دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۶۷

سعدی
اگر به تحفه جانان هزار جان آری محقرست نشاید که بر زبان آری
حدیث جان بر جانان همین مثل باشد که زر به کان بری و گل به بوستان آری
هنوز در دلت ای آفتاب رخ نگذشت که سایه ای به سر یار مهربان آری
تو را چه غم که مرا در غمت نگیرد خواب تو پادشاه کجا یاد پاسبان آری
ز حسن روی تو بر دین خلق می ترسم که بدعتی که نبودست در جهان آری
کس از کناری در روی تو نگه نکند که عاقبت نه به شوخیش در میان آری
ز چشم مست تو واجب کند که هشیاران حذر کنند ولی تاختن نهان آری
جواب تلخ چه داری بگوی و باک مدار که شهد محض بود چون تو بر دهان آری
و گر به خنده درآیی چه جای مرهم ریش که ممکنست که در جسم مرده جان آری
یکی لطیفه ز من بشنو ای که در آفاق سفر کنی و لطایف ز بحر و کان آری
گرت بدایع سعدی نباشد اندر بار به پیش اهل و قرابت چه ارمغان آری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ اوجِ فروتنی و تسلیم عاشق در برابر معشوق است. شاعر به زیبایی هرچه تمام‌تر بیان می‌کند که در برابر عظمت و کمال بی‌بدیل محبوب، هر آنچه عاشق عرضه کند، حتی اگر جان شیرین او باشد، در پیشگاه معشوق متاعی ناچیز و بی‌مقدار است. فضا و لحن شعر، سرشار از ستایش، حیرت و نوعی تعظیمِ عاشقانه در برابرِ جایگاهِ رفیعِ پادشاه‌گونه‌ی معشوق است.

سعدی در این ابیات، با تکیه بر استعاراتی دقیق، نشان می‌دهد که چگونه معشوق با زیبایی خیره‌کننده‌اش، نظمی نوین و بدعتی تازه در عالمِ حسن و جمال ایجاد کرده است. در پایان، شاعر با نوعی تفاخرِ لطیف و رندانه، اثرِ هنریِ خویش را به عنوان ارزشمندترین تحفه و ارمغانِ جهانی برمی‌شمرد که هر مسافری باید آن را همراه داشته باشد.

معنای روان

اگر به تحفه جانان هزار جان آری محقرست نشاید که بر زبان آری

اگر هزار بار هم جانت را به عنوان هدیه نزد محبوب ببری، همچنان ناچیز است و ارزش آن را ندارد که حتی به زبان بیاوری.

نکته ادبی: جانان در اینجا به معنای معشوق است و تحفه به معنای پیشکش و هدیه به کار رفته است.

حدیث جان بر جانان همین مثل باشد که زر به کان بری و گل به بوستان آری

ماجرای تقدیم کردن جان به معشوق، مانند این است که بخواهی طلا را به معدن ببری یا گل را به باغستان هدیه کنی (که کاری بیهوده است چون در آنجا به وفور یافت می‌شود).

نکته ادبی: استفاده از تمثیل برای بیان بی‌ارزشیِ هدیه‌ی عاشق در برابر کمالِ بی‌نیازِ معشوق.

هنوز در دلت ای آفتاب رخ نگذشت که سایه ای به سر یار مهربان آری

ای کسی که چهره‌ات مانند خورشید درخشان است، هنوز به ذهنت خطور نکرده که سایه‌ای (توجه و لطفی) بر سرِ دوستِ مهربانت بگستری؟

نکته ادبی: آفتابِ رخ، استعاره از درخشش و زیبایی چهره‌ی معشوق است.

تو را چه غم که مرا در غمت نگیرد خواب تو پادشاه کجا یاد پاسبان آری

تو چه غمی داری که من در اندوهِ تو خواب به چشمانم نمی‌آید؟ تو پادشاهی و کی ممکن است به فکرِ یک نگهبانِ ناچیز بیفتی.

نکته ادبی: پاسبان در اینجا استعاره از عاشقِ مراقب و پیگیر است که در برابر پادشاهیِ معشوق، جایگاهی ندارد.

ز حسن روی تو بر دین خلق می ترسم که بدعتی که نبودست در جهان آری

از زیبایی چهره‌ات بر دین مردم بیمناکم، چرا که تو بدعتی (نوآوریِ عجیبی در حسن) پدید آورده‌ای که پیش از این در جهان سابقه نداشته است.

نکته ادبی: بدعت در اینجا به معنای امری تازه و بی‌سابقه در حُسن و جمال است که برانگیزاننده فتنه است.

کس از کناری در روی تو نگه نکند که عاقبت نه به شوخیش در میان آری

هیچ‌کس نیست که از گوشه چشمی به تو بنگرد و تو عاقبت با شوخ‌طبعی و ناز، او را گرفتار و دل‌بسته‌ی خود نکنی.

نکته ادبی: شوخی در متون کهن به معنای ناز و کرشمه است.

ز چشم مست تو واجب کند که هشیاران حذر کنند ولی تاختن نهان آری

عقل حکم می‌کند که هوشیاران از چشمان مست تو دوری کنند، اما تو چنان پنهانی و بی‌خبر حمله می‌کنی که گریز از آن ممکن نیست.

نکته ادبی: چشم مست کنایه از چشمانِ افسونگر و فریبنده‌ی معشوق است.

جواب تلخ چه داری بگوی و باک مدار که شهد محض بود چون تو بر دهان آری

هر پاسخِ تلخی که داری بگو و نترس، که وقتی از دهان تو بیرون می‌آید، برای من همچون شهدِ شیرین است.

نکته ادبی: تضاد میان تلخ و شهد برای نشان دادن قدرتِ اثرگذاریِ کلامِ معشوق بر عاشق.

و گر به خنده درآیی چه جای مرهم ریش که ممکنست که در جسم مرده جان آری

و اگر با خنده و شادمانی بیایی، دیگر نیازی به مرهم برای زخم‌های من نیست؛ چرا که تو حتی قادری به جسم مرده، جانِ دوباره ببخشی.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ شفابخشِ حضور و نگاهِ معشوق که فراتر از درمان‌های معمولی است.

یکی لطیفه ز من بشنو ای که در آفاق سفر کنی و لطایف ز بحر و کان آری

ای کسی که در دنیا سفر می‌کنی و عجایب و لطایف را از دریا و معدن به ارمغان می‌آوری، یک نکته‌ی ظریف از من بشنو.

نکته ادبی: آفاق جمع افق به معنای کرانه‌ها و دنیا است. بحر و کان کنایه از دورترین و غنی‌ترین منابع است.

گرت بدایع سعدی نباشد اندر بار به پیش اهل و قرابت چه ارمغان آری

اگر اشعار شگفت‌انگیزِ سعدی در توشه‌ی سفرت نیست، می‌خواهی چه ارمغانی برای خانواده و خویشاوندان خود ببری؟

نکته ادبی: شاعر با اعتمادبه‌نفس، کلام خود را ارزشمندترین هدیه برای اهلِ ذوق می‌داند.

آرایه‌های ادبی

تمثیل که زر به کان بری و گل به بوستان آری

شاعر برای تبیینِ این مفهوم که بردنِ جان نزد معشوق کارِ بیهوده‌ای است، از دو مثالِ ملموس (بردن طلا به معدن و گل به باغ) استفاده کرده است.

تضاد جواب تلخ / شهد محض

همنشینی واژگان متضاد برای نشان دادن اینکه کلام محبوب، حتی اگر تند و تلخ باشد، برای عاشق شیرین و دلپذیر است.

استعاره آفتاب رخ

تشبیه چهره‌ی معشوق به آفتاب از جهت درخشش و روشنیِ بی‌مانند.

حسن تعلیل ز حسن روی تو بر دین خلق می ترسم

شاعر زیباییِ معشوق را دلیلِ گمراهیِ دینِ مردم دانسته است، که دلیلی شاعرانه و زیبا برای توصیف کمال جمال است.