دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۴۵

سعدی
بخت آیینه ندارم که در او می نگری خاک بازار نیرزم که بر او می گذری
من چنان عاشق رویت که ز خود بی خبرم تو چنان فتنه خویشی که ز ما بی خبری
به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را کان چه در وهم من آید تو از آن خوبتری
برقع از پیش چنین روی نشاید برداشت که به هر گوشه چشمی دل خلقی ببری
دیده ای را که به دیدار تو دل می نرود هیچ علت نتوان گفت بجز بی بصری
گفتم از دست غمت سر به جهان دربنهم نتوانم که به هر جا بروم در نظری
به فلک می رود آه سحر از سینه ما تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری
خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری
هر چه در وصف تو گویند به نیکویی هست عیبت آنست که هر روز به طبعی دگری
گر تو از پرده برون آیی و رخ بنمایی پرده بر کار همه پرده نشینان بدری
عذر سعدی ننهد هر که تو را نشناسد حال دیوانه نداند که ندیدست پری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل یکی از عاشقانه‌ترین سروده‌های سعدی است که در آن، شاعر با زبانی آکنده از تواضع و شوریدگی، به توصیف شکوهِ جمال معشوق و رنجِ عاشقِ بی‌قرار می‌پردازد. فضا، فضایی است که در آن عاشق در برابر زیباییِ مطلقِ معشوق، وجود خویش را نادیده می‌انگارد و در عینِ شِکوِه از بی‌اعتنایی او، همچنان در بندِ محبتش گرفتار است.

سعدی در این اثر، تقابل میانِ آگاهیِ عاشق به معشوق و غفلتِ معشوق از دردِ عاشق را با ظرافتِ تمام به تصویر کشیده است. او با استفاده از تمثیلاتِ لطیف، نشان می‌دهد که محبت، تجربه‌ای یگانه است که تنها برای کسی که آن را چشیده، قابل درک است و کسانی که از این حال بی‌بهره‌اند، توانِ داوری درباره‌ی جنونِ عاشقانه را ندارند.

معنای روان

بخت آیینه ندارم که در او می نگری خاک بازار نیرزم که بر او می گذری

من آن‌قدر ارزشمند نیستم که لایقِ آن باشم که تو در من نگاه کنی و آن‌چنان جایگاهی ندارم که حتی هم‌ارزِ غبارِ بازاری باشم که تو در آن قدم می‌زنی.

نکته ادبی: آیینه در اینجا استعاره از شایستگیِ دیده‌شدن است.

من چنان عاشق رویت که ز خود بی خبرم تو چنان فتنه خویشی که ز ما بی خبری

من چنان غرق در تماشای چهره‌ی تو هستم که خودم را فراموش کرده‌ام، اما تو آن‌قدر محوِ زیباییِ خویشی که از حالِ من و دیگران بی‌خبری.

نکته ادبی: فتنه خویش بودن به معنای مغرور بودن به زیبایی خود است.

به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را کان چه در وهم من آید تو از آن خوبتری

تو را در میان تمام موجوداتِ عالم به چه کسی یا چه چیزی تشبیه کنم؟ چرا که تو از هر آنچه که در تصورِ من می‌گنجد، زیباتری.

نکته ادبی: وهم در اینجا به معنای تخیل و تصورِ ذهنی است.

برقع از پیش چنین روی نشاید برداشت که به هر گوشه چشمی دل خلقی ببری

برداشتنِ نقاب از رویِ چنین چهره‌ی دلربایی کارِ درستی نیست، چرا که تو با هر گوشه‌ی چشمی که می‌اندازی، دل‌های بسیاری را می‌ربایی.

نکته ادبی: برقع در اینجا اشاره به حجاب و پوشش صورت معشوق دارد.

دیده ای را که به دیدار تو دل می نرود هیچ علت نتوان گفت بجز بی بصری

اگر کسی باشد که به تماشای تو مشتاق نشود، نمی‌توان دلیلی جز نادانی و نداشتنِ بینش برای این بی‌میلیِ او برشمرد.

نکته ادبی: بی‌بصری کنایه از نادانی و درک نکردن حقیقت زیبایی است.

گفتم از دست غمت سر به جهان دربنهم نتوانم که به هر جا بروم در نظری

پیشِ خود گفتم که از غمِ تو فرار می‌کنم و به جای دیگری می‌روم، اما مگر می‌شود گریخت؟ در هر کجا که باشم، باز هم تو را در دیدگان و ذهنِ خود می‌بینم.

نکته ادبی: نظری در اینجا به معنای نگاه و تصویر ذهنی است.

به فلک می رود آه سحر از سینه ما تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری

آه و ناله‌های سحریِ من به آسمان‌ها می‌رسد، اما تو همچنان در خوابِ شیرینِ صبحگاهی هستی و چشمت را باز نمی‌کنی.

نکته ادبی: آه سحر اشاره به دعای سحرگاهی و رنج عاشقانه دارد.

خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری

کسانی که در خوابِ غفلت هستند، از دردِ عاشقانِ شب‌زنده‌دار بی‌خبرند؛ تا زمانی که خود گرفتارِ غمِ عشق نشوی، دردِ دیگران را نمی‌فهمی.

نکته ادبی: خفتگان نمادِ ناآگاهان از عشق و بیداران نمادِ عاشقانِ رنج‌دیده است.

هر چه در وصف تو گویند به نیکویی هست عیبت آنست که هر روز به طبعی دگری

هر تعریفی که از زیبایی تو بگویند، حقیقتی است که در وجودت هست، اما عیبِ تو این است که هر روز به یک اخلاق و حالتی تازه درمی‌آیی.

نکته ادبی: طبع در اینجا به معنای خُلق و خوی متغیر است.

گر تو از پرده برون آیی و رخ بنمایی پرده بر کار همه پرده نشینان بدری

اگر تو از پسِ پرده بیرون بیایی و چهره‌ی خود را نمایان کنی، آبرویِ تمام کسانی که پشتِ پرده پنهان‌اند را خواهی برد و زیبایی تو بر همه غلبه خواهد کرد.

نکته ادبی: پرده‌نشین استعاره از کسانی است که به زیبایی شهرت دارند.

عذر سعدی ننهد هر که تو را نشناسد حال دیوانه نداند که ندیدست پری

هرکس که تو را نشناسد و زیبایی‌ات را ندیده باشد، نمی‌تواند سعدی را به خاطرِ دیوانگی‌اش سرزنش کند؛ چرا که کسی که هرگز پری‌رویی را ندیده، حالِ دیوانه‌ای را که پری دیده است، درک نمی‌کند.

نکته ادبی: پری در ادبیات فارسی نماد زیباییِ افسون‌گر و فراتر از انسانی است.

آرایه‌های ادبی

تضاد خفتگان/بیداران

تقابل میان بی‌خبری از درد عشق و درکِ آن توسط عاشقان.

ایهام پرده

اشاره به حجابِ صورت و همچنین کنایه از پنهان بودن و رازداری.

مبالغه به فلک می رود آه سحر

اغراق در شدت درد و اندوه عاشق برای تأثیرگذاری بیشتر کلام.

تشبیه دیوانه/پری

تشبیه عاشق به دیوانه و معشوق به پری‌زاد برای تبیین غیرقابل‌درک بودنِ عشق.