دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۶۲۸

سعدی
تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی تا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی
صد نعره همی آیدم از هر بن مویی خود در دل سنگین تو نگرفت سر موی
بر یاد بناگوش تو بر باد دهم جان تا باد مگر پیش تو بر خاک نهد روی
سرگشته چو چوگانم و در پای سمندت می افتم و می گردم چون گوی به پهلوی
خود کشته ابروی توام من به حقیقت گر کشتنیم بازبفرمای به ابروی
آنان که به گیسو دل عشاق ربودند از دست تو در پای فتادند چو گیسوی
تا عشق سرآشوب تو همزانوی ما شد سر برنگرفتم به وفای تو ز زانوی
بیرون نشود عشق توام تا ابد از دل کاندر ازلم حرز تو بستند به بازوی
عشق از دل سعدی به ملامت نتوان برد گر رنگ توان برد به آب از رخ هندوی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر تصویرگر تلاطم روحی عاشق در چنبره‌ی عشقی عمیق و پرشور است که گویی از ازل در سرنوشت او مقدر شده است. سراینده در این ابیات، سرگشتگی و بی‌قراری خود را در برابر بی‌اعتنایی معشوق به نمایش می‌گذارد و با وجود سختی‌ها و ناامیدی‌ها، همچنان بر سر پیمان و وفاداری خویش ایستاده است.

در این اثر، شاعر با استفاده از تمثیلات گوناگون و تصاویر حماسی و عرفانی، شدت تأثیر عشق را بر وجود خود بازگو می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه این پیوندِ ازلی، با تار و پود هستی‌اش درآمیخته و حتی ملامت دیگران نیز نمی‌تواند آن را از نهاد او بزداید.

معنای روان

تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی تا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی

تا چه زمانی باید از عشق تو، پریشان و آشفته به هر سویی سرگردان شوم؟ و تا کی باید به خاطر شور و شوق تو، مانند دیوانگان در هر کوچه و خیابانی بدوم؟

نکته ادبی: شوریده به معنای آشفته‌حال و پریشان‌خاطر است که در متون کهن برای بیان حالت عاشقان به کار می‌رود.

صد نعره همی آیدم از هر بن مویی خود در دل سنگین تو نگرفت سر موی

از هر تار موی بدنم، صدها فریاد و ناله برمی‌خیزد، اما با این همه، ناله‌های من حتی به اندازه سرِ مویی در دلِ سخت و بی‌تفاوت تو اثر نگذاشت.

نکته ادبی: سرِ موی در اینجا کنایه از کمترین مقدار و بی‌ارزش‌ترین تأثیر است.

بر یاد بناگوش تو بر باد دهم جان تا باد مگر پیش تو بر خاک نهد روی

به یاد زیباییِ صورت و بناگوش تو حاضرم جانم را به دست باد بسپارم، به این امید که شاید باد، خاکسترِ وجود مرا به درگاه تو ببرد و بر خاک بیفکند.

نکته ادبی: بناگوش بخشی از صورت در نزدیکی گوش است که در ادبیات کلاسیک، زیبایی آن مورد توجه شاعران بوده است.

سرگشته چو چوگانم و در پای سمندت می افتم و می گردم چون گوی به پهلوی

در برابر قدرت تو، همچون گوی در بازی چوگان، سرگردانم و در زیر پای اسب تو (سمند)، مدام به این سو و آن سو پرتاب می‌شوم.

نکته ادبی: سمند به معنای اسب زرد یا تندرو است و اشاره به بازی چوگان دارد که نمادی از تسلیم مطلق در برابر معشوق است.

خود کشته ابروی توام من به حقیقت گر کشتنیم بازبفرمای به ابروی

من حقیقتاً کشته و مجذوبِ ابروان تو هستم؛ اگر قصد کشتن دوباره‌ی مرا داری، کافی است با اشاره‌ای از ابرو، فرمان آن را صادر کنی.

نکته ادبی: ابرو در اینجا به عنوان سلاح معشوق برای به بند کشیدن و از پا درآوردن عاشق تصویر شده است.

آنان که به گیسو دل عشاق ربودند از دست تو در پای فتادند چو گیسوی

کسانی که با گیسوان دلربای خود، دل عشاق را می‌ربودند، اکنون در برابر زیبایی تو، مانند مویی ناچیز، در پای تو افتاده و تسلیم شده‌اند.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده برتری و غلبه زیبایی معشوق بر سایر زیبایان است.

تا عشق سرآشوب تو همزانوی ما شد سر برنگرفتم به وفای تو ز زانوی

از وقتی که عشقِ طوفانیِ تو هم‌نشین و همدم ما شد، من از وفاداری به تو سر برنگرفتم و همچنان در پیشگاه تو زانو زده‌ام.

نکته ادبی: سر برنگرفتن از زانو، کنایه از تداوم در عبادت یا وفاداری و تسلیم است.

بیرون نشود عشق توام تا ابد از دل کاندر ازلم حرز تو بستند به بازوی

عشق تو تا ابد از دل من بیرون نخواهد رفت، چرا که از روز ازل (پیش از خلقت جهان)، تقدیر و دعایِ عشق تو را بر بازوی من بسته‌اند.

نکته ادبی: حرز به معنای دعا یا تعویذی است که قدما برای محافظت می‌بستند و در اینجا به معنای مقدر شدن عشق ازلی است.

عشق از دل سعدی به ملامت نتوان برد گر رنگ توان برد به آب از رخ هندوی

عشق تو را با ملامت و سرزنش نمی‌توان از دل سعدی پاک کرد، همان‌طور که نمی‌توان رنگ سیاه را با شستن از چهره‌ی هندوی سیه‌چرده پاک نمود.

نکته ادبی: هندو در ادبیات کهن نماد ثابت بودن رنگ سیاه است که با آب شسته نمی‌شود و اشاره به ثبات عشق دارد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون گوی به پهلوی

شاعر وضعیت سرگشتگی و افتادگی خود در برابر معشوق را به گوی در میدان چوگان تشبیه کرده است.

کنایه دل سنگین

کنایه از بی‌رحمی و عدم انعطاف‌پذیری معشوق در برابر ناله‌های عاشق.

استعاره کشته ابروی توام

ابرو به عنوان عامل و ابزارِ قتلِ عاشق (دلبریِ کشنده) استعاره‌سازی شده است.

تمثیل گر رنگ توان برد به آب از رخ هندوی

شاعر با ذکر یک امر محال (شستن سیاهی از چهره هندو)، غیرممکن بودنِ زدودن عشق از دل خود را تبیین کرده است.