دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۷۷

سعدی
امیدوارم اگر صد رهم بیندازی که بار دیگرم از روی لطف بنوازی
چو روزگار نسازد ستیزه نتوان برد ضرورتست که با روزگار درسازی
جفای عشق تو بر عقل من همان مثلست که سرگزیت به کافر همی دهد غازی
دریغ بازوی تقوا که دست رنگینت به عقل من به سرانگشت می کند بازی
بسی مطالعه کردیم نقش عالم را ز هر که در نظر آید به حسن ممتازی
هزار چون من اگر محنت و بلا بیند تو را از آن چه که در نعمتی و در نازی
حدیث عشق تو پیدا نکردمی بر خلق گر آب دیده نکردی به گریه غمازی
زهی سوار که صد دل به غمزه ای ببری هزار صید به یک تاختن بیندازی
تو را چو سعدی اگر بنده ای بود چه شود که در رکاب تو باشد غلام شیرازی
گرش به قهر برانی به لطف بازآید که زر همان بود ار چند بار بگدازی
چو آب می رود این پارسی به قوت طبع نه مرکبیست که از وی سبق برد تازی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در فضایی از تضاد میان عقلِ مصلحت‌اندیش و شورِ عاشقی ترسیم شده است. شاعر با زبانی ستایشگرانه و در عین حال متواضعانه، وضعیت عاشقِ دل‌بسته‌ای را روایت می‌کند که با وجود بی‌مهری و ستم معشوق، همچنان پیوند خود را گسست‌ناپذیر می‌داند و با پایداری بر سر عهد خویش، رنج عشق را با جان می‌خرد.

درونمایه اصلی اثر بر مدار اقتدارِ بی‌رقیب معشوق در دلبری و تسلیمِ مطلق عاشق می‌چرخد. سعدی در این ابیات، علاوه بر بیان شکوه‌آمیز از جفای یار، به توانمندی و فخامت کلام خویش نیز اشارتی دارد و شعرِ پارسی خود را در عرصه بیان و بلاغت، هم‌سنگ و بلکه پیشروتر از شعر عرب می‌داند.

معنای روان

امیدوارم اگر صد رهم بیندازی که بار دیگرم از روی لطف بنوازی

امیدوارم که اگر مرا صد بار از خود برانی و دور کنی، باز هم روزی برسد که از سر مهر و لطف به من توجه کنی و دلم را شاد سازی.

نکته ادبی: ترکیب «رهم» مخفف «ره» به معنای بار/مرتبه و «م» ضمیر متصل اول شخص است.

چو روزگار نسازد ستیزه نتوان برد ضرورتست که با روزگار درسازی

هنگامی که تقدیر و زمانه با تو سازگار نیست، جنگیدن با آن بی‌فایده است؛ ناچار باید با ناملایمات روزگار کنار آمد و با آن ساخت.

نکته ادبی: «ستیزی نتوان برد» کنایه‌ای است از ناتوانی در غلبه بر تقدیر و مشیت الهی که در این سیاق به «روزگار» نسبت داده شده است.

جفای عشق تو بر عقل من همان مثلست که سرگزیت به کافر همی دهد غازی

ستم و جفایی که عشق تو بر عقل من روا می‌دارد، شبیه آن است که یک جنگجوی مسلمان مجبور شود به کافری باج و خراج (سرگزیت) بپردازد؛ یعنی عشق، خردِ مرا که باید حاکم و سرفراز باشد، ذلیل و شکست‌خورده کرده است.

نکته ادبی: «سرگزیت» واژه‌ای کهن به معنای جزیه و باج است که در اینجا برای ترسیم غلبه ناعادلانه عشق بر عقل به کار رفته است.

دریغ بازوی تقوا که دست رنگینت به عقل من به سرانگشت می کند بازی

افسوس بر آن خویشتن‌داری و تقوایی که داشتم که اکنون دست زیبای تو، با سرانگشتانش چنان با عقل و منطق من بازی می‌کند که گویی اراده‌ای از خود ندارم.

نکته ادبی: «بازوی تقوا» استعاره از نیروی خویشتن‌داری و قدرت معنوی است که در برابر عشق تضعیف شده است.

بسی مطالعه کردیم نقش عالم را ز هر که در نظر آید به حسن ممتازی

من جهان و زیبایی‌های آن را بسیار آزمودم و درنهایت به این نتیجه رسیدم که تو در میان تمام زیبارویان، برترین و ممتازترین هستی.

نکته ادبی: «نقش عالم» استعاره از مظاهر، صورت‌ها و زیبایی‌های گوناگون جهان است.

هزار چون من اگر محنت و بلا بیند تو را از آن چه که در نعمتی و در نازی

اگر هزاران نفر مانند من در آتش عشق تو بسوزند و رنج بکشند، چه اهمیتی برای تو دارد که همچنان در ناز و نعمت غرق هستی و از رنج ما بی‌خبری؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای نشان دادن بی‌تفاوتی معشوق نسبت به حال عاشق است.

حدیث عشق تو پیدا نکردمی بر خلق گر آب دیده نکردی به گریه غمازی

هرگز نمی‌خواستم داستان عشق تو را برای دیگران آشکار کنم، اما چشمان گریانم با اشک‌های خود، رازم را فاش کردند و خبرچین من شدند.

نکته ادبی: «غمازی» به معنای سخن‌چینی و فاش‌سازی راز است که به صفت برای اشک چشم به کار رفته.

زهی سوار که صد دل به غمزه ای ببری هزار صید به یک تاختن بیندازی

ای محبوب که همچون سواری چابک‌سوار، تنها با یک نگاه و اشاره چشم، صدها دل را می‌ربایی و در یک تاخت‌وتاز، هزاران صید را به بند می‌کشی.

نکته ادبی: «غمزه» به معنای اشاره چشم و ابرو و از ابزارهای اصلی معشوق برای تسخیر دل عاشق است.

تو را چو سعدی اگر بنده ای بود چه شود که در رکاب تو باشد غلام شیرازی

اگر کسی چون سعدی بنده و غلام درگاه تو باشد، چه جای دوری دارد؟ افتخار او این است که غلامی شیرازی در رکاب تو باشد.

نکته ادبی: تخلص شاعر به نام خود در بیت نهم برای ایجاد پیوند میان متن و مؤلف.

گرش به قهر برانی به لطف بازآید که زر همان بود ار چند بار بگدازی

اگر عاشق را با خشم و قهر از خود برانی، او باز هم با مهر و محبت به سویت باز می‌گردد؛ چرا که ذات او مانند طلا، اصیل است و با چندین بار ذوب شدن و سختی کشیدن، باز هم ارزش و ماهیت خود را از دست نمی‌دهد.

نکته ادبی: تمثیلِ «زر» برای نشان دادن پایداری و اصالت عشق در برابر شدائد است.

چو آب می رود این پارسی به قوت طبع نه مرکبیست که از وی سبق برد تازی

شعر پارسی من به دلیل طبع روان و قوی‌ام همچون آب جاری است؛ این مرکب (اسبِ شعر) چنان تیزرو و رساست که هیچ‌کدام از اشعار تازی (عربی) نمی‌توانند از آن پیشی بگیرند.

نکته ادبی: «مرکب» استعاره از شعر و «تازی» در تقابل با «پارسی» نشان‌دهنده اعتماد به نفس شاعر در توانمندی زبان مادری است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو آب می رود این پارسی

شعر پارسی به آبِ روان تشبیه شده تا بیانگر روانی و فصاحت آن باشد.

استعاره زهی سوار

معشوق به سواری تشبیه شده که با مهارت دل‌ها را شکار می‌کند.

تضاد (طباق) قهر و لطف

تقابل میان دو رفتار متفاوت معشوق برای نشان دادن سرگشتگی عاشق.

تشخیص (جان‌بخشی) گریه غمازی

اشک و گریه به انسانی خبرچین (غماز) تشبیه شده که راز عاشق را فاش می‌کند.