دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۶۱۵

سعدی
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی مرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی
چنان به نظره اول ز شخص می ببری دل که باز می نتواند گرفت نظره ثانی
تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت ز پرده ها به درافتاد رازهای نهانی
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی
مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان که پیر داند مقدار روزگار جوانی
تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم تو می روی به سلامت سلام من برسانی
سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در ستایش عشق و جایگاه بی‌بدیل محبوب در هستی سروده شده است. شاعر با نگاهی عارفانه، محبوب را حقیقت و جانِ جهان می‌داند و بقیه عالم را همچون صورتی بی‌جان در برابر او توصیف می‌کند. فضای کلی شعر، تسلیم محض عاشق در برابر معشوق است که این اسارت را عین آزادی از خویشتن می‌شمارد.

در این ابیات، کشمکش میان تمنای عاشق و بی‌اعتنایی محبوب به زیبایی تصویر شده است. شاعر از سویی به بی‌تابی‌های شبانه خود در آتش فراق اشاره دارد و از سوی دیگر، تسلیم کامل خود را با زبانی عاجزانه بیان می‌کند که در نهایت، مرگ یا بقا در کمند عشق را به صلاحدید محبوب واگذار می‌نماید.

معنای روان

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

نمی‌دانم تو در این عالم به چه کسی شبیهی، زیرا تمام هستی و آنچه در آن است، تنها صورتی ظاهری و بی‌جان هستند و تو خودِ جان و حقیقتِ آن هستی.

نکته ادبی: اشاره به تضاد میان صورت (ظاهر جهان) و جان (حقیقت هستی) در سنت عرفانی.

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

عاشقان با اراده خودشان به سمت کمند تو می‌آیند، زیرا می‌دانند هر کسی را که تو صید کنی، از قید خودخواهی‌ها و وابستگی‌های خودش آزاد می‌کنی.

نکته ادبی: استفاده از تضاد پارادوکسیکال اسارت و رهایی؛ اسارت در عشق باعث آزادی از منیت است.

مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی مرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی

از من نپرس که در چه حالی هستم و چه نامی دارم؛ من همان هستم که تو می‌خواهی و هر لقبی که تو بر من نهی، همان هستم.

نکته ادبی: تأکید بر فنای اراده عاشق و تسلیم کامل او در برابر نظر معشوق.

چنان به نظره اول ز شخص می ببری دل که باز می نتواند گرفت نظره ثانی

تو در همان نگاه اول چنان دلبری می‌کنی و دل را می‌ربایی که حتی اگر دوباره هم نگاه کنیم، نمی‌توانیم دلِ ربوده شده خود را از دست تو پس بگیریم.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ بی‌بدیل و آنیِ زیبایی در تسخیر قلب مخاطب.

تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت ز پرده ها به درافتاد رازهای نهانی

تو خود را در پرده پنهان کردی، اما اشتیاق من به دیدن زیبایی‌ات چنان زیاد بود که تمام اسرار نهانم آشکار گشت.

نکته ادبی: اشاره به اینکه شدت اشتیاق عاشق، پرده‌دری می‌کند و راز نهانی او را فاش می‌سازد.

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

ما بر آتش عشق تو نشستیم و دودِ آه و حسرتِ ما به آسمان رفت، اما تو حتی لحظه‌ای ننشستی که به این آتش‌سوزی پایان دهی.

نکته ادبی: توصیفِ بی‌اعتنایی محبوب نسبت به رنج و بی‌تابیِ عاشق.

چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

وقتی خیال و صورتِ زیبای تو به ذهن من می‌آید، از شدت آشفتگی و تناقضاتِ عمیق، نمی‌دانم چه بگویم.

نکته ادبی: اشاره به حیرت و ناتوانی ذهن در توصیف جمال محبوب.

مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان که پیر داند مقدار روزگار جوانی

گناهی بر من نیست که به زیبایی جوانان نظر می‌کنم، چرا که فقط پیران می‌دانند ارزش دوران جوانی چقدر است.

نکته ادبی: توجیهی برای ستایش زیبایی با تکیه بر تجربه زیسته و درک ارزش جوانی.

تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی

تو که چشمت از خواب و مستی هرگز خسته نمی‌شود، چگونه می‌توانی رنجِ بیداری‌های من را که از شب تا صبح نشسته‌ام، درک کنی؟

نکته ادبی: تضاد میان حالتِ بی‌دغدغه معشوق و رنجِ شب‌زنده‌داری عاشق.

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم تو می روی به سلامت سلام من برسانی

ای باد صبا، من راه رسیدن به کوی دوست را نمی‌دانم؛ تو که در سلامت سفر می‌کنی، سلام مرا به او برسان.

نکته ادبی: استفاده از سنت ادبیِ ارسالِ پیام توسط باد صبا به عنوان پیکِ عاشق.

سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

سعدی به هیچ وجه سر از بند عشق تو برنمی‌تابد؛ حال که مرا به اسارت گرفتی، هر طور که می‌خواهی با من رفتار کن.

نکته ادبی: تأکید بر پذیرش تقدیر و تسلیمِ نهایی عاشق در برابر معشوق.

آرایه‌های ادبی

تضاد و تمثیل صورت و جان

مقایسه جهان مادی با صورت و محبوب با جان حقیقت‌بخش برای تبیین جایگاه معشوق.

تناقض (پارادوکس) ز خویشتن برهانی

اشاره به رهایی از خودپرستی در عینِ گرفتار شدن در کمند عشق.

تلمیح و سنت ادبی صبا

بهره‌گیری از باد صبا به عنوان پیکِ آشنا میان عاشق و معشوق.