مواعظ - قصاید

سعدی

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵ - در ستایش علاء الدین عطاملک جوینی صاحب دیوان

سعدی
شکر به شکر نهم در دهان مژده دهان اگر تو باز برآری حدیث من به دهان
بعید نیست که گر تو به عهد بازآیی به عید وصل تو من خویشتن کنم قربان
تو آن نه ای که چو غایب شوی ز دل بروی تفاوتی نکند قرب دل به بعد مکان
قرار یک نفسم بی تو دست می ندهد هم احتمال جفا به که صبر بر هجران
محب صادق اگر صاحبش به تیر زند محبتش نگذارد که بر کند پیکان
وصال دوست به جان گر میسرت گردد بخر که دیر به دست اوفتد چنین ارزان
کدام روز دگر جان به کار بازآید که جان فشان نکنی روز وصل بر جانان؟
شکایت از دل سنگین یار نتوان کرد که خویشتن زده ایم آبگینه بر سندان
ز دست دوست به نالیدن آمدی سعدی تو قدر دوست ندانی که دوست داری جان
گر آن بدیع صفت خویشتن به ما ندهد بیار ساقی و ما را ز خویشتن بستان
زمان باد بهارست، داد عیش بده که دور عمر چنان می رود که برق ایمان
چگونه پیر جوانی و جاهلی نکند درین قضیه که گردد جهان پیر جوان
نظارهٔ چمن اردیبهشت خوش باشد که بر درخت زند باد نوبهار افشان
مهندسان طبیعت ز جامه خانهٔ غیب هزار حله برآرند مختلف الوان
ز کارگاه قضا در درخت پوشانند قبای سبز که تاراج کرده بود خزان
به کلبهٔ چمن از رنگ و بوی باز کنند هزار طبلهٔ عطار و تخت بازرگان
بهار میوه چو مولود نازپرور دوست که تا بلوغ دهان برنگیرد از پستان
نه آفتاب مضرت کند نه سایه گزند که هر چهار به هم متفق شدند ارکان
اوان منقل آتش گذشت و خانهٔ گرم زمان برکهٔ آبست و صفهٔ ایوان
بساط لهو بینداز و برگ عیش بنه به زیر سایهٔ رز بر کنار شادروان
تو گر به رقص نیایی شگفت جانوری ازین هوا که درخت آمدست در جولان
ز بانگ مشغلهٔ بلبلان عاشق مست شکوفه جامه دریدست و سرو سرگردان
خجل شوند کنون دختران مصر چمن که گل ز خار برآید چو یوسف از زندان
تو خود مطالعهٔ باغ و بوستان نکنی که بوستان بهاری و باغ لالستان
کدام گل بود اندر چمن به زیباییت؟ کدام سرو به بالای تست در بستان؟
چه گویم آن خط سبز و دهان شیرین را بجز خضر نتوان گفت و چشمهٔ حیوان
به چند روز دگر کافتاب گرم شود مقر عیش بود سایه بان و سایهٔ بان
تو کافتاب زمینی به هیچ سایه مرو مگر به سایهٔ دستور پادشاه زمان
سحاب رحمت و دریای فضل و کان کرم سپهر حشمت و کوه وقار و کهف امان
بزرگ روی زمین پادشاه صدرنشین علاء دولت و دین صدر پادشاه نشان
که گردنان اکابر نخست فرمانش نهند بر سر و پس سر نهند بر فرمان
وگر حسود نه راضیست گو به رشک بمیر که مرتبت به سزاوار می دهد یزدان
نه تافتست چنین آفتاب بر آفاق نه گستریده چنین سایه بر بسیط جهان
بلند پایهٔ قدرش چه جای فهم و قیاس فراخ مایهٔ فضلش چه جای حصر وبیان
به گرد همتش ادراک آدمی نرسد که فهم برنتواند گذشتن از کیوان
برو محاسن اخلاق چون رطب بر بار درو فنون فضایل چو دانه در رمان
چو بر صحیفهٔ املی روان شود قلمش زبان طعن نهد در بلاغت سحبان
چنان رمند و دوند اهل بدعت از نظرش که از مسیحا دجال و از عمر شیطان
به ناز و نعمتش امروز حق نظر کردست امید هست که فردا به رحمت و رضوان
کسان ذخیرهٔ دنیا نهند و غلهٔ او هنوز سنبله باشد که رفت در میزان
بزرگوارا شرح معالیت که دهد که فکر واصف ازو منقطع شود حیران
به گرد نقطهٔ عالم سپهر دایره گرد ندید شبه تو چندانکه می کند دوران
که دید تشنهٔ ریان بجز تو در افاق به عدل و عفو و کرم تشنه وز ادب ریان
خدای را به تو فضلی که در جهان دارد کدام شکر توان گفت در مقابل آن
خنک عراق که در سایهٔ حمایت تست حمایت تو نگویم، عنایت یزدان
ز بأس تو نه عجب در بلاد فرس و عرب که گرگ بر گله یارا نباشدش عدوان
بر درخت امیدت همیشه باد که نیست به دور عدل تو جز بر درخت بار گران
سپهر با تو به رفعت برابری نکند که شرمسار بود مدعی، بلا برهان
چو حصر منقبتت در قلم نمی آید چگونه وصف تو گوید زبان مدحت خوان
من این قصیده به پایان نمی توانم برد که شرح مکرمتت را نمی رسد پایان
به خاطرم غزلی سوزناک می گذرد زبانه می زند از تنگنای دل به زبان
درون خانه ضرورت چو آتشی باشد به اتفاق برون آید از دریچه دخان
نخواستم دگر این باد عشق پیمودن ولیک می نتوان بستن آب طبع روان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با تغزلی لطیف آغاز می‌شود که در آن شاعر از عمق اشتیاق و دشواری‌های راه عشق سخن می‌گوید؛ عشقی که در آن سختی‌ها نیز به جان خریده می‌شوند و دوری از محبوب، فاصله مکانی نیست که دلی باشد. شاعر در این بخش، شور و بی‌قراری عاشقانه را با زبانی صمیمانه و تصویرسازی‌های دلنشین به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که رضایت محبوب، غایتِ هستیِ عاشق است.

در بخش میانی، کلام شاعر رنگ و بوی بهاری می‌گیرد و با توصیفاتی بدیع، رستاخیز طبیعت و شکوفایی جهان را به تصویر می‌کشد. او این دگرگونی را با ظرافت به زیبایی معشوق و لطف الهی پیوند می‌زند و بهار را بستری برای عیش و طرب می‌داند. در نهایت، قصیده با ستایش از ممدوح به اوج می‌رسد و شاعر عدالت، فضل و بزرگی او را می‌ستاید و او را تکیه‌گاه عالم و سایه لطف الهی در زمین معرفی می‌کند.

معنای روان

شکر به شکر نهم در دهان مژده دهان اگر تو باز برآری حدیث من به دهان

اگر دوباره از من سخن بگویی و نامم را بر زبان آوری، آن‌قدر شکر (شیرینی) در دهانم می‌گذارم که به خاطر این مژده، دهانم شیرین شود.

نکته ادبی: استعاره از شیرینی کلام محبوب و مژده وصل.

بعید نیست که گر تو به عهد بازآیی به عید وصل تو من خویشتن کنم قربان

بعید نیست که اگر تو در موعد مقرر بازگردی، من در عیدِ دیدار تو، جانم را قربانی کنم.

نکته ادبی: اشاره به قربانی کردن در عید که کنایه از فدای جان در راه وصال است.

تو آن نه ای که چو غایب شوی ز دل بروی تفاوتی نکند قرب دل به بعد مکان

تو آن‌قدر نزدیکی که اگر نباشی هم از دلم نمی‌روی؛ زیرا نزدیکیِ دل با دوریِ مکان تغییر نمی‌کند.

نکته ادبی: تضاد بین قرب دل و بعد مکان برای نشان دادن عمق حضور معشوق.

قرار یک نفسم بی تو دست می ندهد هم احتمال جفا به که صبر بر هجران

یک لحظه هم بدون تو آرام و قرار ندارم؛ تحملِ جفا کشیدن از تو بهتر از صبر کردن در دوری و هجران است.

نکته ادبی: انتخاب بین دو سختی (جفا یا هجران) که جفا بر هجران ترجیح داده شده.

محب صادق اگر صاحبش به تیر زند محبتش نگذارد که بر کند پیکان

اگر عاشقِ واقعی را معشوق با تیر بزند، محبتش آن‌قدر قوی است که نمی‌گذارد پیکان تیر را از بدنش بیرون بکشد.

نکته ادبی: اغراق در شدت عشق و پذیرش درد از جانب محبوب.

وصال دوست به جان گر میسرت گردد بخر که دیر به دست اوفتد چنین ارزان

اگر رسیدن به محبوب با جان‌فشانی برایت ممکن شد، این فرصت را غنیمت شمار و بخر، زیرا چنین فرصتی به این آسانی به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: استعاره از خریدِ وصال با سکه جان.

کدام روز دگر جان به کار بازآید که جان فشان نکنی روز وصل بر جانان؟

چه روزی بهتر از روز وصل است که بتوان جان را فدای محبوب کرد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری؛ تأکید بر اینکه بهترین فرصتِ جان‌فشانی، لحظه دیدار است.

شکایت از دل سنگین یار نتوان کرد که خویشتن زده ایم آبگینه بر سندان

نمی‌توان از دلِ سخت و بی‌رحم یار شکایت کرد، زیرا ما خودمان با اصرار و عشقِ یک‌طرفه، آینه دلمان را بر سندانِ سختِ او کوبیدیم.

نکته ادبی: آبگینه (آینه) نماد دلِ حساس؛ سندان نماد سختیِ وجود محبوب.

ز دست دوست به نالیدن آمدی سعدی تو قدر دوست ندانی که دوست داری جان

ای سعدی، تو که از دست دوست می‌نالیدی، قدر او را نمی‌دانی؛ چرا که خودِ او برای تو همچون جان عزیز است.

نکته ادبی: خطاب شاعر به خود برای بازگشت به واقعیتِ عشق.

گر آن بدیع صفت خویشتن به ما ندهد بیار ساقی و ما را ز خویشتن بستان

اگر آن محبوبِ بی‌نظیر خودش را به ما نمی‌دهد و وصالش ممکن نیست، ساقی را صدا کن تا با شراب، ما را از خودمان بی‌خود کند.

نکته ادبی: بدیع‌صفت به معنای کسی که صفاتش بی‌همتاست.

زمان باد بهارست، داد عیش بده که دور عمر چنان می رود که برق ایمان

فصل بهار است، به عیش و خوشی بپرداز که عمر همچون برق می‌گذرد.

نکته ادبی: تشبیه عمر به برق برای نشان دادن سرعت گذر زمان.

چگونه پیر جوانی و جاهلی نکند درین قضیه که گردد جهان پیر جوان

در جهانی که حتی پیر و فرتوت می‌شود و دوباره جان می‌گیرد، چگونه انسانِ پیر از جوانی و نادانی دست بردارد؟

نکته ادبی: اشاره به نو شدن جهان و بهار (جهان پیر جوان شده).

نظارهٔ چمن اردیبهشت خوش باشد که بر درخت زند باد نوبهار افشان

تماشای چمن در ماه اردیبهشت بسیار دلپذیر است، زیرا باد بهاری شکوفه‌ها را بر درختان می‌افشاند.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی‌شناختیِ طبیعت در بهار.

مهندسان طبیعت ز جامه خانهٔ غیب هزار حله برآرند مختلف الوان

مهندسانِ طبیعت از خزانه غیب، هزاران لباس با رنگ‌های گوناگون بر تن درختان می‌کنند.

نکته ادبی: استعاره از شکوفه‌ها و برگ‌ها به عنوان جامه و حله.

ز کارگاه قضا در درخت پوشانند قبای سبز که تاراج کرده بود خزان

از کارگاه قضا (تقدیر الهی)، بر درختانی که خزان آن‌ها را لخت کرده بود، دوباره قبای سبز می‌پوشانند.

نکته ادبی: تضاد میان خزان (تاراج‌گر) و بهار (پوشاننده).

به کلبهٔ چمن از رنگ و بوی باز کنند هزار طبلهٔ عطار و تخت بازرگان

در کلبه‌ چمن، از عطر و رنگ گل‌ها، گویی هزاران جعبه عطار و کالای بازرگان باز شده است.

نکته ادبی: تصویرسازی از تنوع و فراوانی بو و رنگ در بهار.

بهار میوه چو مولود نازپرور دوست که تا بلوغ دهان برنگیرد از پستان

میوه‌های نوبرِ بهار، مانند نوزادِ نازپرورده‌ی محبوب هستند که تا به بلوغ نرسند، دهان از پستان برنمی‌گیرند.

نکته ادبی: تشبیه میوه به نوزاد و درخت به مادر.

نه آفتاب مضرت کند نه سایه گزند که هر چهار به هم متفق شدند ارکان

نه خورشید به درخت آسیب می‌زند و نه سایه برایش مضر است، زیرا عناصر چهارگانه (آب و باد و خاک و آتش) در این فصل با هم توافق دارند.

نکته ادبی: اشاره به ارکان اربعه در طب سنتی قدیم.

اوان منقل آتش گذشت و خانهٔ گرم زمان برکهٔ آبست و صفهٔ ایوان

زمانِ منقل آتش و خانه گرم گذشته است، اکنون فصل کنار آب و ایوان نشستن است.

نکته ادبی: تضاد میان سردی زمستان و گرمی بهار.

بساط لهو بینداز و برگ عیش بنه به زیر سایهٔ رز بر کنار شادروان

وسایل خوش‌گذرانی را فراهم کن و در زیر سایه درخت انگور کنار تخت و مسند بنشین.

نکته ادبی: دعوت به عیش و نوش در فضای سبز.

تو گر به رقص نیایی شگفت جانوری ازین هوا که درخت آمدست در جولان

اگر با دیدن این هوا که درختان را به رقص و حرکت درآورده، تو به وجد نیایی، جانور عجیبی هستی.

نکته ادبی: تشبیه حرکت شاخه‌ها در باد به رقص.

ز بانگ مشغلهٔ بلبلان عاشق مست شکوفه جامه دریدست و سرو سرگردان

از صدای شلوغی و آواز بلبلان عاشق، شکوفه از شادی جامه دریده و سرو نیز از سرگشتگی و حیرت به رقص درآمده است.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به شکوفه و سرو.

خجل شوند کنون دختران مصر چمن که گل ز خار برآید چو یوسف از زندان

دختران مصر (زیبارویان) در برابر زیبایی چمن خجل می‌شوند؛ چرا که گل از میان خار، مانند یوسف که از زندان بیرون آمد، سر برمی‌آورد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و زندان.

تو خود مطالعهٔ باغ و بوستان نکنی که بوستان بهاری و باغ لالستان

تو چرا به تماشای باغ و بوستان نمی‌روی؟ در حالی که بوستان اکنون بهاری و باغ پر از لاله شده است.

نکته ادبی: دعوت به تأمل و مشاهده طبیعت.

کدام گل بود اندر چمن به زیباییت؟ کدام سرو به بالای تست در بستان؟

کدام گل در چمن به زیبایی توست؟ و کدام سرو در باغ به بلندقامتی توست؟

نکته ادبی: استفاده از استفهام برای ستایش زیبایی معشوق.

چه گویم آن خط سبز و دهان شیرین را بجز خضر نتوان گفت و چشمهٔ حیوان

در مورد خطِ سبزِ چهره‌ات و دهان کوچکت چه بگویم؟ جز اینکه تو را خضر و چشمه حیات بنامم؟

نکته ادبی: تلمیح به خضر و آب حیات (استعاره از لب و خط چهره).

به چند روز دگر کافتاب گرم شود مقر عیش بود سایه بان و سایهٔ بان

چند روز دیگر که آفتاب گرم می‌شود، محل استراحت فقط سایه درختان خواهد بود.

نکته ادبی: پیش‌بینی تغییرات جوی فصل.

تو کافتاب زمینی به هیچ سایه مرو مگر به سایهٔ دستور پادشاه زمان

تو که خورشیدِ زمینی (محبوب/ممدوح) هستی، به هیچ سایه‌ای مرو، مگر به سایه حمایتِ پادشاه زمان.

نکته ادبی: انتقال از فضای تغزلی به فضای مدحی.

سحاب رحمت و دریای فضل و کان کرم سپهر حشمت و کوه وقار و کهف امان

او ابر رحمت، دریای فضل، معدن کرم، آسمان شکوه، کوه وقار و پناهگاهِ امنیت است.

نکته ادبی: استعاره‌های متراکم برای توصیف اوصاف ممدوح.

بزرگ روی زمین پادشاه صدرنشین علاء دولت و دین صدر پادشاه نشان

بزرگِ زمین، پادشاهِ صدرنشین، زینت‌بخشِ دولت و دین که مقامی در حد پادشاهان دارد.

نکته ادبی: القاب ممدوح که نشان‌دهنده جایگاه بالای اوست.

که گردنان اکابر نخست فرمانش نهند بر سر و پس سر نهند بر فرمان

بزرگان و اکابر چنان مطیع او هستند که فرمان او را بر سر می‌نهند و حتی پس از فرمانش نیز به دنبال اجرای آن هستند.

نکته ادبی: کنایه از اطاعت محض اکابر از او.

وگر حسود نه راضیست گو به رشک بمیر که مرتبت به سزاوار می دهد یزدان

اگر حسود راضی نیست، بگو از حسادت بمیرد؛ زیرا خداوند مقام را به کسی که لایق است می‌بخشد.

نکته ادبی: تقابلِ حق‌طلبی با حسادت.

نه تافتست چنین آفتاب بر آفاق نه گستریده چنین سایه بر بسیط جهان

نه خورشیدی چنین بر جهان تابیده و نه سایه‌ای چنین بر گستره زمین گسترده شده است.

نکته ادبی: مبالغه در وصف عظمت و عدل ممدوح.

بلند پایهٔ قدرش چه جای فهم و قیاس فراخ مایهٔ فضلش چه جای حصر وبیان

مقامِ والای او چنان است که در حد فهم و قیاس ما نیست و فضلِ وسیعش در کلام نمی‌گنجد.

نکته ادبی: تأکید بر عدم امکان توصیفِ کامل عظمت او.

به گرد همتش ادراک آدمی نرسد که فهم برنتواند گذشتن از کیوان

عقلِ آدمی به گردِ همت او نمی‌رسد، چرا که فهمِ بشر نمی‌تواند از سیاره کیوان نیز فراتر رود (چه رسد به درک او).

نکته ادبی: مبالغه در علو مرتبه ممدوح.

برو محاسن اخلاق چون رطب بر بار درو فنون فضایل چو دانه در رمان

اخلاقِ نیکویش مانند میوه‌های رسیده بر شاخه است و فنون فضل و دانشش مانند دانه‌های انار مرتب و فراوان است.

نکته ادبی: تشبیه اخلاق به میوه رسیده و فضایل به انار.

چو بر صحیفهٔ املی روان شود قلمش زبان طعن نهد در بلاغت سحبان

وقتی قلم او بر کاغذ می‌رود، بلاغتِ سحبان (فصیح‌ترین سخنران عرب) در برابرش ناچیز است.

نکته ادبی: تلمیح به سحبان وائل، نماد فصاحت.

چنان رمند و دوند اهل بدعت از نظرش که از مسیحا دجال و از عمر شیطان

اهلِ بدعت چنان از نگاه او می‌گریزند که دجال از مسیحا و شیطان از عمر می‌گریزد.

نکته ادبی: تلمیح به دجال، مسیحا و عمر برای نشان دادن هیبت ممدوح.

به ناز و نعمتش امروز حق نظر کردست امید هست که فردا به رحمت و رضوان

خداوند امروز به او در ناز و نعمت نظر کرده، امید است که فردا نیز به رحمت و رضوان خود به او بنگرد.

نکته ادبی: آرزوی سعادت اخروی برای ممدوح.

کسان ذخیرهٔ دنیا نهند و غلهٔ او هنوز سنبله باشد که رفت در میزان

در حالی که دیگران به دنبال ذخیره دنیا و غله هستند، محصولاتِ او هنوز در مرحله سنبله (در حال رشد) است اما به میزان و کمال رسیده است.

نکته ادبی: کنایه از برکتِ وجود ممدوح.

بزرگوارا شرح معالیت که دهد که فکر واصف ازو منقطع شود حیران

ای بزرگوار، چه کسی می‌تواند اوصاف عالی تو را بیان کند؟ چرا که فکرِ توصیف‌گر از آن حیران می‌شود.

نکته ادبی: اقرار به ناتوانی در بیان مکارم ممدوح.

به گرد نقطهٔ عالم سپهر دایره گرد ندید شبه تو چندانکه می کند دوران

آسمان که گرد نقطه عالم می‌گردد، هرگز کسی شبیه تو را در این دوران ندیده است.

نکته ادبی: مبالغه در یگانگی ممدوح در زمانه.

که دید تشنهٔ ریان بجز تو در افاق به عدل و عفو و کرم تشنه وز ادب ریان

چه کسی جز تو در جهان تشنه است که همزمان در عدل، عفو و کرم تشنه باشد و در ادب سیراب؟

نکته ادبی: تناقض‌نمایی در تشنه و سیراب بودن ممدوح.

خدای را به تو فضلی که در جهان دارد کدام شکر توان گفت در مقابل آن

خدایا، به پاس فضلی که در وجود او نهاده‌ای، چه شکری می‌توان در مقابل آن به جای آورد؟

نکته ادبی: استفهام تأکیدی برای عظمتِ موهبتِ الهی.

خنک عراق که در سایهٔ حمایت تست حمایت تو نگویم، عنایت یزدان

خوشا به حال عراق که در سایه حمایت توست؛ البته نه فقط حمایت تو، که عنایت خداوند است که شامل حال این منطقه شده است.

نکته ادبی: ارتباط دادنِ امنیتِ منطقه به حمایتِ ممدوح و فضل الهی.

ز بأس تو نه عجب در بلاد فرس و عرب که گرگ بر گله یارا نباشدش عدوان

از هیبت و قدرت تو جای تعجب نیست که در سرزمین‌های عرب و عجم، گرگ جرئت تجاوز به گله را ندارد.

نکته ادبی: کنایه از امنیت عمومی در سایه عدل ممدوح.

بر درخت امیدت همیشه باد که نیست به دور عدل تو جز بر درخت بار گران

بر درخت امیدِ تو همیشه باید بار باشد، چرا که در دوران عدالتِ تو هیچ درختی نیست که بار سنگین ندهد.

نکته ادبی: استعاره از درختِ بارور برای ممدوح.

سپهر با تو به رفعت برابری نکند که شرمسار بود مدعی، بلا برهان

آسمان با تو در رفعت برابری نمی‌کند؛ زیرا هر مدعی که چنین ادعایی کند، بدون دلیل شرمنده خواهد شد.

نکته ادبی: تأکید بر برتری ممدوح بر فلک.

چو حصر منقبتت در قلم نمی آید چگونه وصف تو گوید زبان مدحت خوان

چون نمی‌توان تمام فضایل تو را در قلم آورد، زبانِ مدح‌خوان چگونه می‌تواند تو را توصیف کند؟

نکته ادبی: ناتوانیِ زبان در برابر عظمتِ ممدوح.

من این قصیده به پایان نمی توانم برد که شرح مکرمتت را نمی رسد پایان

من نمی‌توانم این قصیده را به پایان برسانم، زیرا شرحِ خوبی‌ها و کرامت‌های تو پایانی ندارد.

نکته ادبی: پایان‌بندی با اعتراف به گستردگیِ صفات ممدوح.

به خاطرم غزلی سوزناک می گذرد زبانه می زند از تنگنای دل به زبان

غزلی پر از سوز و گداز در ذهنم می‌گذرد که از تنگنای دلم بیرون می‌جهد و بر زبانم جاری می‌شود.

نکته ادبی: زبانه زدن استعاره از فورانِ ناگهانی و پرشورِ احساسات است.

درون خانه ضرورت چو آتشی باشد به اتفاق برون آید از دریچه دخان

وقتی ضرورت و نیازی در درون انسان باشد، مانند آتشی که راهش را از دودکش می‌یابد، حتماً راهی برای بروز و ظهور پیدا می‌کند.

نکته ادبی: دخان به معنی دود است و در اینجا تمثیلی از دهان یا محلِ خروجِ کلام است.

نخواستم دگر این باد عشق پیمودن ولیک می نتوان بستن آب طبع روان

دیگر قصد نداشتم در مسیرِ عشق و عاشقی گام بردارم، اما نمی‌توان جلوی جوششِ طبع و قریحه شاعری را گرفت.

نکته ادبی: آبِ طبع به قریحه شعری اشاره دارد که به جریانِ آب تشبیه شده است.