دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۵۵

سعدی
گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری من نه حریف رفتنم از در تو به هر دری
تا نکند وفای تو در دل من تغیری چشم نمی کنم به خود تا چه رسد به دیگری
خود نبود و گر بود تا به قیامت آزری بت نکند به نیکوی چون تو بدیع پیکری
سرو روان ندیده ام جز تو به هیچ کشوری هم نشنیده ام که زاد از پدری و مادری
گر به کنار آسمان چون تو برآید اختری روی بپوشد آفتاب از نظرش به معجری
حاجت گوش و گردنت نیست به زر و زیوری یا به خضاب و سرمه ای یا به عبیر و عنبری
تاب وغا نیاورد قوت هیچ صفدری گر تو بدین مشاهدت حمله بری به لشکری
بسته ام از جهانیان بر دل تنگ من دری تا نکنم به هیچ کس گوشه چشم خاطری
گر چه تو بهتری و من از همه خلق کمتری شاید اگر نظر کند محتشمی به چاکری
باک مدار سعدیا گر به فدا رود سری هر که به معظمی رسد ترک دهد محقری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل یکی از عاشقانه‌ترین سروده‌های سعدی است که در آن، شاعر با زبانی پیراسته و شیوا، اوج ارادت و دلبستگی بی‌قیدوشرط خود را به معشوق ابراز می‌دارد. محور اصلی کلام، یگانگیِ زیبایی و بی‌همتاییِ معشوق در میان تمامی آفریدگان است، به‌گونه‌ای که شاعر تمام جهان و حتی خود را در برابر شکوهِ وجودی او ناچیز و نادیدنی می‌شمارد.

فضای حاکم بر این غزل، فضایی توأم با تسلیمِ عاشقانه و ستایشگریِ محض است. سعدی در این ابیات، با بهره‌گیری از اغراق‌های هنری و استعاره‌های بدیع، به‌دنبال ترسیم جایگاه رفیع معشوق است و در پایان، مرگ در راه این عشق را بهایِ رسیدن به مقصودِ عالی می‌داند که جز با ترک تعلقاتِ خُرد ممکن نیست.

معنای روان

گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری من نه حریف رفتنم از در تو به هر دری

اگر در مسیرِ رسیدن به تو، در هر قدم جانم را از دست بدهم، باز هم از درگاه تو به جای دیگری روی نخواهم گرداند و عاشقیِ من تغییر نمی‌کند.

نکته ادبی: حریف در اینجا به معنای همتا، حریفِ کاری و یا کسی که توان انجام کاری را دارد آمده است.

تا نکند وفای تو در دل من تغیری چشم نمی کنم به خود تا چه رسد به دیگری

برای اینکه در وفاداری من به تو خللی وارد نشود، حتی به خود نیز نگاه نمی‌کنم، چه رسد به اینکه بخواهم به شخص دیگری توجه کنم.

نکته ادبی: تغییر در اینجا به معنای دگرگونی و کاهشِ عهد و پیمان است.

خود نبود و گر بود تا به قیامت آزری بت نکند به نیکوی چون تو بدیع پیکری

هرگز در گذشته نبوده و در آینده نیز نخواهد بود که کسی بتواند بت و تمثالی به زیبایی و ظرافتِ تو بیافریند؛ تو بی‌همتاترین پیکره خلقت هستی.

نکته ادبی: آزر نامِ پدر یا عموی حضرت ابراهیم است که در فرهنگ ادبی، به عنوان بت‌تراشی زبردست شناخته می‌شود.

سرو روان ندیده ام جز تو به هیچ کشوری هم نشنیده ام که زاد از پدری و مادری

من در هیچ سرزمینی ندیده‌ام که کسی به برازندگی و وقارِ تو باشد و باور نمی‌کنم که کسی با این کمالات از پدر و مادری متولد شده باشد (اشاره به فرازمینی بودن زیبایی معشوق).

نکته ادبی: سروِ روان استعاره از قامتِ بلند و متناسب و موزون است.

گر به کنار آسمان چون تو برآید اختری روی بپوشد آفتاب از نظرش به معجری

اگر تو همچون ستاره‌ای در آسمان طلوع کنی، آفتابِ عالم‌تاب از شدتِ خجالتِ زیباییِ تو، چهره‌اش را در نقاب می‌پوشاند.

نکته ادبی: معجر به معنای مقنعه یا نقابی است که زنان برای پوشاندن چهره از آن استفاده می‌کنند.

حاجت گوش و گردنت نیست به زر و زیوری یا به خضاب و سرمه ای یا به عبیر و عنبری

تو به خاطر زیباییِ خدادادی‌ات، نیازی به طلا، زیورآلات، سرمه کشیدن یا استفاده از عطرهای گران‌بها نداری؛ زیبایی تو بی‌آلایش است.

نکته ادبی: عبیر و عنبر از خوش‌بوترین مواد معطر در ادبیات کهن هستند که نمادِ آراستگیِ مصنوعی‌اند.

تاب وغا نیاورد قوت هیچ صفدری گر تو بدین مشاهدت حمله بری به لشکری

اگر تو با این جلوه‌گریِ خیره‌کننده به لشکری حمله کنی، هیچ پهلوانِ قدرتمندی در میدانِ نبرد توانِ ایستادگی در برابرِ تو را ندارد.

نکته ادبی: صفدر به معنای کسی است که صف‌های دشمن را می‌درد و نمادِ شجاعت است.

بسته ام از جهانیان بر دل تنگ من دری تا نکنم به هیچ کس گوشه چشم خاطری

من دربِ دلِ خود را به روی تمام جهانیان بسته‌ام تا مبادا حتی یک نگاهِ گذرا و بی‌ارزش به غیر از تو داشته باشم.

نکته ادبی: گوشه چشم کنایه از نگاهِ محبت‌آمیز یا توجهِ عاشقانه است.

گر چه تو بهتری و من از همه خلق کمتری شاید اگر نظر کند محتشمی به چاکری

اگرچه تو در مقامِ والایی هستی و من در برابرِ تو بسیار ناچیزم، اما شایسته است که فردِ بزرگ‌منشی مانند تو، به چاکر و خدمتکارِ خود نظری بیندازد.

نکته ادبی: محتشمی صفتِ جانشینِ اسم برای فردی است که دارای حشمت، جاه و جلال است.

باک مدار سعدیا گر به فدا رود سری هر که به معظمی رسد ترک دهد محقری

ای سعدی، اگر در راهِ این عشقِ بزرگ جانت را فدا کنی، باکی نداشته باش؛ چرا که هر کس بخواهد به مرتبه‌ای عالی و معنوی برسد، باید از خواسته‌ها و دلبستگی‌های حقیر و کوچک چشم بپوشد.

نکته ادبی: باک داشتن به معنای ترسیدن و واهمه داشتن است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سرو روان

استفاده از قامتِ سرو برای توصیف موزون بودن و زیباییِ معشوق.

تلمیح آزر

اشاره به داستانِ آزرِ بت‌تراش برای تاکید بر بی‌همتاییِ معشوق در آفرینش.

اغراق روی بپوشاند آفتاب از نظرش

بزرگ‌نماییِ زیبایی معشوق تا حدی که خورشید در برابر آن احساس شرم کند.

تضاد محتشمی و چاکری

تقابلِ میان جایگاه والای معشوق و جایگاهِ پایینِ عاشق برای نشان دادنِ تواضعِ عاشق.