دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۸۰

سعدی
گر درون سوخته ای با تو برآرد نفسی چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی
ای که انصاف دل سوختگان می ندهی خود چنین روی نبایست نمودن به کسی
روزی اندر قدمت افتم و گر سر برود به ز من در سر این واقعه رفتند بسی
دامن دوست به دنیا نتوان داد از دست حیف باشد که دهی دامن گوهر به خسی
تا به امروز مرا در سخن این سوز نبود که گرفتار نبودم به کمند هوسی
چون سراییدن بلبل که خوش آید بر شاخ لیکن آن سوز ندارد که بود در قفسی
سعدیا گر ز دل آتش به قلم درنزدی پس چرا دود به سر می رودش هر نفسی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، وصفی است از آتش عشق و رنجی که عاشق در راه رسیدن به معشوق متحمل می‌شود. شاعر با زبانی آمیخته به گلایه و شیفتگی، از تأثیر این عشق بر روح و جان خویش می‌گوید و بیان می‌کند که چگونه رنجِ دوری و اشتیاق، به کلام او عمق و معنا بخشیده است.

مضمون اصلی، تفاوت میان عشق سطحی و عشق حقیقی است؛ عشقی که برخاسته از سوختن و ساختن است و همچون دودی که از آتشِ دل برمی‌خیزد، در کلمات شاعر متجلی می‌شود. سعدی در اینجا بر این باور است که شعرِ جان‌گداز، محصولِ جانِ گداخته است.

معنای روان

گر درون سوخته ای با تو برآرد نفسی چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی

اگر عاشق دل‌سوخته‌ای در پیشگاه تو آهی بکشد، چه اهمیتی دارد؟ حضور او همچون مگسی در میان شکرستان، در برابر عظمت زیبایی تو ناچیز است، هرچند که او شیفته‌ی این شیرینی است.

نکته ادبی: شکرستان استعاره از چهره و زیبایی معشوق است که مایه جذب عاشقان شده است.

ای که انصاف دل سوختگان می ندهی خود چنین روی نبایست نمودن به کسی

ای که به حال دل‌های سوخته و رنج‌دیده رحم نمی‌کنی و داد آن‌ها را نمی‌ستانی؛ با این زیبایی خیره‌کننده‌ات، نباید خود را به کسی نشان می‌دادی، زیرا دیدنِ تو سرآغازِ رنج و گرفتاری است.

نکته ادبی: انصاف دادن کنایه از عدالت ورزیدن و توجه کردن به دادخواهی عاشق است.

روزی اندر قدمت افتم و گر سر برود به ز من در سر این واقعه رفتند بسی

روزی در مسیر عشق تو جان خواهم باخت و به خاک می‌افتم، حتی اگر به قیمت از دست رفتن سرم باشد؛ پیش از من نیز بسیاری از عاشقانِ لایق‌تر از من در این راه جان خود را فدا کرده‌اند.

نکته ادبی: در قدم افتادن کنایه از تسلیم شدن و جان باختن در راه معشوق است.

دامن دوست به دنیا نتوان داد از دست حیف باشد که دهی دامن گوهر به خسی

دامن محبوب را به تمام دنیا نمی‌توان فروخت و از دست داد؛ بسیار ناپسند است که انسانِ ارزشمند، وجودِ گوهرگونه‌ی خویش را نثارِ کسی کند که بی‌ارزش است.

نکته ادبی: خس در اینجا استعاره از انسان دون‌همت و بی‌ارزش است.

تا به امروز مرا در سخن این سوز نبود که گرفتار نبودم به کمند هوسی

تا امروز سخنان من این‌گونه سوزناک و تأثیرگذار نبود، زیرا پیش از این، گرفتارِ بندِ عشق و هوسِ صادقانه نشده بودم.

نکته ادبی: کمند هوس استعاره از جاذبه‌های عشق است که عاشق را گرفتار می‌کند.

چون سراییدن بلبل که خوش آید بر شاخ لیکن آن سوز ندارد که بود در قفسی

آواز بلبل بر روی شاخه، زیبا و دلنشین است؛ اما آن سوز و گدازی را که در آوازِ بلبلِ دربند و قفسی هست، ندارد.

نکته ادبی: تمثیل پرنده در قفس برای نشان دادن تفاوت هنرِ برخاسته از رنج و هنرِ برخاسته از آسودگی.

سعدیا گر ز دل آتش به قلم درنزدی پس چرا دود به سر می رودش هر نفسی

ای سعدی، اگر این آتشِ عشقِ واقعی از اعماق جانت به قلمت راه نمی‌یافت، پس چرا با هر نفسی که می‌کشی، دودِ این آتش از سرت برمی‌خیزد؟

نکته ادبی: دود به سر رفتن کنایه از بروز آثارِ غم و اندوهِ عمیق در ظاهر و کلام شاعر است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شکرستان

استعاره از چهره و زیبایی معشوق که عاشقان را به خود جذب می‌کند.

مراعات نظیر آتش، دود، سوخته

واژگانی که با هم تناسب معنایی داشته و فضای سوختن و عشق را ترسیم می‌کنند.

تمثیل بلبل بر شاخ و بلبل در قفس

مقایسه شعرِ ساده با شعرِ برخاسته از رنجِ عشق.