دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۶۱۸

سعدی
همه کس را تن و اندام و جمالست و جوانی وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی
نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند همه اسمند و تو جسمی همه جسمند و تو جانی
تو مگر پرده بپوشی و کست روی نبیند ور همین پرده زنی پرده خلقی بدرانی
تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی
نوک تیر مژه از جوشن جان می گذرانی من تنک پوست نگفتم تو چنین سخت کمانی
هر چه در حسن تو گویند چنانی به حقیقت عیبت آنست که با ما به ارادت نه چنانی
رمقی بیش نماندست گرفتار غمت را چند مجروح توان داشت بکش تا برهانی
بیش از این صبر ندارم که تو هر دم بر قومی بنشینی و مرا بر سر آتش بنشانی
گر بمیرد عجب ار شخص و دگر زنده نباشد که برانی ز در خویش و دگربار بخوانی
سعدیا گر قدمت راه به پایان نرساند باری اندر طلبش عمر به پایان برسانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ستایش‌نامه‌ای است که در آن شاعر با زبانی آمیخته به تحسین و گلایه، اوج شیدایی و دلبستگی خود را به معشوقی بی‌همتا به تصویر می‌کشد. شاعر در این ابیات، برتری مطلق محبوب بر تمام هستی را با نگاهی عرفانی و در عین حال عاشقانه می‌ستاید و معشوق را جانِ جهان و دیگران را تنها صورتی تهی از معنا می‌داند.

در بخش‌های دیگر، فضای شعر به سمت دردی ملموس تغییر می‌کند؛ شاعر از بی‌وفایی و رفتارهای متناقض معشوق می‌نالد و این «کشش و کوشش» در راه عشق را، حتی اگر به وصال نینجامد، معنابخش زندگی می‌داند. در واقع، تقابل میان کمالِ مطلقِ زیبایی معشوق و رنجِ بیکران عاشق، ستون فقرات عاطفی این سروده است.

معنای روان

همه کس را تن و اندام و جمالست و جوانی وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی

همه مردم دارای اندام و زیبایی و جوانی هستند، اما هیچ‌کدام این لطافت و زیبایی تو را ندارند؛ تو مانند سروی هستی که با وقار و زیبایی حرکت می‌کند.

نکته ادبی: سرو روان استعاره از قد و قامتی بلند، موزون و باوقار است که در شعر کلاسیک بسیار رایج است.

نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند همه اسمند و تو جسمی همه جسمند و تو جانی

به دقت به اطرافیان نگاه کردم و مقایسه کردم تا ببینم چه کسی به تو شباهت دارد؛ همه در برابر تو تنها نامی بی‌حقیقت هستند و تو حقیقت وجود و معنای هستی و جانِ جهانی.

نکته ادبی: تقابل میان «اسم» (ظاهر و پوسته) و «جان» (معنا و حقیقت) از مفاهیم تکرارشونده در ادبیات برای بیان یگانگی معشوق است.

تو مگر پرده بپوشی و کست روی نبیند ور همین پرده زنی پرده خلقی بدرانی

مگر اینکه تو خودت روی از ما بپوشانی و کسی زیبایی تو را نبیند؛ وگرنه اگر نقاب از چهره برداری، آن‌چنان شوری به پا می‌کنی که آرامش از جهانیان سلب می‌شود.

نکته ادبی: پرده دریدن در اینجا به معنای آشکار کردن زیبایی است که نتیجه‌اش برهم زدن نظم و آرامش عمومی است.

تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی

تو نمی‌دانی چرا مردم با تعجب و خیرگی به تو نگاه می‌کنند، چون تا زمانی که کسی به زیبایی خودت نباشد که به او خیره شوی، عمق این نگاه‌ها را درک نمی‌کنی.

نکته ادبی: جمله بر اساس این منطق است که عاشق تنها با دیدن زیباییِ همسان، عظمت زیبایی معشوق را درک می‌کند.

نوک تیر مژه از جوشن جان می گذرانی من تنک پوست نگفتم تو چنین سخت کمانی

نوک تیر مژگانت را چنان از میان زرهِ جانِ من عبور می‌دهی که هیچ سپری ندارد؛ من فکر نمی‌کردم این‌قدر آسیب‌پذیر باشم و تو چنین کمانِ سخت و بی‌رحمی داشته باشی.

نکته ادبی: مژگان به تیر و چشم به کمان تشبیه شده است؛ تنک پوست کنایه از آسیب‌پذیری و حساس بودن روح عاشق است.

هر چه در حسن تو گویند چنانی به حقیقت عیبت آنست که با ما به ارادت نه چنانی

هر چه در توصیف زیبایی تو می‌گویند، در واقعیت همان‌طور هستی؛ عیب تو تنها این است که برخلاف من که دلبسته توام، تو آن‌گونه که باید به من توجه و علاقه نداری.

نکته ادبی: ارادت در اینجا به معنی میل، رغبت و توجه قلبی است که در زبان قدیم رایج بوده است.

رمقی بیش نماندست گرفتار غمت را چند مجروح توان داشت بکش تا برهانی

از جانِ گرفتارِ من، رمق و توان کمی باقی مانده است؛ تا کی می‌خواهی مرا در این حالت زخمی و نیمه‌جان نگه داری؟ یا مرا بکش و خلاص کن یا رحم کن و نجاتم بده.

نکته ادبی: رمق به معنی آخرین توان و جان‌مایه است که در اینجا رو به پایان است.

بیش از این صبر ندارم که تو هر دم بر قومی بنشینی و مرا بر سر آتش بنشانی

دیگر بیش از این صبر و شکیبایی ندارم، زیرا تو هر لحظه با قومی دیگر می‌نشینی و هم‌نشین آن‌ها هستی، در حالی که مرا در آتشِ حسرت و دوری تنها می‌گذاری.

نکته ادبی: اشاره به انحصارطلبی در عشق که از ویژگی‌های طبیعی عاشقانِ دلسوخته است.

گر بمیرد عجب ار شخص و دگر زنده نباشد که برانی ز در خویش و دگربار بخوانی

اگر من از این رنج بمیرم جای تعجب نیست؛ زیرا رفتار تو با من چنان است که گاهی مرا از درگاهت می‌رانی و گاهی دوباره فرا می‌خوانی و این تضاد، آدمی را از پا در می‌آورد.

نکته ادبی: شخص در اینجا به معنی تن و وجودِ فیزیکی است که در برابر ناملایمات عشق تاب نیاورده است.

سعدیا گر قدمت راه به پایان نرساند باری اندر طلبش عمر به پایان برسانی

ای سعدی! حتی اگر در این راهِ عشق به وصال معشوق نرسیدی، باز هم ارزشمند است که تمام عمر خود را در راه جستجوی او سپری کنی.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه خودِ فرآیندِ طلب و جستجو، به اندازه رسیدن به مقصد ارزش و معنا دارد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه سرو روانی

تشبیه قد و قامت معشوق به سروِ خرامان برای نشان دادن موزون بودن اندام.

استعاره نوک تیر مژه

تشبیه مژگان به تیر که به جانِ عاشق صدمه می‌زند و نفوذناپذیری عاشق.

تضاد همه جسمند و تو جانی

مقایسه هستی‌شناختی میان پوسته (جسم دیگران) و مغز و حقیقت (جان معشوق) که نشان‌دهنده یگانگی معشوق است.

کنایه پرده خلقی بدرانی

کنایه از آشوب و شوری که زیبایی خیره‌کننده معشوق در جهان برمی‌انگیزد.