دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۶۱۶

سعدی
نگویم آب و گلست آن وجود روحانی بدین کمال نباشد جمال انسانی
اگر تو آب و گلی همچنان که سایر خلق گل بهشت مخمر به آب حیوانی
به هر چه خوبتر اندر جهان نظر کردم که گویمش به تو ماند تو خوبتر ز آنی
وجود هر که نگه می کنم ز جان و جسد مرکبست و تو از فرق تا قدم جانی
گرت در آینه سیمای خویش دل ببرد چو من شوی و به درمان خویش درمانی
دلی که با سر زلفت تعلقی دارد چگونه جمع شود با چنان پریشانی
مرا که پیش تو اقرار بندگی کردم رواست گر بنوازی و گر برنجانی
ولی خلاف بزرگان که گفته اند مکن بکن هر آن چه بشاید نه هر چه بتوانی
طمع مدار که از دامنت بدارم دست به آستین ملالی که بر من افشانی
فدای جان تو گر من فدا شوم چه شود برای عید بود گوسفند قربانی
روان روشن سعدی که شمع مجلس توست به هیچ کار نیاید گرش نسوزانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل زیبا، تابلویی تمام‌نما از اوج ستایش و ستودن معشوق در ادب پارسی است. شاعر با بهره‌گیری از اغراق‌های هنری و تصویرسازی‌های لطیف، محبوب را از ساحتِ خاکی و بشری فراتر برده و او را وجودی سراسر جان و نور می‌بیند. فضای کلی اثر، حاکی از تسلیم مطلق عاشق و درهم‌تنیدگیِ درد و لذت در مسیر عشق است که با بیانی فاخر و سرشار از ارادت بیان می‌شود.

در نگاه شاعر، معشوق چنان والامقام است که حتی قیاسِ او با زیبایی‌های جهان نیز ناپسند می‌نماید، چرا که هر چه در عالم است، در برابر عظمت او رنگ می‌بازد. این غزل نه تنها ستایش زیباییِ معشوق، بلکه نمایشی از فروتنیِ عاشق است که هستیِ خود را در راهِ معشوق ناچیز می‌انگارد و تنها راهِ زیستنِ معنا‌دار را سوختن در آتشِ عشقِ او می‌داند.

معنای روان

نگویم آب و گلست آن وجود روحانی بدین کمال نباشد جمال انسانی

نمی‌توانم بگویم که آن وجودِ روحانی تو تنها از آب و گل (ماده و جسم) ساخته شده است؛ چرا که زیبایی و کمالِ انسانی در حدِ تو، در میان دیگر آدمیان یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: آب و گل کنایه از خلقت مادی انسان است که اشاره به آموزه‌های قرآنی و عرفانی درباره آفرینش آدم دارد.

اگر تو آب و گلی همچنان که سایر خلق گل بهشت مخمر به آب حیوانی

اگر هم بخواهی مانند سایر مردم از آب و گل باشی، این گلِ وجودِ تو با آبِ حیات (جاودانگی) سرشته شده است و با دیگران تفاوت بنیادی دارد.

نکته ادبی: مُخَمَّر به معنای سرشته شده و آمیخته است. آبِ حیوان یا آبِ حیات، استعاره از سرچشمه جاودانگی است.

به هر چه خوبتر اندر جهان نظر کردم که گویمش به تو ماند تو خوبتر ز آنی

در تمامِ جهان به هر چه زیباتر بود نگریستم تا بگویم «فلان چیز شبیه توست»، اما دریافتم که تو از هر زیبایی که در جهان دیدم، باز هم زیباتری.

نکته ادبی: استفاده از ساختار مقایسه‌ای برای بیان بی‌همتایی معشوق.

وجود هر که نگه می کنم ز جان و جسد مرکبست و تو از فرق تا قدم جانی

در وجودِ هر کسی که می‌نگرم، ترکیبی از جان (روح) و جسد (جسم) می‌بینم، اما تو از فرقِ سر تا کفِ پا، سراسر جان و روشنایی هستی.

نکته ادبی: تضاد میان ترکیبِ مادی دیگران و یگانگیِ روحانیِ معشوق.

گرت در آینه سیمای خویش دل ببرد چو من شوی و به درمان خویش درمانی

اگر خودت در آینه به تماشای سیمای خویش بنشینی و مجذوبِ زیبایی‌ات شوی، مانند من عاشق و سرگشته خواهی شد و به دنبال درمانِ این درد (عشق) خواهی گشت.

نکته ادبی: اشاره به اینکه زیبایی معشوق آن‌قدر بی‌نظیر است که می‌تواند حتی خودش را نیز مجذوب کند.

دلی که با سر زلفت تعلقی دارد چگونه جمع شود با چنان پریشانی

دلی که گرفتارِ پیچ‌ و تابِ زلفِ تو شده است، چگونه می‌تواند به آرامش و جمع‌بودگی برسد؟ چرا که زلفِ تو خودِ آشفتگی و پریشانی است.

نکته ادبی: ایهام در واژه پریشانی؛ هم به معنای آشفتگی زلف و هم به معنای پریشان‌خاطری و بی‌قراری عاشق.

مرا که پیش تو اقرار بندگی کردم رواست گر بنوازی و گر برنجانی

من که پیشِ تو به بندگی و تسلیم اقرار کرده‌ام، برایم پذیرفتنی است که تو یا با مهربانی مرا بنوازی و یا با بی‌مهری و رنج مرا بیازاری.

نکته ادبی: بیانِ مقامِ تسلیمِ مطلقِ عاشق در برابر اراده معشوق.

ولی خلاف بزرگان که گفته اند مکن بکن هر آن چه بشاید نه هر چه بتوانی

اما برخلافِ گفتهٔ بزرگان و خردمندان که می‌گویند «هر کاری که از دستت برمی‌آید، انجام نده»، تو هر چه می‌خواهی انجام بده و در قدرتِ خود محدود نباش.

نکته ادبی: تحدی و ستایشِ بی‌حدِ قدرتِ معشوق در تأثیرگذاری بر جانِ عاشق.

طمع مدار که از دامنت بدارم دست به آستین ملالی که بر من افشانی

حتی اگر با آستینِ بی‌مهری مرا از خود برانی و با تلخی با من برخورد کنی، باز هم انتظار نداشته باش که دست از دامانِ تو بردارم و از عشقِ تو دست بشویم.

نکته ادبی: کنایه از اصرار و پافشاری عاشق در دوستی با وجودِ بی‌توجهی معشوق.

فدای جان تو گر من فدا شوم چه شود برای عید بود گوسفند قربانی

اگر من در راهِ تو جان بدهم و قربانی شوم، اتفاقِ بزرگی نیفتاده است؛ چرا که در ایامِ عید، گوسفند برای قربانی شدن آماده است و جانِ من نیز همان حکم را دارد.

نکته ادبی: تمثیل برای کوچک شمردنِ جان در برابرِ عظمتِ معشوق.

روان روشن سعدی که شمع مجلس توست به هیچ کار نیاید گرش نسوزانی

روحِ روشن و آگاهِ سعدی که مانند شمعی در مجلسِ تو می‌سوزد، اگر در راهِ تو نسوزد و فنا نشود، هیچ ارزش و کارایی دیگری ندارد.

نکته ادبی: استعاره شمع برای جانِ عاشق که در پرتوِ حضورِ معشوق معنا می‌یابد.

آرایه‌های ادبی

مبالغه کل غزل

شاعر با استفاده از اغراق‌های پی‌در‌پی در وصفِ زیبایی و جایگاه معشوق، او را از ساحتِ انسانی به ساحتِ قدسی ارتقا داده است.

ایهام پریشانی

اشاره به دو معنای آشفتگیِ زلف و پریشان‌خاطری عاشق دارد.

تشبیه روان روشن سعدی که شمع مجلس توست

تشبیه جان و روحِ شاعر به شمع برای نشان دادنِ سوختن و فنا شدن در راهِ معشوق.

تضاد آب و گل با وجود روحانی

تقابلِ میانِ عالمِ ماده (خلقتِ خاکی) و عالمِ معنا (روحانی) برای تبیینِ جایگاهِ والای معشوق.