دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۶۰۹

سعدی
بر آنم گر تو بازآیی که در پایت کنم جانی و زین کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی
امید از بخت می دارم بقای عمر چندانی کز ابر لطف بازآید به خاک تشنه بارانی
میان عاشق و معشوق اگر باشد بیابانی درخت ارغوان روید به جای هر مغیلانی
مگر لیلی نمی داند که بی دیدار میمونش فراخای جهان تنگست بر مجنون چو زندانی
دریغا عهد آسانی که مقدارش ندانستم ندانی قدر وصل الا که درمانی به هجرانی
نه در زلف پریشانت من تنها گرفتارم که دل دربند او دارد به هر مویی پریشانی
چه فتنه ست این که در چشمت به غارت می برد دل ها تویی در عهد ما گر هست در شیراز فتانی
نشاید خون سعدی را به باطل ریختن حقا بیا سهلست اگر داری به خط خواجه فرمانی
زمان رفته بازآید ولیکن صبر می باید که مستخلص نمی گردد بهاری بی زمستانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از سوز و گداز عاشقانه‌ای است که در آن شاعر، دوری از معشوق را با تکیه بر استعاره‌های طبیعت و مفاهیم کلاسیک عرفانی و عاشقانه ترسیم می‌کند. در این ابیات، پیوند میان رنجِ هجران و امید به وصال، همچون چرخه طبیعت به تصویر کشیده شده است و شاعر با زبانی فروتنانه، خود را در برابر شکوه و زیبایی معشوق هیچ می‌انگارد.

درونمایه اصلی این اثر، وفاداری مطلق و اعتراف به ارزشمندیِ لحظاتِ با هم بودن است؛ لحظاتی که شاعر تنها پس از از دست دادنشان به عمقِ اهمیت آن‌ها پی برده است. در نهایت، شعر با نوعی امیدواری به پایان می‌رسد که گویی رنج‌های فعلی، پیش‌درآمدی اجتناب‌ناپذیر برای رسیدن به بهارِ وصال هستند.

معنای روان

بر آنم گر تو بازآیی که در پایت کنم جانی و زین کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی

اگر تو بازگردی، چنان مشتاقم که تصمیم گرفته‌ام جانم را در راهت فدا کنم؛ حقیقتاً برای کسی همچون تو، قربانی کردنِ چیزی کمتر از جان، شایسته و کافی نیست.

نکته ادبی: استفاده از «جان» به عنوان قربانی، اغراقی رایج در ادبیات عاشقانه برای نشان دادن نهایت ایثار و ارادت است.

امید از بخت می دارم بقای عمر چندانی کز ابر لطف بازآید به خاک تشنه بارانی

از بخت و سرنوشت تقاضا دارم که عمر مرا آن‌قدر طولانی کند که ابرِ لطف و مهربانی تو، بر خاکِ خشک و تشنه‌ی وجودم ببارد و مرا حیات دوباره ببخشد.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به «ابر» و عاشق به «خاک تشنه» که نیازمند بارانِ لطف اوست، از استعاراتِ بارزِ مکتبِ عراقی است.

میان عاشق و معشوق اگر باشد بیابانی درخت ارغوان روید به جای هر مغیلانی

اگر میان عاشق و معشوق فاصله و بیابانی دور و دراز هم باشد، قدرت و شدتِ عشق به قدری است که خارهای بیابان (مغیلان) را به درختانِ ارغوانِ زیبا و خوش‌منظر تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان «مغیلان» (خار و نماد خشکی) و «ارغوان» (نماد سرسبزی و زیبایی) برای نشان دادن دگرگونی فضای هجران به وصال است.

مگر لیلی نمی داند که بی دیدار میمونش فراخای جهان تنگست بر مجنون چو زندانی

آیا معشوق نمی‌داند که بدون دیدن چهره‌ی مبارک و فرخنده‌اش، این دنیای به این بزرگی برای عاشق، همچون زندانی تنگ و تاریک شده است؟

نکته ادبی: اشاره به داستان لیلی و مجنون به عنوان نمادِ عشقِ اساطیری و کنایه از تنگیِ دنیا در چشمِ عاشقِ هجران‌کشیده.

دریغا عهد آسانی که مقدارش ندانستم ندانی قدر وصل الا که درمانی به هجرانی

افسوس بر آن روزهای آسانی که قدرش را ندانستم؛ حقیقتاً آدمی ارزشِ وصل و بودن در کنارِ محبوب را نمی‌فهمد مگر آنکه به دردِ جانکاهِ دوری و هجران مبتلا شود.

نکته ادبی: اشاره به این نکته‌ی اخلاقی و عرفانی که ارزشِ نعمت‌ها تنها در زمانِ فقدانِ آن‌ها آشکار می‌گردد.

نه در زلف پریشانت من تنها گرفتارم که دل دربند او دارد به هر مویی پریشانی

تنها من نیستم که گرفتارِ پیچ و تابِ زلفِ تو هستم، بلکه هر دلی که اسیرِ زیبایی تو شود، همچون من گرفتارِ پریشانی و آشفتگی می‌شود.

نکته ادبی: واژه‌ی «پریشان» ایهام دارد؛ هم به معنای درهم‌ریخته بودن زلف و هم به معنای آشفته‌حالی و بی‌قراریِ دل.

چه فتنه ست این که در چشمت به غارت می برد دل ها تویی در عهد ما گر هست در شیراز فتانی

در چشمان تو چه فتنه‌ای نهفته است که دل‌ها را به غارت می‌برد؟ اگر در زمانه‌ی ما کسی باشد که بتواند این‌گونه آشوب‌گری و دلبری کند، قطعاً تنها تو در شهر شیراز هستی.

نکته ادبی: «فتنه» در اینجا به معنای زیباییِ خیره‌کننده و فریبنده‌ای است که آرامشِ دل‌ها را می‌رباید.

نشاید خون سعدی را به باطل ریختن حقا بیا سهلست اگر داری به خط خواجه فرمانی

به حقیقت سوگند که سزاوار نیست خونِ عاشقِ دل‌خسته‌ای چون سعدی را به ناحق بریزی. اگر فرمان و اجازه‌ای از جانبِ صاحب‌اختیارِ خود (معشوق) داری، مرا نجات بده که کارِ دشواری نیست.

نکته ادبی: تخلص شاعر (سعدی) و خطاب به معشوق برای نجاتِ عاشق از مرگِ ناشی از هجران.

زمان رفته بازآید ولیکن صبر می باید که مستخلص نمی گردد بهاری بی زمستانی

ممکن است ایامِ گذشته دوباره بازگردند، اما برای این امر صبر لازم است؛ همان‌طور که هیچ بهاری بدون گذشتن از سختی‌های زمستان پدیدار نمی‌شود.

نکته ادبی: تمثیلِ بهار و زمستان برای نشان دادنِ ضرورتِ تحملِ رنج‌ها برای رسیدن به روزهای خوش.

آرایه‌های ادبی

مراعات نظیر ابر، خاک، باران، تشنه

هماهنگی واژگان در یک میدان معنایی برای تصویرسازیِ بهترِ نیازِ عاشق به لطفِ معشوق.

تضاد (طباق) مغیلان و ارغوان

مقابله‌ی نمادین میان خار و بیابان با گل و زیبایی برای نشان دادن تأثیر عشق بر جهان پیرامون.

ایهام پریشان

اشاره به دو معنایِ درهم‌تنیدگیِ زلف و آشفته‌حالیِ دل.

تلمیح لیلی و مجنون

اشاره به داستان مشهور عاشقانه برای تبیینِ جایگاه عاشق و معشوق در شعر.

مبالغه خون سعدی

اغراق در کنایه از شدتِ رنج و نزدیکیِ عاشق به مرگ.