دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۱۵

سعدی
چه جرم رفت که با ما سخن نمی گویی جنایت از طرف ماست یا تو بدخویی
تو از نبات گرو برده ای به شیرینی به اتفاق ولیکن نبات خودرویی
هزار جان به ارادت تو را همی جویند تو سنگ دل به لطافت دلی نمی جویی
ولیک با همه عیب از تو صبر نتوان کرد بیا و گر همه بد کرده ای که نیکویی
تو بد مگوی و گر نیز خاطرت باشد بگوی از آن لب شیرین که نیک می گویی
گلم نباید و سروم به چشم درناید مرا وصال تو باید که سرو گلبویی
هزار جامه سپر ساختیم و هم بگذشت خدنگ غمزه خوبان ز دلق نه تویی
به دست جهد نشاید گرفت دامن کام اگر نخواهدت ای نفس خیره می پویی
درست شد که به یک دل دو دوست نتوان داشت به ترک خویش بگوی ای که طالب اویی
همین که پای نهادی بر آستانه عشق به دست باش که دست از جهان فروشویی
درازنای شب از چشم دردمندان پرس تو قدر آب چه دانی که بر لب جویی
ز خاک سعدی بیچاره بوی عشق آید هزار سال پس از مرگش ار به ینبویی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ کشمکشِ درونیِ عاشقی است که در برابرِ سکوت و بی‌اعتناییِ معشوق، سرگشته و حیران مانده است. شاعر در بستری از شوریدگی و دلبستگی، پارادوکسِ شیرینیِ حضورِ یار و تلخیِ رنجِ دوری را به تصویر می‌کشد و از ناگزیریِ عشق می‌گوید که هیچ منطق و عقل‌ورزی‌ای حریفِ آن نیست.

در نگاهی ژرف‌تر، این اثر به ماهیتِ سلوکِ عاشقانه می‌پردازد؛ آنجا که عاشق برای رسیدن به معشوق، باید از «خود» و تمامِ تعلقاتِ دنیوی دست بشوید. شاعر بر این باور است که راهِ عشق، راهِ رنج و آگاهی است و بی‌دردان که در رفاه و آسایشِ ظاهری (لبِ جوی) غوطه‌ورند، هرگزِ عمقِ درد و معنایِ عشقِ حقیقی را درنمی‌یابند.

معنای روان

چه جرم رفت که با ما سخن نمی گویی جنایت از طرف ماست یا تو بدخویی

چه گناهی از ما سر زده که با ما سخن نمی‌گویی؟ آیا این سردی از خطایِ ماست یا تو ذاتاً بدخلق هستی؟

نکته ادبی: پرسش در اینجا برای جست‌وجویِ علتِ واقعه است و نه انکار؛ استفاده از واژه «جرم» برای توصیفِ کوتاهی‌های عاشق در برابرِ قهرِ معشوق.

تو از نبات گرو برده ای به شیرینی به اتفاق ولیکن نبات خودرویی

شیرینیِ تو از نبات (قند) پیشی گرفته است، اما تفاوتِ تو با نبات این است که تو به صورتِ خودرو و طبیعی (بدونِ نرمی و رام‌شدن) بدخو هستی.

نکته ادبی: ایهام در واژه «نبات»: ۱. قند و شکر که نماد شیرینی است ۲. گیاه که به صورت خودرو رشد می‌کند (کنایه از سرکشی و رام‌نشدنی بودن).

هزار جان به ارادت تو را همی جویند تو سنگ دل به لطافت دلی نمی جویی

هزاران جانِ مشتاق از رویِ ارادت، تو را می‌جویند؛ اما تو با آن‌همه سنگدلی، حتی یک دلِ عاشق را با محبت و لطافتِ خود نمی‌جویی.

نکته ادبی: تضاد میان «ارادت» (جست‌وجوی عاشق) و «سنگ‌دلی» (بی‌توجهی معشوق).

ولیک با همه عیب از تو صبر نتوان کرد بیا و گر همه بد کرده ای که نیکویی

با وجودِ تمامِ این عیب‌ها، نمی‌توان از تو دست کشید و صبر کرد؛ بیا و با ما آشتی کن، حتی اگر تمامِ رفتارت بد بوده است، چون تو ذاتا زیبایی و نیکی.

نکته ادبی: «صبر نتوان کرد» بیانگرِ اضطرارِ عاشق در برابرِ معشوقِ بی‌رحم.

تو بد مگوی و گر نیز خاطرت باشد بگوی از آن لب شیرین که نیک می گویی

اگر هم قصدِ گله داری، به من بد نگو؛ اگر حرفی داری، با همان لب‌های شیرینت بگو که حتی سخنِ تلخِ تو هم شنیدنی است.

نکته ادبی: اشاره به زیباییِ کلامِ معشوق حتی هنگامِ رنجاندنِ عاشق.

گلم نباید و سروم به چشم درناید مرا وصال تو باید که سرو گلبویی

من نه گل می‌خواهم و نه سرو در نظرم جلوه دارد؛ من تنها وصالِ تو را می‌طلبم که از گل خوش‌بوتر و از سرو رعناتری.

نکته ادبی: نفیِ مظاهرِ زیباییِ طبیعی در برابرِ جلوه‌یِ یگانه‌یِ معشوق.

هزار جامه سپر ساختیم و هم بگذشت خدنگ غمزه خوبان ز دلق نه تویی

هزاران لایه لباس و سپر برای محافظتِ دل ساختیم، اما تیرِ نگاهِ (غمزه) یاران، از این نُه لایه‌یِ هستی (آسمان‌ها) نیز عبور کرد.

نکته ادبی: «دلق نه تویی» کنایه از نُه فلک یا نُه لایه آسمان است که تیرِ نگاهِ معشوق از آن می‌گذرد.

به دست جهد نشاید گرفت دامن کام اگر نخواهدت ای نفس خیره می پویی

با زور و تلاشِ بی‌هوده نمی‌توان به دامنِ وصالِ معشوق چنگ زد؛ ای نفسِ سرکش، اگر او تو را نخواهد، هرچه بدوی، بی‌فایده است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه عشق یک موهبتِ الهی یا کششِ قلبی است که با تلاشِ صرفِ عقلانی به دست نمی‌آید.

درست شد که به یک دل دو دوست نتوان داشت به ترک خویش بگوی ای که طالب اویی

به حقیقت رسیدیم که نمی‌شود با یک دل، دو دوست (خدا و دنیا، یا دو معشوق) داشت؛ پس ای که طالبِ اویی، از خودت بگذر و خودخواهی را ترک کن.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ فناءِ فی‌الله یا فناءِ در عشق و ترکِ خویشتن برای رسیدن به مقصود.

همین که پای نهادی بر آستانه عشق به دست باش که دست از جهان فروشویی

همین که قدم به آستانه‌یِ عشق نهادی، آماده باش که باید از تمامِ دلبستگی‌های این جهان دست بشویی.

نکته ادبی: «دست فرو شستن» کنایه از رها کردن و چشم پوشیدن از تمامِ خواهش‌های دنیوی.

درازنای شب از چشم دردمندان پرس تو قدر آب چه دانی که بر لب جویی

سختی و طولانی بودنِ شب را فقط از چشمِ دردمندان بپرس؛ تو که کنارِ جویِ آب نشسته‌ای، چه می‌دانی تشنگی و ارزشِ آب چیست؟

نکته ادبی: «لبِ جوی» نمادِ برخورداری و ناآگاهی از درد است در مقابلِ «دردمندان» که تجربه‌یِ واقعیِ فقدان را دارند.

ز خاک سعدی بیچاره بوی عشق آید هزار سال پس از مرگش ار به ینبویی

حتی هزار سال پس از مرگِ سعدی، اگر خاکِ مزارِ او را بویی، عطرِ عشق از آن به مشام می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به جاودانگیِ عشق و آثاری که از عاشقِ حقیقی بر جای می‌ماند.

آرایه‌های ادبی

ایهام نبات

اشاره همزمان به قند (شیرینی) و گیاه خودرو (سرکشی و بی‌قیدی).

کنایه دلق نه تویی

اشاره به نُه فلک یا پوشش‌های بسیار ضخیم که تیرِ غمزه از آن می‌گذرد.

تضاد لب جوی و دردمندان

تقابل میان آسایش و بی‌دردی با دردِ کشیدن و فهمِ رنجِ عشق.

مراعات نظیر گلم، سرو، گلبویی

استفاده از واژگانِ حوزه باغ و طبیعت برای توصیفِ معشوق.

استعاره خدنگ غمزه

تشبیه نگاهِ تند و نافذِ معشوق به تیر (خدنگ) که بر دلِ عاشق می‌نشیند.