مواعظ - قصاید

سعدی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - برگشت به شیراز

سعدی
سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد مفتی ملت اصحاب نظر باز آمد
فتنهٔ شاهد و سودا زدهٔ باد بهار عاشق نغمهٔ مرغان سحر باز آمد
تا نپنداری کشفتگی از سر بنهاد تا نگویی که ز مستی به خبر بازآمد
دل بی خویشتن و خاطر شورانگیزش همچنان یاوگی و تن به حضر بازآمد
سالها رفت مگر عقل و سکون آموزد تا چه آموخت کز آن شیفته تر بازآمد
عقل بین کز بر سیلاب غم عشق گریخت عالمی گشت و به گرداب خطر بازآمد
تا بدانی که به دل نقطهٔ پابرجا بود که چو پرگار بگردید و به سر بازآمد
وه که چون تشنهٔ دیدار عزیزان می بود گوییا آب حیاتش به جگر بازآمد
خاک شیراز همیشه گل خوشبوی دهد لاجرم بلبل خوشگوی دگر بازآمد
پای دیوانگیش برد و سر شوق آورد منزلت بین که به پا رفت و به سر بازآمد
میلش از شام به شیراز به خسرو مانست که به اندیشهٔ شیرین ز شکر بازآمد
جرمناکست ملامت مکنیدش که کریم بر گنهکار نگیرد چو ز در بازآمد
چه ستم کو نکشید از شب دیجور فراق تا بدین روز که شبهای قمر بازآمد
بلعجب بود که روزی به مرادی برسید فلک خیره کش از جور مگر بازآمد
دختر بکر ضمیرش به یتیمی پس از این جور بیگانه نبیند که پدر بازآمد
نی چه ارزد دو سه خر مهره که در پیلهٔ اوست خاصه اکنون که به دریای گهر بازآمد
چون مسلم نشدش ملک هنر چاره ندید به گدایی به در اهل هنر بازآمد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، روایتگر بازگشت سعدی به زادگاه و دیار محبوبش، شیراز است. شاعر در این قطعه، کشاکش میان عقلِ اندیشه‌گر و عشقِ بی‌پروایِ درونی را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که علی‌رغم سال‌ها غربت و تلاش برای کسب دانش و آرامش، همچنان جانش در پیوند با همان جذبه‌های نخستین است.

فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از شوقِ دیدار، نوستالژی و پذیرشِ بی چون و چرایِ خصلتِ شیدایی است. سعدی بازگشت خود را نه یک انتخاب عقلانیِ صرف، بلکه تقدیری اجتناب‌ناپذیر می‌داند که او را از دنیایِ خشکِ منطق به آغوش گرمِ وطن و عوالمِ شاعرانه بازگردانده است.

معنای روان

سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد مفتی ملت اصحاب نظر باز آمد

سعدی که با پای پیاده سفر کرده بود، اکنون با سر (سرافکنده و در کمال فروتنی و اشتیاق) بازگشته است؛ او دوباره به عنوان پیشوا و مقتدایِ صاحبدلان و اهل معنا به میان مردم بازگشت.

نکته ادبی: «به سر باز آمدن» کنایه از غایتِ اشتیاق و شیفتگی است که در برابر «به پا رفتن» (سفر معمولی) قرار گرفته است.

فتنهٔ شاهد و سودا زدهٔ باد بهار عاشق نغمهٔ مرغان سحر باز آمد

او که گرفتارِ فتنه و زیباییِ رویِ دلبران و سودازده‌یِ بادِ بهاری بود، اکنون دوباره به عنوان عاشقِ نغمه‌های مرغانِ سحرگاه به میان ما بازگشته است.

نکته ادبی: «شاهد» در ادبیات کلاسیک به معنای معشوقِ زیبارو است و «فتنه» اشاره به شور و آشوبی دارد که زیبایی او در دل به پا می‌کند.

تا نپنداری کشفتگی از سر بنهاد تا نگویی که ز مستی به خبر بازآمد

تصور نکن که او شوریدگی و شیدایی را کنار گذاشته است و گمان مبر که از حالت مستیِ عشق به هشیاری و عقلانیت بازگشته است.

نکته ادبی: «از سر بنهادن» در اینجا به معنای ترک کردن و رها کردنِ یک عادت یا حالتِ روحی است.

دل بی خویشتن و خاطر شورانگیزش همچنان یاوگی و تن به حضر بازآمد

دلش همچنان بی‌قرار و از خود بی‌خود است و آن اندیشه‌هایِ شورانگیزش باقی است؛ او با همان حالتِ سرگردانی و بی‌قراری، به وطن (حِضر) بازگشته است.

نکته ادبی: «یاوگی» به معنای سرگردانی و بیهوده‌گردی است و تقابل آن با «حِضر» (اقامت در وطن) تضاد معنایی ایجاد کرده است.

سالها رفت مگر عقل و سکون آموزد تا چه آموخت کز آن شیفته تر بازآمد

سال‌ها دور بود، شاید تا عقل و آرامش بیاموزد؛ اما ببین چه آموخت که اکنون حتی از قبل هم شیفته‌تر و دیوانه‌تر بازگشته است.

نکته ادبی: استفاده از «مگر» در اینجا برای بیان امید یا حدسِ بیهوده است.

عقل بین کز بر سیلاب غم عشق گریخت عالمی گشت و به گرداب خطر بازآمد

به عقل بنگر که از سیلابِ غمِ عشق گریخت و جهانی را گشت، اما دوباره به همان گردابِ خطرناکِ عشق بازگشت.

نکته ادبی: «گریختن عقل» استعاره از تلاش انسان برای منطقی ماندن در برابر هجوم احساسات است.

تا بدانی که به دل نقطهٔ پابرجا بود که چو پرگار بگردید و به سر بازآمد

این بازگشت برای آن بود که بدانی در دلش نقطه‌ای ثابت و پابرجاست؛ درست مانند پرگار که هرچه بچرخد، سرانجام به همان نقطه مرکزی بازمی‌گردد.

نکته ادبی: تمثیل پرگار یکی از زیباترین تصویرسازی‌های کلاسیک برای نشان دادنِ وفاداری و مرکزیتِ وجودی است.

وه که چون تشنهٔ دیدار عزیزان می بود گوییا آب حیاتش به جگر بازآمد

افسوس که چون او تشنه‌یِ دیدار عزیزانش بود، بازگشتش به این دیار، مانند این است که آبِ حیات (جاودانگی و طراوت) به جان و جگرش بازگشته باشد.

نکته ادبی: «آب حیات» نماد زندگی‌بخشی است که در اینجا به دیدنِ یاران تشبیه شده است.

خاک شیراز همیشه گل خوشبوی دهد لاجرم بلبل خوشگوی دگر بازآمد

خاک شیراز همیشه گل‌های خوشبویی را می‌پروراند؛ به همین دلیل است که بلبلِ خوش‌سخنی (سعدی) دوباره به این گلستان بازگشته است.

نکته ادبی: «خاک شیراز» اشاره به خاستگاه ادبی و فرهنگی سعدی دارد که طبع او را شکوفا کرده است.

پای دیوانگیش برد و سر شوق آورد منزلت بین که به پا رفت و به سر بازآمد

پایِ دیوانگی‌اش او را برد و سرِ شوق او را بازگرداند؛ مقام و منزلتش را ببین که با پا رفت و با سر (با فروتنی و عشق) بازگشت.

نکته ادبی: ایهام در «سر»؛ یک بار به معنای عضو بدن (در برابر پا) و بار دیگر به معنای شوق و طلبِ دل.

میلش از شام به شیراز به خسرو مانست که به اندیشهٔ شیرین ز شکر بازآمد

اشتیاق او از شام به شیراز، مانندِ خسرو است که از ثروت و لذت (شکر) دست کشید تا به فکرِ شیرین (معشوق) باشد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان خسرو و شیرین و واژگان «شیرین» و «شکر» که ایهام تناسب با نام معشوق و شیرینیِ زندگی دارند.

جرمناکست ملامت مکنیدش که کریم بر گنهکار نگیرد چو ز در بازآمد

او گناهکار است (که دوری گزید)، اما ملامتش نکنید؛ چرا که شخصِ کریم و بزرگوار، وقتی گناهکار به درِ خانه‌اش بازمی‌گردد، از خطایش می‌گذرد.

نکته ادبی: اشاره به اخلاق کریمانه که در آن بازگشتِ خاطی، باعث بخشش می‌شود.

چه ستم کو نکشید از شب دیجور فراق تا بدین روز که شبهای قمر بازآمد

چه ستم‌ها که در شبِ تاریکِ فراق نکشید، تا به این روز رسید که دوباره شب‌هایِ روشن و نورانی (مانند ماه) بازگشته‌اند.

نکته ادبی: «شبِ دیجور» استعاره از دوران دوری و سختی است که با «شب‌های قمر» (روشناییِ وصال) متضاد است.

بلعجب بود که روزی به مرادی برسید فلک خیره کش از جور مگر بازآمد

عجیب است که روزی به آرزویش رسید؛ آیا فلک و روزگار از ستمگری خسته شد یا از رویِ ترحم دست از آزار برداشت؟

نکته ادبی: «فلک» در ادبیات کهن معمولاً نمادِ بی‌مهری و گردشِ ظالمانه روزگار است.

دختر بکر ضمیرش به یتیمی پس از این جور بیگانه نبیند که پدر بازآمد

دخترِ فکر و ذهنِ پاکِ او که در نبودِ پدر (سعدی) یتیم مانده بود، دیگر از ستمِ بیگانگان رنج نمی‌بیند، زیرا پدر (سعدی) بازگشته است.

نکته ادبی: «دختر بکر ضمیر» استعاره از اشعار و اندیشه‌های تازه‌ای است که در غیاب او کسی حامی‌شان نبود.

نی چه ارزد دو سه خر مهره که در پیلهٔ اوست خاصه اکنون که به دریای گهر بازآمد

آن مهره‌های بی‌ارزش که در پیله‌یِ تنهایی‌اش داشت چه ارزشی دارد؟ به‌ویژه اکنون که به دریایِ گوهر (شیراز و محفلِ هنرمندان) بازگشته است.

نکته ادبی: «خرمهره» در تقابل با «گهر»، نمادِ چیزهای کم‌ارزش در برابرِ دانش و هنر اصیل است.

چون مسلم نشدش ملک هنر چاره ندید به گدایی به در اهل هنر بازآمد

چون نتوانست در جای دیگر به ملکِ هنر دست یابد، چاره‌ای ندید جز اینکه دوباره مانند گدایی به درگاهِ اهلِ هنر (شیراز) بازگردد.

نکته ادبی: تواضعِ شاعرانه (فروتنی در برابر بزرگانِ علم و ادب شیراز) در این بیت کاملاً مشهود است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح خسرو و شیرین

اشاره به داستان عشقی خسرو و شیرین و ترجیح عشق بر مادیات.

استعاره دریای گهر

شیراز یا محفلِ اندیشمندان به دریایی تشبیه شده که سرشار از گوهر (هنر و معرفت) است.

تمثیل پرگار

تمثیل برای نشان دادنِ بازگشتِ عاشق به نقطه مرکزیِ عشق، علی‌رغم گردش و دوری.

تناقض (پارادوکس) به پا رفت و به سر باز آمد

تضاد میان شیوه حرکت (پا) و شیوه بازگشت (سر/فروتنی) برای بیان کمالِ اشتیاق.

ایهام شیرین و شکر

اشاره به نام معشوق (شیرین) و لذت‌های دنیوی (شکر) که ایهامِ لطیفی ایجاد کرده است.