دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۶۰۲

سعدی
آسوده خاطرم که تو در خاطر منی گر تاج می فرستی و گر تیغ می زنی
ای چشم عقل خیره در اوصاف روی تو چون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی
شهری به تیغ غمزه خون خوار و لعل لب مجروح می کنی و نمک می پراکنی
ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم باری نگه کن ای که خداوند خرمنی
گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر من مهر از دلم چگونه توانی که برکنی
حکم آن توست اگر بکشی بی گنه ولیک عهد وفای دوست نشاید که بشکنی
این عشق را زوال نباشد به حکم آنک ما پاک دیده ایم و تو پاکیزه دامنی
از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست ور متفق شوند جهانی به دشمنی
خواهی که دل به کس ندهی دیده ها بدوز پیکان چرخ را سپری باشد آهنی
با مدعی بگوی که ما خود شکسته ایم محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی
سعدی چو سروری نتوان کرد لازمست با سخت بازوان به ضرورت فروتنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه اوج تسلیم و دل‌سپردگی عاشق به معشوق است. شاعر در این ابیات، پیوند میان عاشق و معشوق را فراتر از پاداش و جزا می‌بیند و تأکید می‌کند که آرامش جانِ عاشق، تنها در گروی یادِ معشوق است، بی‌آنکه رفتارهای متناقضِ او (مهر یا قهر) خللی در این پیمان ایجاد کند.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، استواری در عشق و پذیرش بی چون و چرای حکمِ معشوق است. شاعر با زبانی فاخر، جایگاه رفیعِ معشوق را در برابر فروتنیِ عاشق ترسیم می‌کند و عشق را حقیقتی می‌داند که به سبب اصالتِ طرفین، از زوال و آسیب‌پذیری مصون است.

معنای روان

آسوده خاطرم که تو در خاطر منی گر تاج می فرستی و گر تیغ می زنی

من در آرامش کامل به سر می‌برم چرا که تو در قلب و اندیشه منی؛ چه به من لطف و عنایت کنی و چه با قهر و جفا بر من ستم روا داری.

نکته ادبی: خاطر در هر دو مصراع به معنای ذهن و قلب است؛ تضاد میان تاج (نشانه عزت) و تیغ (نشانه جفا) تضاد معنایی ایجاد کرده است.

ای چشم عقل خیره در اوصاف روی تو چون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی

چشمِ خرد و عقلِ من در برابر زیبایی‌های وجود تو حیران و ناتوان است، درست مانند پرنده‌ی شب‌زی (جغد) که تابِ دیدنِ نورِ درخشان خورشید را ندارد.

نکته ادبی: اشاره به یک باورِ قدیمی که جغد در روشنایی روز نابیناست؛ کنایه از اینکه زیبایی معشوق فراتر از درکِ عقلی است.

شهری به تیغ غمزه خون خوار و لعل لب مجروح می کنی و نمک می پراکنی

تو با نگاهِ دلبرانه و لبانِ سرخ‌رنگِ خود، اهالی یک شهر را به بندِ عشق کشیده و زخمی کرده‌ای و با رفتار ظالمانه‌ات، بر این زخم‌ها نمک می‌پاشی (دردشان را بیشتر می‌کنی).

نکته ادبی: غمزه به معنای اشاره با چشم است؛ ترکیبِ غمزه خون‌خوار استعاره از قدرتِ کشندگیِ نگاهِ معشوق است.

ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم باری نگه کن ای که خداوند خرمنی

ما در برابرِ خرمنِ کمالات و لطفِ تو، همچون خوشه‌چینانی هستیم که به دنبالِ بهره‌ای ناچیز می‌گردند؛ حال که تو صاحب این خرمنِ بزرگی، نظری به ما بینداز.

نکته ادبی: اصحاب دولت کنایه از صاحبانِ نعمت و کمال است؛ واژه خرمن نمادِ دارایی و فراوانیِ معشوق است.

گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر من مهر از دلم چگونه توانی که برکنی

فرض را بر این می‌گیرم که تو بتوانی دلِ سخت و تغییرناپذیرِ خود را از بندِ مهرِ من آزاد کنی، اما مگر چنین چیزی ممکن است که تو بتوانی عشقِ مرا از دلِ خود بیرون کنی؟

نکته ادبی: دلِ سنگین در اینجا صفتِ معشوقِ بی‌تفاوت است؛ استفهامِ انکاری در مصراع دوم بر غیرممکن بودنِ فراموشیِ عشق دلالت دارد.

حکم آن توست اگر بکشی بی گنه ولیک عهد وفای دوست نشاید که بشکنی

اگر بخواهی مرا بی‌گناه بکشی، قدرت و اختیارِ آن را داری، اما پیمانِ دوستی و وفاداری چیزی است که نباید آن را بشکنی.

نکته ادبی: تضادِ میانِ قدرتِ مطلقه معشوق (بکشی) و اخلاقِ وفاداری (عهد وفا) محورِ معنایی بیت است.

این عشق را زوال نباشد به حکم آنک ما پاک دیده ایم و تو پاکیزه دامنی

این عشقِ ما هرگز از بین نمی‌رود، زیرا ما با دیده‌ای پاک و حقیقت‌بین به تو نگریسته‌ایم و تو نیز پاکیزه‌دامنی و شایسته‌ی این عشقِ والایی.

نکته ادبی: پاکیزه‌دامن استعاره از پاک‌دامنی و عفت است؛ واژه زوال به معنای نابودی و پایان است.

از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست ور متفق شوند جهانی به دشمنی

حتی اگر تمامِ مردمِ جهان با هم متحد شوند تا مرا با تو دشمن کنند، گمان مبر که من از راهِ وفاداری به تو بازگردم.

نکته ادبی: متفق به معنای هم‌داستان و متحد است؛ بیت تأکیدی بر ثباتِ قدمِ عاشق در برابر فشارهای اجتماعی.

خواهی که دل به کس ندهی دیده ها بدوز پیکان چرخ را سپری باشد آهنی

اگر نمی‌خواهی قلبت اسیرِ عشقِ کسی شود، چشم‌هایت را ببند؛ زیرا حتی اگر سپری آهنین هم داشته باشی، در برابرِ تیرِ تیزِ تقدیر (عشق) کارساز نیست.

نکته ادبی: پیکان چرخ استعاره از تیرِ سرنوشت و عشق است؛ تأکیدی بر نفوذناپذیریِ تقدیرِ عشق.

با مدعی بگوی که ما خود شکسته ایم محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی

به آن رقیبِ حسود بگو که ما خود پیش از این در میدانِ عشق شکست خورده و تسلیم شده‌ایم؛ بنابراین نیازی نیست که با ما سرِ جنگ و ستیز داشته باشی.

نکته ادبی: شکستن در اینجا به معنای تسلیم شدن و از پا افتادن در برابرِ عظمتِ عشق است.

سعدی چو سروری نتوان کرد لازمست با سخت بازوان به ضرورت فروتنی

ای سعدی، چون تو قدرت و تواناییِ سروری و بزرگی نداری، ناچاری که در برابرِ زورمندان و صاحبانِ قدرت، فروتنی پیشه کنی.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر در این بیت آمده است؛ اشاره به تضادِ همیشگی میانِ زور و تواضع در زیستِ اجتماعی.

آرایه‌های ادبی

تضاد تاج و تیغ

تقابل میان عزت و قدرتِ معشوق در برابر ستم و جفای او.

استعاره خوشه‌چین و خرمن

اشاره به جایگاهِ پایینِ عاشق در مقایسه با جایگاهِ والای معشوق.

ایهام شکسته

به معنای شکست‌خورده در میدانِ نبرد و همچنین فروتن و خاشع در برابر معشوق.

تشبیه عقل مانند مرغ شب

تشبیه عقل به جغد که در برابر درخشش زیبایی معشوق کور است.