دیوان اشعار - رباعیات

سعدی

رباعی شمارهٔ ۹

سعدی
شبها گذرد که دیده نتوانم بست مردم همه از خواب و من از فکر تو مست
باشد که به دست خویش خونم ریزی تا جان بدهم دامن مقصود به دست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر حال و هوای عاشقی است که در فراق معشوق، آرام و قرار ندارد و شب‌های بی‌خوابی را به یاد او سپری می‌کند. فضایی سرشار از سوز و گداز عاشقانه که در آن، عاشق از دوری محبوب به مرتبه‌ای از بی‌خودی و شیدایی رسیده است.

مفهوم محوری این شعر، تمنای وصال از طریق فدا کردن جان است. شاعر مرگ در راه عشق را نه پایان کار، بلکه یگانه راه رسیدن به مقصود و کمال می‌داند و با اشتیاق، تیغ جفای معشوق را بر جان می‌خرد تا به این وسیله به آرزوی دیرینه‌ی خود دست یابد.

معنای روان

شبها گذرد که دیده نتوانم بست مردم همه از خواب و من از فکر تو مست

شب‌های بسیاری بر من می‌گذرد که توان پلک بر هم نهادن و خوابیدن ندارم. در حالی که همه مردم در خواب آسوده‌اند، من چنان غرق در اندیشه تو هستم که گویی از شرابِ یادت مست و از خود بی‌خود شده‌ام.

نکته ادبی: واژه مست در اینجا استعاره از بی‌قراری و آشفتگی ذهن بر اثر عشق است، نه مستیِ ناشی از باده.

باشد که به دست خویش خونم ریزی تا جان بدهم دامن مقصود به دست

آرزو دارم روزی برسد که تو خود با دستانت مرا بکشی؛ چرا که من مشتاقم در این راه جان خود را فدا کنم تا در همان لحظه جان دادن، به مقصود و وصال تو برسم.

نکته ادبی: ترکیبِ دامن مقصود به دست دادن، کنایه از رسیدن به کامیابی و تحقق هدف نهایی است.

آرایه‌های ادبی

تضاد خواب و مست

تقابل میان خوابِ مردم که نشانه آرامش است و مستی عاشق که نشانه بی‌قراری و آشفتگی است.

کنایه خونم ریزی

کنایه از کشتن عاشق توسط معشوق که در ادبیات کلاسیک به معنای به کمال رسیدن عشق و فنا شدن در محبوب است.

کنایه دامن مقصود به دست دادن

کنایه از رسیدن به آرزو و وصال یار.