دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۲۲

سعدی
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی
بنای مهر نمودی که پایدار نماند مرا به بند ببستی خود از کمند بجستی
دلم شکستی و رفتی خلاف شرط مودت به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی
چراغ چون تو نباشد به هیچ خانه ولیکن کس این سرای نبندد در این چنین که تو بستی
گرم عذاب نمایی به داغ و درد جدایی شکنجه صبر ندارم بریز خونم و رستی
بیا که ما سر هستی و کبریا و رعونت به زیر پای نهادیم و پای بر سر هستی
گرت به گوشه چشمی نظر بود به اسیران دوای درد من اول که بی گناه بخستی
هر آن کست که ببیند روا بود که بگوید که من بهشت بدیدم به راستی و درستی
گرت کسی بپرستد ملامتش نکنم من تو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستی
عجب مدار که سعدی به یاد دوست بنالد که عشق موجب شوقست و خمر علت مستی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، شکواییه‌ای است از عاشق به معشوق که با بی‌وفایی و پیمان‌شکنی، او را در آتش فراق رها کرده است. شاعر در این ابیات، ضمن گلایه از سردی و سنگدلی معشوق، وضعیتِ درمانده‌ی خود را به تصویر می‌کشد.

در ادامه، شاعر از غرور و خودخواهی دست شسته و با ستایش زیباییِ معشوق، او را در حد و اندازه‌ی بهشت می‌بیند و با فروتنی در برابر او، علت ناله‌های خود را نه ضعف، بلکه لازمه‌ی طبیعی عشق می‌داند.

معنای روان

تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی

هیچ عهد و پیمانی با من نبستی که عاقبت آن را نشکنی؛ تو مرا بر آتش سوزان دوری نشاندی و خود در کنارم نماندی تا شریک دردم باشی.

نکته ادبی: نشستن در اینجا به معنای همراهی و در کنارِ کسی ماندن است.

بنای مهر نمودی که پایدار نماند مرا به بند ببستی خود از کمند بجستی

بنیاد محبتی که بنا نهادی، پایدار نماند؛ تو مرا در بندِ عشق اسیر کردی و خود از کمندِ عشق رهایی یافتی.

نکته ادبی: کمند به معنای ریسمانِ شکار است و در اینجا استعاره از دامِ عشق است.

دلم شکستی و رفتی خلاف شرط مودت به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی

دلم را شکستی و رفتی که این کار بر خلاف رسم و آیین دوستی است؛ اکنون که دلِ شیشه‌مانند مرا شکستی، با احتیاط قدم بردار.

نکته ادبی: آبگینه به معنای شیشه است و کنایه از دلِ لطیف و شکننده‌ی عاشق.

چراغ چون تو نباشد به هیچ خانه ولیکن کس این سرای نبندد در این چنین که تو بستی

هیچ خانه‌ای مانند تو چراغ و فروغی ندارد؛ اما عجیب است که هیچ‌کس مثل تو درِ خانه را بر روی عاشق نمی‌بندد.

نکته ادبی: چراغ در اینجا استعاره از زیبایی و روشناییِ بخشِ معشوق است.

گرم عذاب نمایی به داغ و درد جدایی شکنجه صبر ندارم بریز خونم و رستی

اگر می‌خواهی با داغ و دردِ دوری مرا عذاب دهی، بدان که من تابِ شکنجه و صبر طولانی ندارم؛ زودتر خونم را بریز و خلاصم کن.

نکته ادبی: رستی در اینجا به معنای رهایی و آسودگی است.

بیا که ما سر هستی و کبریا و رعونت به زیر پای نهادیم و پای بر سر هستی

بیا که ما تمام غرور و منیت و کبریایی خود را زیر پا گذاشتیم و دیگر به هیچ چیزِ این دنیا اهمیت نمی‌دهیم.

نکته ادبی: پای بر سر هستی نهادن کنایه از بی‌اعتنایی به دنیا و خواهش‌های نفسانی است.

گرت به گوشه چشمی نظر بود به اسیران دوای درد من اول که بی گناه بخستی

اگر قرار است با گوشه‌ی چشمی به اسیرانِ بندِ عشقت نگاه کنی، پیش از هر کار، دوای دردِ مرا بکن، چرا که تو بی دلیل مرا زخمی کردی.

نکته ادبی: بی‌گناه خستن اشاره به این دارد که عاشق هیچ خطایی نکرده است.

هر آن کست که ببیند روا بود که بگوید که من بهشت بدیدم به راستی و درستی

هر کسی که تو را ببیند، حق دارد که بگوید: من به راستی و درستی، بهشت را در زمین دیدم.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به بهشت برای نشان دادن کمال زیبایی اوست.

گرت کسی بپرستد ملامتش نکنم من تو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستی

اگر کسی تو را بپرستد، او را سرزنش نمی‌کنم؛ خودت هم در آینه نگاه کن، که تو خود، شایسته‌ی پرستشی.

نکته ادبی: آینه نماد دیدنِ زیباییِ خود است که باعثِ خودشیفتگی می‌شود.

عجب مدار که سعدی به یاد دوست بنالد که عشق موجب شوقست و خمر علت مستی

تعجب نکن که سعدی به خاطر یادِ دوست ناله و زاری می‌کند؛ چرا که عشق همیشه باعثِ شوق و بی‌قراری است، همان‌طور که خمر و شراب، علتِ مستی است.

نکته ادبی: خمر به معنای شراب است و این بیت تمثیلی از رابطه علت و معلولی عشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آبگینه

دلِ حساس و آسیب‌پذیر عاشق که در برابر بی‌مهری شکسته شده است.

تشبیه چراغ

تشبیه معشوق به چراغ برای تبیینِ زیبایی و روشنایی‌بخشی او.

تناقض (پارادوکس) دوای دردِ من کن که بی‌گناه خستی

درخواست درمان از کسی که خود عاملِ درد است و این از ویژگی‌های عشقِ عرفانی است.

تمثیل عشق موجب شوقست و خمر علت مستی

شاعر با آوردنِ یک مثالِ محسوس (مستیِ شراب)، یک مفهومِ انتزاعی (بی‌قراریِ عاشق) را توضیح می‌دهد.