دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۳۲

سعدی
چون خراباتی نباشد زاهدی کش به شب از در درآید شاهدی
محتسب گو تا ببیند روی دوست همچو محرابی و من چون عابدی
چون من آب زندگانی یافتم غم نباشد گر بمیرد حاسدی
آن چه ما را در دلست از سوز عشق می نشاید گفت با هر باردی
دوستان گیرند و دلداران ولیک مهربان نشناسد الا واحدی
از تو روحانیترم در پیش دل نگذرد شب های خلوت واردی
خانه ای در کوی درویشان بگیر تا نماند در محلت زاهدی
گر دلی داری و دلبندیت نیست پس چه فرق از ناطقی تا جامدی
گر به خدمت قایمی خواهی منم ور نمی خواهی به حسرت قاعدی
سعدیا گر روزگارت می کشد گو بکش بر دست سیمین ساعدی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، ستایشی است بر شیوه رندی و عاشقی در برابر زهدِ خشک و ظاهرپرستی. شاعر با بیانی شیوا، مرز میان زاهدِ بیگانه از سوزِ درون و رندِ عاشقِ سرسپرده را ترسیم می‌کند. نگاه شاعر به هستی، نگاهی مبتنی بر عشقِ یگانه است که در آن، تنها در سایه دلدادگی است که انسان از مرتبه جمادات و بیگانگان متمایز می‌شود و به حیات جاوید می‌رسد.

درونمایه اصلی اثر بر جداییِ طریقتِ عشق از شریعتِ ظاهری استوار است. شاعر با جسارت، مقامِ عاشق را والاتر از زاهد می‌نشاند و تأکید می‌کند که دردِ عشق را نباید با نااهلان در میان نهاد. در نهایت، او مرگ در راهِ معشوق را برتری می‌بخشد و زندگی بدون عشق را همترازِ مرگِ معنوی می‌داند.

معنای روان

چون خراباتی نباشد زاهدی کش به شب از در درآید شاهدی

تا زمانی که کسی از قیدِ زهدِ خشک رها نشود و به جرگه رندانِ عاشق درنیاید، چگونه ممکن است معشوقی زیبا و دل‌ربا شبانگاه به خلوتِ او راه یابد؟

نکته ادبی: خراباتی در اصطلاح عرفانی به کسی اطلاق می‌شود که از تعلقات دنیوی و زهد ریایی رسته است.

محتسب گو تا ببیند روی دوست همچو محرابی و من چون عابدی

به آن مأمورِ حکومتی و نهی‌کننده‌ از منکر بگو که بیاید و سیمای محبوبِ مرا بنگرد؛ آنگاه درخواهد یافت که چهره او برای من، همانند محرابِ نماز است و من در برابر او همچون عابدی خاشع هستم.

نکته ادبی: محتسب در ادبیات کلاسیک نمادِ زاهدِ ریاکار و مأمورِ سخت‌گیرِ شرعی است که با طرب و عشق میانه‌ای ندارد.

چون من آب زندگانی یافتم غم نباشد گر بمیرد حاسدی

من با یافتنِ عشق، به حیاتِ جاویدان و گوارایی دست یافته‌ام؛ بنابراین اگر افراد حسود در برابرِ این جایگاهِ من بمیرند و نابود شوند، برایم اهمیتی ندارد.

نکته ادبی: آب زندگانی استعاره‌ای از عشق و معرفتِ حقیقی است که روح را به حیات ابدی می‌رساند.

آن چه ما را در دلست از سوز عشق می نشاید گفت با هر باردی

آن دردی که از سوزِ عشق در دل دارم، چنان عمیق و پر رمز و راز است که شایسته نیست آن را برای هر رهگذر و نااهلی بازگو کرد.

نکته ادبی: باردی در اینجا به معنای غریبه، رهگذر یا کسی است که از حالِ دلِ عاشق بی‌خبر است.

دوستان گیرند و دلداران ولیک مهربان نشناسد الا واحدی

دوستان و دلدارانِ بسیاری در اطرافِ آدمی هستند، اما حقیقتِ مهربانی و وفاداری را تنها در وجودِ یک معشوقِ یگانه و واقعی می‌توان یافت.

نکته ادبی: واحدی در اینجا می‌تواند هم به معنای یگانگیِ معشوق باشد و هم به وجودِ الهی اشاره داشته باشد.

از تو روحانیترم در پیش دل نگذرد شب های خلوت واردی

من در پیشگاهِ دل، از تو بسیار فراتر و روحانی‌تر هستم؛ آن‌چنان که در شب‌های خلوت و انسِ با معشوق، هیچ فکرِ بیگانه‌ای به خاطرم خطور نمی‌کند.

نکته ادبی: واردی در عرفان به معنای اندیشه‌ها و الهاماتِ غیبی است که بر دلِ سالک فرود می‌آید.

خانه ای در کوی درویشان بگیر تا نماند در محلت زاهدی

جایگاهی در محله درویشان و اهلِ دل برای خود برگزین تا دیگر در محدوده زندگی تو، هیچ زاهدِ خشک‌مغز و ظاهرپرستی حضور نداشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به دوری از اهلِ قیل‌ و قال و همنشینی با اهلِ باطن و انزواطلب.

گر دلی داری و دلبندیت نیست پس چه فرق از ناطقی تا جامدی

اگر دلی در سینه داری اما در بندِ محبتی نیستی، پس چه تفاوتی میان تو که سخن می‌گویی با موجوداتِ بی‌جان و جمادات وجود دارد؟

نکته ادبی: ناطق و جامد در تقابل یکدیگرند؛ ناطق به معنای انسان (حیوانِ ناطق) و جامد به معنای جسمِ بی‌جان و بی‌احساس.

گر به خدمت قایمی خواهی منم ور نمی خواهی به حسرت قاعدی

اگر خواهانِ خدمتِ من هستی، من آماده‌ام و در پیشگاهِ تو حاضرم؛ و اگر مرا نمی‌خواهی، ناچارم که در حسرتِ دوری از تو بنشینم و به انتظار بمانم.

نکته ادبی: قایم به معنای ایستاده و حاضر است و قاعد در اینجا به معنای نشسته‌ و خانه‌نشین‌ شده از سرِ غم.

سعدیا گر روزگارت می کشد گو بکش بر دست سیمین ساعدی

ای سعدی، اگر دستِ روزگار قصدِ جانت را کرد و تو را به سوی مرگ کشاند، بگو که این جان دادن در راهِ معشوق و به دستانِ او باشد که گویی ساعدی سیمین‌تن تو را در آغوش کشیده است.

نکته ادبی: ساعدِ سیمین کنایه از بازوانِ سپید و زیبای معشوق است؛ مرگ در اینجا تلقیِ عاشقانه دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره آب زندگانی

اشاره به عشق و معرفت که همچون آبِ حیات، روحِ مرده آدمی را زنده می‌کند.

تضاد (طباق) زاهد و خراباتی

تقابلِ میانِ ظاهرپرستیِ زاهد و رندیِ عاشق که محورِ اصلیِ معناییِ غزل است.

تشبیه همچو محرابی

تشبیه چهره معشوق به محراب که محلِ پرستش و سجده است.

تضاد ناطق و جامد

تقابلِ انسانِ زنده (عاشق) با موجوداتِ بی‌جان که فاقدِ درکِ عشق هستند.

کنایه دست سیمین ساعدی

کنایه از مرگ در آغوشِ معشوقی زیبا و لطیف.