دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۷۲

سعدی
این چه رفتارست کارامیدن از من می بری هوشم از دل می ربایی عقلم از تن می بری
باغ و لالستان چه باشد آستینی برفشان باغبان را گو بیا گر گل به دامن می بری
روز و شب می باشد آن ساعت که همچون آفتاب می نمایی روی و دیگر باز روزن می بری
مویت از پس تا کمرگه خوشه ای بر خرمنست زینهار آن خوشه پنهان کن که خرمن می بری
دل به عیاری ببردی ناگهان از دست من دزد شب گردد تو فارغ روز روشن می بری
گر تو برگردیدی از من بی گناه و بی سبب تا مگر من نیز برگردم غلط ظن می بری
چون نیاید دود از آن خرمن که آتش می زنی یا ببندد خون از این موضع که سوزن می بری
این طریق دشمنی باشد نه راه دوستی کبروی دوستان در پیش دشمن می بری
عیب مسکینی مکن افتان و خیزان در پیت کان نمی آید تو زنجیرش به گردن می بری
سعدیا گفتار شیرین پیش آن کام و دهان در به دریا می فرستی زر به معدن می بری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، شکایت‌نامه‌ای عاشقانه و پرشور است که در آن سراینده با لحنی گلایه‌آمیز اما تسلیم، از بی‌رحمی و زیبایی خیره‌کننده معشوق سخن می‌گوید. شاعر، معشوق را به سارقی تشبیه می‌کند که نه تنها قلب و عقل او را ربوده، بلکه با رفتاری متناقض، آرامش را از زندگی او سلب کرده است.

در جای‌جای این ابیات، تضاد میان استیصال عاشق و بی‌نیازی معشوق به تصویر کشیده شده است. شاعر معتقد است که معشوق به قدری کمال‌یافته و زیباست که تمامی تلاش‌های عاشق برای جلب توجه او یا وصف زیبایی‌هایش، مانند بردن زر به معدن، امری بیهوده و نشانه‌ای از کمالِ مطلقِ معشوق است که خود نیازی به ستایش ندارد.

معنای روان

این چه رفتارست کارامیدن از من می بری هوشم از دل می ربایی عقلم از تن می بری

این چه رفتاری است که تو پیش گرفته‌ای؟ تو آرامش را از من می‌گیری و هوش و عقل را از دل و جانم می‌ربایی.

باغ و لالستان چه باشد آستینی برفشان باغبان را گو بیا گر گل به دامن می بری

باغ و گلستان در برابر زیبایی تو چه ارزشی دارند؟ تو فقط کافی است آستین خود را تکان دهی تا گل‌ها پراکنده شوند؛ اگر قصد داری گل به دامن جمع کنی، به باغبان بگو بیاید که تو خود مظهر زیبایی هستی.

روز و شب می باشد آن ساعت که همچون آفتاب می نمایی روی و دیگر باز روزن می بری

روز و شب من در انتظار آن لحظه‌ای است که تو مانند خورشید، چهره‌ات را آشکار می‌کنی و سپس دوباره آن را پشت روزن (پنجره یا حجاب) پنهان می‌کنی.

مویت از پس تا کمرگه خوشه ای بر خرمنست زینهار آن خوشه پنهان کن که خرمن می بری

گیسوان بلند تو که تا کمرت می‌رسد، مانند خوشه‌های گندمی است که بر خرمن افتاده است؛ زنهار (مراقب باش) که آن گیسو را پنهان کنی، زیرا با این زیبایی، کل خرمن وجود مرا به یغما می‌بری.

دل به عیاری ببردی ناگهان از دست من دزد شب گردد تو فارغ روز روشن می بری

تو مانند یک راهزن (عیار)، ناگهان دل مرا از دستم ربودی. سارقان معمولاً شب‌هنگام دزدی می‌کنند، اما تو در کمال بی‌خیالی، در روز روشن دل مرا می‌ربایی.

گر تو برگردیدی از من بی گناه و بی سبب تا مگر من نیز برگردم غلط ظن می بری

اگر تو بدون هیچ گناه و دلیلی از من روی گرداندی، گمان مبر که من نیز از تو روی برخواهم گرداند؛ این تصور تو اشتباه است.

چون نیاید دود از آن خرمن که آتش می زنی یا ببندد خون از این موضع که سوزن می بری

اگر تو بر خرمن وجود من آتش می‌زنی، چرا هیچ دودی از آن برنمی‌خیزد؟ و اگر با نگاهت همچون سوزن بر من زخم می‌زنی، چرا از آن موضع خونی جاری نمی‌شود؟ (اشاره به پنهان بودن دردِ عشق).

نکته ادبی: موضع در اینجا به معنای محل و جایگاه زخم است.

این طریق دشمنی باشد نه راه دوستی کبروی دوستان در پیش دشمن می بری

این شیوه تو، راه و رسم دشمنی است نه دوستی؛ که بزرگی و افتخار دوستانت را نزد دشمن به رخ می‌کشی.

عیب مسکینی مکن افتان و خیزان در پیت کان نمی آید تو زنجیرش به گردن می بری

عیبِ مسکینی را که افتان و خیزان به دنبال تو می‌آید، مکن؛ چرا که این کار شایسته تو نیست، چون در واقع تو خود با زنجیر عشق، او را به دنبال خود می‌کشی.

سعدیا گفتار شیرین پیش آن کام و دهان در به دریا می فرستی زر به معدن می بری

سعدیا، سخن گفتن از زیبایی و شیرینی در پیشگاه آن دهان شیرین، کار بیهوده‌ای است؛ مانند این است که مروارید به دریا بفرستی یا طلا به معدن ببری (چون آنجا خود معدنِ این دارایی‌هاست).

آرایه‌های ادبی

استعاره خوشه ای بر خرمن

تشبیه موهای معشوق به خوشه گندم و هستی عاشق به خرمن که نشان‌دهنده غارت عقل و هوش است.

تلمیح و ضرب‌المثل زر به معدن می بری

اشاره به ضرب‌المثل معروف «زیره به کرمان بردن» که دلالت بر انجام کار بیهوده دارد.

مراعات نظیر باغ، باغبان، گل، دامن

تناسب میان واژگان مرتبط با فضای باغ و گل‌چینی.

تضاد (طباق) روز و شب

استفاده از تقابل زمانی برای نشان دادن تداوم انتظار عاشق.