دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۶۲۱

سعدی
سرو ایستاده به چو تو رفتار می کنی طوطی خموش به چو تو گفتار می کنی
کس دل به اختیار به مهرت نمی دهد دامی نهاده ای که گرفتار می کنی
تو خود چه فتنه ای که به چشمان ترک مست تاراج عقل مردم هشیار می کنی
از دوستی که دارم و غیرت که می برم خشم آیدم که چشم به اغیار می کنی
گفتی نظر خطاست تو دل می بری رواست خود کرده جرم و خلق گنهکارمی کنی
هرگز فرامشت نشود دفتر خلاف با دوستان چنین که تو تکرار می کنی
دستان به خون تازه بیچارگان خضاب هرگز کس این کند که تو عیار می کنی
با دشمنان موافق و با دوستان به خشم یاری نباشد این که تو با یار می کنی
تا من سماع می شنوم پند نشنوم ای مدعی نصیحت بی کار می کنی
گر تیغ می زنی سپر اینک وجود من صلحست از این طرف که تو پیکار می کنی
از روی دوست تا نکنی رو به آفتاب کز آفتاب روی به دیوار می کنی
زنهار سعدی از دل سنگین کافرش کافر چه غم خورد چو تو زنهار می کنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گرِ رابطه‌ای میانِ عاشقِ شیدا و معشوقی است که همزمان زیبا، فریبنده و جفاپیشه است. شاعر با زبانی صریح و در عین حال فاخر، از بی‌عدالتی‌ها و رفتارهای متناقضِ محبوب شکوه می‌کند؛ محبوبی که با دلبری‌های خود، عقل و هوش را از سرِ همگان می‌رباید اما در عمل، با سنگدلی و بی‌وفایی با دوستانِ خود برخورد می‌کند.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، استیصالِ عاشقی است که با وجودِ آگاهی از ستم‌های معشوق، توانِ گریز از دامِ عشقِ او را ندارد. سعدی در این اشعار، تقابلِ خیره‌کننده‌ی میانِ زیباییِ ظاهری معشوق و قساوتِ درونیِ او را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه عشق می‌تواند انسان را در وضعیتی قرار دهد که علی‌رغمِ زخم‌خوردن، همچنان به معشوق وفادار بماند.

معنای روان

سرو ایستاده به چو تو رفتار می کنی طوطی خموش به چو تو گفتار می کنی

وقتی تو با آن وقار و زیبایی راه می‌روی، سروِ بلندقامت در برابرِ تو ساکت و بی‌حرکت می‌ماند و وقتی سخن می‌گویی، طوطیِ شیرین‌زبان از شرمِ شیرینیِ گفتارِ تو خاموش می‌شود.

نکته ادبی: سرو نمادِ موزونی و طوطی نمادِ خوش‌سخنی در ادب فارسی است که شاعر هر دو را در برابر معشوق حقیر شمرده است.

کس دل به اختیار به مهرت نمی دهد دامی نهاده ای که گرفتار می کنی

هیچ‌کس با میل و اراده‌ی خود عاشقِ تو نمی‌شود، بلکه تو دامی از زیبایی و دلربایی پهن کرده‌ای که هر کس را اسیرِ خود می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از دام برای زیبایی معشوق که عاشقان را به بند می‌کشد.

تو خود چه فتنه ای که به چشمان ترک مست تاراج عقل مردم هشیار می کنی

تو چه فتنه‌ی بزرگی هستی که با چشمانِ مست و خمارِ خود، عقل و هوشِ انسان‌های عاقل و هشیار را به تاراج می‌بری.

نکته ادبی: چشمِ ترک‌مست اشاره به چشمانِ خمار و کشیده‌ی معشوق دارد که به زیبایی و ویرانگری توصیف شده است.

از دوستی که دارم و غیرت که می برم خشم آیدم که چشم به اغیار می کنی

به خاطرِ عشقی که به تو دارم و غیرتی که می‌ورزم، از اینکه به دیگران نگاه می‌کنی، دچارِ خشم و ناراحتی می‌شوم.

نکته ادبی: غیرت در اینجا به معنای حمیت و تعصب عاشقانه است.

گفتی نظر خطاست تو دل می بری رواست خود کرده جرم و خلق گنهکارمی کنی

به من گفتی که نگاه کردن به تو خطا و گناه است، اما خودت دل‌بری می‌کنی و دلبری‌ات را روا می‌شماری؛ در واقع تو خودت مرتکبِ این جرم می‌شوی و مردم را به خاطرِ گناهی که خودت مسببِ آنی، سرزنش می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به تضاد در گفتار و رفتار معشوق.

هرگز فرامشت نشود دفتر خلاف با دوستان چنین که تو تکرار می کنی

من هرگز دفترِ پیمان‌شکنی‌ها و رفتارهای ناپسندِ تو را فراموش نمی‌کنم؛ شگفت‌آور است که تو چگونه با دوستانِ خود چنین رفتارهای مکرر و آزاردهنده‌ای داری.

نکته ادبی: دفتر خلاف کنایه از فهرستِ پیمان‌شکنی‌ها و ستم‌های معشوق است.

دستان به خون تازه بیچارگان خضاب هرگز کس این کند که تو عیار می کنی

دستانِ خود را با خونِ تازه‌ی بیچارگان رنگین می‌کنی؛ هیچ‌کس مانندِ تو که همچون راهزنان (عیاران) عمل می‌کنی، چنین قساوت‌ورزی نمی‌کند.

نکته ادبی: عیار در ادبیات کهن به معنای جوانمرد راهزن یا کسی است که به طریقِ عیاری عمل می‌کند؛ در اینجا به معنای راهزنِ بی‌رحم استفاده شده است.

با دشمنان موافق و با دوستان به خشم یاری نباشد این که تو با یار می کنی

با دشمنان سازگار هستی و با دوستانِ خود به خشم و تندی رفتار می‌کنی؛ این نوع برخورد، شایسته‌ی یک یار و همراه نیست.

نکته ادبی: اشاره به ناسازگاری و تناقض در رفتار با دوست و دشمن.

تا من سماع می شنوم پند نشنوم ای مدعی نصیحت بی کار می کنی

تا زمانی که من غرق در سماع و لذتِ عشق هستم، نصایحِ تو را نمی‌شنوم؛ ای مدعی، بیهوده وقتِ خود را برای نصیحت کردنِ من تلف نکن.

نکته ادبی: سماع در اینجا نمادِ شورِ عاشقی و مستیِ درونی است که مانعِ شنیدنِ پندهای عقلانی می‌شود.

گر تیغ می زنی سپر اینک وجود من صلحست از این طرف که تو پیکار می کنی

اگر با تیغِ ستم به من حمله می‌کنی، این من و این وجودِ من که سپرِ توست؛ از جانبِ من در این جنگ، تنها صلح و تسلیم است.

نکته ادبی: تضادِ میان تیغ (جنگ) و تسلیم (صلح) برای نشان دادنِ نهایتِ عشق.

از روی دوست تا نکنی رو به آفتاب کز آفتاب روی به دیوار می کنی

تا زمانی که چهره‌ی خود را به سمتِ خورشید نمی‌چرخانی، خورشید همچنان در شرمِ زیباییِ تو باقی می‌ماند و رویِ خود را به دیوار پنهان می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه زیبایی معشوق به خورشید که از شدتِ درخشش، خورشیدِ حقیقی را شرمنده می‌کند.

زنهار سعدی از دل سنگین کافرش کافر چه غم خورد چو تو زنهار می کنی

سعدی، از سنگدلی و کفرِ قلبِ این معشوق حذر کن؛ چرا که کسی که کافرِ بی‌اعتقاد است، دیگر چه غمی برای پناه دادن به عاشق دارد؟

نکته ادبی: کافر کنایه از معشوقی است که به هیچ قید و بندِ انسانی و عاطفی پایبند نیست.

آرایه‌های ادبی

مبالغه سرو ایستاده به، طوطی خموش به

شاعر با اغراق در زیبایی معشوق، نمادهای طبیعت را در برابر او تحقیر می‌کند.

تضاد (طباق) تیغ می‌زنی / صلحست

تقابلِ میانِ خشونتِ معشوق و تسلیمِ عاشق برای تأکید بر وفاداری.

استعاره ترک مست

تشبیه چشمانِ خمارِ معشوق به چشمانِ یک جنگجوی ترک که ویرانگر و فریبنده است.

کنایه خون تازه به دستان خضاب کردن

کنایه از بی‌رحمی و کشتنِ عاشقان توسط معشوق.