دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۶۰۴

سعدی
زنده بی دوست خفته در وطنی مثل مرده ایست در کفنی
عیش را بی تو عیش نتوان گفت چه بود بی وجود روح تنی
تا صبا می رود به بستان ها چون تو سروی نیافت در چمنی
و آفتابی خلاف امکان ست که برآید ز جیب پیرهنی
وان شکن برشکن قبایل زلف که بلاییست زیر هر شکنی
بر سر کوی عشق بازاریست که نیارد هزار جان ثمنی
جای آنست اگر ببخشایی که نبینی فقیرتر ز منی
هفت کشور نمی کنند امروز بی مقالات سعدی انجمنی
از دو بیرون نه یا دلت سنگیست یا به گوشت نمی رسد سخنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، سرشار از شور و شیداییِ عاشقانه است و در ستایشِ یاری سخن می‌گوید که حضورش شرطِ حیات و مایه سرزندگی است. فضای کلی شعر بر مدارِ غلوهای عاشقانه (مبالغه) و ستایش زیبایی‌های معشوق می‌چرخد و شاعر با بیانی شیوا، دوری از یار را به مرگ تشبیه می‌کند و بر بی‌ارزش بودن جهان بی حضور او تأکید می‌ورزد.

در بخشی از متن، شاعر با اعتماد به نفسی هنرمندانه از جایگاه شعر و سخن خود در میان مردم سخن می‌گوید و در نهایت، با لحنی گلایه‌آمیز، معشوق را به بی‌توجهی یا سنگدلی متهم می‌کند و از او طلبِ رحم و شفقت دارد.

معنای روان

زنده بی دوست خفته در وطنی مثل مرده ایست در کفنی

کسی که بدون یار و محبوبِ خویش زندگی می‌کند، در واقع همچون مرده‌ای است که در وطن خود دفن شده و در میان کفن پیچیده شده است.

نکته ادبی: تشبیه بسیار بلیغی است که حیاتِ بی معشوق را به سکون و سردیِ مرگ تشبیه کرده است.

عیش را بی تو عیش نتوان گفت چه بود بی وجود روح تنی

خوشی و لذت را بدون حضور تو نمی‌توان زندگی نامید؛ چرا که زندگی بدون یار، مانند کالبدی است که روح در آن جریان ندارد و بی‌معنی است.

نکته ادبی: این بیت بر پیوندِ وجودیِ عاشق و معشوق تأکید دارد؛ روح در اینجا نمادِ معشوق است.

تا صبا می رود به بستان ها چون تو سروی نیافت در چمنی

از زمانی که نسیمِ سحر (صبا) در باغ‌ها و بوستان‌ها جستجو می‌کند، هیچ درخت سروی به قامتِ زیبایی تو در هیچ چمنی نیافته است.

نکته ادبی: سرو نمادِ موزونی و بلندبالایی در ادبیات کلاسیک است که در اینجا برای معشوق به کار رفته است.

و آفتابی خلاف امکان ست که برآید ز جیب پیرهنی

اینکه خورشیدی از جیبِ پیراهن (گریبان) طلوع کند، امری محال و خلافِ عادت است؛ اشاره به اینکه درخشش چهره تو، فراتر از تابش خورشید است.

نکته ادبی: اشاره به لطافت و درخشش بیش از حدِ چهره معشوق که خورشیدِ حقیقی در برابر آن خُرد است.

وان شکن برشکن قبایل زلف که بلاییست زیر هر شکنی

و آن پیچ و تاب‌های موهای تو که روی هم ریخته‌اند، هر کدام از آن‌ها بلایی جان‌گداز و فتنه‌ای برای دل‌های عاشقان است.

نکته ادبی: شکن در شعر کلاسیک، تکرار و پیچش مو است که استعاره از آشفتگی و جذبِ دل است.

بر سر کوی عشق بازاریست که نیارد هزار جان ثمنی

در بازارِ عشق، داد و ستدی در جریان است که بهایِ آن چنان سنگین است که هزاران جان نیز در برابرِ آن، ارزشِ ناچیزی دارد.

نکته ادبی: استعاره از بازاری که کالای آن عشق است و جانِ عاشق، سرمایه آن.

جای آنست اگر ببخشایی که نبینی فقیرتر ز منی

اگر قرار است لطف و رحمتی کنی، اکنون زمان آن است؛ چرا که کسی را در این عالم فقیرتر و نیازمندتر از من به توجهِ تو نخواهی یافت.

نکته ادبی: فقر در اینجا به معنای فقرِ عاشقانه و نیازِ شدیدِ روحی است، نه فقر مالی.

هفت کشور نمی کنند امروز بی مقالات سعدی انجمنی

امروزه در سراسرِ دنیا (هفت کشور)، بدون اشعارِ من، هیچ محفل و انجمنی از سرور و نشاطِ واقعی برخوردار نخواهد بود.

نکته ادبی: هفت کشور در قدیم نمادِ کلِ جهان شناخته‌شده بود.

از دو بیرون نه یا دلت سنگیست یا به گوشت نمی رسد سخنی

موضوع از دو حالت خارج نیست: یا دلِ تو از سنگ ساخته شده و سخت است، یا اینکه سخنانِ پُرشورِ من به گوشِ جانِ تو نمی‌رسد.

نکته ادبی: این بیت در نهایتِ صراحتِ کلام، معشوق را در دو راهیِ سنگدلی یا بی‌توجهی قرار می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه زنده بی دوست... مثل مرده ایست در کفنی

تشبیه حیاتِ بدون معشوق به وضعیتِ کسی که در کفن و در وطنِ خویش خفته است.

استعاره چون تو سروی

سرو نمادی از زیبایی و موزون بودنِ قد و قامتِ معشوق است.

مبالغه نیارد هزار جان ثمنی

اغراق در ارزشِ عشق به حدی که هزار جان در برابر آن ناچیز است.

مبالغه هفت کشور

اشاره به کلِ جهان برای تأکید بر شهرت و اهمیتِ سخن شاعر.

تضاد (طباق) زنده / مرده

تقابل واژگانی برای نشان دادنِ عمقِ رنجِ دوری از یار