دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۳۱

سعدی
ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی حق را به روزگار تو با ما عنایتی
گفتم نهایتی بود این درد عشق را هر بامداد می کند از نو بدایتی
معروف شد حکایتم اندر جهان و نیست با تو مجال آن که بگویم حکایتی
چندان که بی تو غایت امکان صبر بود کردیم و عشق را به پدیدست غایتی
فرمان عشق و عقل به یک جای نشنوند غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی
ز ابنای روزگار به خوبی ممیزی چون در میان لشکر منصور رایتی
عیبت نمی کنم که خداوند امر و نهی شاید که بنده ای بکشد بی جنایتی
زان گه که عشق دست تطاول دراز کرد معلوم شد که عقل ندارد کفایتی
من در پناه لطف تو خواهم گریختن فردا که هر کسی رود اندر حمایتی
درمانده ام که از تو شکایت کجا برم هم با تو گر ز دست تو دارم شکایتی
سعدی نهفته چند بماند حدیث عشق این ریش اندرون بکند هم سرایتی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل ترسیمی است از کشاکش درونی عاشق میان عقل و عشق و تسلیم مطلق در برابر معشوق. شاعر در فضایی آکنده از حیرت و شیدایی، از بی‌تابی‌های همیشگی خویش و ناتوانی خرد در برابر هجوم عشق سخن می‌گوید. او معشوق را تجلی رحمت و زیبایی می‌داند که هرچند رنج عشقش بی‌پایان است، اما پناهگاه نهایی عاشق نیز همان معشوق است.

سعدی در این اثر، پارادوکس عاطفی شکایت به محبوب از دست خود محبوب را به زیبایی به تصویر کشیده و با بهره‌گیری از مفاهیم اخلاقی و عرفانی، نشان می‌دهد که چگونه عشق، تمام وجود آدمی را تسخیر کرده و زبان عقل را می‌بندد. این غزل شرح حالی است از قلبی که در عین رنج، از سر ناچاری و عشق، به دامن مسبب رنج پناه می‌برد.

معنای روان

ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی حق را به روزگار تو با ما عنایتی

تو بخشی از بهشت و نشانه‌ای از لطف و رحمت الهی بر زمینی؛ گویی خداوند با پدید آوردن تو در این روزگار، بر ما منت نهاده و نگاهی مهربانانه به ما داشته است.

نکته ادبی: استفاده از آیت به معنای نشانه و علامت، برای تاکید بر قداست و زیبایی معشوق که از عالم معنا به عالم صورت آمده است.

گفتم نهایتی بود این درد عشق را هر بامداد می کند از نو بدایتی

با خود می‌اندیشیدم که این رنج عشق پایانی خواهد داشت، اما هر صبح که بیدار می‌شوم، می‌بینم که این درد گویی تازه آغاز شده است و پایانی برای آن نیست.

نکته ادبی: تقابل میان نهایت (پایان) و بدایت (آغاز) برای نشان دادن چرخه بی‌انتهای رنج عاشقانه به کار رفته است.

معروف شد حکایتم اندر جهان و نیست با تو مجال آن که بگویم حکایتی

داستان عشق من در تمام دنیا پیچیده و همه از آن باخبرند، اما افسوس که در محضر تو مجالی نمی‌یابم تا بتوانم این شرح دلدادگی را مستقیماً برایت بازگو کنم.

نکته ادبی: واژه مجال در اینجا به معنای فرصت و موقعیت مناسب برای بیان مقصود است.

چندان که بی تو غایت امکان صبر بود کردیم و عشق را به پدیدست غایتی

من تا آنجا که در توان بشری بود، در برابر دوری و رنج تو صبر کردم، اما عشق دیگر از حد و مرز صبوری فراتر رفته و به پایان توان من رسیده است.

نکته ادبی: اشاره به غایت به معنای حد و مرز نهایی که نشان می‌دهد صبر عاشق به سر آمده است.

فرمان عشق و عقل به یک جای نشنوند غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی

عقل و عشق هرگز در یک‌جا با هم کنار نمی‌آیند و صدای هم را نمی‌شنوند؛ وجود آن‌ها در یک سرزمین، درست مانند حضور دو پادشاه است که هر دو در پی قدرت‌اند و این باعث آشوب و هرج‌ومرج می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل حکومتی برای تبیین نزاع همیشگی میان منطق و احساسات که هر کدام مدعی فرمانروایی بر قلب انسان هستند.

ز ابنای روزگار به خوبی ممیزی چون در میان لشکر منصور رایتی

تو در میان تمام مردم، به نیکی و زیبایی برتری و متمایزی؛ درست مانند پرچم پیروزی که در میان لشکر سپاهی پیروز، برافراشته و نمایان است.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به رایت (پرچم) بیانگر شکوه و برتری خیره‌کننده او در میان دیگران است.

عیبت نمی کنم که خداوند امر و نهی شاید که بنده ای بکشد بی جنایتی

من تو را برای این رنجی که می‌کشم سرزنش نمی‌کنم، چرا که تو صاحب‌اختیار منی؛ و رسم عاشقی چنین است که گاه بنده بدون اینکه گناهی کرده باشد، از جانب صاحبش تنبیه و رنجور می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به رابطه خداوند (صاحب و مالک) و بنده که بیانگر تسلیم محض عاشق در برابر معشوق است.

زان گه که عشق دست تطاول دراز کرد معلوم شد که عقل ندارد کفایتی

از آن لحظه‌ای که عشق با تمام توان به جانم یورش برد و دست به ستم گشود، مشخص شد که عقل و درایت در برابر هجوم آن هیچ‌کاره است و توانایی ایستادگی ندارد.

نکته ادبی: دست تطاول دراز کرد کنایه از ستمگری و هجوم بی‌رحمانه عشق است که عقل را از میدان به در می‌کند.

من در پناه لطف تو خواهم گریختن فردا که هر کسی رود اندر حمایتی

در آن روز سخت (روز رستاخیز)، هنگامی که هر کسی به دنبال پناهگاهی می‌گردد، من تنها در پی آنم که به لطف و رحمت تو پناه ببرم.

نکته ادبی: استفاده از حمایت به معنای پشتیبانی و پناهگاه، که صبغه‌ای عرفانی به کلام داده است.

درمانده ام که از تو شکایت کجا برم هم با تو گر ز دست تو دارم شکایتی

در حیرت و درماندگی مانده‌ام؛ اگر از دست تو شکایتی داشته باشم، باید پیش چه کسی ببرم؟ در حالی که تنها پناه و مخاطب من در این عالم، خود تو هستی.

نکته ادبی: تضاد بنیادین عاشق که هم از معشوق می‌نالد و هم برای التیام این ناله، به خود او محتاج است.

سعدی نهفته چند بماند حدیث عشق این ریش اندرون بکند هم سرایتی

ای سعدی، تا کِی می‌خواهی داستان عشق را پنهان کنی؟ این زخم درونی عشق، سرانجام دهان باز می‌کند و سرایت خواهد کرد و آشکار خواهد شد.

نکته ادبی: استعاره از ریش (زخم) برای پنهان بودن درد عشق که دیر یا زود نمایان می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) نهایت و بدایت

تضاد میان پایان و آغاز برای نشان دادن تکرار بی‌پایان درد عشق.

تشبیه چون در میان لشکر منصور رایتی

مانند کردن معشوق به پرچم برافراشته در میان سپاه برای نشان دادن زیبایی و برتری.

تمثیل غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی

به تصویر کشیدن نزاع میان عقل و عشق در قالب حکومت دو پادشاه در یک سرزمین.

پارادوکس (تناقض) هم با تو گر ز دست تو دارم شکایتی

شکایت بردن از معشوق به خود معشوق، که نشان از درماندگی کامل عاشق دارد.

کنایه دست تطاول دراز کرد

کنایه از شدت هجوم عشق و غلبه آن بر عقل.