دیوان اشعار - ملحقات و مفردات

سعدی

تکه ۷

سعدی
خستهٔ تیغ فراقم سخت مشتاقم به غایت ای صبا آخر چه گردد گر کنی یکدم عنایت؟
بگذری در کوی یارم تا کنی حال دلم را همچنان کز من شنیدی پیش آن دلبر روایت
یک حکایت سر گذشتم پیش آن جان بازگویی گرچه از درد فراقم هست بسیاری شکایت
ای صبا آرام جانی چون رسی آنجا که دانی هم بکن گر می توانی یک مهم ما کفایت
آن بت چین و خطا را آن نگار بی وفا را گو بکن باری خدا را جانب یاری رعایت
شحنهٔ هجر تو هر دم می برد صبرم به یغما داد خود را هم ستانم گر کند وصلت حمایت
جانستانی دلربایی پس ز من جویی جدایی خود به شیر بیوفایی پروریدستست دایت
آن شکایتها که دارم از تو هم پیش تو گویم نی چه گویم چون ندارد قصهٔ هجران نهایت
در هوای زلف بستت در فریب چشم مستت ساکن میخانه گردد زاهد صاحب ولایت
هرکسی را دلربایی همچو ذره در هوایی قبلهٔ هرکس به جایی قبلهٔ سعدی سرایت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این سروده، شاعر با لحنی آکنده از سوز و گداز، به توصیف رنج‌های جانکاهِ دوری از یار می‌پردازد. او در مقامِ عاشقِ دل‌خسته، از «صبا» که در ادبیات کلاسیک پیام‌رسان میان عاشق و معشوق است، یاری می‌جوید تا پیامِ اشتیاق و شکایتِ او را به گوشِ محبوب برساند و او را به مهرورزی و پایان‌دادن به این جدایی فراخواند. فضای شعر، آمیزه‌ای از شکوه‌های عاشقانه، ستایشِ زیباییِ خیره‌کننده یار و اعتراف به شکست‌ناپذیریِ عشق است که حتی زاهدانِ بلندپایه را نیز به دامِ خود می‌کشد.

شاعر در این ابیات، پیوند عمیقی میانِ عشق و مفاهیمِ هستی‌شناسانه برقرار کرده است. او محبوب را با صفاتی چون «بت» و «جان‌ستان» توصیف می‌کند تا سختی و نفوذِ ناگزیرِ عشق را نشان دهد. در نهایت، او اعتراف می‌کند که اگرچه شکایت بسیار است، اما این دردِ فراق پایانی ندارد و تمامِ هستی و کعبه آمالِ او در وجودِ محبوب خلاصه شده است.

معنای روان

خستهٔ تیغ فراقم سخت مشتاقم به غایت ای صبا آخر چه گردد گر کنی یکدم عنایت؟

من که بر اثرِ ضربتِ شمشیرِ جدایی مجروح و ناتوان شده‌ام، بسیار مشتاقِ دیدارِ تو هستم. ای نسیمِ صبا، چه می‌شد اگر لطف کنی و لحظه‌ای به حالِ من توجه کنی؟

نکته ادبی: واژه «خسته» در متون کهن به معنای مجروح و زخمی است. «غایت» در اینجا به معنای نهایت و شدت است.

بگذری در کوی یارم تا کنی حال دلم را همچنان کز من شنیدی پیش آن دلبر روایت

به کوی یارِ من گذر کن و احوالِ دلِ مرا برای او بازگو کن، همان‌طور که از زبانِ خودِ من شنیدی و دانستی.

نکته ادبی: «کوی» استعاره از جایگاه و حضورِ محبوب است که در ادبیات عرفانی جایگاهِ امن و مقصودِ عاشق است.

یک حکایت سر گذشتم پیش آن جان بازگویی گرچه از درد فراقم هست بسیاری شکایت

داستانِ زندگی و سرنوشتِ مرا پیشِ آن جانِ جانان بگو، اگرچه از دردی که به خاطرِ دوری از تو می‌کشم، گلایه‌های فراوانی دارم.

نکته ادبی: «جان» در اینجا به عنوان اسم خاصِ خطاب برای معشوق به کار رفته است؛ یعنی کسی که جانِ عاشق است.

ای صبا آرام جانی چون رسی آنجا که دانی هم بکن گر می توانی یک مهم ما کفایت

ای نسیمِ صبا که آرام‌بخشِ جان هستی، وقتی به آنجایی که می‌دانی رسیدی، اگر برایت مقدور است، گرهی از کارِ من بگشا و حقِ حق‌شناسی را به جا آر.

نکته ادبی: «آرامِ جان» ترکیبی عاطفی برای اشاره به محبوب است. «کفایت کردن» در اینجا به معنای کارسازی و رفعِ حاجت است.

آن بت چین و خطا را آن نگار بی وفا را گو بکن باری خدا را جانب یاری رعایت

به آن محبوبِ زیبا که مانندِ بت‌های چین و ختا دلرباست و به آن یارِ بی‌وفا بگو که برای رضای خدا هم که شده، رعایتِ حالِ یک دوست را بکند.

نکته ادبی: «بتِ چین و ختا» استعاره از زیباییِ مطلق و افسانه‌ای است که در اشعار کلاسیک نمادِ جمال است.

شحنهٔ هجر تو هر دم می برد صبرم به یغما داد خود را هم ستانم گر کند وصلت حمایت

مأمور و نگهبانِ فراقِ تو هر لحظه صبر و آرامشِ مرا به یغما می‌برد. اگر تو با وصلِ خود از من حمایت کنی، دادِ خود را از این هجران خواهم ستاند.

نکته ادبی: «شحنه» در قدیم به معنای داروغه یا نگهبانِ شهر بوده که در اینجا استعاره‌ای از قدرتِ ویرانگرِ فراق است.

جانستانی دلربایی پس ز من جویی جدایی خود به شیر بیوفایی پروریدستست دایت

تو که هم جان را می‌ستانی و هم دل را می‌ربایی، چرا از من دوری می‌کنی؟ یقیناً دایه و پرستارِ تو، تو را با شیرِ بی‌وفایی پرورش داده است.

نکته ادبی: «دایه» به معنای پرستار یا دایه است. انتسابِ بی‌وفایی به شیرِ دایه، کنایه از ذاتی بودنِ این صفت در محبوب است.

آن شکایتها که دارم از تو هم پیش تو گویم نی چه گویم چون ندارد قصهٔ هجران نهایت

شکایت‌هایی که از تو دارم را مستقیم پیشِ خودت بازگو می‌کنم. اما نه، چه بگویم؟ چون قصه‌ی جداییِ من از تو پایانی ندارد.

نکته ادبی: استفاده از «نی چه گویم» برای بازگشت از کلام (رجوع) است که نشان‌دهنده استیصالِ عاشق در بیانِ حجمِ درد است.

در هوای زلف بستت در فریب چشم مستت ساکن میخانه گردد زاهد صاحب ولایت

در هوایِ زلفِ بسته‌ی تو و در دامِ فریبنده‌ی چشمانِ مستت، زاهدی که صاحبِ مقام و ولایتِ معنوی است نیز ناچار به میخانه و خرابات‌نشین می‌شود.

نکته ادبی: «صاحبِ ولایت» کنایه از زاهدانِ بلندمرتبه و پرهیزگار است که حتی آن‌ها نیز در برابرِ عشقِ واقعی یار، جایگاهِ خود را رها می‌کنند.

هرکسی را دلربایی همچو ذره در هوایی قبلهٔ هرکس به جایی قبلهٔ سعدی سرایت

هر کسی دلربایی دارد که مثلِ ذره در فضا معلق است؛ قبله و مقصدِ هر کسی در جایی است، اما قبله‌ی سعدی فقط کویِ توست.

نکته ادبی: «ذره» اشاره به ناپایداری و در عین حال حضورِ همه‌جاییِ عشق دارد. «قبله» نمادِ معبود و مرکزِ توجه است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (شخصیت‌بخشی) ای صبا

خطاب قرار دادن باد صبا به عنوان پیام‌رسان و موجودی دارای شعور.

استعاره تیغ فراق

تشبیه جدایی به شمشیرِ برنده که به عاشق آسیب می‌رساند.

تلمیح/تمثیل بت چین و ختا

اشاره به زیباییِ افسانه‌ای مردمِ این مناطق در ادبیات کهن.

استعاره شحنه هجر

تشبیه فراق به یک مأمورِ حکومتی که صبر را به زور می‌گیرد.

کنایه قبله سعدی

کنایه از اینکه معشوق، تمامِ هستی و کانونِ عبادت و توجهِ شاعر است.