مواعظ - قصاید

سعدی

قصیدهٔ شمارهٔ ۵۱ - پند

سعدی
ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روزه دریابی
تا کی این باد کبر و آتش خشم شرم بادت که قطرهٔ آبی
کهل گشتی و همچنان طفلی شیخ بودی و همچنان شابی
تو به بازی نشسته و ز چپ و راست می رود تیر چرخ پرتابی
تا درین گله گوسفندی هست ننشیند فلک ز قصابی
تو چراغی نهاده بر ره باد خانه ای در ممر سیلابی
گر به رفعت سپهر و کیوانی ور به حسن آفتاب و مهتابی
ور به مشرق روی به سیاحی ور به مغرب رسی به جلابی
ور به مردی ز باد درگذری ور به شوخی چو برف بشتابی
ور به تمکین ابن عفانی ور به نیروی ابن خطابی
ور به نعمت شریک قارونی ور به قوت عدیل سهرابی
ور میسر شود که سنگ سیاه زر صامت کنی به قلابی
ملک الموت را به حیله و زور نتوانی که دست برتابی
منتهای کمال، نقصانست گل بریزد به وقت سیرابی
تو که مبدا و مرجعت اینست نه سزاوار کبر و اعجابی
خشت بالین گور یاد آور ای که سر بر کنار احبابی
خفتنت زیر خاک خواهد بود ای که در خوابگاه سنجابی
بانگ طبلت نمی کند بیدار تو مگر مرده ای نه در خوابی
بس خلایق فریفتست این سیم که تو لرزان برو چو سیمایی
بس جهان دیده این درخت قدیم که تو پیچان برو چو لبلابی
بس بگردید و بس بخواهد گشت بر سر ما سپهر دولابی
تو ممیز به عقل و ادراکی نه مکرم به جاه و انسابی
تو به دین ارجمند و نیکونام نه به دنیا و ملک و اسبابی
ابلهی صد عتابی خارا گر بپوشد خریست عتابی
نقش دیوار خانه ای تو هنوز گر همین صورتی و القابی
ای مرید هوای نفس حریص تشنه بر زهر همچو جلابی
قیمت خویشتن خسیس مکن که تو در اصل جوهری نابی
دست و پایی بزن به چاره و جهد که عجب در میان غرقابی
عهدهای شکسته را چه طریق چاره هم توبتست و شعابی
به در بی نیاز نتوان رفت جز به مستغفری و اوابی
تو در خلق می زنی شب و روز لاجرم بی نصیب ازین بابی
کی دعای تو مستجاب کند که به یک روح در دو محرابی
یارب از جنس ما چه خیر آید تو کرم کن که رب اربابی
غیب دان و لطیف و بی چونی سترپوش و کریم و توابی
سعدیا راستی ز خلق مجوی چون تو در نفس خود نمی یابی
جای گریه ست بر مصیبت پیر تو چو کودک هنوز لعابی
با همه عیب خویشتن شب و روز در تکاپوی عیب اصحابی
گر همه علم عالمت باشد بی عمل مدعی و کذابی
پیش مردان آفتاب صفت به اضافت چو کرم شب تابی
پیر بودی و ره ندانستی تو نه پیری که طفل کتابی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در قالب پندی اخلاقی و عرفانی، گذرا بودن عمر و بی‌اعتباری دنیا را با زبانی صریح و کوبنده بیان می‌کند. شاعر بر این باور است که سن و سال بالا لزوماً به معنای خردمندی نیست و بسیاری از انسان‌ها در دوران پیری نیز همچنان در بندِ خواهش‌های نفسانی و غرورهای کودکانه باقی می‌مانند.

درونمایه اصلی شعر، تلنگری برای بیداری از خواب غفلت است. شاعر با اشاره به ناتوانیِ تمامِ داشته‌های مادی، قدرت‌های سیاسی، ثروت‌های افسانه‌ای و توانایی‌های جسمانی در برابر مرگ، مخاطب را دعوت می‌کند که به جای اتکا به ظواهر و القاب، به دنبال خودشناسی، توبه و اصلاحِ درونی باشد تا پیش از آنکه فرصت از دست برود، حقیقتِ خویش را بازیابد.

معنای روان

ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روزه دریابی

پنجاه سال از عمرت سپری شد و همچنان در خواب غفلت هستی؛ حداقل از این فرصتِ اندکِ باقی‌مانده عمر، برای بیداری استفاده کن.

نکته ادبی: پنج روزه کنایه از عمر کوتاه و گذراست.

تا کی این باد کبر و آتش خشم شرم بادت که قطرهٔ آبی

تا چه زمانی می‌خواهی بادِ تکبر و آتشِ خشم را در سر داشته باشی؟ شرم کن که وجودِ تو چیزی جز قطره‌ای آبِ ناچیز نیست.

نکته ادبی: اشاره به منشأ آفرینش انسان که در متون دینی و اخلاقی نماد حقارت و فانی بودن است.

کهل گشتی و همچنان طفلی شیخ بودی و همچنان شابی

سنت از جوانی گذشته و پیر شده‌ای اما رفتارت همچنان کودکانه است؛ در ظاهر شیخ و بزرگ‌سال هستی اما در باطن همان طفلِ نادانی.

تو به بازی نشسته و ز چپ و راست می رود تیر چرخ پرتابی

تو سرگرم بازی‌های دنیا هستی، غافل از اینکه تقدیر و روزگار، از هر سو تیرِ مرگ را به سوی تو پرتاب می‌کند.

تا درین گله گوسفندی هست ننشیند فلک ز قصابی

تا زمانی که در این گله (دنیا)، انسانی (گوسفندی) برای مرگ وجود دارد، فلک و روزگار از قصابی و گرفتنِ جانِ آدمیان دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: استعاره از بی‌رحمیِ روزگار در ستاندن جان‌ها.

تو چراغی نهاده بر ره باد خانه ای در ممر سیلابی

تو همانند چراغی هستی که در مسیر باد قرار گرفته و خانه‌ای که در مسیر سیلاب بنا شده است؛ یعنی در نهایتِ ناامنی و خطر هستی.

گر به رفعت سپهر و کیوانی ور به حسن آفتاب و مهتابی

اگر در بلندی و رفعت به اندازه آسمان و ستاره کیوان باشی، یا در زیبایی به پای خورشید و ماه برسی، باز هم فانی هستی.

ور به مشرق روی به سیاحی ور به مغرب رسی به جلابی

اگر برای جهان‌گردی و سیاحت به مشرق بروی یا برای تجارت و بازرگانی به مغرب سفر کنی، باز هم از مرگ گریزی نیست.

ور به مردی ز باد درگذری ور به شوخی چو برف بشتابی

اگر در مردانگی و دلیری از باد پیشی بگیری یا در شوخ‌طبعی و سرعتِ عمل همچون برف (که زود آب می‌شود) تند و تیز باشی، تأثیری در بقای تو ندارد.

ور به تمکین ابن عفانی ور به نیروی ابن خطابی

اگر در رعایتِ دین و تقوا مانند خلیفه سوم (ابن‌عفان) باشی یا در قدرت و صلابت همچون خلیفه دوم (ابن‌خطاب)، باز هم باید با این جهان وداع کنی.

ور به نعمت شریک قارونی ور به قوت عدیل سهرابی

اگر در ثروت با قارون شریک باشی یا در زور و بازو همتای رستم و سهراب باشی، هیچ‌کدام مانع مرگ نمی‌شود.

ور میسر شود که سنگ سیاه زر صامت کنی به قلابی

اگر بتوان در این دنیا با حقه‌بازی و فریب، سنگِ سیاه را به طلای واقعی تبدیل کرد، باز هم نمی‌توان مرگ را فریب داد.

ملک الموت را به حیله و زور نتوانی که دست برتابی

با هیچ حیله و نیرویی نمی‌توانی دستِ عزرائیل (ملک‌الموت) را از گریبان خود کوتاه کنی یا او را شکست دهی.

منتهای کمال، نقصانست گل بریزد به وقت سیرابی

نقطه پایانِ هر کمال و شکوفایی، رو به نقصان و زوال است؛ همان‌طور که گل در اوجِ طراوت و سیرابی، زمانِ پژمردن و ریختنش فرا می‌رسد.

تو که مبدا و مرجعت اینست نه سزاوار کبر و اعجابی

تو که آغاز و سرانجامِ هستی‌ات این‌گونه (فانی و ناپایدار) است، شایسته غرور و خودپسندی نیستی.

خشت بالین گور یاد آور ای که سر بر کنار احبابی

ای که سر بر بالینِ محبوبان داری، به یادِ خشتی باش که در قبر، بالینِ سرِ تو خواهد شد.

خفتنت زیر خاک خواهد بود ای که در خوابگاه سنجابی

ای که در بسترهای نرم و راحت (سنجاب‌دوز) خوابیده‌ای، بدان که جایگاهِ نهاییِ تو زیرِ خاک خواهد بود.

بانگ طبلت نمی کند بیدار تو مگر مرده ای نه در خوابی

بانگِ طبلِ مرگ تو را بیدار نمی‌کند؛ آیا تو واقعاً مرده‌ای که حتی در خوابِ غفلت هم نیست و بیدار نمی‌شوی؟

بس خلایق فریفتست این سیم که تو لرزان برو چو سیمایی

این پول و ثروت بسیاری از مردم را فریفته است، همان‌طور که تو مانند یک مارِ لرزان (کنایه از طمع) بر گردِ آن می‌چرخی.

بس جهان دیده این درخت قدیم که تو پیچان برو چو لبلابی

این درختِ کهنِ جهان، بسیاری از آدمیان را به خود دیده و فرسوده است؛ تو که مثلِ پیچک (لبلاب) دورِ آن پیچیده‌ای، بسیار ناچیزتر از آنی.

بس بگردید و بس بخواهد گشت بر سر ما سپهر دولابی

آسمان همانند چرخِ دولاب، بارها و بارها چرخیده و پس از ما نیز همچنان خواهد چرخید و جان‌ها را خواهد گرفت.

تو ممیز به عقل و ادراکی نه مکرم به جاه و انسابی

ارزشِ واقعیِ تو به عقل و درک و شعور توست، نه به جاه و مقام و نسب‌های خانوادگی که اعتباری ندارند.

تو به دین ارجمند و نیکونام نه به دنیا و ملک و اسبابی

تو باید به سبب دین و خوش‌نامی ارجمند باشی، نه به خاطرِ اموالِ دنیوی و دارایی‌های ظاهری.

ابلهی صد عتابی خارا گر بپوشد خریست عتابی

نادان است کسی که عیب‌هایش را می‌پوشاند؛ اگر الاغی هم لباسِ ابریشمِ گران‌بها (عتابی) بپوشد، باز هم همان الاغ است.

نقش دیوار خانه ای تو هنوز گر همین صورتی و القابی

اگر هنوز فقط درگیرِ ظواهر، لقب‌ها و صورتِ خویش هستی، همچون نقشِ روی دیوارِ خانه‌ای که هیچ روح و حقیقتی ندارد.

ای مرید هوای نفس حریص تشنه بر زهر همچو جلابی

ای کسی که مرید و پیروِ هوای نفسِ حریص هستی، تو مانند کسی هستی که تشنه است و به جای آب، زهر را مانند شربتِ گوارا می‌نوشد.

قیمت خویشتن خسیس مکن که تو در اصل جوهری نابی

ارزشِ وجودیِ خودت را کم‌مایه نکن، چرا که تو در اصل، گوهری ناب و ارزشمند هستی.

دست و پایی بزن به چاره و جهد که عجب در میان غرقابی

برای نجاتِ خود از این غرقابِ دنیا، به چاره‌جویی و تلاش برانگیز، چرا که در موقعیتِ خطرناکی گرفتار شده‌ای.

عهدهای شکسته را چه طریق چاره هم توبتست و شعابی

برای جبرانِ عهدها و پیمان‌های شکسته، چه راهی جز توبه و بازگشت به سوی حق وجود دارد؟

به در بی نیاز نتوان رفت جز به مستغفری و اوابی

به درگاهِ خداوندِ بی‌نیاز نمی‌توان راه یافت مگر با طلبِ مغفرت و بازگشتِ خالصانه.

تو در خلق می زنی شب و روز لاجرم بی نصیب ازین بابی

تو که شب و روز به درِ خانه‌ی مردم (خلق) می‌زنی، بدیهی است که از درگاهِ الهی بی‌نصیب بمانی.

کی دعای تو مستجاب کند که به یک روح در دو محرابی

خداوند چگونه دعای تو را مستجاب کند، در حالی که با یک روح و قلبِ واحد، در دو محراب (دنیا و آخرت) سرگردانی و خلوص نداری؟

یارب از جنس ما چه خیر آید تو کرم کن که رب اربابی

خدایا! از امثال ما چه کارِ نیکی برمی‌آید؟ تو خودت به بزرگی و لطف‌ات بر ما ببخش، چرا که تو خدایِ خدایان (سرورِ همه) هستی.

غیب دان و لطیف و بی چونی سترپوش و کریم و توابی

تو خدایی هستی که از غیب آگاهی، مهربان و بی‌همتایی، پوشاننده‌ی گناهان، کریم و بسیار توبه‌پذیر هستی.

سعدیا راستی ز خلق مجوی چون تو در نفس خود نمی یابی

ای سعدی، از مردم انتظارِ راستی و درستی نداشته باش، وقتی که خودت در نفسِ خویش هنوز به آن درجه از خودشناسی نرسیده‌ای.

جای گریه ست بر مصیبت پیر تو چو کودک هنوز لعابی

باید برای مصیبتِ پیری گریست؛ تو که پیر شده‌ای اما هنوز مثلِ کودکی در پیِ بازی و هوس هستی.

با همه عیب خویشتن شب و روز در تکاپوی عیب اصحابی

با وجودِ تمامِ عیب‌هایی که در خودت داری، شب و روز به دنبالِ جستجوی عیب‌های دیگران هستی.

گر همه علم عالمت باشد بی عمل مدعی و کذابی

اگر تمامِ علم‌های جهان را هم داشته باشی، اما عملِ صالح نداشته باشی، تنها یک مدعی و دروغگو بیش نیستی.

پیش مردان آفتاب صفت به اضافت چو کرم شب تابی

در برابرِ مردانِ خدا که همچون خورشید تابان‌اند، تو مثلِ کرمِ شب‌تاب هستی که نورت بسیار ناچیز و بی‌قدر است.

پیر بودی و ره ندانستی تو نه پیری که طفل کتابی

پیر شدی اما راهِ حقیقت را نیاموختی؛ تو پیرِ واقعی نیستی، بلکه فقط طفلِ کتاب‌های تئوری هستی که تجربه‌ای از زندگی کسب نکرده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره فلک به قصابی

تشبیه روزگار به قصابی که جان آدمیان را همچون گوسفندان می‌ستاند.

تضاد (تناقض) کهل گشتی و همچنان طفلی

کنار هم قرار دادن پیری و کودکی برای نشان دادن عدم بلوغ روحی.

تلمیح ابن عفانی، ابن خطابی، قارونی، رستم و سهراب

اشاره به شخصیت‌های تاریخی و اساطیری برای یادآوری بی‌اعتباری قدرت و ثروت.

تشبیه چراغی نهاده بر ره باد

تصویرسازی از شکنندگیِ وجود انسان در برابر طوفانِ حوادث و مرگ.

ایهام عتابی

هم به معنای پارچه‌ای از جنس ابریشم، و هم به معنای خطاب و عتاب (سرزنش).