مواعظ - قصاید

سعدی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - در ستایش علاء الدین عطاملک جوینی صاحب دیوان

سعدی
کدام باغ به دیدار دوستان ماند کسی بهشت نگوید به بوستان ماند
درخت قامت سیمین برت مگر طوبی ست که هیچ سرو ندیدم که این بدان ماند
گل دو روی به یک روی با تو دعوی کرد دگر رخش ز خجالت به زعفران ماند
کجاست آنکه به انگشت می نمود هلال کز ابروان تو انگشت بر دهان ماند
هر آنکه روی تو بیند برابر خورشید میان رویت و خورشید در گمان ماند
عجب مدار که تا زنده ام محب توام که تا به زیر زمینم در استخوان ماند
شگفت نیست دلم چون انار اگر بکفد که قطره قطره خونش به ناردان ماند
غریق بحر مودت ملامتش مکنید که دست و پا بزند هر که در میان ماند
به تیر غمزه اگر صید دل کنی چه عجب که ابروانت به خمیدن کمان ماند
جفا مکن که نماند جهان و هرچه دروست وفا و صحبت یاران مهربان ماند
اگر روی به هم درکشی چو نافهٔ مشک طمع مدار که بوی خوشت نهان ماند
تو مرده زنده کنی گر به عهد بازآیی که عود یار گرامی به عود جان ماند
لبی که بوسه گرفتم به وقت خنده ازو به بر گرفتن مهر گلابدان ماند
خطی مسلسل شیرین که گر بیارم گفت به خط صاحب دیوان ایلخان ماند
امین مشرق و مغرب علاء دولت و دین که پایگاه رفیعش به اسمان ماند
خدای خواست که اسلام در حمایت او ز تیر حادثه در بارهٔ امان ماند
وگرنه فتنه چنان کرده بود دندان تیز کزین دیار نه فرخ و نه آشیان ماند
ضرورتست که نیک کند کسی که شناخت که نیکی و بدی از خلق داستان ماند
تو آن جواد زمانی کز ازدحام عوام درت به مشرب شیرین کاروان ماند
به روزگار تو هرجا که صاحب صدریست ز هول قدر تو موقوف آستان ماند
تو را به حاتم طایی مثل زنند و خطاست گل شکفته که گوید به ارغوان ماند؟
من این غلط نپسندم ز رای روشن خویش که طبع و دست تو گویم به بحر و کان ماند
جلال و قدر منیعت کجا و وهم کجا من آن نیم که در این موقفم زبان ماند
فنون فضل تو را غایتی و حدی نیست که نفس ناطقه را قدرت بیان ماند
تو معن زائده ای در کمال فضل و ادب که تا قیامت ازو در کتب نشان ماند
جهان نماند و اقبال روزگار تو باد که نام نیک تو باقیست تا جهان ماند
علی الخصوص که سعدی مجال قرب تو یافت حقیقت است که فکرت مع الزمان ماند
تو نیز غایت امکان ازو دریغ مدار که آن نماند و این ذکر جایدان ماند
به رغم انف اعادی دراز عمر بمان که دزد دوست ندارد که پاسبان ماند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در دو بخش متمایز سامان یافته است؛ بخش نخستین، غزلی شورانگیز و لطیف است که در آن شاعر با زبانی سرشار از تصویرسازی‌های بدیع و اغراق‌های هنری، به توصیف جمال معشوق و تأثیر ویرانگر دوری و عشق بر جان و روان خود می‌پردازد. فضا آکنده از حسرت، حیرت و ستایش زیبایی است که در آن معشوق چنان والاتر از طبیعت و زیبایی‌های زمینی تصویر می‌شود که تمام عناصر عالم در برابر او رنگ می‌بازند و ناتوان جلوه می‌کنند.

در بخش دوم، شعر از حال و هوای عاشقانه به سمت مدح و ستایش شخصیت سیاسی و اجتماعی زمانه (علاءالدوله) تغییر جهت می‌دهد. شاعر در این قطعات، ضمن اشاره به جایگاه رفیعِ ممدوح، او را حافظ امنیت و عدالت معرفی می‌کند و تضادی عمیق میان ناپایداریِ جهانِ فانی و ماندگاریِ نیکی و نامِ نیکِ انسان‌های بزرگ برقرار می‌سازد. در نهایت، پیام اخلاقی شاعر این است که دست‌گیری و بخشش، تنها یادگاری است که از آدمی در گذر زمان باقی می‌ماند.

معنای روان

کدام باغ به دیدار دوستان ماند کسی بهشت نگوید به بوستان ماند

هیچ باغی به پای تماشای چهره دوستان نمی‌رسد؛ کسی که زیباییِ گل‌های بوستان را به بهشت تشبیه کند، راه به خطا رفته است و آن را کوچک شمرده است.

نکته ادبی: واژه "بهشت" استعاره از کمال زیبایی و طراوت است که در برابر چهره معشوق رنگ می‌بازد.

درخت قامت سیمین برت مگر طوبی ست که هیچ سرو ندیدم که این بدان ماند

آیا قامت بلند و زیبای تو درخت طوبی در بهشت است؟ چرا که تاکنون هیچ سروی را ندیده‌ام که چنین موزون و بی‌نقص باشد.

نکته ادبی: طوبی، درختی اساطیری-مذهبی در بهشت است که نماد کمال و قامت بلند است.

گل دو روی به یک روی با تو دعوی کرد دگر رخش ز خجالت به زعفران ماند

گلِ سرخ سعی کرد با زیبایی چهره تو رقابت کند، اما در برابر تو شکست خورد و از خجالت، رنگش زرد شد و به زعفران بدل گشت.

نکته ادبی: زعفران نماد زردی از سر بیماری یا شرمساری است.

کجاست آنکه به انگشت می نمود هلال کز ابروان تو انگشت بر دهان ماند

کجاست آن کس که ماه نو را به مردم نشان می‌داد؟ اکنون از دیدن ابروهای هلالی تو چنان حیرت‌زده شده که انگشت به دندان گرفته و سکوت کرده است.

نکته ادبی: انگشت به دندان گرفتن، کنایه از حیرت و تعجب شدید است.

هر آنکه روی تو بیند برابر خورشید میان رویت و خورشید در گمان ماند

هر کس چهره تو را در برابر خورشید ببیند، دچار تردید می‌شود که کدام‌یک خورشید است؛ چرا که چهره تو تابناک‌تر از آن می‌نماید.

نکته ادبی: اغراق هنری برای نشان دادن درخشندگی صورت معشوق.

عجب مدار که تا زنده ام محب توام که تا به زیر زمینم در استخوان ماند

تعجب نکن که تا زمانی که زنده هستم عاشق تو باقی بمانم؛ چرا که این عشق با استخوان‌های من عجین شده و حتی پس از مرگ هم در وجودم باقی خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به عمق عشق که حتی مرگ هم قادر به پاک کردن آن نیست.

شگفت نیست دلم چون انار اگر بکفد که قطره قطره خونش به ناردان ماند

جای تعجب نیست که دلم از شدت درد و فراق مانند انار بشکافد؛ زیرا قطره‌های خون دلم که بیرون می‌ریزد، درست شبیه دانه‌های انار است.

نکته ادبی: تشبیه خونِ دل به دانه‌های انار، تصویری از شدت اندوه و تلاطم درونی است.

غریق بحر مودت ملامتش مکنید که دست و پا بزند هر که در میان ماند

کسی را که در دریای عشق غرق شده، سرزنش نکنید؛ چرا که هر کس در میانه چنین گردابی بیفتد، ناگزیر دست و پا می‌زند تا خود را نجات دهد.

نکته ادبی: غریق بحر مودت، استعاره‌ای برای عاشق بی‌آرام و قرار است.

به تیر غمزه اگر صید دل کنی چه عجب که ابروانت به خمیدن کمان ماند

اگر با تیرِ نگاهِ خود قلب مرا شکار کنی، جای تعجب نیست؛ چرا که ابروهای تو خود به شکل کمان هستند و آماده شلیکِ تیرِ غمزه.

نکته ادبی: غمزه در ادبیات فارسی به معنای اشاره چشم و نگاهِ عاشقانه است.

جفا مکن که نماند جهان و هرچه دروست وفا و صحبت یاران مهربان ماند

ستم نکن، زیرا جهان و هر چه در آن است پایدار نمی‌ماند؛ آنچه باقی می‌ماند، نیکی و دوستی با یاران مهربان است.

نکته ادبی: دعوت به اخلاق‌مداری و پرهیز از ظلم با تکیه بر فلسفه فناپذیری جهان.

اگر روی به هم درکشی چو نافهٔ مشک طمع مدار که بوی خوشت نهان ماند

اگر چهره‌ات را که همچون کیسه‌ای از مشکِ خوشبوست نمایان کنی، انتظار نداشته باش که بوی خوش آن پنهان بماند و همه را مجذوب نکند.

نکته ادبی: نافه مشک نماد عطر و زیباییِ خیره‌کننده است.

تو مرده زنده کنی گر به عهد بازآیی که عود یار گرامی به عود جان ماند

اگر به وعده خود عمل کنی و بازگردی، مردگان را زنده می‌کنی؛ چرا که بوی خوشِ یار گرامی همچون دمِ مسیحایی، حیات‌بخش است.

نکته ادبی: عود در اینجا هم به معنای چوب خوشبو و هم به معنای بازگشت است که ایهام دارد.

لبی که بوسه گرفتم به وقت خنده ازو به بر گرفتن مهر گلابدان ماند

آن لبی که هنگام خندیدن بوسیدم، به دلیل لطافت و شیرینی‌اش، مانند بر جای ماندنِ اثرِ مهر بر گلابدان است.

نکته ادبی: اشاره به لطافت و دل‌انگیزی لب معشوق.

خطی مسلسل شیرین که گر بیارم گفت به خط صاحب دیوان ایلخان ماند

آن خطِ ظریف و شیرینِ بالای لب تو (خطِ عارض)، اگر بخواهم توصیف کنم، مانند خطِ زیبای کاتبان و صاحب‌دیوانانِ عصر ایلخانی است.

نکته ادبی: اشاره به خط و موهای تازه روییده بر صورت معشوق.

امین مشرق و مغرب علاء دولت و دین که پایگاه رفیعش به اسمان ماند

او که امین مشرق و مغرب و پناه دولت و دین است، چنان جایگاه بلندی دارد که با آسمان برابری می‌کند.

نکته ادبی: علاء دولت و دین، عنوانی تشریفاتی برای ممدوح است.

خدای خواست که اسلام در حمایت او ز تیر حادثه در بارهٔ امان ماند

خداوند اراده کرد که اسلام در پناه حمایت او، از تیرِ حوادث و فتنه‌های روزگار در امان بماند.

نکته ادبی: تیر حادثه استعاره از بلاها و ناامنی‌های سیاسی است.

وگرنه فتنه چنان کرده بود دندان تیز کزین دیار نه فرخ و نه آشیان ماند

وگرنه آشوب و فتنه چنان دندان‌های تیز خود را نشان داده بود که از این سرزمین نه شکوهی بر جای می‌ماند و نه آرامشی.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) فتنه به موجودی درنده که دندان نشان می‌دهد.

ضرورتست که نیک کند کسی که شناخت که نیکی و بدی از خلق داستان ماند

ضروری است کسی که به حقیقت آگاه است، کار نیک انجام دهد؛ زیرا در نهایت تنها داستان نیکی و بدی است که از انسان‌ها باقی می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به جاودانگیِ عملِ خیر در حافظه تاریخ.

تو آن جواد زمانی کز ازدحام عوام درت به مشرب شیرین کاروان ماند

تو آن بخشنده زمان هستی که از بس مردم به سوی تو می‌آیند، درِ خانه‌ات مانند آبشخورِ گوارای کاروان‌ها همیشه شلوغ و پر رفت و آمد است.

نکته ادبی: جواد (بخشنده) از صفات خداوند است که در اینجا برای ممدوح به کار رفته است.

به روزگار تو هرجا که صاحب صدریست ز هول قدر تو موقوف آستان ماند

در دوران حکومت تو، هر صاحب‌منصبی که در جایی هست، از ترس ابهت و قدرت تو، مؤدبانه در آستانه درگاه تو ایستاده است.

نکته ادبی: اشاره به اقتدار و هیبت ممدوح.

تو را به حاتم طایی مثل زنند و خطاست گل شکفته که گوید به ارغوان ماند؟

اینکه تو را به حاتم طایی تشبیه می‌کنند، خطاست؛ مگر می‌شود گل شکفته را با یک گل ارغوان ساده مقایسه کرد؟ تو بسیار برتر از آنی.

نکته ادبی: حاتم طایی نماد جود و بخشندگی است.

من این غلط نپسندم ز رای روشن خویش که طبع و دست تو گویم به بحر و کان ماند

من این اشتباه را از رای روشن خودم نمی‌پسندم که طبع بلند و دست بخشنده تو را به دریا و معدن (که محدود هستند) تشبیه کنم.

نکته ادبی: دریا و کان (معدن) استعاره‌های سنتی برای بخشش هستند که شاعر آن‌ها را برای ممدوح ناکافی می‌داند.

جلال و قدر منیعت کجا و وهم کجا من آن نیم که در این موقفم زبان ماند

جلال و شکوهِ غیرقابل‌دسترس تو کجا و قدرت ذهن و زبان من کجا؛ من آن‌قدر توانا نیستم که بتوانم تو را توصیف کنم.

نکته ادبی: اعتراف به ناتوانی زبان در برابر عظمت ممدوح.

فنون فضل تو را غایتی و حدی نیست که نفس ناطقه را قدرت بیان ماند

هنر و فضل تو چنان بی‌نهایت است که عقل و نفس ناطقه انسان قدرت بیان و توصیف آن را ندارد.

نکته ادبی: نفس ناطقه در فلسفه به معنای خرد و روح انسانی است.

تو معن زائده ای در کمال فضل و ادب که تا قیامت ازو در کتب نشان ماند

تو در کمال فضل و ادب، همانند «معن بن زائده» هستی که نامش تا قیامت در کتاب‌های تاریخ باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: معن بن زائده از مشاهیر عرب در سخاوت و دلیری است.

جهان نماند و اقبال روزگار تو باد که نام نیک تو باقیست تا جهان ماند

اگر دنیا هم نباشد، اقبال و بخت تو برقرار باد؛ چرا که نام نیک تو تا زمانی که جهان هست، باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: آرزوی جاودانگی برای نام و یاد ممدوح.

علی الخصوص که سعدی مجال قرب تو یافت حقیقت است که فکرت مع الزمان ماند

به ویژه حالا که سعدی فرصت یافت به تو نزدیک شود، حقیقت این است که اندیشه و یاد تو همیشه با زمانه باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: اشاره مستقیم شاعر به نام خود (تخلص) برای ثبت در تاریخ.

تو نیز غایت امکان ازو دریغ مدار که آن نماند و این ذکر جایدان ماند

تو نیز نهایتِ بخشش و لطف را از او دریغ نکن؛ چرا که این دنیای فانی نمی‌ماند، اما این یاد و خاطره نیکیِ تو جاودانه خواهد ماند.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم بخشش به عنوان تنها راه جاودانگی.

به رغم انف اعادی دراز عمر بمان که دزد دوست ندارد که پاسبان ماند

به کوری چشم دشمنانت، عمر طولانی داشته باش و بمان؛ چرا که دزد دوست ندارد کسی نگهبان و پاسبان باشد.

نکته ادبی: ضرب‌المثلی کنایی که حضور ممدوح را مانع دست‌اندازی دشمنان می‌داند.

آرایه‌های ادبی

اغراق (مبالغه) میان رویت و خورشید در گمان ماند

بالا بردن زیبایی چهره تا حد برابری و حتی برتری بر خورشید برای نشان دادن کمال جمال.

تشبیه ابروانت به خمیدن کمان ماند

مانند کردن ابروان معشوق به کمان برای نشان دادن شکل هلالی و قدرتِ تأثیرگذاری (تیر غمزه).

تلمیح حاتم طایی، معن زائده

اشاره به شخصیت‌های تاریخی و اسطوره‌ایِ بخشش و فضل برای معرفی غیرمستقیم صفات ممدوح.

کنایه انگشت بر دهان ماند

کنایه از حیرت و شگفتی بسیار که فرد را وادار به سکوت می‌کند.

استعاره غریق بحر مودت

عشق به دریایی عمیق تشبیه شده که عاشق در آن غرق است و برای رهایی دست و پا می‌زند.