مواعظ - قصاید

سعدی

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۶ - مطلع دوم

سعدی
تو را که گفت که برقع برافکن ای فتان که ماه روی تو ما را بسوخت چون کتان
پری که در همه عالم به حسن موصوفست ز شرم چون تو پریزاده می رود پنهان
به دستهای نگارین چو در حدیث آبی هزار دل ببری زینهار ازین دستان
دل از جفای تو گفتم به دیگری بدهم کسم به حسن تو ای دلستان نداد نشان
لبان لعل تو با هر که در حدیث آید به راستی که ز چشمش بیوفتد مرجان
اگر هزار جراحت کنی تو بر دل ریش دوای درد منست آن دهان مرهم دان
عوام خلق به انگشت می نمایندم من از تعجب انگشت فکر بر دندان
امید وصل تو جانم به رقص می آرد چو باد صبح که در گردش آورد ریحان
ز خلق گوی لطافت تو برده ای امروز که دل به دست تو گوییست در خم چوگان
چنانکه صاحب عادل علاء دولت و دین به دست فتح و ظفر گوی دولت از میدان
جمال عالم و انسان عین اهل ادب که هیچ عین ندیدست مثل او انسان
بروج قصر معالیش از آن رفیع ترست که تیر وهم برون آید از کمان گمان
من این سخن نه سزاوار قدر او گفتم که سعی در همه یابی به قدر وسع و توان
چو مصطفی که عبارت به فهم وی نرسد ولی مبالغهٔ خویش می کند حسان
بضاعت من و بازار علم و حکمت او مثال قطره و دجلست و دجله و عمان
سر خجالتم از پیش برنمی آید که در چگونه به دریا برند و لعل به کان
اگر نه بنده نوازی از آن طرف بودی من این شکر نفرستادمی به خوزستان
متاع من که خرد در بلاد فضل و ادب؟ حکیم راه نشین را چه وقع در یونان؟
ولیک با همه جرمم امید مغفرتست که تره نیز بود بر مواید سلطان
مرا قبول شما نام در جهان گسترد مرا به صاحب دیوان عزیز شد دیوان
ملاذ اهل دل امروز خاندان شماست که باد تا به قیامت به دولت آبادان
ز مال و منصب دنیا جز این نمی ماند میان اهل مروت که یاد باد فلان
سرای آخرت آباد کن به حسن عمل که اعتماد بقا را نشاید این بنیان
حیات مانده غنیمت شمر که باقی عمر چو برف بر سر کوهست روی در نقصان
بمرد و هیچ نبرد آنکه جمع کرد و نخورد بخور ببخش بده ای که می توانی هان
چو خیری از تو به غیری رسد فتوح شناس که رزق خویش به دست تو می خورد مهمان
کرم به جای خردمند کن چو بتوانی که ابر گم نکند بر زمین خوش باران
سخن دراز کشیدم به اعتماد قبول که رحمت تو ببخشد هزار ازین عصیان
مرا که طبع سخنگوی در حدیث آمد نه مرکبیست که بازش توان کشید عنان
اگر سفینهٔ شعرم روان بود نه عجب که می رود به سرم از تنور دل طوفان
تو کوه جودی و من در میان ورطهٔ فقر مگر به شرطهٔ اقبالت اوفتم به کران
دو چیز خواهمت از کردگار فرد عزیز دوام دولت دنیا و ختم بر ایمان
خلاف نیست در آثار بر و معروفت که دیر سال بماند تو دیرسال بمان
فلک مساعد و اقبال یار و بخت قرین تنت درست و امیدت روا و حکم روان
ز نائبات قضا در پناه بارخدای ز حادثات قران در حمایت قرآن
همای معدلتت سایه کرده بر سر خلق به بوم حادثه بوم مخالفان ویران
بدین دو مصرع آخر که ختم خواهم کرد امید هست به تحسین و گوش بر احسان
دو چیز حاصل عمرست نام نیک و ثواب وزین دو درگذری کل من علیها فان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با توصیفاتی دلکش از جمال معشوق آغاز می‌شود و با بیانی تغزلی و عاشقانه، تأثیر سحرآمیز چهره و کلام یار را بر روح شاعر به تصویر می‌کشد. در ادامه، فضای شعر از ساحت عشق زمینی و توصیف زیبایی به سوی مدح ممدوح (علاء دولت و دین) تغییر جهت می‌دهد و شاعر با بهره‌گیری از مضامین عالی، بزرگی و کرامت این شخصیت را می‌ستاید.

در بخش پایانی، شعر به سوی آموزه‌های اخلاقی، پند و اندرزهای حکیمانه درباره ناپایداری دنیا و ضرورت بخشش و نیکوکاری سوق پیدا می‌کند. شاعر با تأکید بر گذرا بودن عمر، خواننده را به غنیمت شمردن فرصت‌ها فرا می‌خواند و در نهایت، اثر با دعایی خیر برای بقا، سلامت و عاقبت‌به‌خیری ممدوح و تأکید بر نام نیک به عنوان تنها یادگار ماندگار در جهان فانی به پایان می‌رسد.

معنای روان

تو را که گفت که برقع برافکن ای فتان که ماه روی تو ما را بسوخت چون کتان

چه کسی به تو گفت که نقاب از چهره برداری ای فتنه آفرین؟ چرا که زیبایی ماه گونه‌ات ما را همانند پارچه کتان در آتش خود سوزاند.

نکته ادبی: فتان به معنای فتنه‌گر و بسیار زیباست که مایه آشوب دل‌ها می‌شود. کتان در اینجا به دلیل نازکی و استعداد بالای سوختن، تشبیهی برای جان عاشق است.

پری که در همه عالم به حسن موصوفست ز شرم چون تو پریزاده می رود پنهان

پری که در تمام عالم به زیبایی شهرت دارد، از شرم حضور تو، خودش را پنهان می‌کند.

نکته ادبی: موصوف در اینجا به معنای توصیف‌شونده و دارای ویژگی است.

به دستهای نگارین چو در حدیث آبی هزار دل ببری زینهار ازین دستان

با انگشتان رنگین خود، وقتی سخن می‌گویی، هزاران دل را می‌ربایی؛ زنهار از این نیرنگ و دل‌ربایی.

نکته ادبی: دستان در اینجا به معنی حیله، ترفند و شعبده است که در عرف ادبیات کهن به زیباییِ مسحورکننده نیز اطلاق می‌شود.

دل از جفای تو گفتم به دیگری بدهم کسم به حسن تو ای دلستان نداد نشان

تصمیم گرفتم دلم را به کسی دیگر بدهم، اما هیچ‌کس نتوانست نشانی از شخصی به زیبایی تو به من بدهد.

نکته ادبی: دلستان به معنای کسی است که دل را می‌ستاند و عاشق می‌کند.

لبان لعل تو با هر که در حدیث آید به راستی که ز چشمش بیوفتد مرجان

هرگاه لبان سرخ و زیبای تو به سخن در می‌آید، در واقعیت ارزش مرجان در برابر آن از چشم می‌افتد و بی‌مقدار می‌شود.

نکته ادبی: لعل استعاره از لب سرخ است. ز چشم افتادن کنایه از بی‌ارزش شدن است.

اگر هزار جراحت کنی تو بر دل ریش دوای درد منست آن دهان مرهم دان

اگر هزار زخم بر دلِ مجروح من بزنی، باز هم آن لب‌های تو داروی درد من است؛ بدان که آن دهان همان مرهم است.

نکته ادبی: دلِ ریش به معنی دلِ مجروح و زخمی است.

عوام خلق به انگشت می نمایندم من از تعجب انگشت فکر بر دندان

مردم عامه با انگشت مرا نشان می‌دهند (مرا ملامت می‌کنند)، و من از شدت تعجب، انگشت فکرت و حیرت را به دندان می‌گزم.

نکته ادبی: انگشت به دندان گزیدن، کنایه از حیرت و تعجب بسیار است.

امید وصل تو جانم به رقص می آرد چو باد صبح که در گردش آورد ریحان

امید به وصل تو جان مرا به رقص و شور می‌آورد، همان‌طور که باد صبحگاهی، ریحان را به حرکت در می‌آورد.

نکته ادبی: گردش آوردن در اینجا به معنای به حرکت و جنبش درآوردن است.

ز خلق گوی لطافت تو برده ای امروز که دل به دست تو گوییست در خم چوگان

امروز تو گوی سبقت زیبایی را از همه برده‌ای؛ به گونه‌ای که دلِ من، مانند گویی در خمِ چوگانِ توست.

نکته ادبی: گوی و چوگان از بازی‌های کهن است که در اینجا برای توصیف تسلط کامل معشوق بر دل عاشق به کار رفته است.

چنانکه صاحب عادل علاء دولت و دین به دست فتح و ظفر گوی دولت از میدان

همان‌طور که صاحبِ عادل، علاء دولت و دین، با دستِ یاری و پیروزی، گوی موفقیت را از میدان روزگار می‌رباید.

نکته ادبی: اشاره به گوی میدان که نماد پیروزی و برتری در میدان سیاست و نبرد است.

جمال عالم و انسان عین اهل ادب که هیچ عین ندیدست مثل او انسان

او زیباییِ جهان و انسان و نمونه‌ی ادیبان است؛ که هیچ چشمی انسانی همانند او ندیده است.

نکته ادبی: عین به معنای چشم و همچنین به معنای ذات و جوهر به کار رفته است که ایهام زیبایی دارد.

بروج قصر معالیش از آن رفیع ترست که تیر وهم برون آید از کمان گمان

برج‌های قصرِ بزرگواری‌اش آن‌قدر بلند است که تیرِ اندیشه‌ی بشر نمی‌تواند از کمان گمان و تصور بیرون بجهد و به آن برسد.

نکته ادبی: تیر وهم کنایه از عجز و ناتوانیِ ذهنِ انسان برای درک مرتبت والای ممدوح است.

من این سخن نه سزاوار قدر او گفتم که سعی در همه یابی به قدر وسع و توان

من این سخن را در شأن والای او نگفتم، زیرا انسان تلاش می‌کند که هر چه در توان دارد عرضه کند.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل یا باورِ "ما لا یدرک کله لا یترک کله" (آنچه همه‌اش به دست نمی‌آید، نباید رهایش کرد).

چو مصطفی که عبارت به فهم وی نرسد ولی مبالغهٔ خویش می کند حسان

مانند پیامبر (ص) که فهم و عبارت به درکِ حقیقت او نمی‌رسد، ولی حسان (شاعرِ دربار پیامبر) به قدر توان خویش در مدح او مبالغه می‌کرد.

نکته ادبی: حسان بن ثابت، شاعر دربار پیامبر اسلام است که در اینجا برای تمثیلِ ستایشِ بزرگان استفاده شده است.

بضاعت من و بازار علم و حکمت او مثال قطره و دجلست و دجله و عمان

سرمایه‌ی من و بازار علم و حکمت او، مانند قطره در برابر رودخانه دجله و دجله در برابر اقیانوس است.

نکته ادبی: عمان به معنای دریای بزرگ و اقیانوس است.

سر خجالتم از پیش برنمی آید که در چگونه به دریا برند و لعل به کان

سرِ خجالت من بلند نمی‌شود، چرا که نمی‌توان زیره به کرمان (در متن دریا و معدن) برد که کاری بیهوده است؛ ستایشِ من در برابر بزرگی او ناچیز است.

نکته ادبی: اشاره به مَثلِ "زیره به کرمان بردن" که کنایه از آوردنِ چیزی به جایی است که فراوان است.

اگر نه بنده نوازی از آن طرف بودی من این شکر نفرستادمی به خوزستان

اگر نوازش و توجه تو نبود، من این شعر (تحفه) را به خوزستان نمی‌فرستادم.

نکته ادبی: بنده نوازی، همان لطف و عنایت ممدوح به شاعر است.

متاع من که خرد در بلاد فضل و ادب؟ حکیم راه نشین را چه وقع در یونان؟

کالای (شعر) من در سرزمین فضل و ادب چه ارزشی دارد؟ یک حکیمِ گوشه‌نشین در شهرِ یونان (که مهد حکمت است) چه اهمیتی دارد؟

نکته ادبی: اشاره به ارزشِ ناچیزِ کارِ هنری در جایی که اساتید بزرگ حضور دارند.

ولیک با همه جرمم امید مغفرتست که تره نیز بود بر مواید سلطان

اما با وجود تمام گناهان و تقصیرهایم، امید به بخشش دارم، همان‌طور که سبزیِ تره هم بر سفره‌ی سلطان جایی دارد.

نکته ادبی: اشاره به تواضعِ شاعر و امید به رحمتِ ممدوح که او را به عنوان هدیه‌ای ناچیز هم که شده می‌پذیرد.

مرا قبول شما نام در جهان گسترد مرا به صاحب دیوان عزیز شد دیوان

پذیرشِ شما نام مرا در جهان پخش کرد و دیوانِ اشعار من به خاطرِ صاحبِ دیوان (ممدوح) عزیز و ارزشمند شد.

نکته ادبی: ایهام در کلمه دیوان که هم به معنای مجموعه اشعار و هم به معنای جایگاه حکومتی است.

ملاذ اهل دل امروز خاندان شماست که باد تا به قیامت به دولت آبادان

پناهگاه اهل دل امروز خاندان شماست؛ که ان‌شاءالله تا قیامت به برکت دولت آبادان و برقرار بماند.

نکته ادبی: ملاذ به معنای پناهگاه و ملجأ است.

ز مال و منصب دنیا جز این نمی ماند میان اهل مروت که یاد باد فلان

از مال و مقام دنیا برای اهل مروت چیزی نمی‌ماند، جز اینکه یاد کنند که فلانی بخشنده بود.

نکته ادبی: اشاره به یادِ نیک که تنها باقی‌مانده‌ی اعمالِ نیکوکاران است.

سرای آخرت آباد کن به حسن عمل که اعتماد بقا را نشاید این بنیان

سرای آخرت را با عملِ نیک آباد کن، چرا که این بنای دنیوی (زندگی مادی) شایسته‌ی اعتماد برای بقا نیست.

نکته ادبی: تضاد میان سرای آخرت و بنیان دنیوی.

حیات مانده غنیمت شمر که باقی عمر چو برف بر سر کوهست روی در نقصان

باقی‌مانده عمر را غنیمت بشمار، زیرا بقیه عمر مانند برفِ روی کوه است که مدام رو به آب شدن و نقصان می‌رود.

نکته ادبی: تشبیه عمر به برف روی کوه که تمثیلی دقیق از ناپایداری و فنای سریع است.

بمرد و هیچ نبرد آنکه جمع کرد و نخورد بخور ببخش بده ای که می توانی هان

آن که جمع کرد و نخورد، مرد و هیچ با خود نبرد؛ حال که می‌توانی، بخور و ببخش و عطا کن.

نکته ادبی: تأکید بر بخشندگی و استفاده از نعمت‌های الهی به جای اندوختنِ بی‌حاصل.

چو خیری از تو به غیری رسد فتوح شناس که رزق خویش به دست تو می خورد مهمان

زمانی که خیری از تو به دیگران می‌رسد، آن را یک پیروزی (غنیمت) بدان، چرا که میهمان، روزی خود را به واسطه‌ی دست تو می‌خورد.

نکته ادبی: اشاره به این باور که انسان واسطه‌ی فیض خداوند است و رزقِ دیگران از دست او داده می‌شود.

کرم به جای خردمند کن چو بتوانی که ابر گم نکند بر زمین خوش باران

تا می‌توانی به افراد خردمند احسان کن، همان‌طور که ابر باران‌زا هیچ‌گاه زمین خوش‌منظره را از باران محروم نمی‌کند.

نکته ادبی: تشبیه خیر رساندن به خردمندان به باریدن بارانِ ابر بر زمینِ آماده.

سخن دراز کشیدم به اعتماد قبول که رحمت تو ببخشد هزار ازین عصیان

به امید پذیرش شما، سخن را طولانی کردم؛ امید است که رحمت و بزرگواری تو، هزاران خطای مرا ببخشد.

نکته ادبی: عصیان در اینجا به معنای گناهان و کوتاهی‌های شاعر است.

مرا که طبع سخنگوی در حدیث آمد نه مرکبیست که بازش توان کشید عنان

من که طبع سخن‌سنج و گویایی دارم، کلامم مانند اسبی سرکش است که نمی‌توان مهارش را به راحتی کشید و متوقف کرد.

نکته ادبی: تشبیه طبع شاعر به اسبی چموش که در هنگام سرودن، مهارش از دست خارج می‌شود.

اگر سفینهٔ شعرم روان بود نه عجب که می رود به سرم از تنور دل طوفان

اگر کشتیِ شعر من روان و جاری است، تعجبی ندارد؛ زیرا از تنورِ قلبِ من طوفانی برآمده است.

نکته ادبی: سفینه به معنای کشتی و استعاره از دیوان شعر است.

تو کوه جودی و من در میان ورطهٔ فقر مگر به شرطهٔ اقبالت اوفتم به کران

تو کوه جودی (جایگاه نجات کشتی نوح) هستی و من در گردابِ فقر گرفتار شده‌ام؛ مگر با بادِ مساعدِ اقبالِ تو به ساحل نجات برسم.

نکته ادبی: شرطه به معنی باد موافق برای کشتی‌رانی است. کوه جودی کنایه‌ای از منشأ نجات است.

دو چیز خواهمت از کردگار فرد عزیز دوام دولت دنیا و ختم بر ایمان

از خداوندِ بی‌همتا دو چیز برایت می‌خواهم: دوامِ دولت و خوشبختی در دنیا و ختم شدنِ عمر با ایمان (عاقبت‌به‌خیری).

نکته ادبی: فرد عزیز اشاره به خداوند یگانه و ارجمند دارد.

خلاف نیست در آثار بر و معروفت که دیر سال بماند تو دیرسال بمان

در آثارِ نیکی و جوانمردی تو هیچ اختلافی نیست؛ تو که دیر سال مانده‌ای، همچنان دیر سال بمان.

نکته ادبی: تأکید بر تداومِ عمر و خیرخواهیِ ممدوح.

فلک مساعد و اقبال یار و بخت قرین تنت درست و امیدت روا و حکم روان

فلک با تو مساعد، بخت و اقبال همراه، تن تو سالم، امیدهایت برآورده و حکم و دستوراتت جاری و نافذ باشد.

نکته ادبی: دعا برای تمام ابعاد موفقیتِ یک فرمانروا یا ممدوح.

ز نائبات قضا در پناه بارخدای ز حادثات قران در حمایت قرآن

از حوادثِ بدِ روزگار در پناهِ خداوند باش و از حوادثِ ناشی از گردش ستارگان در حمایتِ قرآن باش.

نکته ادبی: قران به معنای هم‌نشینی و نزدیکی ستارگان است که در نجوم قدیم آن را منشأ حوادث می‌دانستند.

همای معدلتت سایه کرده بر سر خلق به بوم حادثه بوم مخالفان ویران

سایه‌ی عدل و انصافِ تو بر سر مردم گسترده باد؛ و بومِ (جغدِ) حوادثِ بد در خانه‌ی مخالفانت ویران شود.

نکته ادبی: همای عدالت کنایه از حاکمی عادل و خوش‌یمن است.

بدین دو مصرع آخر که ختم خواهم کرد امید هست به تحسین و گوش بر احسان

با این دو مصرعِ آخر که می‌خواهم شعر را به پایان برسانم، به تحسینِ تو امیدوارم و گوش به احسان و لطف تو سپرده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به سنتِ شعرای متقدم در طلبِ صله و پاداش در پایانِ قصاید.

دو چیز حاصل عمرست نام نیک و ثواب وزین دو درگذری کل من علیها فان

دو چیز حاصلِ اصلیِ عمر است: نامِ نیک و پاداشِ الهی؛ و اگر از این دو بگذری، همه‌ی کسانی که روی زمین هستند فانی و رفتنی‌اند.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن "کل من علیها فان" (هر چه بر روی زمین است فانی است).

آرایه‌های ادبی

تشبیه ماه روی تو ما را بسوخت چون کتان

تشبیه چهره یار به ماه و سوختنِ جان به کتان به دلیل نازکی و استعداد سوختن.

ایهام دیوان

اشاره به دیوان اشعار و همچنین صاحب دیوان (جایگاه اداری ممدوح) که دو معنای متفاوت را تداعی می‌کند.

کنایه انگشت فکر بر دندان

کنایه از حیرت و تعجب بسیار که در فرهنگ فارسی رایج است.

استعاره سفینه شعر

به کار بردن واژه کشتی (سفینه) برای مجموعه اشعار که در تلاطمِ دنیا حرکت می‌کند.

تلمیح کوه جودی

اشاره به داستان کشتی نوح و کوه جودی که نماد نجات از مهلکه است.

مراعات نظیر گوی، چوگان، میدان

استفاده از واژگانی که هم‌خانواده با بازی گوی و چوگان هستند برای ایجاد فضای معنایی واحد.