دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۵۰

سعدی
دیدم امروز بر زمین قمری همچو سروی روان به رهگذری
گوییا بر من از بهشت خدای باز کردند بامداد دری
من ندیدم به راستی همه عمر گر تو دیدی به سر بر قمری
یا شنیدی که در وجود آمد آفتابی ز مادر و پدری
گفتم از وی نظر بپوشانم تا نیفتم به دیده در خطری
چاره صبرست و احتمال فراق چون کفایت نمی کند نظری
می خرامید و زیر لب می گفت عاقل از فتنه می کند حذری
سعدیا پیش تیر غمزه ما به ز تقوا ببایدت سپری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل دلنشین از سعدی، تصویرگر لحظه‌ای است که شاعر با دیدن انسانی بسیار زیبا و خوش‌قد و قامت، در شگفتی و حیرت فرو می‌رود. این دیدار چنان بر شاعر تأثیر می‌گذارد که آن را همچون گشوده شدن دروازه‌های بهشت بر زمین توصیف می‌کند و معشوق را با استعاراتی چون قُمری و خورشید، موجودی فراتر از زیبایی‌های زمینی می‌بیند.

در ادامه، کشمکش درونی شاعر میان لذتِ تماشا و پرهیز از گرفتاری در دام عشق نمایان می‌شود. در نهایت، با لحنی هشدارگونه، معشوق یادآور می‌شود که خردمندان از آشوبِ عشق دوری می‌جویند و شاعر نیز با ظرافت می‌پذیرد که در برابر تیر نگاه‌های نافذ معشوق، تقوا و پرهیزکاری به تنهایی کافی نیست و برای دفاع در برابر این عشق، به سپری محکم‌تر نیاز است.

معنای روان

دیدم امروز بر زمین قمری همچو سروی روان به رهگذری

امروز شخص زیبا و موزونی را دیدم که همانند درخت سروی خرامان و باوقار در گذرگاه قدم می‌زد.

نکته ادبی: قمری در اینجا استعاره از معشوق زیباست و سرو روان کنایه از قد بلند و حرکات موزون و باوقار اوست.

گوییا بر من از بهشت خدای باز کردند بامداد دری

گویا خداوند درِ بهشت را در آن صبحگاه برای من گشوده بود که چنین فرشته‌ای را به تماشا نشستم.

نکته ادبی: بامداد به معنای صبحگاه است و اشاره به بهشت برای نشان دادن نهایت زیبایی و کمال معشوق به کار رفته است.

من ندیدم به راستی همه عمر گر تو دیدی به سر بر قمری

من در تمام طول عمرم چنین زیبایی بی‌نظیری ندیده‌ام؛ اگر تو دیده‌ای، نشانم بده.

نکته ادبی: به سر بر قمری در اینجا به معنای کسی است که چنین زیبایی خیره‌کننده‌ای را دیده باشد.

یا شنیدی که در وجود آمد آفتابی ز مادر و پدری

یا آیا شنیده‌ای که از پدر و مادری انسانی، فرزندی با این حد از درخشندگی و زیبایی (همچون خورشید) متولد شود؟

نکته ادبی: آفتاب استعاره از معشوق درخشان و زیباست که گویی از جنس بشر معمولی نیست.

گفتم از وی نظر بپوشانم تا نیفتم به دیده در خطری

با خود گفتم که باید چشم از او بردارم و نگاه نکنم تا در دام عشق گرفتار نشوم و به خطر نیفتم.

نکته ادبی: نظر پوشاندن کنایه از چشم‌‌پوشی و پرهیز از تماشای معشوق است تا مانع از وقوع عشق شود.

چاره صبرست و احتمال فراق چون کفایت نمی کند نظری

تنها راه چاره، صبر کردن و تحمل دوری است، زیرا فقط نگاه کردن به او گره‌ای از کار من نمی‌گشاید و کافی نیست.

نکته ادبی: احتمال در اینجا به معنای تحمل کردن و شکیبایی است.

می خرامید و زیر لب می گفت عاقل از فتنه می کند حذری

معشوق در حال گذشتن بود و زیر لب با خود می‌گفت که فرد عاقل از فتنه و آشوب عشق دوری می‌کند.

نکته ادبی: خرامیدن به معنای با ناز و وقار راه رفتن است. فتنه در اینجا کنایه از آشوبِ عشق است.

سعدیا پیش تیر غمزه ما به ز تقوا ببایدت سپری

ای سعدی، در برابر تیرِ نگاه‌های پرناز و کرشمه‌ی من، باید سپری محکم‌تر از تقوا و پرهیزکاری داشته باشی.

نکته ادبی: تیر غمزه استعاره از نگاه نافذ و تأثیرگذار معشوق است که قلب عاشق را نشانه می‌رود.

آرایه‌های ادبی

تشبیه همچو سروی روان

تشبیه قد و قامت معشوق به درخت سرو که نماد بلندی و زیبایی و وقار است.

استعاره آفتابی

استعاره از معشوق به خورشید برای توصیف درخشندگی و کمال زیبایی او.

کنایه تیر غمزه

غمزه به معنای اشاره چشم است و تیر به آن اضافه شده تا قدرت و نفوذ نگاه معشوق را نشان دهد.

ایهام فتنه

به معنای آزمون و آشوب است که در اینجا به معنای درگیریِ عاطفی و عشق دردسرساز به کار رفته است.