مواعظ - قصاید

سعدی

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - در ستایش شمس‌الدین محمد جوینی صاحب دیوان

سعدی
به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار که بر و بحر فراخست و آدمی بسیار
همیشه بر سگ شهری جفا و سنگ آید از آنکه چون سگ صیدی نمی رود به شکار
نه در جهان گل رویی و سبزهٔ زنخیست درختها همه سبزند و بوستان گلزار
چو ماکیان به در خانه چند بینی جور؟ چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار
ازین درخت چو بلبل بر آن درخت نشین به دام دل چه فرومانده ای چو بوتیمار؟
زمین لگد خورد از گاو و خر به علت آن که ساکنست نه مانند آسمان دوار
گرت هزار بدیع الجمال پیش آید ببین و بگذر و خاطر به هیچ کس مسپار
مخالط همه کس باش تا بخندی خوش نه پای بند یکی کز غمش بگریی زار
به خد اطلس اگر وقتی التفات کنی به قدر کن که نه اطلس کمست در بازار
مثال اسب الاغند مردم سفری نه چشم بسته و سرگشته همچو گاو عصار
کسی کند تن آزاده را به بند اسیر؟ کسی کند دل آسوده را به فکر فگار؟
چو طاعت آری و خدمت کنی و نشناسند چرا خسیس کنی نفس خویش را مقدار؟
خنک کسی که به شب در کنار گیرد دوست چنانکه شرط وصالست و بامداد کنار
وگر به بند بلای کسی گرفتاری گناه تست که بر خود گرفته ای دشوار
مرا که میوهٔ شیرین به دست می افتد چرا نشانم بیخی که تلخی آرد بار؟
چه لازمست یکی شادمان و من غمگین یکی به خواب و من اندر خیال وی بیدار؟
مثال گردن آزادگان و چنبر عشق همان مثال پیاده ست در کمند سوار
مرا رفیقی باید که بار برگیرد نه صاحبی که من از وی کنم تحمل بار
اگر به شرط وفا دوستی به جای آود وگرنه دوست مدارش تو نیز و دست بدار
کسی از غم و تیمار من نیندیشد چرا من از غم و تیمار وی شوم بیمار؟
چو دوست جور کند بر من و جفا گوید میان دوست چه فرقست و دشمن خونخوار؟
اگر زمین تو بوسد که خاک پای توام مباش غره که بازیت می دهد عیار
گرت سلام کند، دانه می نهد صیاد ورت نماز برد، کیسه می برد طرار
به اعتماد وفا، نقد عمر صرف مکن که عن قریب تو بی زر شوی و او بیزار
به راحت نفسی، رنج پایدار مجوی شب شراب نیرزد به بامداد خمار
به اول همه کاری تأمل اولیتر بکن، وگرنه پشیمان شوی به آخر کار
میان طاعت و اخلاص و بندگی بستن چه پیش خلق به خدمت، چه پیش بت زنار
زمام عقل به دست هوای نفس مده که گرد عشق نگردند مردم هشیار
من آزموده ام این رنج و دیده این زحمت ز ریسمان متنفر بود گزیدهٔ مار
طریق معرفت اینست بی خلاف ولیک به گوش عشق موافق نیاید این گفتار
چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند نه دل ز مهر شکیبد، نه دیده از دیدار
پیاده مرد کمند سوار نیست ولیک چو اوفتاد بباید دویدنش ناچار
شبی دراز درین فکر تا سحر همه شب نشسته بودم و با نفس خویش در پیکار
که چند ازین طلب شهوت و هوا و هوس چو کودکان و زنان رنگ و بوی و نقش و نگار
بسی نماند که روی از حبیب برپیچم وفای عهد عنانم گرفت دیگر بار
که سخت سست گرفتی و نیک بد گفتی هزار نوبت از این رای باطل استغفار
حقوق صحبتم آویخت دست در دامن که حسن عهد فراموش کردی از غدار
نگفتمت که چنین زود بگسلی پیمان مکن کز اهل مروت نیاید این کردار
کدام دوست بتابد رخ از محبت دوست؟ کدام یار بپیچد سر از ارادت یار؟
فراق را دلی از سنگ سخت تر باید کدام صبر که بر می کنی دل از دلدار؟
هرآنکه مهر یکی در دلش قرار گرفت روا بود که تحمل کند جفای هزار
هوای دل نتوان پخت بی تعنت خلق درخت گل نتوان چید بی تحمل خار
درم چه باشد و دینار و دین دنیی و نفس چو دوست دست دهد هرچه هست هیچ انگار
بدان که دشمنت اندر قفا سخن گوید دلت دهد که دل از دوست برکنی زنهار
دهان خصم و زبان حسود نتوان بست رضای دوست بدست آر و دیگران بگذار
نگویمت که بر آزار دوست دل خوش کن که خود ز دوست مصور نمی شود آزار
دگر مگوی که من ترک عشق خواهم گفت که قاضی از پس اقرار نشنود انکار
ز بحر طبع تو امروز در معانی عشق همه سفینهٔ در می رود به دریا بار
هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل به صورتی ندهد صورتیست بر دیوار
مرا فقیه مپندار و نیک مرد مگوی که عاقلان نکنند اعتماد بر پندار
که گفت پیره زن از میوه می کند پرهیز دروغ گفت که دستش نمی رسد به ثمار
فراخ حوصلهٔ تنگدست نتواند که سیم و زر کند اندر هوای دوست نثار
تو را که مالک دینار نیستی سعدی طریق نیست مگر زهد مالک دینار
وزین سخن بگذشتیم و یک غزل ماندست تو خوش حدیث کنی سعدیا بیا و بیار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر تأملاتی است حکمت‌آمیز در بابِ عشق، دلبستگی و تعامل با جهان که در فضایی نصیحت‌گونه و اخلاقی روایت می‌شود. شاعر در نیمه نخست، رویکردی عقلانی پیش می‌گیرد و مخاطب را به آزادگی، دوری از وابستگی‌هایِ افراطی و پرهیز از دلبستنِ بی‌حاصل به اشخاص و مکان‌های محدود فرا می‌خواند. او جهان را پهناورتر از آن می‌داند که جانِ آدمی در بندِ یک تعلقِ خاص گرفتار و فرسوده شود.

در نیمه دوم، شاعر با نگاهی واقع‌بینانه به کشمکشِ میان «عقل» و «عشق» می‌پردازد. او می‌پذیرد که هرچند خرد حکم به رهایی می‌دهد، اما نفوذِ مهرِ محبوب در دل، اجتناب‌ناپذیر است و انسانِ عاشق را گرفتارِ نوعی از رنجِ شیرین می‌کند. در نهایت، شعر به تعادلی میانِ «هشدار به هوشیاری» و «پذیرشِ سرنوشتِ عاشقانه» می‌رسد و بیان می‌دارد که اگرچه عقل از عشق گریزان است، اما دلِ عاشق چاره‌ای جز تحملِ جفا و وفاداری به عهد ندارد.

معنای روان

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار که بر و بحر فراخست و آدمی بسیار

دلبستگی و تعلّقِ قلبی خود را به هیچ فرد یا سرزمینِ خاصی محدود نکن، زیرا جهان بسیار وسیع است و آدمیانِ بی‌شماری در آن وجود دارند که می‌توان به آن‌ها توجه کرد.

نکته ادبی: بحر و بر: استعاره از گستردگی جهان (هر دو کرانه‌ی عالم).

همیشه بر سگ شهری جفا و سنگ آید از آنکه چون سگ صیدی نمی رود به شکار

سگِ خانگی و شهری همیشه آماجِ سنگ و آزار است، چرا که برخلاف سگِ شکاری، هنر و مهارتی برای شکار ندارد و بی‌فایده است.

نکته ادبی: سگِ شهری: کنایه از انسانِ منفعل و بی‌هنری که در سکونِ خویش گرفتار است.

نه در جهان گل رویی و سبزهٔ زنخیست درختها همه سبزند و بوستان گلزار

فکر نکن زیبایی تنها در چهره‌ی یک نفر یا جایگاهِ خاصی خلاصه شده است؛ تمامِ جهان گلزار است و زیبایی در همه جا یافت می‌شود.

نکته ادبی: سبزه زنخ: استعاره از خطِ رویش مو بر چانه یا زیباییِ نوظهور.

چو ماکیان به در خانه چند بینی جور؟ چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار

چرا مانند مرغِ خانگی که همیشه در کنجِ خانه است، این‌همه خفّت و سختی را تحمل می‌کنی؟ مانند کبوترِ مسافر باش و برای یافتنِ سعادت، سفر کن.

نکته ادبی: ماکیان: نماد سکون و حقارت؛ کبوتر طیار: نماد آزادگی و حرکت.

ازین درخت چو بلبل بر آن درخت نشین به دام دل چه فرومانده ای چو بوتیمار؟

مانند بلبل، آزادانه از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر پرواز کن و به جای آنکه مانند بوتیمار (مرغ غمگین) در دامِ دلبستگی‌های واهی اسیر باشی، رها شو.

نکته ادبی: بوتیمار: نمادِ غم‌زدگی و انزوا که از ترسِ خشک شدنِ آب، آب نمی‌نوشد.

زمین لگد خورد از گاو و خر به علت آن که ساکنست نه مانند آسمان دوار

اگر زمین لگدکوبِ چارپایان است، به این دلیل است که در جای خود ساکن مانده؛ اگر مانند آسمان در گردش و تحرک بود، به این ذلت دچار نمی‌شد.

نکته ادبی: دوار: اشاره به چرخش افلاک (آسمان) که نماد کمال و دوری از پستی است.

گرت هزار بدیع الجمال پیش آید ببین و بگذر و خاطر به هیچ کس مسپار

اگر صدها زیبارویِ بی‌نظیر هم دیدی، تنها نظاره‌گر باش و از کنارشان بگذر، اما دل به هیچ‌کدام مسپار.

نکته ادبی: بدیع‌الجمال: کسی که زیبایی‌اش تازه و بی‌مانند است.

مخالط همه کس باش تا بخندی خوش نه پای بند یکی کز غمش بگریی زار

با همه معاشرت کن و خوش باش، اما خود را اسیرِ یک نفر نکن که به خاطرِ غمِ او، زار و گریان شوی.

نکته ادبی: پای‌بند: کنایه از اسیر و گرفتار شدن به عشقِ یک نفر.

به خد اطلس اگر وقتی التفات کنی به قدر کن که نه اطلس کمست در بازار

اگر روزی خواستی به ثروت و زرق و برق (اطلس) اهمیت بدهی، به اندازه ارزش واقعی‌اش بها بده، چرا که این‌گونه کالاها در بازار فراوان است و کمیاب نیست.

نکته ادبی: اطلس: نوعی پارچه‌ی گران‌بها که نماد دنیا و تجملات است.

مثال اسب الاغند مردم سفری نه چشم بسته و سرگشته همچو گاو عصار

انسانِ مسافر و اهلِ سفر باید مانند اسبِ تیزپا باشد، نه مانند گاوِ عصاری که چشمانش بسته است و دورِ خودش می‌چرخد.

نکته ادبی: گاو عصار: استعاره از کسی که در تکرار و غفلتِ روزمره غرق شده.

کسی کند تن آزاده را به بند اسیر؟ کسی کند دل آسوده را به فکر فگار؟

هیچ انسانِ آزاده‌ای نباید تنِ خود را به زنجیرِ اسارت بکشاند و هیچ دلِ آسوده‌ای نباید با افکارِ پریشان، خود را رنجور کند.

نکته ادبی: فگار: به معنای زخمی و رنجور.

چو طاعت آری و خدمت کنی و نشناسند چرا خسیس کنی نفس خویش را مقدار؟

وقتی خدمت و طاعتِ تو را قدر نمی‌دانند، چرا خودت را کوچک می‌کنی و برای آن‌ها ارزش قائل می‌شوی؟

نکته ادبی: خسیس کردن مقدار: به معنای کاستن از ارزش و قدرِ خویش.

خنک کسی که به شب در کنار گیرد دوست چنانکه شرط وصالست و بامداد کنار

خوشبخت کسی است که در شب‌هنگام، یار را در کنار دارد و پیوندِ او با دوست، منطبق بر شرطِ وفاداری است و صبحگاه نیز همان همراهی ادامه دارد.

نکته ادبی: خنک: به معنای مبارک و خوشایند.

وگر به بند بلای کسی گرفتاری گناه تست که بر خود گرفته ای دشوار

اگر در بندِ بلا و گرفتارِ کسی شدی، خودت مقصری، زیرا خودت خواستی که این شرایطِ دشوار را بر خود تحمیل کنی.

نکته ادبی: بند بلا: کنایه از درگیری در عشقِ نافرجام.

مرا که میوهٔ شیرین به دست می افتد چرا نشانم بیخی که تلخی آرد بار؟

وقتی می‌توانم میوه‌ی شیرین (خوشی و آرامش) به دست آورم، چرا نهالی بکارم که ثمره‌اش تلخی و رنج است؟

نکته ادبی: بیخ: به معنای ریشه و نهال.

چه لازمست یکی شادمان و من غمگین یکی به خواب و من اندر خیال وی بیدار؟

چه لزومی دارد که او در شادمانی باشد و من در غم، او در خوابِ آسوده و من در خیالِ او شب تا سحر بیدار بمانم؟

نکته ادبی: اشاره به نابرابری در عشق و یک‌طرفه بودنِ رنج.

مثال گردن آزادگان و چنبر عشق همان مثال پیاده ست در کمند سوار

گرفتاریِ انسان‌های آزاده در کمندِ عشق، مانندِ پیاده‌ای است که در بندِ سواره‌نظام اسیر شده و توانِ مقاومت ندارد.

نکته ادبی: چنبر عشق: استعاره از کمند و دایره‌ی گرفتاریِ عشق.

مرا رفیقی باید که بار برگیرد نه صاحبی که من از وی کنم تحمل بار

من به رفیقی نیاز دارم که بارِ غمِ مرا سبک کند، نه صاحبی که من مجبور باشم بارهایِ او را به دوش بکشم.

نکته ادبی: بار گرفتن: کنایه از یاری کردن و همدلی.

اگر به شرط وفا دوستی به جای آود وگرنه دوست مدارش تو نیز و دست بدار

اگر دوستی بر اساسِ وفاداری عمل کرد، او را نگه دار و اگر چنین نکرد، به او دلبسته مباش و دست از او بشوی.

نکته ادبی: دست بدار: به معنای رها کردن و قطعِ رابطه.

کسی از غم و تیمار من نیندیشد چرا من از غم و تیمار وی شوم بیمار؟

وقتی کسی ذره‌ای به فکرِ غم و رنجِ من نیست، چرا من باید به خاطرِ غمِ او بیمار و نزار شوم؟

نکته ادبی: تیمار: به معنای اندوه و غم‌خواری.

چو دوست جور کند بر من و جفا گوید میان دوست چه فرقست و دشمن خونخوار؟

وقتی که دوست با من بدرفتاری می‌کند و جفا می‌ورزد، چه تفاوتی میانِ او و دشمنِ خونخوار وجود دارد؟

نکته ادبی: جور: به معنای ستم و بی‌رحمی.

اگر زمین تو بوسد که خاک پای توام مباش غره که بازیت می دهد عیار

اگر کسی زمین را بوسید و ادعا کرد که خاکِ پایِ توست، مغرور نشو؛ زیرا این یک حیله و نیرنگ از جانبِ آدمِ مکار است.

نکته ادبی: عیار: به معنای مکار و نیرنگ‌باز.

گرت سلام کند، دانه می نهد صیاد ورت نماز برد، کیسه می برد طرار

اگر کسی به تو سلام کرد، بدان که مانند صیادی است که دانه می‌پاشد، و اگر نماز خواند (ادای دین‌داری کرد)، مانندِ دزدی است که جیبِ تو را می‌زند.

نکته ادبی: طرار: به معنای جیب‌بُر و دزد.

به اعتماد وفا، نقد عمر صرف مکن که عن قریب تو بی زر شوی و او بیزار

بر پایه‌ی امیدِ به وفاداری، سرمایه‌ی عمرت را خرج نکن؛ چرا که خیلی زود تو بی‌پول و سرمایه می‌مانی و او از تو بیزار می‌شود.

نکته ادبی: نقد عمر: استعاره از تمامِ هستی و عمر انسان.

به راحت نفسی، رنج پایدار مجوی شب شراب نیرزد به بامداد خمار

برای لذتِ زودگذر، رنجِ طولانی برای خود نخر؛ لذتِ شرابِ شبانه ارزشِ خماری و دردِ صبحگاهش را ندارد.

نکته ادبی: شراب و خمار: استعاره از لذت آنی و دردِ متعاقبِ آن.

به اول همه کاری تأمل اولیتر بکن، وگرنه پشیمان شوی به آخر کار

در هر کاری، اندیشیدن و تأمل در آغازِ کار بهتر است؛ وگرنه در پایانِ راه پشیمان خواهی شد.

نکته ادبی: تأمل: به معنای اندیشیدن و عاقبت‌نگری.

میان طاعت و اخلاص و بندگی بستن چه پیش خلق به خدمت، چه پیش بت زنار

اسیر بودنِ دل در بندِ بندگی و اطاعت، چه خدمت به مردم باشد و چه کمر بستن به بت‌پرستی، هر دو اسارت است.

نکته ادبی: زنار: رشته‌ای که زرتشتیان یا مسیحیان بر کمر می‌بستند؛ کنایه از کفر و بندگی.

زمام عقل به دست هوای نفس مده که گرد عشق نگردند مردم هشیار

فرمانِ عقل را به دستِ هوای نفس نسپار، زیرا انسان‌های خردمند و هشیار هرگز به گردِ عشق نمی‌گردند.

نکته ادبی: زمام: به معنای افسار و مهار.

من آزموده ام این رنج و دیده این زحمت ز ریسمان متنفر بود گزیدهٔ مار

من این رنج‌ها را آزموده‌ام؛ کسی که از مار گزیده شده، از دیدنِ ریسمان هم می‌ترسد و متنفر است.

نکته ادبی: ضرب‌المثلِ گونه: اشاره به تجربه‌ی تلخ که باعثِ بدبینی و هراس از امورِ مشابه می‌شود.

طریق معرفت اینست بی خلاف ولیک به گوش عشق موافق نیاید این گفتار

راهِ خرد و معرفت همین است که گفتم، اما گوشِ عاشق این حرف‌ها را قبول نمی‌کند و با آن موافق نیست.

نکته ادبی: طریق معرفت: راهِ عقل و آگاهی.

چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند نه دل ز مهر شکیبد، نه دیده از دیدار

وقتی چشمِ عاشق زیبایی را دید و دل از دست رفت و دیگر چاره‌ای نماند، نه دل می‌تواند از عشق دست بکشد و نه چشم از دیدنِ محبوب.

نکته ادبی: بی‌اختیاریِ عاشق در برابرِ جلوه‌های محبوب.

پیاده مرد کمند سوار نیست ولیک چو اوفتاد بباید دویدنش ناچار

پیاده نمی‌تواند در سرعت با سواره برابری کند، اما اگر پیاده به زمین افتاد، چاره‌ای جز دویدن و تلاش کردن ندارد.

نکته ادبی: اشاره به درماندگیِ عاشق که علی‌رغمِ ناتوانی، مجبور به تحملِ دردِ عشق است.

شبی دراز درین فکر تا سحر همه شب نشسته بودم و با نفس خویش در پیکار

شبی دراز تا صبح در این اندیشه‌ها بودم و با نفسِ خود در حالِ کشمکش و جنگ بودم.

نکته ادبی: پیکار با نفس: اشاره به جهاد اکبر و درگیریِ درونیِ عقل با تمایلات.

که چند ازین طلب شهوت و هوا و هوس چو کودکان و زنان رنگ و بوی و نقش و نگار

چقدر باید در پیِ شهوت و هوس بود؟ مانند کودکان و زنان که فریبِ رنگ و لعاب و ظاهر را می‌خورند.

نکته ادبی: رنگ و بو: استعاره از مظاهرِ فریبنده‌ی دنیوی.

بسی نماند که روی از حبیب برپیچم وفای عهد عنانم گرفت دیگر بار

نزدیک بود که از محبوب روی برگردانم و دل بکنم، اما وفای به عهدِ قدیمی، دوباره مرا گرفتار کرد.

نکته ادبی: عنان: به معنای افسار؛ استعاره از کنترلِ اراده.

که سخت سست گرفتی و نیک بد گفتی هزار نوبت از این رای باطل استغفار

با خود گفتم که چقدر سست و ضعیف رفتار کردی و چه حرف‌های بدی زدی؛ هزار بار از این فکرِ باطل توبه کردم.

نکته ادبی: استغفار: توبه و بازگشت از خطایِ فکری.

حقوق صحبتم آویخت دست در دامن که حسن عهد فراموش کردی از غدار

حقِ دوستی و مصاحبت‌هایِ گذشته دست در دامنِ من آویخت و گفت: تو عهد و دوستی را فراموش کردی، ای پیمان‌شکن.

نکته ادبی: حقوق صحبت: حرمتِ رفاقت و خاطراتِ گذشته.

نگفتمت که چنین زود بگسلی پیمان مکن کز اهل مروت نیاید این کردار

آیا به تو نگفتم که چنین زود پیمان را نشکن؟ این کار را نکن، زیرا از انسانِ جوانمرد چنین رفتاری سر نمی‌زند.

نکته ادبی: مروت: جوانمردی و انصاف.

کدام دوست بتابد رخ از محبت دوست؟ کدام یار بپیچد سر از ارادت یار؟

کدام دوستی است که از محبتِ دوست روی برگرداند؟ کدام عاشقی است که از ارادتِ به یار سر باز زند؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر پایداری در عشق.

فراق را دلی از سنگ سخت تر باید کدام صبر که بر می کنی دل از دلدار؟

برای جدایی از یار، باید دلی سخت‌تر از سنگ داشت؛ چه کسی این‌قدر صبور است که بتواند دل از دلدار بکند؟

نکته ادبی: دل از سنگ سخت‌تر: کنایه از بی‌رحمی و سنگدلی که شرطِ دوری است.

هرآنکه مهر یکی در دلش قرار گرفت روا بود که تحمل کند جفای هزار

هر کسی که عشقِ یک نفر در دلش جای گرفت، سزاوار است که جفایِ هزار نفر را نیز تحمل کند.

نکته ادبی: تحمل: پایداری و شکیبایی در برابرِ رنج.

هوای دل نتوان پخت بی تعنت خلق درخت گل نتوان چید بی تحمل خار

نمی‌توان هوایِ دل را به عمل رساند بدون آنکه مردم سرزنش کنند؛ همان‌طور که نمی‌توان گل را چید بدون اینکه خار را تحمل کرد.

نکته ادبی: گل و خار: تمثیلِ زیبایی و رنجِ همراهِ آن.

درم چه باشد و دینار و دین دنیی و نفس چو دوست دست دهد هرچه هست هیچ انگار

پول و دینار و حتی دین و دنیا در برابرِ معشوق چه ارزشی دارند؟ وقتی دوست به دست آمد، همه چیزِ دیگر را هیچ و پوچ بدان.

نکته ادبی: هیچ انگار: بی‌ارزش دانستنِ دنیا در مقابلِ ارزشِ معشوق.

بدان که دشمنت اندر قفا سخن گوید دلت دهد که دل از دوست برکنی زنهار

حتی اگر دشمن در پشتِ سرت بدگویی می‌کند، آیا دلت راضی می‌شود که از دوست دست بکشی؟ هرگز این کار را نکن.

نکته ادبی: قفا: به معنای پشتِ سر.

دهان خصم و زبان حسود نتوان بست رضای دوست بدست آر و دیگران بگذار

نمی‌توان دهانِ دشمن و زبانِ حسود را بست؛ پس تنها رضایتِ دوست را به دست آور و دیگران را رها کن.

نکته ادبی: رضایِ دوست: هدفِ نهاییِ عاشق.

نگویمت که بر آزار دوست دل خوش کن که خود ز دوست مصور نمی شود آزار

نمی‌گویم از آزارِ دوست خوشحال باش، چون اصلاً از دوست، آزار و بدی به دلِ عاشق نمی‌رسد (عاشق بدیِ او را هم لطف می‌بیند).

نکته ادبی: مصور نمی‌شود: به معنای ممکن یا متصور نیست.

دگر مگوی که من ترک عشق خواهم گفت که قاضی از پس اقرار نشنود انکار

دیگر نگو که می‌خواهم عشق را ترک کنم؛ چون قاضی بعد از اعترافِ عاشق، انکارِ او را نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: قاضی: استعاره از قضاوتِ درونیِ عاشق یا تقدیر.

ز بحر طبع تو امروز در معانی عشق همه سفینهٔ در می رود به دریا بار

امروز دریایِ وجودِ تو در بیانِ معانیِ عشق چنان پربار است که کشتی‌های پُر از مرواریدِ سخن بر آن شناورند.

نکته ادبی: سفینهِ دُر: کشتیِ پُر از مروارید (سخنانِ ارزشمند).

هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل به صورتی ندهد صورتیست بر دیوار

هر انسانی که نظرش به کسی نیست و دلش را به صورتی (محبوبی) نمی‌دهد، مانند نقشی است که بر دیوار کشیده شده و زنده نیست.

نکته ادبی: صورتی بر دیوار: کنایه از انسانِ بی‌روح و فاقدِ عشق.

مرا فقیه مپندار و نیک مرد مگوی که عاقلان نکنند اعتماد بر پندار

مرا فقیه و دانشمند مپندار و آدمِ نیکوکار خطاب نکن، زیرا عاقلان به پندار و ظاهر اعتماد نمی‌کنند.

نکته ادبی: پندار: به معنای گمان و ظن.

که گفت پیره زن از میوه می کند پرهیز دروغ گفت که دستش نمی رسد به ثمار

چه کسی گفته است که آن پیرزن از خوردن میوه پرهیز می‌کند؟ او دروغ می‌گوید؛ حقیقت این است که دست او به میوه‌ها نمی‌رسد و از روی ناچاری چنین وانمود می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل معروف «گربه دستش به گوشت نمی‌رسد». واژه «ثمار» جمع مکسر ثمر و به معنای میوه‌ها است.

فراخ حوصلهٔ تنگدست نتواند که سیم و زر کند اندر هوای دوست نثار

کسی که طبعی بلند و بخشنده دارد اما در تنگنای مالی است، نمی‌تواند آن‌طور که شایسته است در راه دوست، طلا و نقره ببخشد و از مال دنیا انفاق کند.

نکته ادبی: «فراخ‌حوصله» کنایه از دست و دلبازی و طبع بلند است که با «تنگ‌دست» تضاد دارد.

تو را که مالک دینار نیستی سعدی طریق نیست مگر زهد مالک دینار

ای سعدی، چون تو خود مالک ثروت و دینار نیستی، چاره‌ای نداری جز اینکه طریق زهد و بی‌نیازیِ مال‌داران را در پیش بگیری.

نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر و استفاده از پارادوکس میان فقر ظاهری و مقام معنوی زهد.

وزین سخن بگذشتیم و یک غزل ماندست تو خوش حدیث کنی سعدیا بیا و بیار

ما از این گفتگو گذشتیم و تنها یک غزل باقی مانده است؛ ای سعدی، تو که در سخنوری خوش‌سخن هستی، پیش بیا و این غزل را ارائه کن.

نکته ادبی: انتقال معنایی از فضای پند و اندرز به فضای تغزل و دعوت به شاعری.