دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۶۳۷

سعدی
ندانم از من خسته جگر چه می خواهی دلم به غمزه ربودی دگر چه می خواهی
اگر تو بر دل آشفتگان ببخشایی ز روزگار من آشفته تر چه می خواهی
به هرزه عمر من اندر سر هوای تو شد جفا ز حد بگذشت ای پسر چه می خواهی
ز دیده و سر من آن چه اختیار توست به دیده هر چه تو گویی به سر چه می خواهی
شنیده ام که تو را التماس شعر رهیست تو کان شهد و نباتی شکر چه می خواهی
به عمری از رخ خوب تو برده ام نظری کنون غرامت آن یک نظر چه می خواهی
دریغ نیست ز تو هر چه هست سعدی را وی آن کند که تو گویی دگر چه می خواهی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده بازتابی از کشمکش درونی عاشق در برابر معشوقی است که با وجودِ ستاندنِ تمامِ هستیِ عاشق، همچنان در پیِ آزردنِ اوست. شاعر در فضایی آکنده از تسلیم و گله‌مندی، حیرتِ خود را از زیاده‌خواهیِ معشوق ابراز می‌کند و نشان می‌دهد که عاشقِ صادق، حتی از جفای معشوق نیز شِکوه نمی‌کند و تمامِ داراییِ وجودیِ خود را در راهِ رضای او فدا کرده است.

درونمایه اصلی شعر، بیانِ بی‌پناهیِ عاشق در برابر قدرتِ بی‌حدِ معشوق است. شاعر با زبانی صمیمانه و در عین حال فاخر، به این حقیقت اشاره دارد که معشوقِ زیبا، خود به تنهایی کمالِ زیبایی است و نیاز به ستایش یا غرامت گرفتن از عاشق ندارد، با این حال، عاشق بی چون و چرا تسلیمِ فرمان اوست.

معنای روان

ندانم از من خسته جگر چه می خواهی دلم به غمزه ربودی دگر چه می خواهی

نمی‌دانم از منِ دل‌شکسته چه انتظاری داری؟ تو با یک نگاهِ پر از عشوه و ناز، دلم را از چنگم درآوردی، دیگر چه می‌خواهی که از من بستانی؟

نکته ادبی: غمزه: اشاره‌ای است با چشم و ابرو که نمادِ دلبری و نفوذِ معشوق در ادبیاتِ کلاسیک است.

اگر تو بر دل آشفتگان ببخشایی ز روزگار من آشفته تر چه می خواهی

اگر تو عادت داری که به دل‌های پریشان و غمگینِ عاشقان رحم کنی، پس چرا به من رحم نمی‌کنی؟ چرا که در میانِ همگان، حالِ من از همه آشفته‌تر است.

نکته ادبی: آشفته: در اینجا به معنایِ پریشان‌حال و عاشقِ بی‌قرار است که در تقابل با صفتِ بخشندگیِ معشوق قرار دارد.

به هرزه عمر من اندر سر هوای تو شد جفا ز حد بگذشت ای پسر چه می خواهی

عمرِ من بیهوده و بی‌ثمر در راهِ عشقِ تو تباه شد. دیگر این ستم و بی‌مهری از حد و مرز فراتر رفته است؛ ای پسر (معشوق)، واقعاً چه چیزِ دیگری از من می‌خواهی؟

نکته ادبی: به هرزه: به معنای بیهوده و بی‌فایده است که در متونِ کلاسیک برای اتلافِ عمر در راهِ عشق به کار می‌رود.

ز دیده و سر من آن چه اختیار توست به دیده هر چه تو گویی به سر چه می خواهی

اختیارِ جان و چشمانِ من، همگی در دستِ توست؛ با همین چشمان به فرمانِ تو می‌نگرم و جانم را نیز در راهِ تو می‌دهم، دیگر چه می‌خواهی؟

نکته ادبی: ایهام در دیده و سر: هم به معنای اعضای بدن (چشم و سر) و هم به معنایِ تقدیمِ جان و مطیع بودن است که بیانگرِ تسلیمِ کامل است.

شنیده ام که تو را التماس شعر رهیست تو کان شهد و نباتی شکر چه می خواهی

شنیده‌ام که تو طالبِ شعرِ من هستی؛ تو خودت معدنِ شیرینی و زیبایی هستی، پس دیگر چه نیازی به شعر و مدیحه‌سراییِ من داری؟

نکته ادبی: رهی: تخلصِ شاعر است که در اینجا به عنوانِ ارجاعِ به خویشتن استفاده شده است.

به عمری از رخ خوب تو برده ام نظری کنون غرامت آن یک نظر چه می خواهی

من تمامِ عمرم را تنها با یک نگاه به چهره‌ی زیبای تو سر کرده‌ام؛ حالا برای همان یک نگاه، تقاضایِ غرامت و جریمه می‌کنی؟

نکته ادبی: غرامت: در ادبیاتِ عاشقانه، استعاره‌ای از تاوان دادن برای بهره‌مندیِ اندک از دیدارِ معشوق است.

دریغ نیست ز تو هر چه هست سعدی را وی آن کند که تو گویی دگر چه می خواهی

سعدی هیچ چیزی را از تو دریغ نمی‌کند و هر چه دارد نثارِ تو می‌کند؛ او هر آن‌چه تو امر کنی انجام می‌دهد، دیگر چه می‌خواهی؟

نکته ادبی: دریغ نیست: یعنی برای تو کوتاهی نمی‌کنم و همه‌چیزم متعلق به توست.

آرایه‌های ادبی

ایهام دیده و سر

اشاره به چشمان و سر به عنوان اعضای بدن و همزمان استعاره از جان‌فشانی و مطیع بودن.

استعاره کان شهد و نبات

تشبیه معشوق به معدنِ شیرینی و شکر که نشان‌دهنده کمالِ زیباییِ اوست.

پرسش انکاری دیگر چه می‌خواهی؟

تکرارِ این پرسش در ابیات، بر حیرتِ عاشق از توقعاتِ بی‌جای معشوق تأکید می‌کند.