دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۴۳

سعدی
ای برق اگر به گوشه آن بام بگذری آن جا که باد زهره ندارد خبر بری
ای مرغ اگر پری به سر کوی آن صنم پیغام دوستان برسانی بدان پری
آن مشتری خصال گر از ما حکایتی پرسد جواب ده که به جانند مشتری
گو تشنگان بادیه را جان به لب رسید تو خفته در کجاوه به خواب خوش اندری
ای ماه روی حاضر غایب که پیش دل یک روز نگذرد که تو صد بار نگذری
دانی چه می رود به سر ما ز دست تو تا خود به پای خویش بیایی و بنگری
بازآی کز صبوری و دوری بسوختیم ای غایب از نظر که به معنی برابری
یا دل به ما دهی چو دل ما به دست توست یا مهر خویشتن ز دل ما به دربری
تا خود برون پرده حکایت کجا رسد چون از درون پرده چنین پرده می دری
سعدی تو کیستی که دم دوستی زنی دعوی بندگی کن و اقرار چاکری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیمِ هنرمندانه‌یِ احوالِ عاشقی است که در هجران و دوری از معشوق، به نهایتِ استیصال و بی‌قراری رسیده است. شاعر با استفاده از عناصر طبیعی همچون برق و پرنده، در پی یافتنِ راهی برای رساندنِ صدایِ شکسته‌یِ خویش به گوشِ یاری است که چنان بلندمرتبه و دست‌نیافتنی است که حتی باد نیز جرئتِ نزدیک شدن به حریم او را ندارد. در این فضا، تضادی عمیق میانِ رنجِ عاشق و بی‌خبریِ معشوق شکل گرفته است.

در نهایت، شاعر به اعترافِ تامه می‌رسد؛ او که در میانِ خوف و رجا از وصال و فراق در نوسان است، در نهایت درمی‌یابد که در برابرِ آن محبوبِ بی‌همتا، راهی جز تسلیم و بندگی نیست. لحنِ شعر از شکوه و گلایه آغاز شده و به نهایتِ فروتنی و اقرار به مقامِ بندگی ختم می‌شود، که نشان‌دهنده‌یِ گذارِ عاشق از منیتِ خود به سویِ پذیرشِ تمام‌عیارِ معشوق است.

معنای روان

ای برق اگر به گوشه آن بام بگذری آن جا که باد زهره ندارد خبر بری

ای برق اگر از کنار آن بامی گذر می‌کنی که حتی باد هم جرئت نزدیک شدن به آن و آوردن خبری از آن را ندارد، به جای من پیامم را برسان.

نکته ادبی: استعاره از حریمِ امن و بلندمرتبه‌یِ معشوق که به دلیلِ عظمت یا محافظتِ زیاد، حتی باد هم امکانِ نزدیک شدن به آن را ندارد.

ای مرغ اگر پری به سر کوی آن صنم پیغام دوستان برسانی بدان پری

ای پرنده اگر پرواز کردی و به کوی آن یار زیبا رسیدی، پیغامِ ما دوستانِ دل‌شکسته را به آن پری‌چهره برسان.

نکته ادبی: صنم به معنای بت و استعاره از معشوق زیباست؛ پری نیز برای توصیفِ زیباییِ فرازمینی و خیره‌کننده‌یِ معشوق به کار رفته است.

آن مشتری خصال گر از ما حکایتی پرسد جواب ده که به جانند مشتری

اگر آن یارِ بلندپایه که چون سیاره مشتری شکوه دارد، از احوال ما پرسید، به او پاسخ ده که ما جانِ خود را در راه او می‌دهیم و خریدارِ اوییم.

نکته ادبی: واژه مشتری ایهام دارد؛ یک معنای آن سیاره مشتری (نماد بزرگی و زیبایی) و معنای دیگر آن خریدار و طالب است.

گو تشنگان بادیه را جان به لب رسید تو خفته در کجاوه به خواب خوش اندری

به آن یار بگو که ما عاشقان، همچون مسافرانِ تشنه‌یِ بیابان به آخرین لحظاتِ زندگی رسیده‌ایم، در حالی که تو بی‌خبر از حال ما، در کالسکه (کجاوه) در خوابی خوش هستی.

نکته ادبی: کجاوه نمادی تاریخی از مرکبِ مسافرتیِ اعیان است که در تضاد با بادیه و تشنگیِ عاشق قرار دارد و بی‌خبریِ معشوق را نشان می‌دهد.

ای ماه روی حاضر غایب که پیش دل یک روز نگذرد که تو صد بار نگذری

ای یاری که چهره‌ات چون ماه می‌درخشد؛ تو در حالی که غایبی، حضوری چنان پررنگ در قلبم داری که گویی در هر روز صد بار از دلم عبور می‌کنی.

نکته ادبی: پارادوکس (تضاد) در عبارت حاضرِ غایب که نشان‌دهنده‌یِ نزدیکیِ روحی با وجودِ دوریِ جسمانی است.

دانی چه می رود به سر ما ز دست تو تا خود به پای خویش بیایی و بنگری

آیا می‌دانی که از دست رفتارهای تو چه رنج‌ها بر سر ما می‌آید؟ بهتر است خودت بیایی و با چشمانِ خودت این حالِ زارِ ما را ببینی.

نکته ادبی: دعوتی کنایی برای مواجهه حضوری معشوق با آثارِ مخربی که دوری‌اش بر عاشق نهاده است.

بازآی کز صبوری و دوری بسوختیم ای غایب از نظر که به معنی برابری

بازگرد که از صبر کردن و دوریِ تو سوختیم؛ ای کسی که اگرچه از دیده پنهانی، اما در حقیقت و معنا، هم‌سنگ و برابرِ جانِ منی.

نکته ادبی: بسوختیم کنایه از التهاب و رنجِ ناشی از طولانی شدنِ فراق است.

یا دل به ما دهی چو دل ما به دست توست یا مهر خویشتن ز دل ما به دربری

یا دلت را به ما ببخش، چرا که دلِ ما به دستِ تو اسیر است، و یا اینکه محبتِ خود را از دلِ ما بیرون بکش تا آرام گیریم.

نکته ادبی: تضاد میانِ تملکِ دل (وصال) و بیرون کشیدنِ مهر (قطعِ امید) که دو راهِ رسیدن به آرامش را ترسیم می‌کند.

تا خود برون پرده حکایت کجا رسد چون از درون پرده چنین پرده می دری

وقتی در خفا (درون پرده) این‌گونه آبروی ما را می‌بری و با رفتارت دل ما را می‌شکنی، دیگر نمی‌دانم بیرون از این پرده چه حکایتی در پیش است.

نکته ادبی: پرده‌دری ایهام دارد؛ هم به معنای فاش کردنِ اسرارِ عاشق و هم به معنای شکستنِ حریمِ دل توسطِ معشوق.

سعدی تو کیستی که دم دوستی زنی دعوی بندگی کن و اقرار چاکری

سعدی، تو چه جایگاهی داری که ادعای دوستی و برابری با او می‌کنی؟ باید ادعای بندگی کنی و به غلامیِ او اعتراف نمایی.

نکته ادبی: اعترافِ عارفانه و عاشقانه به مقامِ فرودستیِ عاشق در برابرِ معشوق که نشان‌دهنده‌یِ اوجِ تسلیم است.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (جان‌بخشی) ای برق... ای مرغ

خطاب قرار دادن پدیده‌های طبیعی برای واسطه‌گری میان عاشق و معشوق.

ایهام مشتری

بهره‌گیری از دو معنایِ هم‌زمان: سیاره مشتری (نماد والایی) و خریدار (نمادِ اشتیاق).

پارادوکس (متناقض‌نما) حاضرِ غایب

بیانِ دوری جسمانی معشوق در کنارِ حضورِ همیشگیِ او در ذهن و قلب عاشق.

کنایه زهره ندارد

کنایه از نداشتنِ جرئت و جسارت برای نزدیک شدن.