان عادل، مخاطب را به هوشیاری و پرهیز از دل‌بستگیِ افراطی به مظاهر فریبنده دنیا فرا می‌خواند تا در تندباد حوادث و پایان عمر، دچار حسرت نشود.

در پایان، شعر با تحسین و ستایشِ حاکمی مدبر و کاردان، الگویی از رهبریِ خردمندانه را ترسیم می‌کند که قدرت را با شفقت و حکمتِ شرعی همراه کرده است. این بخش نشان‌دهنده آن است که قدرت تنها زمانی ارزشمند است که در خدمت خلق و همراه با تدبیر و داد باشد.

معنای روان

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی زنهار بد مکن که نکردست عاقلی

دنیا ارزش آن را ندارد که حتی یک لحظه دلِ کسی را بشکنی و او را پریشان‌خاطر کنی.

نکته ادبی: زنهار به معنای هشدار و پرهیز دادن است؛ عاقلی در اینجا صفت فاعلی به معنای انسان خردمند است.

این پنج روزه مهلت ایام آدمی آزار مرمان نکند جز مغفلی

آگاه باش که هیچ فرد خردمندی دست به بدی و ستم نمی‌زند؛ پس تو نیز چنین مکن.

نکته ادبی: نکردست عاقلی: فعل ماضی نقلی منفی که بر تداومِ خردمندانه نبودنِ بدی تأکید دارد.

باری نظر به خاک عزیزان رفته کن تا مجمل وجود ببینی مفصلی

این فرصت اندک زندگی که مانند چند روز کوتاه است، تنها از انسانِ نادان و غافل برمی‌آید که به همنوعان خود آزار برساند.

نکته ادبی: پنج روزه مهلت کنایه از کوتاهی و گذرا بودن عمر است؛ مغفل به معنای غافل و بی‌خبر است.

آن پنجهٔ کمانکش و انگشت خوشنویس هر بندی اوفتاده به جایی و مفصلی

انسانِ خردمندِ آگاه، هرگز با داشتن فرصت کوتاه عمر، دلِ دیگران را با آزار و اذیت نمی‌رنجاند.

نکته ادبی: آزارِ مردمان ترکیبی اضافه است که در اینجا به معنای رنجاندن انسان‌ها به کار رفته است.

درویش و پادشه نشنیدم که کرده اند بیرون ازین دو لقمهٔ روزی تناولی

به‌جای دلبستگی به دنیا، نگاهی به خاکِ عزیزانِ درگذشته بینداز تا بدانی که این پیکرِ کامل و زیبا، سرانجام به چه حقیقتِ ناچیزی بدل می‌شود.

نکته ادبی: مجمل به معنای خلاصه و مفصل به معنای چیزی است که باز شده یا به اجزا تقسیم شده؛ در اینجا تضاد زیبایی میان کالبد کامل انسان و متلاشی شدن آن در خاک ایجاد شده است.

زان گنجهای نعمت و خروارهای مال با خویشتن به گور نبردند خردلی

وقتی به گورِ گذشتگان نگاه می‌کنی، در می‌یابی که آن دست‌های پرتوان و انگشتان هنرمندی که روزگاری کارها می‌کردند، اکنون در هم شکسته و به خاک تبدیل شده‌اند.

نکته ادبی: پنجه کمانکش استعاره از دستانِ قدرتمند و هنرمند است که در نهایت به اجزای گسسته در گور بدل می‌شوند.

از مال و جاه و منصب و فرمان و تخت و بخت بهتر ز نام نیک نکردند حاصلی

هرگز نشنیده‌ام که درویش یا پادشاه، بیش از آن روزیِ مقدر و لقمه‌ای که برای خوردن نیاز دارد، بهره‌ای از دنیا برده باشد.

نکته ادبی: تناول به معنای خوردن و بهره‌مند شدن است؛ اشاره به تساویِ همه انسان‌ها در نیازهای مادی.

بعد از هزار سال که نوشیروان گذشت گویند ازو هنوز که بودست عادلی

از آن همه گنج‌های بی‌پایان و مال و اموالِ فراوان، هیچ‌کس ذره‌ای (خردلی) را با خود به خانه ابدی و گور نبرده است.

نکته ادبی: خردل نماد کمترین مقدار و ناچیزی است.

ای آنکه خانه در ره سیلاب می کنی بر خاک رودخانه نباشد معولی

در نهایت، از همه ثروت، مقام، دستورات و تخت و بخت، هیچ‌کس حاصلی بهتر از نام نیک برای خود بر جای نگذاشته است.

نکته ادبی: نام نیک در ادبیات کلاسیک ماندگارترین یادگارِ بشری شمرده می‌شود.

دل در جهان مبند که با کس وفا نکرد هرگز نبود دور زمان بی تبدلی

هزار سال پس از مرگ نوشیروان، هنوز مردم از او به نیکی یاد می‌کنند، زیرا او پادشاهی دادگر و عادل بود.

نکته ادبی: نوشیروان نماد عدل و دادگری در فرهنگ ایرانی است.

مرگ از تو دور نیست وگر هست فی المثل هر روز باز می رویش پیش، منزلی

ای کسی که خانه خود را در مسیر سیلاب می‌سازی، بدان که این بنا بر زمین سست رودخانه، جایگاه مطمئنی نیست.

نکته ادبی: سیلاب کنایه از حوادثِ ویرانگرِ روزگار و ناپایداری دنیاست.

بنیاد خاک بر سر آبست ازین سبب خالی نباشد از خللی یا تزلزلی

دل به این دنیا مبند که با هیچ‌کس وفادار نبوده است و همواره در حال تغییر و دگرگونی است.

نکته ادبی: تبدل به معنای تغییر و دگرگونی وضعیت است.

دنیا مثال بحر عمیقست پر نهنگ آسوده عارفان که گرفتند ساحلی

مرگ از تو دور نیست و حتی اگر فرض کنیم فاصله دارد، هر روز یک گام به آن نزدیک‌تر می‌شوی و یک منزل در این مسیر پیش می‌روی.

نکته ادبی: فی‌المثل به معنای برای مثال و فرض کردن است.

دانا چه گفت، گفت چو عزلت ضرورتست من خود به اختیار نشینم به معزلی

بنیادِ این دنیا بر پایه‌ای سست (مانند خاک بر آب) استوار است؛ به همین دلیل همواره در معرض خرابی و لرزش قرار دارد.

نکته ادبی: خلل و تزلزل استعاره از بی‌ثباتی و ناپایداری دنیاست.

یعنی خلاف رای خداوند حکمت است امروز خانه کردن و فردا تحولی

دنیا مانند دریایی عمیق و پر از نهنگ‌های خطرناک است؛ تنها عارفان و فرزانگانی که به ساحلِ نجات دست یافته‌اند، در آرامش‌اند.

نکته ادبی: ساحل کنایه از دست یافتن به حقیقت و دوری از تلاطم‌های مادی است.

آنگه که سر به بالش گورم نهند باز از من چه بالشی که بماند چه حنبلی

خردمند چه گفت؟ گفت که چون عزلت‌نشینی و دوری از هیاهو لازم است، من خود با اختیار به کنج تنهایی می‌روم.

نکته ادبی: معزل به معنای جایگاه عزلت و گوشه‌نشینی است.

بعد از خدای هر چه تصور کنی به عقل ناچارش آخریست همیدون که اولی

یعنی اینکه برخلافِ رأی خداوندِ حکمت است که امروز خانه‌ای بنا کنی و فردا مجبور به ترک آن شوی.

نکته ادبی: تحول به معنای جابجایی و ترکِ مکان است که در اینجا کنایه از رفتن از دنیاست.

خواهی که رستگار شوی راستکار باش تا عیب جوی را نرسد بر تو مدخلی

زمانی که مرا در گور می‌گذارند، آنجا نه بالشی برایم می‌ماند و نه هیچ بساط و دارایی دیگری.

نکته ادبی: حنبلی در اینجا به معنای بساط و اسباب زندگی است.

تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز پس واجبست در همه کاری تأملی

بعد از خداوند، هر چه را که با عقل خود تصور کنی، ناچاراً آخری دارد، همان‌طور که شروعی داشته است.

نکته ادبی: همیدون به معنای همچنین و به همین‌سان است.

باید که قهر و لطف بود پادشاه را ورنه میسرش نشود حل مشکلی

اگر می‌خواهی رستگار شوی، راهِ راستی و درستی پیش بگیر تا عیب‌جویان نتوانند به تو آسیب برسانند.

نکته ادبی: مدخل در اینجا به معنای راه نفوذ و آسیب است.

وقتی به لطف گوی که سالار قوم را با گفت و گوی خلق بباید تحملی

تیری که از کمان رها شد، دیگر به زه و شستِ کمان‌گیر باز نمی‌گردد؛ پس در هر کاری باید پیش از انجام، تأمل و اندیشه کرد.

نکته ادبی: شست در قدیم محافظی برای انگشت شست هنگام تیراندازی بود؛ این بیت ضرب‌المثل است.

وقتی به قهر گوی که صد کوزهٔ نبات گه گه چنان به کار نیاید که حنظلی

پادشاه باید هم قهر و خشونت داشته باشد و هم لطف و مهربانی، وگرنه نمی‌تواند مشکلات را حل کند.

نکته ادبی: قهر و لطف دو قطبِ سیاست‌ورزی در ادبیات پندآموز است.

مرد آدمی نباشد اگر دل نسوزدش باری که بیند و خری اوفتاده در گلی

گاهی با مهربانی سخن بگو، چرا که حاکم و سالارِ مردم باید در برابر سخنانِ آنان بردبار و صبور باشد.

نکته ادبی: تحمل در اینجا به معنای بردباری است.

رستم به نیزه ای نکند هرگز آن مصاف با دشمنان خویش که زالی به مغزلی

گاهی نیز با خشونت و قهر برخورد کن، چرا که گاهی صدها کوزه شیرینی (نبات) به کار نمی‌آید و باید با تلخیِ (حنظل) رفتار کرد.

نکته ادبی: حنظل گیاهی بسیار تلخ است که در مقابل نبات برای بیانِ ضرورتِ تندی در سیاست به کار رفته است.

هرگز به پنج روزه حیات گذشتنی خرم کسی شود مگر از موت غافلی

اگر کسی ببیند که انسانی بی‌خرد (خری) در گل‌ولای افتاده و دلش نسوزد و کمک نکند، او دیگر انسان نیست.

نکته ادبی: خر در اینجا نماد نادانی یا درماندگی است که باید به او ترحم کرد.

نی کاروان برفت و تو خواهی مقیم بود ترتیب کرده اند تو را نیز محملی

رستم هرگز با نیزه نمی‌تواند در نبردی پیروز شود که فردی ضعیف (زال) با دوکِ نخ‌ریسی (مغزل) انجام می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های شاهنامه و تضاد میان زورِ بازو و تدبیر.

گر من سخن درشت نگویم تو نشنوی بی جهد از آینه نبرد زنگ صیقلی

در این زندگیِ پنج روزه، کسی به معنای واقعی شاد و خرم نمی‌شود مگر اینکه از مرگ غافل باشد.

نکته ادبی: پنج روزه حیات کنایه از کوتاهی زندگی است.

حقگوی را زبان ملامت بود دراز حق نیست اینچه گفتم؟ اگر هست گو بلی

کاروانِ عمر به راه افتاد و تو هم مسافر آن هستی، پس برای تو نیز محمل و مرکبی آماده کرده‌اند.

نکته ادبی: محمل نماد وسیله سفر و آماده شدن برای مرگ است.

تو راست باش تا دگران راستی کنند دانی که بی ستاره نرفتست جدولی

اگر من سخنِ تند و صریح نگویم، تو آن را نمی‌شنوی؛ همان‌طور که آینه بدونِ سایش و جلا گرفتن، زنگار نمی‌زداید.

نکته ادبی: صیقلی به معنای جلا دادن و پاک کردن است.

خاص از برای وسوسهٔ دیو نفس را شاید گر این سخن بنویسی به هیکلی

زبانِ کسی که حق را می‌گوید، همیشه دراز و تیز است؛ آیا این حرفی که زدم حق نیست؟ اگر هست، بگو بله.

نکته ادبی: زبان ملامت دراز بودن کنایه از سرزنش کردن و صراحت در بیانِ حقیقت است.

جز نیکبخت پند خردمند نشنود اینست تربیت که پریشان مکن دلی

تو خودت راستگو باش تا دیگران نیز از تو راستی و درستی بیاموزند؛ می‌دانی که هیچ ستاره‌ای بدونِ جهتِ مشخص حرکت نمی‌کند.

نکته ادبی: جدول به معنای راه و مسیر مشخص و ستاره به معنای راهنماست.

تا هر چه گفته باشمت از خیر در حضور بعد از تو شرمسار نباشم به محفلی

بهتر است این پند را که برای وسوسه‌های دیوِ نفس آوردم، بر هیکلی (تعویذ یا بازوبند) بنویسی تا همیشه همراهت باشد.

نکته ادبی: هیکل در اینجا به معنای دعا یا تعویذی است که برای محافظت می‌نوشتند.

این فکر بکر من که به حسنش نظیر نیست مردم مخوان اگر دهمش جز به مقبلی

تنها انسانِ خوش‌بخت پندِ خردمندان را می‌شنود؛ این تربیت همان است که می‌گوید دلِ کسی را پریشان مکن.

نکته ادبی: نیک‌بخت در اینجا کسی است که پندپذیر است.

وان کیست انکیانه که دادار آسمان دادست مرو را همه حسن و شمایلی

تا هر چه از خیر و نیکی در حضور گفته‌ام، پس از مرگِ من، شرمسارِ محفلی نباشی.

نکته ادبی: شرمسار بودن در اینجا به معنای ندامت از عدمِ پذیرش پند است.

نویین اعظم آنکه به تدبیر و فهم و رای امروز در بسیط ندارد مقابلی

این اندیشه پاکِ من که در زیبایی بی‌همتاست، اگر آن را به انسانِ لایق و خوش‌بختی هدیه نکنم، ارزشی ندارد.

نکته ادبی: فکر بکر به معنای اندیشه نو و دست‌نخورده است.

من خود چگونه دم زنم از عقل و طبع خویش کس پیش آفتاب نکردست مشعلی

آن فردِ بزرگوار کیست که خداوندِ آسمان، به او همه زیبایی‌ها و شمایل‌های نیکو را عطا کرده است؟

نکته ادبی: دادار به معنای آفریننده است.

منت پذیر او نه منم در زمین پارس در حق کیست آنکه ندارد تفضلی

او نویینِ اعظم است که امروز در تدبیر و فهم و عقل، در سراسرِ گیتی کسی همتای او نیست.

نکته ادبی: نویین لقبی مغولی برای فرماندهان عالی‌رتبه بوده است؛ بسیط به معنای گستره زمین است.

عمرت دراز باد نگویم هزار سال زیرا که اهل حق نپسندند باطلی

من چگونه جرئت کنم که از عقل و طبع خود دم بزنم؟ کسی پیشِ خورشیدِ تابان، مشعل روشن نمی‌کند.

نکته ادبی: تشبیه شاعر به مشعل و ممدوح به خورشید.

نفست همیشه پیرو فرمان شرع باد تا بر سرش ز عقل بداری موکلی

در تمامِ سرزمینِ پارس، من تنها کسی نیستم که مدیونِ او هستم؛ مگر کسی هست که از لطفِ او بهره‌مند نشده باشد؟

نکته ادبی: تفضلی به معنای بخشش و لطف است.

تا بلبلان به ناله درآیند بامداد هر گه که سر برآورد از بوستان گلی

عمرت دراز باد، اما نمی‌گویم هزار سال؛ زیرا اهلِ حق، عمرِ طولانی در باطل را نمی‌پسندند.

نکته ادبی: اهل حق کسانی هستند که حقیقت را می‌جویند.

همواره بوستان امیدت شکفته باد سعدی دعای خیر تو گویان چو بلبلی

نفسِ تو همیشه پیروِ فرمانِ شریعت باشد تا عقلِ تو همچون نگهبانی بر آن نظارت کند.

نکته ادبی: موکل به معنای محافظ و مراقب است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح رستم به نیزه ای نکند هرگز آن مصاف

اشاره به داستان‌های حماسی شاهنامه و تضادِ تواناییِ قهرمانان با ابزارهای غیرمتعارف.

تشبیه دنیا مثال بحر عمیقست پر نهنگ

دنیا به دریایی پرمخاطره و ترسناک تشبیه شده است.

تمثیل تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز

به کار بردن ضرب‌المثلی رایج برای تأکید بر ضرورتِ تأمل پیش از عمل.

تضاد صد کوزهٔ نبات ... حنظلی

تقابلِ شیرینیِ لطف و تلخیِ قهر برای تبیینِ ضرورتِ سیاستِ متوازن.