مواعظ - قصاید

سعدی

قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در وصف بهار

سعدی
علم دولت نوروز به صحرا برخاست زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست
بر عروسان چمن بست صبا هر گهری که به غواصی ابر از دل دریا برخاست
تا رباید کله قاقم برف از سر کوه یزک تابش خورشید به یغما برخاست
طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند شکر آن را که زمین از تب سرما برخاست
این چه بوییست که از ساحت خلخ بدمید؟ وین چه بادیست که از جانب یغما برخاست؟
چه هواییست که خلدش به تحسر بنشست؟ چه زمینیست که چرخش به تولا برخاست
طارم اخضر از عکس چمن حمرا گشت بس که از طرف چمن لولو لالا برخاست
موسم نغمهٔ چنگست که در بزم صبوح بلبلان را ز چمن ناله و غوغا برخاست
بوی آلودگی از خرقهٔ صوفی آمد سوز دیوانگی از سینهٔ دانا برخاست
از زمین نالهٔ عشاق به گردون بر شد وز ثری نعرهٔ مستان به ثریا برخاست
عارف امروز به ذوقی بر شاهد بنشست که دل زاهد از اندیشهٔ فردا برخاست
هر دلی را هوس روی گلی در سر شد که نه این مشغله از بلبل تنها برخاست
گوییا پردهٔ معشوق برافتاد از پیش قلم عافیت از عاشق شیدا برخاست
هر کجا طلعت خورشید رخی سایه فکند بیدلی خسته کمر بسته چو جوزا برخاست
هرکجا سروقدی چهره چو یوسف بنمود عاشقی سوخته خرمن چو زلیخا برخاست
با رخش لاله ندانم به چه رونق بشکفت با قدش سرو ندانم به چه یارا برخاست
سر به بالین عدم بازنه ای نرگس مست که ز خواب سحر آن نرگس شهلا برخاست
به سخن گفتن او عقل ز هر دل برمید عاشق آن قد مستم که چه زیبا برخاست
روز رویش چو برانداخت نقاب شب زلف گفتی از روز قیامت شب یلدا برخاست
ترک عشقش بنه صبر چنان غارت کرد که حجاب از حرم راز معما برخاست
سعدیا تا کی ازین نامه سیه کردن؟ بس که قلم را به سر از دست تو سودا برخاست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از سعدی سرشار از نشاط، سرزندگی و جلوه‌گری فصل بهار است. شاعر در توصیفی لطیف، آمدن نوروز و بیداری طبیعت را به خروج لشکریان زمستان و برپایی جشن بهاران تشبیه می‌کند و با نگاهی موشکافانه، دگرگونیِ حالِ جهان و انسان را در این فصلِ دلفریب به تصویر می‌کشد.

در بخش‌های میانی و پایانی، شعر از توصیف طبیعت به سوی تأملات درونی و عاشقانه‌ی شاعر سوق پیدا می‌کند و با زبانی شورمندانه، تأثیرِ جمالِ یار بر جانِ عاشق و عارف را بازگو می‌کند و در نهایت با تخلصِ شاعر به خود و اشاره به اشتیاقِ وافرش به نوشتن، سخن را به پایان می‌برد.

معنای روان

علم دولت نوروز به صحرا برخاست زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست

حکومت و قدرتِ نوروز در صحرا مستقر شد و رنج و سختیِ ناشی از لشکرِ سرما از سرِ ما برطرف شد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبال نیست، بلکه به معنای حکومت و غلبه است.

بر عروسان چمن بست صبا هر گهری که به غواصی ابر از دل دریا برخاست

باد صبا بر روی نو عروسانِ باغ، هر گوهری را که ابر با غواصی از دلِ دریا بیرون آورده بود، نثار کرد.

نکته ادبی: تشبیه گل‌ها به نو عروسان و استعاره از باران به غواصی ابر که گوهرِ شبنم را از دلِ اقیانوسِ آسمان می‌آورد.

تا رباید کله قاقم برف از سر کوه یزک تابش خورشید به یغما برخاست

خورشید همچون سرباز پیشرو به یغما (غارت) برخاست تا کلاهِ سفید و گران‌بهای برف را از سرِ کوه برباید.

نکته ادبی: یزک به معنای قراول و دیده‌بان است؛ خورشید برای آب کردنِ برف، مانند مهاجمی به تصویر کشیده شده است.

طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند شکر آن را که زمین از تب سرما برخاست

سینی‌های باغ را پر از میوه و گل‌های خوشبو کردند، به شکرانه‌ی اینکه زمین از تب و لرزِ سرما رهایی یافت.

نکته ادبی: ریاحین جمعِ ریحان به معنای سبزی‌ها و گل‌های خوشبو است.

این چه بوییست که از ساحت خلخ بدمید؟ وین چه بادیست که از جانب یغما برخاست؟

این چه عطرِ دل‌انگیزی است که از سرزمینِ خوش‌بوی خلخ می‌وزد و این چه نسیمِ خوشی است که از جانبِ شهر یغما به سوی ما می‌آید؟

نکته ادبی: خلخ و یغما نام شهرهایی هستند که در ادبیات کلاسیک به خوشبویی و زیبایی مشهور بوده‌اند.

چه هواییست که خلدش به تحسر بنشست؟ چه زمینیست که چرخش به تولا برخاست

این چه هوایی است که بهشت نیز در حسرتِ آن نشسته و این چه سرزمینی است که آسمان با تمامِ وجود مشتاق و مطیعِ آن شده است؟

نکته ادبی: تولا به معنای دوستی و پذیرشِ ولایت و فرمانبرداری است.

طارم اخضر از عکس چمن حمرا گشت بس که از طرف چمن لولو لالا برخاست

آسمانِ سبز (طارم اخضر) به دلیلِ بازتابِ رنگِ گل‌های باغ، سرخ‌رنگ شد؛ چرا که از هر گوشه‌ی چمن، گل‌های سرخِ لاله مانندِ مروارید روییدند.

نکته ادبی: لولو لالا استعاره از مروارید و گل‌های سرخ و درخشان است.

موسم نغمهٔ چنگست که در بزم صبوح بلبلان را ز چمن ناله و غوغا برخاست

هنگامِ نواختنِ موسیقی است، چرا که در مجلسِ صبحگاهی، بلبلان در چمن به ناله و فریادِ شورانگیز روی آورده‌اند.

نکته ادبی: بزم صبوح به مجلسِ شرب و شادی در ابتدای صبح اشاره دارد.

بوی آلودگی از خرقهٔ صوفی آمد سوز دیوانگی از سینهٔ دانا برخاست

بویِ دوری از زهد (آلودگی) از خرقه‌ی صوفی به مشام رسید و آتشِ دیوانگی و عشق در سینه‌ی فردِ دانا شعله‌ور شد.

نکته ادبی: تضاد میان خرقه‌ی صوفی و سوزِ دیوانگی، نشان از دگرگونی احوالِ همگان در بهار دارد.

از زمین نالهٔ عشاق به گردون بر شد وز ثری نعرهٔ مستان به ثریا برخاست

صدای ناله‌ی عاشقان از زمین به آسمان رفت و نعره‌ی مستان از عمقِ خاک تا به اوجِ ثریا رسید.

نکته ادبی: ثری به معنای خاک و زمین است که در مقابل ثریا (نام ستاره‌ای در آسمان) قرار گرفته است.

عارف امروز به ذوقی بر شاهد بنشست که دل زاهد از اندیشهٔ فردا برخاست

عارف امروز با ذوق و شوق به تماشای معشوق نشست، در حالی که زاهد از ترسِ آینده (فردا) نگران و آشفته است.

نکته ادبی: شاهد به معنای معشوق و زیباروی است.

هر دلی را هوس روی گلی در سر شد که نه این مشغله از بلبل تنها برخاست

هر دلی هوسِ دیدنِ روی گلی را کرد؛ این فقط بلبل نیست که درگیرِ عشق است، بلکه همگان چنین مشغله‌ای دارند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عشقِ به زیبایی، غریزه‌ای همگانی است.

گوییا پردهٔ معشوق برافتاد از پیش قلم عافیت از عاشق شیدا برخاست

گویا نقاب از چهره‌ی معشوق برداشته شد و عاشقِ دیوانه دیگر قیدِ عقل و عافیت را زد.

نکته ادبی: قلم عافیت برداشتن کنایه از بی‌پروا شدن در راه عشق است.

هر کجا طلعت خورشید رخی سایه فکند بیدلی خسته کمر بسته چو جوزا برخاست

هر جا که سایه‌ی چهره‌ی خورشیدگونِ معشوقی افتاد، عاشقی دل‌خسته همچون ستاره‌ی جوزا در کمرگاهِ آسمان، کمرِ خدمت بست.

نکته ادبی: جوزا نام صورت فلکی است که به دلیل شکلِ خاصش در شعر به کمربندِ بسته تشبیه می‌شود.

هرکجا سروقدی چهره چو یوسف بنمود عاشقی سوخته خرمن چو زلیخا برخاست

هر جا که شخصِ قدبلندی همچون یوسف چهره نمود، عاشقی سوخته‌دل همچون زلیخا بی‌قرار شد.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ یوسف و زلیخا به عنوان نمادِ زیبایی و شیفتگی.

با رخش لاله ندانم به چه رونق بشکفت با قدش سرو ندانم به چه یارا برخاست

نمی‌دانم لاله با دیدنِ رخسارِ او به چه شکوهی شکفت و سرو با دیدنِ قد و بالای او چگونه توانست قد علم کند (و به چه یاری و قدرتی قد کشید).

نکته ادبی: یارا در اینجا به معنای قدرت و تابِ ایستادگی است.

سر به بالین عدم بازنه ای نرگس مست که ز خواب سحر آن نرگس شهلا برخاست

ای نرگسِ مست، سرت را به بالینِ نیستی بگذار و بخواب؛ چرا که نرگسِ شهلایِ واقعی (چشمِ معشوق) از خوابِ سحر برخاسته است.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم است و شهلا به معنای چشمِ سیاه و خمار است.

به سخن گفتن او عقل ز هر دل برمید عاشق آن قد مستم که چه زیبا برخاست

هنگامی که او سخن گفت، عقل از دل‌ها پرید؛ من عاشقِ آن قد و بالای موزون و مست‌کننده‌ام که چه زیبا ایستاده است.

نکته ادبی: استفاده از عبارت قد مست برای توصیفِ موزون و جذاب بودنِ قامت معشوق.

روز رویش چو برانداخت نقاب شب زلف گفتی از روز قیامت شب یلدا برخاست

وقتی که او نقابِ زلفِ سیاه را از چهره‌اش برداشت، گویی شبِ یلدا به روزِ قیامت تبدیل شد (روشناییِ خیره‌کننده‌ای پدید آمد).

نکته ادبی: تشبیه تضادِ چهره‌ی نورانی و زلفِ سیاه به شب یلدا و روز قیامت.

ترک عشقش بنه صبر چنان غارت کرد که حجاب از حرم راز معما برخاست

ترکِ عشقش کن، چرا که صبر چنان به تاراج رفت که حجاب از حرمِ رازِ نهانِ هستی برداشته شد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عشقِ حقیقی، پرده‌های پندار را کنار می‌زند.

سعدیا تا کی ازین نامه سیه کردن؟ بس که قلم را به سر از دست تو سودا برخاست

ای سعدی، تا کی می‌خواهی این کاغذها را سیاه کنی؟ کافی است، چرا که از دستِ تو قلم هم به خاطرِ شوریدگیِ عشق، دچارِ سودا (دیوانگی) شد.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر و اشاره‌ی طنزآمیز به اینکه کثرتِ شعر گفتن از شدتِ عشقِ اوست.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (شخصیت‌بخشی) علم دولت نوروز به صحرا برخاست

بهار به لشکری تشبیه شده که برای تصرف صحرا علم و پرچم برافراشته است.

تلمیح چون زلیخا

اشاره به داستان حضرت یوسف و زلیخا برای بیان شدت عشق و شیفتگی.

استعاره نرگس مست

نرگس استعاره از چشمِ خمار و زیبای معشوق است.

اغراق نعره مستان از ثری به ثریا برخاست

مبالغه در شدتِ فریاد و شادی مستان که از پایین‌ترین نقطه زمین به بالاترین نقطه آسمان رسیده است.