دیوان اشعار - غزلیات

سعدی

غزل ۵۱۰

سعدی
نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیبایی که هر کس با دلارامی سری دارند و سودایی
قرین یار زیبا را چه پروای چمن باشد هزاران سرو بستانی فدای سروبالایی
مرا نسبت به شیدایی کند ماه پری پیکر تو دل با خویشتن داری چه دانی حال شیدایی
همی دانم که فریادم به گوشش می رسد لیکن ملولی را چه غم دارد ز حال ناشکیبایی
عجب دارند یارانم که دستش را همی بوسم ندیدستند مسکینان سری افتاده در پایی
اگر فرهاد را حاصل نشد پیوند با شیرین نه آخر جان شیرینش برآمد در تمنایی
خرد با عشق می کوشد که وی را در کمند آرد ولیکن بر نمی آید ضعیفی با توانایی
مرا وقتی ز نزدیکان ملامت سخت می آمد نترسم دیگر از باران که افتادم به دریایی
تو خواهی خشم بر ما گیر و خواهی چشم بر ما کن که ما را با کسی دیگر نماندست از تو پروایی
نپندارم که سعدی را بیازاری و بگذاری که بعد از سایه لطفت ندارد در جهان جایی
من آن خاک وفادارم که از من بوی مهر آید و گر بادم برد چون شعر هر جزوی به اقصایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ اعترافِ عاشقانه و بیانگرِ وضعیتِ روانی کسی است که با اختیار و آگاهی، خود را تسلیمِ نیرویِ فراگیرِ عشق کرده است. شاعر در این ابیات، گرفتار شدن در بندِ دلبر را نه یک نقص، بلکه سرنوشتِ محتومِ تمامیِ آدمیان می‌داند و با کنار گذاشتنِ عقلِ حسابگر و بی‌اعتنایی به سرزنشِ ملامت‌گران، به مقامی از یگانگی با یار دست یافته است.

فضایِ حاکم بر این اثر، آمیزه‌ای از شوریدگی و وقار است؛ جایی که عاشق، حتی در صورتِ دوری از یار یا سختی‌هایِ جان‌کاهِ عشق، باز هم خود را در امن‌ترین جایِ جهان می‌بیند. در این نگرش، فنا شدن در وجودِ معشوق، والاترینِ دستاورد است و هرگونه رنجی در این مسیر، حکمِ دریایی را دارد که دیگر بارانِ ملامت‌هایِ اندک، بر آن اثری نخواهد داشت.

معنای روان

نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیبایی که هر کس با دلارامی سری دارند و سودایی

تنها من نیستم که در دامِ گیسویِ زیبارویی گرفتار شده‌ام؛ چرا که در این دنیا هر کسی دلباخته‌یِ محبوبی است و در پیِ آرزویی به تکاپو افتاده است.

نکته ادبی: واژه «سودا» در ادبیات کهن علاوه بر معنای تجاری، به معنایِ عشقِ شورانگیز و دل‌مشغولیِ عاشقانه به کار می‌رود.

قرین یار زیبا را چه پروای چمن باشد هزاران سرو بستانی فدای سروبالایی

کسی که از همراهی با یارِ زیبا بهره‌مند است، چه نیازی به تماشایِ گلزار دارد؟ چرا که هزاران سروِ راست‌قامت در باغ، در برابرِ قامتِ بلندِ یارِ من بی‌ارزش‌اند.

نکته ادبی: «سرو» در متون کلاسیک نمادِ بلندبالایی و تناسبِ اندامِ معشوق است و «سرو بستانی» استعاره از زیبایی‌هایِ طبیعی است که در برابرِ زیباییِ یار ناچیز شمرده شده‌اند.

مرا نسبت به شیدایی کند ماه پری پیکر تو دل با خویشتن داری چه دانی حال شیدایی

آن معشوقِ زیبا‌چهره، مرا به دیوانگی و شیدایی متهم می‌کند؛ اما تو که دلت هنوز در بندِ خودت اسیر است و عاشق نشده‌ای، چگونه می‌توانی حالِ پُرشورِ یک شیدا را درک کنی؟

نکته ادبی: «پری‌پیکر» کنایه از زیباییِ بی‌نظیر و افسون‌گر است که یادآورِ زیبایی‌هایِ فرازمینی و اساطیری است.

همی دانم که فریادم به گوشش می رسد لیکن ملولی را چه غم دارد ز حال ناشکیبایی

خوب می‌دانم که فریادِ دادخواهیِ من به گوشِ او می‌رسد، اما افسوس که او نسبت به عشقِ من بی‌توجه است و برایِ چنین فردِ دلسرد و بی‌خیالی، رنجِ بی‌قراریِ من اهمیتی ندارد.

نکته ادبی: «ملول» در اینجا به معنایِ کسی است که از عشق گریزان است یا نسبت به عاشقِ خود بی‌اعتنایی پیشه کرده است.

عجب دارند یارانم که دستش را همی بوسم ندیدستند مسکینان سری افتاده در پایی

دوستانم از اینکه دستِ او را می‌بوسم تعجب می‌کنند؛ حق دارند، چرا که این ناآگاهان هنوز ندیده‌اند که چگونه یک عاشقِ حقیقی، سرافکنده و فروتن در پایِ معشوق می‌افتد.

نکته ادبی: «مسکینان» در اینجا نه به معنایِ فقیرِ مالی، بلکه به معنایِ بی‌خبران از عالمِ عشق است که از درکِ فروتنیِ عاشق عاجزند.

اگر فرهاد را حاصل نشد پیوند با شیرین نه آخر جان شیرینش برآمد در تمنایی

اگر فرهاد نتوانست در نهایت به وصالِ شیرین برسد، آیا چیزی را از دست داد؟ نه؛ او به خواسته‌یِ اصلی‌اش که همان فدایِ جان در راهِ عشق بود، رسید.

نکته ادبی: «تلمیح» به داستانِ خسرو و شیرین و فداکاریِ فرهاد در راهِ معشوق که الگویی از ایثارِ کامل است.

خرد با عشق می کوشد که وی را در کمند آرد ولیکن بر نمی آید ضعیفی با توانایی

عقل تلاش می‌کند که عشق را در بندِ منطقِ خویش گرفتار کند و آن را محدود نماید، اما این تلاش بیهوده است؛ چرا که عقلِ ناتوان نمی‌تواند بر قدرتِ بی‌پایانِ عشق پیروز شود.

نکته ادبی: تقابلِ همیشگیِ «خرد» و «عشق»؛ خرد در اینجا نمادِ حسابگری و مصلحت‌اندیشی است که در برابرِ طغیانِ احساس شکست می‌خورد.

مرا وقتی ز نزدیکان ملامت سخت می آمد نترسم دیگر از باران که افتادم به دریایی

زمانی بود که سرزنشِ نزدیکان برایم گران می‌آمد و آزارم می‌داد؛ اما اکنون که در دریایِ عشق غرق شده‌ام، دیگر از قطراتِ بارانِ ملامتِ مردم هراسی ندارم.

نکته ادبی: «دریایی» استعاره از غرق شدن در فضایِ بیکرانِ عشق است که سختی‌هایِ کوچکِ دنیوی (بارانِ ملامت) را بی‌اثر می‌کند.

تو خواهی خشم بر ما گیر و خواهی چشم بر ما کن که ما را با کسی دیگر نماندست از تو پروایی

می‌خواهی بر ما خشم بگیر و می‌خواهی به ما توجه کن، برای من تفاوتی ندارد؛ چرا که من دیگر به کسی جز تو در این جهان اهمیت نمی‌دهم.

نکته ادبی: «پروایی» به معنایِ هراس و اهمیت دادن است؛ شاعر می‌گوید من به قدری غرق در توام که خشم و مهرت دیگر برایم فرقی ندارد.

نپندارم که سعدی را بیازاری و بگذاری که بعد از سایه لطفت ندارد در جهان جایی

گمان نمی‌کنم که مرا آزار دهی و طردم کنی؛ زیرا من پناهگاهی جز سایه‌یِ لطفِ تو در این جهان ندارم.

نکته ادبی: «سایه لطف» کنایه از حمایت و نگاهِ پرمهرِ معشوق است که تنها مأمنِ عاشق محسوب می‌شود.

من آن خاک وفادارم که از من بوی مهر آید و گر بادم برد چون شعر هر جزوی به اقصایی

من آن خاکِ وفاداری هستم که حتی اگر مرا متلاشی کنند، همچنان بویِ عشق از وجودم برمی‌خیزد؛ و اگر روزگار همچون شعر، ذراتِ وجودم را به دورترین نقاط بپراکند، باز هم هر ذره‌ام بویِ مهرِ تو را خواهد داشت.

نکته ادبی: «اقصا» به معنایِ دورترین مکان‌هاست؛ شاعر تأکید می‌کند که وفاداریِ او ذاتی است و با نابودیِ فیزیکی نیز از بین نمی‌رود.

آرایه‌های ادبی

تلمیح اگر فرهاد را حاصل نشد پیوند با شیرین

اشاره به داستان مشهور فرهاد کوهکن و فداکاری او برای شیرین.

استعاره نترسم دیگر از باران که افتادم به دریایی

تشبیه ملامت‌گران به باران و غرق شدن در عشق به دریا؛ نشان‌دهنده عظمتِ عشق در برابرِ حرف‌هایِ ناچیز.

تناقض (پارادوکس) خرد با عشق می کوشد

تقابلِ میانِ منطقِ خشک و احساسِ پُرشور که نتیجه‌اش شکستِ خرد در برابرِ عشق است.

مبالغه هزاران سرو بستانی فدای سروبالایی

بزرگ‌نمایی در ارزشِ زیباییِ معشوق در مقایسه با تمامِ زیبایی‌هایِ عالم طبیعت.