دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۴۶

سعدی
جور بر من می پسندد دلبری زور با من می کند زورآوری
بار خصمی می کشم کز جور او می نشاید رفت پیش داوری
عقل بیچارست در زندان عشق چون مسلمانی به دست کافری
بارها گفتم بگریم پیش خلق تا مگر بر من ببخشد خاطری
بازگویم پادشاهی را چه غم گر به خیلش دربمیرد چاکری
ای که صبر از من طمع داری و هوش بار سنگین می نهی بر لاغری
زان چه در پای عزیزان افکنند ما سری داریم اگر داری سری
چشم عادت کرده با دیدار دوست حیف باشد بعد از او بر دیگری
در سراپای تو حیران مانده ام در نمی باید به حسنت زیوری
این سخن سعدی تواند گفت و بس هر گدایی را نباشد جوهری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگر رابطه‌ای است که در آن عاشق در بندِ جورِ معشوق گرفتار آمده و با وجودِ ستمِ بی‌حدِ او، توانِ گریز یا دادخواهی ندارد. شاعر، معشوق را پادشاهی می‌بیند که در برابرِ رنجِ زیردستان بی‌تفاوت است و خود را عاجزتر از آن می‌داند که تابِ این بارِ سنگینِ عشق را بیاورد.

درون‌مایه اصلی شعر، بیانِ حیرت و شیفتگیِ عاشق است که پس از دیدارِ جمالِ معشوق، دیگر هیچ زیباییِ دیگری در چشمانش جلوه نمی‌کند. این عشق به قدری عمیق است که عقل و هوش را به بند می‌کشد و عاشق را به تسلیمِ محض وامی‌دارد تا جایی که جان‌فشانی در راهِ معشوق را تنها راهِ نجاتِ خویش می‌بیند.

معنای روان

جور بر من می پسندد دلبری زور با من می کند زورآوری

محبوب من، بی‌رحمی و جور را در حقِ من می‌پسندد و با قدرت و سلطه‌ای که بر من دارد، مرا زیر فشارِ خود می‌گذارد.

نکته ادبی: زورآوری: به معنای تکیه بر قدرتِ قهری و تحمیلِ اراده بر دیگری.

بار خصمی می کشم کز جور او می نشاید رفت پیش داوری

این فشار و خصومت را تحمل می‌کنم، چرا که جورِ او چنان است که نمی‌توان نزدِ هیچ قاضی یا داوری از او شکایت برد، زیرا او خود صاحبِ اختیار است.

نکته ادبی: داوری: در اینجا به معنای دادخواهی و مراجعه به محکمه است.

عقل بیچارست در زندان عشق چون مسلمانی به دست کافری

عقلِ من در زندانِ عشق اسیر شده است؛ درست مانندِ مسلمانِ آزاده‌ای که به دستِ کافری بی‌رحم گرفتار آمده و راهِ نجاتی ندارد.

نکته ادبی: تشبیه عقل به مسلمان و عشق به کافر، بیانگرِ ناتوانیِ خرد در برابرِ نیرویِ عشق است.

بارها گفتم بگریم پیش خلق تا مگر بر من ببخشد خاطری

بارها با خود اندیشیده‌ام که در پیشگاهِ مردم گریه و زاری کنم، شاید که دلی به رحم آید و راهِ چاره‌ای پیشِ پایم بگذارد.

نکته ادبی: خاطری: در اینجا به معنای دل یا توجهِ کسی است.

بازگویم پادشاهی را چه غم گر به خیلش دربمیرد چاکری

سپس به خود می‌گویم: پادشاه را چه غم که یکی از لشکریانِ بی‌شمارش در راهِ او جان می‌سپارد؟ من نیز در نظرِ تو همان‌قدر ناچیزم.

نکته ادبی: چاکری: به معنای بنده و سربازِ کوچک است که در دستگاهِ پادشاه اهمیتی ندارد.

ای که صبر از من طمع داری و هوش بار سنگین می نهی بر لاغری

ای کسی که از من توقعِ صبر و خردمندی داری، تو بارِ بسیار سنگینی را بر دوشِ پیکرِ نحیف و ناتوانِ من می‌گذاری که تابِ آن را ندارم.

نکته ادبی: لاغری: استعاره از ضعفِ جسم و روحِ عاشق در برابرِ هجومِ عشق.

زان چه در پای عزیزان افکنند ما سری داریم اگر داری سری

اگر تو (ای معشوق) اراده کرده‌ای که کسی را به پایِ عزیزانت قربانی کنی، ما سر و جانمان را برای فدا کردن آماده کرده‌ایم.

نکته ادبی: سر داشتن: کنایه از آمادگی برای قربانی شدن و بذلِ جان.

چشم عادت کرده با دیدار دوست حیف باشد بعد از او بر دیگری

چشمانِ من به دیدارِ چهره‌یِ تو عادت کرده است؛ پس از دیدنِ تو، حیف است که نگاه به رویِ دیگری بیفکنم.

نکته ادبی: عادت‌کردنِ چشم به دیدار، اشاره به انحصارِ بصریِ عاشق در زیباییِ معشوق دارد.

در سراپای تو حیران مانده ام در نمی باید به حسنت زیوری

من در برابرِ زیباییِ تمام‌عیارِ تو حیران و سرگشته مانده‌ام؛ تو چنان زیبایی که نیازی به هیچ زیور و آرایشی برایِ بهتر شدن نداری.

نکته ادبی: زیوری: به معنای زینت و آرایه است.

این سخن سعدی تواند گفت و بس هر گدایی را نباشد جوهری

این‌گونه سخن گفتن تنها در توانِ سعدی است؛ چرا که هر فردی دارای چنین جوهر و قریحه‌یِ والایی در بیانِ حقیقتِ عشق نیست.

نکته ادبی: جوهر: اشاره به گوهرِ ذات و استعدادِ ذاتیِ سخن‌وری.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون مسلمانی به دست کافری

تشبیه عقلِ عاشق به مسلمانِ اسیر و عشق به کافرِ غلبه‌گر که نشان از زبونی خرد دارد.

کنایه سر افکندن در پای عزیز

کنایه از تقدیمِ جان و فداکاریِ مطلق در راهِ معشوق.

تضاد (طباق) بار سنگین بر لاغری

تضاد میانِ سختیِ بارِ عشق و ناتوانیِ عاشق که نشان از رنجِ اوست.