دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۶۳۵

سعدی
اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی
من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی
به کسی نمی توانم که شکایت از تو خوانم همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی
تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت که نظر نمی تواند که ببیندت که ماهی
من اگر چنان که نهیست نظر به دوست کردن همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی
به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی
منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی
و گر این شب درازم بکشد در آرزویت نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی
غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی
خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحت نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی از اوج تسلیم و ارادت عاشق به معشوق است. شاعر در این ابیات با بیانی فاخر و در عین حال صمیمانه از قدرت مطلق و زیبایی خیره‌کننده معشوق سخن می‌گوید که اختیار جان و روان عاشق را در دست دارد. فضا، فضای یک گفتگوی درونی عاشقانه و آکنده از حیرت است که در آن عاشق، رنج هجران و جفای معشوق را با کمال میل می‌پذیرد و آن را نه تنها ستم نمی‌بیند بلکه ناشی از حکمت عالی او می‌داند.

در این ابیات کشمکش میان عقل و عشق و همچنین تمنای وصال در شب‌های دراز هجران به تصویر کشیده شده است. شاعر با تکیه بر استعاره‌های درخشان و بهره‌گیری از اساطیر، پیوند ناگسستنی عاشق و معشوق را بازنمایی می‌کند. پیام نهایی شعر نوعی استغنا در عین فقر عاشقانه است؛ عشقی که حتی در سیاهی شب و تاریکی تنهایی، امید به نسیم صبحگاهی و یافتن حیات ابدی را زنده نگه می‌دارد.

معنای روان

اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی

اگر مرا زنده نگاه داری یا به کشتن و فنا راضی باشی، من با کمال میل سر تسلیم فرود می‌آورم؛ چرا که تو پادشاه جان منی و هرچه کنی، عین حکمت است.

نکته ادبی: حکمت در اینجا به معنای مصلحت و تدبیرِ حکیمانه است که از پادشاه صادر می‌شود.

من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی

من اگر هزار بار به تو خدمت کنم، باز هم نزد تو گناهکارم؛ اما تو اگر هزاران خونِ ناحق نیز بر زمین بریزی، باز هم پاک و بی گناهی.

نکته ادبی: تضادِ فاحش میان مقام بندگی و سلطنت معشوق که به گونه‌ای طنز تلخ عارفانه است.

به کسی نمی توانم که شکایت از تو خوانم همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی

کسی نیست که بتوانم نزد او از ستم تو گلایه کنم؛ زیرا همه طرفدار تو هستند و تو نیز هرچه دلت بخواهد انجام می‌دهی.

نکته ادبی: تأکید بر تنهاییِ مطلق عاشق و قدرتِ بی‌رقیب معشوق که همه را مسحور کرده است.

تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت که نظر نمی تواند که ببیندت که ماهی

تو از نظر زیبایی و کمال، مانند خورشید می‌مانی؛ همان‌طور که چشمان آدمیان تابِ نگریستن مستقیم به خورشید را ندارد، نگاه کردن به چهره درخشان تو نیز برای ما ممکن نیست.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم حُسن خیره‌کننده که مانعِ تماشای مستقیم است.

من اگر چنان که نهیست نظر به دوست کردن همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی

من که پیش از این توبه کرده بودم که نگاه به محبوب گناه است و از آن دوری می‌جستم، حالا چنان گرفتار عشق شده‌ام که بی‌اختیار آن عهد را می‌شکنم.

نکته ادبی: مناهی جمع نهی به معنای کارهای نهی‌شده و گناهان است.

به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی

به خدای سوگند که اگر با دردهای عشق مرا بکشی، هرگز از تو دست برنمی‌دارم و روی برنمی‌گردانم؛ چرا که راه فراری از تو نیست و تو خود، تنها پناهگاه منی.

نکته ادبی: ایهام در گریزگاه؛ یعنی هم تو جایی هستی که باید به آن گریخت و هم تنها کسی هستی که راه گریزی از دست او نیست.

منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی

ای نگار، من همان کسی هستم که تمام شب را با چشمان باز در انتظار دیدن روی تو بیدار ماندم، در حالی که همه پرندگان و ماهیان در خواب بودند.

نکته ادبی: اغراق در بی‌خوابی عاشق در مقایسه با تمام خلایق.

و گر این شب درازم بکشد در آرزویت نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی

اگر این شب طولانی فراق مرا به کام مرگ بکشاند، تعجبی ندارد اگر با دمیدن نسیم صبحگاهی دوباره زنده شوم.

نکته ادبی: اشاره به دم مسیحایی صبح که نماد حیات دوباره است.

غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی

هر چقدر تلاش می‌کنم که درد عشق را از دوستان پنهان کنم، سوز کلام و ناله‌های من خود گواهی می‌دهد بر عشقی که در دل دارم.

نکته ادبی: نشان دادن ناتوانی عاشق در کتمان آتش درون.

خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحت نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی

قلم من همانند خضر به سیاحت می‌پردازد و از سیاهی مرکب، آب حیات جاری می‌کند؛ پس عجیب نیست که از سیاهی قلم، چنین کلمات زنده‌ای برآید.

نکته ادبی: اشاره به داستان خضر در ظلمات و یافتن آب حیات که کنایه از جوهر قلم است.

آرایه‌های ادبی

تضاد حیات بخشی و هلاک

قرار گرفتن دو مفهوم متضاد کنار هم برای نشان دادن قدرت مطلق معشوق.

تشبیه تو به آفتاب مانی

مانند کردن زیبایی معشوق به خورشید به دلیل خیره‌کنندگی.

تلمیح خضری چو کلک سعدی

اشاره به داستان حضرت خضر که در ظلمات به دنبال آب حیات بود.

اغراق هزار خون ناحق

بزرگ‌نماییِ قدرت معشوق برای تأکید بر مظلومیت عاشق.

ایهام گریزگاه

دو معنای همزمانِ پناهگاه و محلی برای فرار داشتن.

مراعات نظیر مرغ و ماهی

جمع کردن دو موجود از دو عالم مختلف برای فراگیریِ شمول خواب بر همه خلایق.