دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۶۱۱

سعدی
بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی به غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی
دم عیسیست پنداری نسیم باد نوروزی که خاک مرده بازآید در او روحی و ریحانی
به جولان و خرامیدن درآمد سرو بستانی تو نیز ای سرو روحانی بکن یک بار جولانی
به هر کویی پری رویی به چوگان می زند گویی تو خود گوی زنخ داری بساز از زلف چوگانی
به چندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم به چوگانم نمی افتد چنین گوی زنخدانی
بیار ای باغبان سروی به بالای دلارامم که باری من ندیدستم چنین گل در گلستانی
تو آهوچشم نگذاری مرا از دست تا آن گه که همچون آهو از دستت نهم سر در بیابانی
کمال حسن رویت را صفت کردن نمی دانم که حیران باز می مانم چه داند گفت حیرانی
وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی
طبیب از من به جان آمد که سعدی قصه کوته کن که دردت را نمی دانم برون از صبر درمانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی شور و نشاط بهاری است که شاعر آن را نه تنها به عنوان فصلی از تقویم، بلکه به مثابه رستاخیزی در طبیعت و جان آدمی تصویر می‌کند. در این فضای سرشار از طراوت، طبیعت با آواز پرندگان و رقص درختان، به وجد آمده و شاعر این زیبایی برون‌متنی را به جمالِ بی‌مثالِ محبوب پیوند می‌زند تا از این طریق، مرز میان زیبایی‌های مادی و جلوه‌های روحانی را در هم بشکند.

در بخش‌های پایانی، متن از توصیف فضای بیرونی به واکاوی احوال درونی عاشق میل می‌کند. شاعر در بیان کمال حسن محبوب ناتوان مانده و در حیرت فرو می‌رود. در نهایت، با گریز به گفتگوی میان عاشق و طبیب، اعتراف می‌کند که این عشق، دردی است که درمانش نه در پزشکی، بلکه در صبر و استقامت در آستانِ وصال است، چرا که تنها راه رهایی از این بی‌قراری، رسیدن به محبوب است.

معنای روان

بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی به غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی

بهار فرا رسید؛ فصلی که در هر لحظه آن، آدمی دلش می‌خواهد در بوستان‌ها قدم بزند. در این هنگام، هر پرنده‌ای با آواز و نغمه‌ای خاص، گویی در حال و هوای عرفانی و رقص و پایکوبی است.

نکته ادبی: واژه سماع در اینجا به معنای رقص و پایکوبی در پی شنیدن نغمه‌های موزون است که اشاره‌ای به آیین‌های صوفیانه دارد.

دم عیسیست پنداری نسیم باد نوروزی که خاک مرده بازآید در او روحی و ریحانی

نسیم باد نوروزی به قدری حیات‌بخش و معجزه‌گر است که گویی همان نفس عیسی مسیح است؛ چرا که خاک مرده را دوباره زنده می‌کند و به آن روح و طراوت می‌بخشد.

نکته ادبی: اشاره به دم عیسی (دم مسیحایی) از تلمیحات مشهور ادبی است که به قدرت حیات‌بخشی حضرت عیسی اشاره دارد.

به جولان و خرامیدن درآمد سرو بستانی تو نیز ای سرو روحانی بکن یک بار جولانی

درختان سرو باغ به رقص و جنب‌وجوش درآمده‌اند؛ ای کسی که چون سروی روحانی و بلندمرتبه هستی، تو نیز یک بار با ناز و کرشمه‌ات به سوی من بیا و جولانی بده.

نکته ادبی: سرو روحانی استعاره‌ای است از محبوب که در کمالِ زیبایی و آزادگی، از سروهای عادی باغ برتر است.

به هر کویی پری رویی به چوگان می زند گویی تو خود گوی زنخ داری بساز از زلف چوگانی

در هر کوچه و خیابان، زیبارویی در حال بازی چوگان با دل‌های مردم است. تو خودت گویی از جنس سیمین‌بدنانی (چانه تو مانند گوی است) و باید از زلفانت که چون چوب چوگان خمیده و زیباست، ابزاری برای ربودن دل‌ها بسازی.

نکته ادبی: اشاره به بازی چوگان که در آن، گوی نماد دل عاشق و چوب چوگان نماد زلف خمیده محبوب است که دل را به بازی می‌گیرد.

به چندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم به چوگانم نمی افتد چنین گوی زنخدانی

با وجود تمام مهارت‌ها و زیرکی‌هایی که در شاعری و سخنوری کسب کردم و در آن‌ها بر همه همتایانم پیشی گرفتم، باز هم نمی‌توانم گویِ عشق را در میدانِ صورتِ زیبای تو (چانه تو) از آنِ خود کنم.

نکته ادبی: گوی از همگنان بردن کنایه از سبقت گرفتن از دیگران و برتری یافتن در مهارتی خاص است.

بیار ای باغبان سروی به بالای دلارامم که باری من ندیدستم چنین گل در گلستانی

ای باغبان، سروی به بلندقامتی و زیباییِ آرام‌بخشِ دلِ من بیاور؛ چرا که من تا به امروز در هیچ گلستانی چنین گلی ندیده‌ام.

نکته ادبی: دلارام لقبی محبت‌آمیز برای محبوب است که موجب تسلی خاطر عاشق می‌شود.

تو آهوچشم نگذاری مرا از دست تا آن گه که همچون آهو از دستت نهم سر در بیابانی

ای کسی که چشمانی چون آهو داری، دست از سرم برنمی‌داری تا زمانی که من نیز همچون آهویی که از دست شکارچی فرار می‌کند، از دست تو به بیابان‌های بی‌کسی و حیرانی پناه ببرم.

نکته ادبی: آهوچشم استعاره‌ای برای چشمان زیبا و فریبنده محبوب است که شکارچیِ دلِ عاشق محسوب می‌شود.

کمال حسن رویت را صفت کردن نمی دانم که حیران باز می مانم چه داند گفت حیرانی

نمی‌توانم کمال زیبایی چهره‌ات را توصیف کنم، زیرا از دیدن آن حیران می‌مانم؛ کسی که خود در حیرتِ مطلق است، چگونه می‌تواند سخنی بگوید؟

نکته ادبی: حیرانی مرحله‌ای در عرفان و عشق است که عاشق در برابر عظمت زیبایی محبوب، قدرت تعقل و بیان خود را از دست می‌دهد.

وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی

اگر دل را هدفی باشد، آن هدف فقط وصال توست؛ و اگر غمِ هجران تو پایانی داشته باشد، آن پایان تنها در کنار تو بودن است.

نکته ادبی: ایهام در واژه کنار؛ هم به معنای در آغوش گرفتن و هم به معنای پایان و انتهای غم.

طبیب از من به جان آمد که سعدی قصه کوته کن که دردت را نمی دانم برون از صبر درمانی

پزشک از دست من به ستوه آمده و می‌گوید سعدی، سخن را کوتاه کن؛ چرا که من برای دردِ تو هیچ درمانی جز صبر نمی‌شناسم.

نکته ادبی: سعدی در اینجا تخلص خود را می‌آورد و با شکست‌ناپذیریِ درد عشق در برابر دانش پزشکی، پایان غزل را با لحنی عاجزانه رقم می‌زند.

آرایه‌های ادبی

تلمیح دم عیسیست پنداری نسیم باد نوروزی

اشاره به معجزه حضرت عیسی در زنده کردن مردگان که به دمِ حیات‌بخش معروف است.

استعاره زلف چوگانی

تشبیه زلف خمیده محبوب به چوب چوگان که وسیله‌ای برای ربودن دل (گوی) است.

ایهام کنار

دارای دو معناست: ۱. پهلو و آغوش (وصال) ۲. پایان و انتها (قطع شدن غم).

کنایه گوی از همگنان بردن

کنایه از برتری یافتن بر دیگران و پیشی گرفتن در کار یا مهارتی خاص.