دیوان اشعار - رباعیات

سعدی

رباعی شمارهٔ ۶۸

سعدی
من دوش قضا یار و قدر پشتم بود نارنج زنخدان تو در مشتم بود
دیدم که همی گزم لب شیرینش بیدار چو گشتم سر انگشتم بود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر کوتاه، تصویری حسرت‌بار از تقابل رویا و واقعیت است. شاعر از شبی سخن می‌گوید که در آن بخت با او یار بوده و توانسته است در عالم خواب، به وصالِ خیالیِ معشوق برسد و لذت حضور او را با تمام وجود درک کند.

اما این شیرینیِ رویا، با بیداریِ ناگهانی به تلخی می‌گراید و شاعر درمی‌یابد که آن نوازش‌ها و بوسه‌ها، جز خیالی بیش نبوده و در عالم واقعیت، تنها خودش را در تنهایی و افسوس یافته است که از سرِ حسرت، انگشتِ خود را به دندان می‌گزد.

معنای روان

من دوش قضا یار و قدر پشتم بود نارنج زنخدان تو در مشتم بود

دیشب بخت و سرنوشتِ نیک با من همراه بود و گویی در آن عالمِ خواب، چانه‌ی خوش‌تراش و زیبای تو همچون نارنجی در دستانِ من قرار داشت.

نکته ادبی: واژه "دوش" به معنای دیشب است. "زنخدان" در ادب فارسی به معنای چانه و گودیِ میانِ آن است که از نشانه‌های زیبایی معشوق به شمار می‌رود و "نارنج" استعاره‌ای برای توصیف گردی و رنگ و لعابِ آن است.

دیدم که همی گزم لب شیرینش بیدار چو گشتم سر انگشتم بود

در آن رویا می‌دیدم که لب‌های شیرین تو را به دندان می‌گیرم و می‌بوسم، اما وقتی از خواب برخاستم، متوجه شدم که در واقع انگشتِ خودم را از سرِ حسرت به دندان گرفته‌ام.

نکته ادبی: فعل "گزم" از مصدر "گزیدن" است. "گزیدنِ سرِ انگشت" در فرهنگِ ادبیِ ایران، کنایه‌ای مشهور از شدتِ حسرت، اندوه و تعجب است که در اینجا نشان‌دهنده‌ی بازگشت به واقعیتِ تلخِ پس از رویاست.

آرایه‌های ادبی

استعاره و تشبیه نارنج زنخدان

تشبیه چانه‌ی معشوق به میوه‌ی نارنج برای تأکید بر گردی، زیبایی و لطافت آن.

کنایه گزیدن سر انگشت

کنایه از پشیمانی و حیرتِ پس از بیداری و از دست دادنِ خوشیِ رویا.

تضاد مفهومی خواب و بیداری

تقابل میان فضای رویا (که معشوق در آن حضور دارد) و فضای واقعیت (که تنها حسرت نصیب عاشق می‌شود).