دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۴۲

سعدی
آخر نگاهی بازکن وقتی که بر ما بگذری یا کبر منعت می کند کز دوستان یاد آوری
هرگز نبود اندر ختن بر صورتی چندین فتن هرگز نباشد در چمن سروی بدین خوش منظری
صورتگر دیبای چین گو صورت رویش ببین یا صورتی برکش چنین یا توبه کن صورتگری
ز ابروی زنگارین کمان گر پرده برداری عیان تا قوس باشد در جهان دیگر نبیند مشتری
بالای سرو بوستان رویی ندارد دلستان خورشید با رویی چنان مویی ندارد عنبری
تا نقش می بندد فلک کس را نبودست این نمک ماهی ندانم یا ملک فرزند آدم یا پری
تا دل به مهرت داده ام در بحر فکر افتاده ام چون در نماز استاده ام گویی به محراب اندری
دیگر نمی دانم طریق از دست رفتم چون غریق آنک دهانت چون عقیق از بس که خونم می خوری
گر رفته باشم زین جهان بازآیدم رفته روان گر همچنین دامن کشان بالای خاکم بگذری
از نعلش آتش می جهد نعلم در آتش می نهد گر دیگری جان می دهد سعدی تو جان می پروری
هر کس که دعوی می کند کو با تو انسی می کند در عهد موسی می کند آواز گاو سامری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل یکی از عاشقانه‌ترین سروده‌های سعدی است که در آن، شاعر با زبانی ستایش‌گرانه و در عین حال شکوه‌آمیز، به وصف زیبایی‌های بی‌بدیل معشوق و تأثیر ویرانگر و در عین حال حیات‌بخش آن بر جان عاشق می‌پردازد. فضا، فضایِ تسلیم مطلق در برابر جمالی است که از هرگونه زیبایی طبیعی و اساطیری فراتر رفته و شاعر را چنان در گردابِ اشتیاق غرق کرده که حتی در خلوتِ نیایش نیز، تصویر او را پیش چشم دارد.

پیام اصلی اثر، بیانِ ناتوانیِ هنر و زبان در ترسیمِ قامتِ رعنا و چهره‌ی دلارای معشوق و همچنین شکوه از بی‌اعتنایی اوست؛ با این حال، عاشق چنان در بندِ مهرِ او گرفتار است که حتی مرگ نیز پایانِ این دل‌بستگی نیست و حضورِ معشوق بر خاکِ مزار، او را دوباره به زندگی باز می‌گرداند.

معنای روان

آخر نگاهی بازکن وقتی که بر ما بگذری یا کبر منعت می کند کز دوستان یاد آوری

هنگامی که از کنار ما می‌گذری، نگاهی به ما بینداز؛ آیا غرور و تکبر تو، مانع از آن می‌شود که به یاد دوستانِ قدیمی و دل‌بستگانت بیفتی؟

نکته ادبی: کبر به معنای تکبر و خودخواهی و منعت به معنای بازداشتن است.

هرگز نبود اندر ختن بر صورتی چندین فتن هرگز نباشد در چمن سروی بدین خوش منظری

در سرزمین ختن که مهد زیبایی است، هرگز صورتی به این دلربایی وجود نداشته و در باغستان نیز سروی با این قامتِ موزون و زیبا دیده نشده است.

نکته ادبی: ختن شهری در ترکستان که در ادبیات کلاسیک به زیبایی و عطر مشهور است.

صورتگر دیبای چین گو صورت رویش ببین یا صورتی برکش چنین یا توبه کن صورتگری

ای نقاشی که پارچه‌های گران‌بهای چینی را نقش می‌زنی، بیا و زیبایی چهره‌ی او را تماشا کن؛ یا چنین چهره‌ای را به تصویر بکش و یا اگر نمی‌توانی، از نقاشی دست بشوی.

نکته ادبی: دیبا پارچه‌ای ابریشمی و گران‌بها است.

ز ابروی زنگارین کمان گر پرده برداری عیان تا قوس باشد در جهان دیگر نبیند مشتری

اگر ابروانِ تیره‌رنگ و کمانی‌شکلت را از پشت نقاب آشکار کنی، چنان زیبایی خیره‌کننده‌ای خواهی داشت که تا زمانی که رنگین‌کمان در جهان وجود دارد، دیگر هیچ‌کس به آن‌ها نگاه نخواهد کرد.

نکته ادبی: مشتری در اینجا به معنای خریدار و بیننده است.

بالای سرو بوستان رویی ندارد دلستان خورشید با رویی چنان مویی ندارد عنبری

قامتِ هیچ سروِ بوستانی و چهره‌ی هیچ معشوقی به پایِ زیبایی او نمی‌رسد؛ خورشید نیز با وجودِ درخشندگی، مویی خوش‌بو و عنبرآگین همچون گیسویِ او ندارد.

نکته ادبی: عنبری صفتی است برای مو که نشان از خوش‌بویی و سیاهی آن دارد.

تا نقش می بندد فلک کس را نبودست این نمک ماهی ندانم یا ملک فرزند آدم یا پری

از روزی که فلک به گردش درآمده و نقشِ هستی را رقم زده است، کسی چنین زیبایی و نمکینی نداشته است؛ نمی‌دانم تو ماهی، فرشته‌ای، انسانی یا پری؟

نکته ادبی: نمک در اینجا به معنای ملاحت و زیبایی است.

تا دل به مهرت داده ام در بحر فکر افتاده ام چون در نماز استاده ام گویی به محراب اندری

از وقتی که دل به مهرِ تو سپرده‌ام، در دریایِ اندیشه و سرگردانی غرق شده‌ام؛ به گونه‌ای که حتی وقتی به نماز ایستاده‌ام، گویی در محرابِ عبادت، تو در برابرِ من ایستاده‌ای.

نکته ادبی: بحر فکر استعاره از آشفتگی و غرق شدن در خیال است.

دیگر نمی دانم طریق از دست رفتم چون غریق آنک دهانت چون عقیق از بس که خونم می خوری

دیگر راهِ چاره را نمی‌دانم؛ مانند غریق دست‌وپایم را گم کرده‌ام. آن دهانِ کوچکِ تو که مانند عقیق سرخ است، چنان مرا گرفتار کرده که گویی خونم را می‌آشامد.

نکته ادبی: عقیق استعاره از دهان سرخ و کوچک است.

گر رفته باشم زین جهان بازآیدم رفته روان گر همچنین دامن کشان بالای خاکم بگذری

اگر از این دنیا بروم و بمیرم، بازگشتنِ روحم حتمی است؛ مشروط بر اینکه تو با خرامیدن و ناز و ادا، از بالایِ مزارِ من عبور کنی.

نکته ادبی: دامن کشان کنایه از خرامیدن و با ناز راه رفتن است.

از نعلش آتش می جهد نعلم در آتش می نهد گر دیگری جان می دهد سعدی تو جان می پروری

از نعلِ اسبِ تو آتش برمی‌جهد و دلِ من در آتش می‌سوزد؛ اگر دیگران جانشان را در راه عشق می‌دهند، ای سعدی، معشوقِ تو جانت را می‌پروراند و زنده نگه می‌دارد.

نکته ادبی: نعلم در اینجا ترکیبی از نعلِ اسب و ضمیر متصل است.

هر کس که دعوی می کند کو با تو انسی می کند در عهد موسی می کند آواز گاو سامری

هر کسی که ادعایِ دوستی و نزدیکی با تو را دارد، سخنی بیهوده و دروغین می‌گوید؛ درست مانندِ آوازِ گوساله‌ی سامری که در عهدِ موسی، ادعایِ حقانیتِ دروغین داشت.

نکته ادبی: سامری اشاره به داستانی در قرآن درباره گوساله‌ی طلایی است که صدایی مصنوعی داشت.

آرایه‌های ادبی

مبالغه هرگز نبود اندر ختن بر صورتی چندین فتن

اغراق در نایاب بودن زیبایی معشوق که از سرزمین‌های مشهور به زیبایی نیز فراتر رفته است.

تشبیه ابروی زنگارین کمان

تشبیه ابروی معشوق به کمان که نماد قوس و منحنی بودن است.

تلمیح آواز گاو سامری

اشاره به داستان گوساله سامری در قرآن و یهودیت که نماد فریب و دروغ است.

استعاره بحر فکر

تشبیه دنیای تفکر و آشفتگی عاشق به دریای عمیق و پرمخاطره.