دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۷۵

سعدی
هر سلطنت که خواهی می کن که دلپذیری در دست خوبرویان دولت بود اسیری
جان باختن به کویت در آرزوی رویت دانسته ام ولیکن خون خوار ناگزیری
ملک آن توست و فرمان مملوک را چه درمان گر بی گنه بسوزی ور بی خطا بگیری
گر من سخن نگویم در وصف روی و مویت آیینه ات بگوید پنهان که بی نظیری
آن کو ندیده باشد گل در میان بستان شاید که خیره ماند در ارغوان و خیری
گفتم مگر ز رفتن غایب شوی ز چشمم آن نیستی که رفتی آنی که در ضمیری
ای باد صبح بستان پیغام وصل جانان می رو که خوش نسیمی می دم که خوش عبیری
او را نمی توان دید از منتهای خوبی ما خود نمی نماییم از غایت حقیری
گر یار با جوانان خواهد نشست و رندان ما نیز توبه کردیم از زاهدی و پیری
سعدی نظر بپوشان یا خرقه در میان نه رندی روا نباشد در جامه فقیری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه تسلیم و سرسپردگی عاشق در برابر زیبایی مطلق و فرمانروایی بی‌چون‌وچرای معشوق است. شاعر با زبانی نرم و در عین حال صریح، اعتراف می‌کند که زیبایی معشوق، چنان قدرتی دارد که عقل و اختیار را از عاشق می‌ستاند و او را با میل و رغبت به اسارت در می‌آورد.

در لایه‌های عمیق‌تر، شاعر میان خود و معشوق فاصله‌ای قائل است که ناشی از کمال مطلق معشوق و حقارت عاشق است؛ با این حال، این عشق چنان در وجود او ریشه دوانده که حتی با توبه از زهد و پارسایی نیز، از آن دست نمی‌کشد و میانه‌روی و رندی را بر زهدِ ظاهرپرستانه ترجیح می‌دهد.

معنای روان

هر سلطنت که خواهی می کن که دلپذیری در دست خوبرویان دولت بود اسیری

هر سلطنت و حکمرانی که دوست داری انجام بده، چرا که تو بسیار دل‌نشین و جذابی. شکوه و اقبالِ عالم، در دستانِ بندگانِ زیبایی چون تو، اسیر است.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای سعادت و کامیابی و اقبال است که در ادبیات کهن جایگاه ویژه‌ای دارد.

جان باختن به کویت در آرزوی رویت دانسته ام ولیکن خون خوار ناگزیری

من از ابتدا می‌دانستم که فدا کردن جان در کوی تو به امید دیدن چهره‌ات، به مرگ منجر می‌شود؛ با این حال می‌دانم که تو بی‌رحمی و ناگزیر باید تسلیمِ خون‌خواریِ تو شد.

نکته ادبی: خون‌خوار در اینجا کنایه از معشوقی است که جان عاشق را می‌ستاند و این خصلتِ ذاتی اوست.

ملک آن توست و فرمان مملوک را چه درمان گر بی گنه بسوزی ور بی خطا بگیری

این قلمروِ عشق متعلق به توست و بنده در برابر فرمانِ تو چه چاره‌ای دارد؟ چه گناهی از من سر بزند و بسوزانی‌ام، و چه بی‌گناه باشم و مرا گرفتار کنی، تفاوتی نمی‌کند.

نکته ادبی: مملوک به معنای بنده و برده است که اشاره به سرسپردگی مطلق دارد.

گر من سخن نگویم در وصف روی و مویت آیینه ات بگوید پنهان که بی نظیری

حتی اگر من در وصف چهره و موی تو سخنی نگویم، آیینه در خلوت خود به تو خواهد گفت که تو بی‌همتایی.

نکته ادبی: در اینجا به آیینه شخصیت داده شده (تشخیص) که به بیان زیبایی معشوق می‌پردازد.

آن کو ندیده باشد گل در میان بستان شاید که خیره ماند در ارغوان و خیری

کسی که تا به حال گل‌های زیبا را در باغ ندیده باشد، ممکن است با دیدن گل ارغوان و گل خیری، حیران و شگفت‌زده شود.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که حیرتِ نادان از سرِ بی‌تجربگی است و نه عظمتِ معشوق.

گفتم مگر ز رفتن غایب شوی ز چشمم آن نیستی که رفتی آنی که در ضمیری

خیال می‌کردم با رفتنِ تو، از جلوی چشمانم دور می‌شوی؛ اما تو کسی نیستی که بتوانی بروی، چون تو در جان و قلب من جای داری.

نکته ادبی: ایهامِ لطیفی در کلمه رفتن و حضورِ همیشگی در ضمیر وجود دارد.

ای باد صبح بستان پیغام وصل جانان می رو که خوش نسیمی می دم که خوش عبیری

ای باد صبحگاهی که از باغ می‌آیی، پیغام وصلِ مرا به معشوق برسان. برو که تو نسیمی خوش‌بو و معطر هستی.

نکته ادبی: عبیر نوعی ماده خوش‌بو است که شاعر آن را به باد نسبت داده است.

او را نمی توان دید از منتهای خوبی ما خود نمی نماییم از غایت حقیری

معشوق را نمی‌توان به درستی دید چون زیبایی‌اش بی‌نهایت است، و ما هم به دلیل حقارت و ناچیزی خود، شایستگیِ نمایان شدن در برابر او را نداریم.

نکته ادبی: تناسب میانِ ناتوانی در دیدن از شدتِ نور و ناتوانی در دیده شدن از شدتِ حقارت.

گر یار با جوانان خواهد نشست و رندان ما نیز توبه کردیم از زاهدی و پیری

اگر معشوق قصد دارد با جوانان و رندان نشست و برخاست کند، ما نیز از زهدِ خشک و پیریِ خود توبه می‌کنیم و به جرگه‌ی آن‌ها می‌پیوندیم.

نکته ادبی: رندان در اینجا به معنای افرادِ آزاده و بی‌قید و بند در مسیر عشق است.

سعدی نظر بپوشان یا خرقه در میان نه رندی روا نباشد در جامه فقیری

ای سعدی، یا چشم از زیبایی‌های عالم بپوشان و به زهد بازگرد، یا خرقه زهد را از تن درآور؛ چون رندی و آزادگی با جامه فقیری و زاهدانه همخوانی ندارد.

نکته ادبی: خرقه در اینجا نمادِ زهدِ ظاهری است که با حقیقتِ رندی در تضاد است.

آرایه‌های ادبی

استعاره دولت اسیرِ دستانِ خوبرویان

اقبال و کامیابی به انسانی تشبیه شده که در بندِ زیبایی است.

تشخیص آیینه ات بگوید

نسبت دادنِ عملِ سخن گفتن به آیینه، جهت تأکید بر زیباییِ غیرقابلِ انکارِ معشوق.

تضاد زاهد و رند

تقابلِ میانِ زهدِ خشکِ ظاهری و آزادگیِ قلبیِ عاشق.

مبالغه خون‌خوار

توصیف معشوق به قاتل بودن، برای بیانِ شدتِ تأثیرِ زیبایی او بر جان عاشق.