دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۳۰

سعدی
ندیدمت که بکردی وفا بدان چه بگفتی طریق وصل گشادی من آمدم تو برفتی
وفای عهد نمودی دل سلیم ربودی چو خویشتن به تو دادم تو میل بازگرفتی
نه دست عهد گرفتی که پای وصل بدارم به چشم خویش بدیدم خلاف هر چه بگفتی
هزار چاره بکردم که همعنان تو گردم تو پهلوانتر از آنی که در کمند من افتی
نه عدل بود نمودن خیال وصل و ربودن چرا ز عاشق مسکین هم اولش ننهفتی
تو قدر صحبت یاران و دوستان نشناسی مگر شبی که چو سعدی به داغ عشق بخفتی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، گله‌مندی عاشقی است که از بی‌وفایی و عهدشکنیِ محبوبِ خویش رنج می‌برد. شاعر با زبانی صریح و گلایه‌آمیز، از فریب خوردنِ خویش به امیدِ وصال سخن می‌گوید و محبوب را به بی‌رحمی و ناپایداری متهم می‌کند.

درونمایه‌ی اصلی شعر، تقابل میانِ وفاداریِ عاشق و بی‌تفاوتیِ محبوب است. این اثر بازتاب‌دهنده‌ی تجربه‌ی تلخِ نرسیدن و تنهایی است؛ جایی که عاشق پس از سپردنِ دل و جانِ خود، تنها با بی‌اعتنایی و دوریِ طرف مقابل روبرو شده و در نهایت، محبوب را به تجربه‌ی همین رنجِ جانکاه توصیه می‌کند تا شاید روزی قدر همراهی را بداند.

معنای روان

ندیدمت که بکردی وفا بدان چه بگفتی طریق وصل گشادی من آمدم تو برفتی

من هرگز ندیدم که به وعده‌هایت عمل کنی؛ تو راهِ رسیدن به خود را نشان دادی، اما همین که من به سویت آمدم، خود را کنار کشیدی و رفتی.

نکته ادبی: افعالِ 'بکردی' و 'برفتی' از ساختارِ ماضی ساده برخوردارند و با حذفِ پیشوندهایِ متداولِ امروزی، بر قطعیت و نهایی بودنِ رفتارِ محبوب تأکید دارند.

وفای عهد نمودی دل سلیم ربودی چو خویشتن به تو دادم تو میل بازگرفتی

تو ادعای وفاداری کردی و دلِ صاف و بی‌غل‌ و غشِ مرا ربودی؛ اما به محض اینکه من خودم را تمام‌وکمال به تو سپردم، تو دیگر میلی به من نداشتی و از من رو برگرداندی.

نکته ادبی: ترکیبِ 'دلِ سلیم' به معنای دلی است که از هرگونه نفاق و حیله پاک است و استعاره از صداقتِ محضِ عاشق در آغازِ راه است.

نه دست عهد گرفتی که پای وصل بدارم به چشم خویش بدیدم خلاف هر چه بگفتی

تو پیمانِ دوستی نبستی که مرا به خود وصل کنی، بلکه برعکس، من با چشمان خودم دیدم که دقیقاً خلافِ آنچه گفته بودی، عمل کردی.

نکته ادبی: تعبیرِ 'پای وصل' در اینجا استعاره از استمرار، پایداری و ثبات در رابطه‌ی عاشقانه است که در این بیت نفی شده است.

هزار چاره بکردم که همعنان تو گردم تو پهلوانتر از آنی که در کمند من افتی

من از هیچ راهی دریغ نکردم و هزاران حیله به کار بردم تا بتوانم پا‌به‌پای تو همراه شوم، اما تو فراتر از آن هستی که در بند و کمندِ عشقِ من اسیر شوی.

نکته ادبی: کلمه‌ی 'پهلوان' در اینجا نه به معنای ورزشکار، بلکه استعاره از قدرتِ روحی، استغنا و دست‌نیافتنی بودنِ محبوب است که در برابرِ تلاش‌های عاشق تسلیم نمی‌شود.

نه عدل بود نمودن خیال وصل و ربودن چرا ز عاشق مسکین هم اولش ننهفتی

عادلانه نبود که وعده‌ی وصال را به من نشان دهی و دلم را ببری؛ اگر قرار بود نماندنِ تو قطعی باشد، چرا همان ابتدا خودت را از منِ عاشقِ بیچاره پنهان نکردی؟

نکته ادبی: 'خیالِ وصل' به معنیِ توهمِ دسترسی به محبوب است که برای عاشق، رنجی دوچندان نسبت به دوریِ محض ایجاد می‌کند.

تو قدر صحبت یاران و دوستان نشناسی مگر شبی که چو سعدی به داغ عشق بخفتی

تو قدرِ همراهی و دوستی را نمی‌دانی؛ مگر آن زمان که روزگارت تیره شود و همانند سعدی، در آتشِ عشق بسوزی و شب‌ها با داغِ آن به خواب روی.

نکته ادبی: 'داغ عشق' نمادی از سوز و گدازِ درونی است که نشان‌دهنده‌ی عمیق‌ترین سطحِ درگیریِ روحی و رنجِ عاشقانه است.

آرایه‌های ادبی

کنایه همعنان تو گردم

به معنای همراه، هم‌رتبه و مساوی شدن با محبوب است.

استعاره کمند

اشاره به بند و دامی که عاشق برای گرفتار کردنِ محبوب در عشق استفاده می‌کند.

تضاد پهلوان / عاشق مسکین

تقابل بین قدرت و استغنای محبوب و ضعف و نیازِ عاشق.